اعضاء جداشده از فرقه رجوی

حضور عبدالرحیم نظری از عناصر رها یافته از فرقه رجوی در دفتر انجمن نجات

سران فرقه رجوی در طول 35 سال از عمر نکبت بار خودشان که سراسر با جنایت و خودکامگی که البته تماما با شکست و سرنگونی همراه بوده، بسیاری از جوانان مملکت عزیزمان را با فریب و نیرنگ به سویی برد که متاسفانه در پایان آن هیچ چیز بغیر از پوچی و تباهی نبود و سرابی برای این نگون بختها که البته در بسیاری از موارد با مرگ آنها به اتمام رسید که آلان محمدی و یا مهدی از جمله آنهاست.
عبدالرحیم نظری که فردی ساده اندیش و کارگری بیش نبود یکی از این آسیب دیدگانی است که سران فرقه جنایتکار رجوی او را نیز همچون افرادی که جویای کار بودند را اغفال نموده و آنها را در دامهای شیطانی خود گرفتار نموده اند و براحتی آنها را ابزار دست خود برای انجام کارهای کثیف تروریستی استفاده مینمودند.

آقای نظری میگوید که در دومین سفر خود به کشور ترکیه، در ترمینال غرب تهران منتظر اتوبوس بودم که در آنجا جوان خوش اخلاقی با من گرم صحبت شد و در مورد ترکیه و اینکه او نیز برای کار به آن کشور میرود صحبت نمود و این دوستی ما تا آنجا پیش رفت که در ترکیه نیز با هم بودیم.
او میگوید که بعد از رسیدن به شهر استانبول چند روزی را بدنبال کار میگشتیم و از طرفی پول من هم داشت به اتمام میرسید که در یکی از روزها که در اطراف آکساری برای پیدا نمودن کار گشت میزدم با یک ایرانی آشنا شدم که او به سمت من امده و گفت اگر دنبال کار میگردی من میتوانم یک شغل پر درآمد برایت پیدا کنم و فقط باید چند روزی را پیش من باشی و من که شدیدا تحت فشار مالی بودم براحتی قبول نمودم و با او به هتلی در همان اطراف رفتم و چند روزی را با او بودم که تمام و کمال مخارج من را پرداخت مینمود و پیش من با تلفنش طوری صحبت مینمود که واقعا بدنبال کار برای من باشد و از طرفی تاکید میکرد که به هیچ وجه از هتل خارج نشوم و بعد از گذشت چند روز بود که علی آنکارایی پیش ما امد و بعد از اشنایی و مطالبی که در مورد کار خیلی خوب با درآمد عالی در آلمان را برایمان توضیح دادو همچنین گفت که در وهله اول باید سه ماه را در قرنطینه باشین و به همین خاطر شما را به کشور عراق میبرم تا در انجا مراحل ترانسفر شما انجام بشه و بتونین به کارتون برسین و بدین ترتیب بود که او اولین مرحله از شستشوی ذهنی ما را انجام داده و در روزهای بعدی نیز نوارهایی از مسعود و مریم رجوی را برایمان پخش مینمود و در آن موقع من اصلا نمی دانستم سازمان مجاهدین چیست و این فیلمها برای چه در اختیار ما قرار داده شده بود.
وی ادامه میدهد که بعد از چند روز ما را به یکی از مرزهای مشترک عراق و ترکیه بردند و در انجا نیز پاسپورتهایی با نامهای عراقی که از قبل اماده نموده بودند را در اختیار ما قرار دادند و برایم جالب بود که شش الی هفت نفری که بسمت عراق میرفتیم مهدی نیز با ما بود.
