دروغ پایه اصلی روابط و مناسبات رجوي

طي سالياني كه در مناسبات سازمان بودم چيزي جز دروغ و نيرنگ از مسعود رجوي نديدم تمام حرفهاي آنها دروغ بود و با دروغ و نيرنگ كارهايشان را پيش مي بردند. همان روز اول كه ما را از اردوگاه جذب سازمان كردند با دروغ بود به ما وعده دادند كه سال 69 به ايران حمله مي كنيم و پيروز مي شويم و به شما هم پست و مقام مي دهيم.
سال 70 بعد از جنگ اول آمريكا و عراق كه سازمان خوشبختانه نتوانست كاري بكند به قرارگاه برگشتيم و بعد از يكسري به اصطلاح آمادگي ها سلسله نشست هاي انقلاب ايدئولوژيك شروع شد و شركت همه در اين نشست ها اجباري بود كه باز هم مسعود رجوي مثل شكست در عمليات دروغ جاويدان (مرصاد) که آنرا به گردن نيروها انداخت و گفت كه شماها باعث شديد تا در اين عمليات شكست بخوريم حال اينكه تمام نيروها و تمام دنيا فهميدند كه اين كاررجوی در آن عملیات  يعني خودكشي ، ولي از آن جايي كه اين مردك غرور زيادي داشت حاضر نبود آن را قبول كند. بعد از شكست مرواريد هم وقتی به قرارگاه اشرف برگشتيم ، كاري جز نشست نداشتيم اينها همه اش براي اين بود كه نيروها را سرگرم كنند تا مبادا ذهن نيروها به جاي ديگري برود. سال 73 بود باز سلسله نشست هاي به اصطلاح «ف» يعني فرديت را برگزار كردند در اين نشست به گذشته افراد گير مي دادند و مريم در هر نشستي كه برگزار مي كرد مي گفت: مسعود عاري از «ف» و «ج» است يعني جنسيت و فرديت ندارد! حال اينكه سمبل اين دو خود مسعود بود به خاطر همين هيچ موقع حاضر نبود بگويد استراتژي ما شكست خورده و بايد سياست مان را راجع به نظام جمهوري اسلامي عوض كنيم من با اینکه در این عملیات نبودم ولی بارها در صحبت های محفلی شنیده بودم که افراد بعد از عمليات دروغ جاويدان متوجه شده بودند كه استراتژی جنگ رجوی به بن بست رسيده ولي كسي جرأت بيان كردن آن را نداشته است.  اگر هم كسي جرأت مي كرد و اين موضوع را به زبان مي آورد سريعاً مارك نفوذي به او زده مي شد و او را زنداني مي كردند.
موضوع ديگري كه مي خواهم به آن اشاره كنم اين بود كه مسئولين مي گفتند در سازمان آزادي بيان وجود دارد ولي دروغ می گفتند چرا که جوي خفقان آور بر تمام فضا حاكم بود، هيچ كس جرأت نداشت بطور واقعي حرف دلش را بزند اگر كسي يك انتقاد ساده و واقعي از سازمان انجام مي داد خيلي سريع با او برخورد جدي صورت مي گرفت و او را سركوب مي كردند بطور مثال همان اواخري كه قصد جدا شدن از سازمان را داشتم ديگر برايم فرق نمي كرد و هر حرفي كه داشتم را بيان مي کردم يك بار سر موضوع بي اعتمادي به خودم از سازمان انتقاد كردم كه مسئولين همين انتقاد را متقابلاً به من برگرداندند كه سر همين مسئله اينقدر من را سركوب كردند كه خودم مانده بودم چطور از شر اين موضوع خلاص شوم. مسئله اي ديگري كه مي خواهم بيان كنم دررابطه با رذالت و خيانت سازمان و شخص رجوي است يعني از رذل بودن اين فرد شياد هرچه بگوييم و بنويسيم باز هم كم است.
سال 78 يا 79 بود كه مسعود رجوي اعلام كرد بايستي به هر قيمت كه شده نيرو جذب كنيم. بعد از يك سال ديدم كه يكسري نيروي جديد وارد سازمان شد ولي اين نيروها با بقيه افرادي كه قبلاً مي آمدند فرق داشتند، آدم احساس مي كرد اينها را به زور وارد سازمان كرده اند چون اكثراً حرف گوش نمي كردند، از كار فراري بودند و هميشه تمارض مي كردند و … از طرفي هم مسئولين سازمان به آنها گفته بودند در رابطه با ورودتان به سازمان به كسي چيزي نگوييد و حتي آنها را هم تهديد كرده بودند شما را اخراج و تحويل دولت عراق مي دهيم آنها هم شما را به دليل ورود غيرقانوني به خاك عراق زنداني مي كنند از اين رو افراد مي ترسيدند دليل ورود خودشان را به سازمان با كسي در ميان بگذارند و مجبور بودند مثل بقيه بسوزند و بسازند البته در اين بين كساني هم بودند توانستند فرار كنند و بعضي ها هم راه چاره ديگري نداشتند دست به خودكشي مي زدند يكي از نفرات يكان ما جلوي چشمان من با اين كار به زندگي خود خاتمه داد. بعد از اينكه از سازمان جدا شدم و با افرادي كه توانسته بودند فرار كنند صحبت مي كردم تازه آنجا بود كه متوجه شدم سازمان با فريب و نيرنگ توانسته بود اينها را گول بزند و وارد سازمان كند و اين يعني عمق رذالت و خيانت مسعود رجوي كه بخاطر خودش دست به هر كاري مي زند، براي او مهم نبود كه آن جوان كه به زور وارد سازمان شده پدر و مادر دارد و آيا كسي چشم انتظار او هست يا نه.
مورد ديگري كه از خيانت هاي رجوي كه مي خواهم مطرح كنم اين است،‌ روز آخري كه درخواست جدايي دادم مسئولين سازمان گفتند كه ما بايد شما را تحويل نيروهاي آمريكايي مستقر در اشرف بدهيم من در جواب به آنها گفتن پول و لباس و هيچ چيز ديگري از شما نمي خواهم  فقط شما به من اجازه دهيد تا از سيم خاردار اشرف عبور كنم، بقيه راه را با پاي پياده تا ايران مي روم چون راه را بلد بودم قبول نكردند و من و افرادي همچون من را تحويل نيروهاي آمريكايي دادند باز چندين ماه بي خود و بي جهت نزد آنها در كمپ تيف حضور داشتيم. در واقع آنها مي توانستند با رفتن من موافقت كنند ولي از آنجايي خيانت سرلوحه اصلي سازمان است 6 ماه عمرم را نزد آمريكايي ها تلف كردم.
در حال حاضر هم شك ندارم با همين شيوه ها و ترفندهاي كثيف و وعده هاي تو خالي نيروها را نگه داشته اند و حتي خود افراد مي دادند كه استراتژي نخ نماي پوچ و توخالي مسعود و سازمانش به آخر خط رسيده است. به اميد آن روزي كه حتي يك نفر هم در سازمان نماند و از همه مهم تر رجوي خائن پاي ميز محاكمه بنشيند و جواب یک عمر تلف شده ما را بدهد.
صادقي – عضو جداشده از فرقه رجوی
 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.