وی ادامه میدهد که وقتی با مکافات فراوان به اشرف رسیدیم، تعدادی از زنهای فرقه رجوی دورمان را گرفته و در همان ابتدا لباس نظامی به ما دادند که من و دوستانم تعجب کردیم و دلیل ان را سئوال نمودیم و گفتیم که ما برای کار به اینجا امده ایم و این لباسها برای چیست که در جواب ما گفتند که شما الان جزئ سازمان مجاهدین هستید و تازه فهمیدیم که زندگی ما کلا نیست و نابود شده و هر چه قدر در همان ابتدا اعتراض نمودیم که ما میخواهیم برگردیم به ما جواب دادند که شما اکنون راه اشرف را بلد شدید و افرادی را که به شما در رسیدن به اینجا یاری نمودند را نیز شناسایی کردید و ما نمیتوانیم به شما اجازه بدهیم از اینجا بیرون بروید و اگر خیلی اصرار دارید شما را به عنوان جاسوس به ارتش و پلیس عراق تحویل خواهیم داد که در انصورت حداقل هشت سال باید در سیاه چالهای عراق بمانید و اصلا معلووم نیست که زنده از انجا خارج شوید.
آقای نظری با کمی مکث که با اه بلندی از ته دل او برمیامد ادامه داد که همان روز را کاملا گریه میکردم و اصلا از اتاقی که بودم بیرون نرفتم تا اینکه چند روزی گذشت و سران سازمان تروریستی و ادم ربایی مجاهدین کم کم شروع به شستشوی ذهن ما نمودند و آنقدر نشست میگذاشتند که اصلا وقت فکر نمودن نداشتیم.
او میگوید که سران فرقه رجوی بعد از مدتی من را به یکی از اتاقهای خودشان فراخواندند و به من گفتند که با دوستانم تماس بگیرم و برای انها از اشرف تعریف کنم و به اینجا دعوت کنم که چون روی ذهن من خیلی فشارهای روانی وارد نموده بودند و نیز به من گفته بودند که اگر توانستی سه نفر را به اینجا دعوت کنی و آنها بیایند شما را به ایران میفرستیم و من هم بخاطر فرار از ان همه بدبختی، با سه نفر از رفقایم تماس گرفتم که خوشبختانه هیچکدام از انها به خواسته بنا حق این جلادان پاسخ ندادند.
وی می گوید که در یکی از روزها یکی از بچه هایی که با من به اشرف امده بود من را صدا زد و گفت میدانی دوستت مهدی کجاست ک من گفتم او در یکی از پایگاهها میباشد و فکر کنم پایگاه 8 بود که او گفت مهدی مرده است و من با تعجب گفتم امکان ندارد که او گفت مهدی تمام گروه خود را که 9 نفر بودند را به گلوله بسته و خودش در حال فرار کشته شده که من خیلی برای او ناراحت شدم که البته سران فرقه چند روزی را بخاطر رفاقتم با مهدی، مدام بازجویی میکردند و از من میپرسیدند که ایا مهدی مزدور رژیم بوده یا خیر که من میگفتم من با او فقط در ترمینال آشنا شدم و نمیشناسمش که چند روز اینکار ادامه داشت که بلاخره دست از سرم برداشتند.
آقای نظری که ناگفته های بسیاری دارد با نفرت تمام از فرقه رجوی میگوید و نیز در بین توضیحاتش دائما اضافه میکند که لعنت خدا بر سران فرقه رجوی که تمامی هستی من را از دستم گرفتند و زندگی من را تباه نمودند و در مدت سه سالی که در پادگان نظامی اشرف بودم به اندازه ده سال پیرتر شدم ودلیل آن نیز شستشوی تمام عیار سران فرقه رجوی بر روی ذهن من بود که تا به امروز نیز این روال ادامه دارد.
آقای نظری که حرفهای بسیاری برای گفتن دارد، قول دادند تا در آینده نیز از جنایتهای سران فرقه رجوی افشاگری نمایند تا بتوانند بدین صورت حداقل از غافل شدن جوانان این مرز و بوم بدست شیاطین فرقه رجوی ممانعت نمایند.
آقای عبدالرحیم نظری یکی از چندین نفراتی است که در دوران مدرنیته امروزی که کشورهای بسیاری ادعای حقوق بشری را مینمایند، بدست کثیف سران سازمان تروریستی مجاهدین گرفتار بوده و عملا برده های نوینی بودند که از کوچکترین امکانات بدور بودند و در این حال نیز دنیای متمدن امروزی چشمان خود را بر روی این خیانتها بسته و تنها نظاره گر این چنین جنایتهایی از سوی سران فرقه رجوی میباشد.
 

نمایش بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا