پاسخ مسعود بنی صدر به بهار ایرانی در باره انقلاب ایدئولوژیک

آقای بهار ایرانی؛ با عرض سلام خدمت شما و آرزوی موفقیت برایتان:

چندی قبل نامه شما خطاب به خودم را روی یکی از وب سایتها مشاهده کردم؛ شاید عدم ارسال آن به آدرس خودم تعویض آن از Masoud@banisadr.info جهت سهولت به M@banisadr.info باشد. از مطالعه نامه تان از سوئی خوشحال و از جهتی تعجب زده شدم. خوشحال از میزان و حسن توجه شما نسبت به نوشتارهای خودم که باور کنید یافتن کسی که اهل خواندن و فکر و تعمق در مورد مطالبی که میخواند باشد، در این دوره و زمانه، آنهم در خارج از کشور کیمیائی است کمیاب. و تعجب از رنجشتان و احساس اینکه من از موضع بالا با پیشنهاد شما برخورد کرده ام. قبل از هرچیز از اینکه کلام من باعث رنجش شما و یا هر کس دیگری شده و یا بشود، عمیقا" متاسفم و اگر خلافی از جانب من سر زده باشد، پوزش میطلبم. اما دوست عزیز باور کنید که از موضع بالا برخورد کردن، آخرین صفتی است که یک جداشده از فرقه میتواند به آن آلوده گردد. چرا که در درون فرقه، با بمباران روزمره عنصر "خود"، "فرد"، و "فردیت" برای جداشده بنده خدا، فردیتی باقی نمیماند که بتواند با تکیه به آن از موضع بالا با کسی برخورد نماید. در واقع بزرگترین مشگل یک جدا شده اگر به واقع از حلقه فکری فرقه جدا شده باشد، اینستکه "او کیست؟" و "جایگاهش" در جامعه در کجاست و چگونه میتواند حداقل اعتماد بنفس لازمه برای تنازع بقا در جامعه را دوباره در خود احیأ نماید. طبعا" توجه دارید که "اعتماد بنفس" مجازی افراد، در درون فرقه نسبت به دنیای بیرون، منبعث از اتکأ به جمع، روابط فرقه ای، و غرور و خودبزرگ بینی و خود علامه بینی فرقه ایست که تماما" همچون تگرگ تابستانی با خروج از فرقه و تابیدن خورشید آگاهی ذوب و بخار میگردند. به نظر من افرادی هم که میتوانند بعد از جدائی سریعا" اعتماد بنفس خود را دوباره بدست آورند، یا افراد فوق العاده ای هستند، که قابلیت آنرا دارند که زود گذشته را فراموش کرده و زندگی را از نو آغاز نمایند و احتمالا" از جانب خانواده و دوستان و حتی شاید متخصصین روانکاو کمک و حمایت شده اند؛ و یا هنوز در چنبره اندیشه فرقه ای هستند و خود خبر ندارند و در واقع خود یک نیمچه رهبر هستند که حتی شاید دعوای اصلی شان با فرقه بر سر انحصار رهبریت بوده و عدم شراکت آن با ایشان؛ و یا اینکه اساسا" از روز نخست وارد روابط جدی فرقه ای و مکانیزمهای شستشوی مغزی و یا منیپولاسیون نشده و بقولی این پروسه را زیر آبی رد کرده اند. بهر صورت بشما قول میدهم که صحبت من با دوستمان علی هر چه بوده یک پیشنهاد دوستانه و اظهار نظر دوستانه بوده است و اگر انتخاب غلط لغات شما را به این فکر انداخته که قصد من از موضع بالا برخورد کردن بوده است، مجددا" پوزش میطلبم.

و اما اصل مطلب: اولا" که با کمال تشکر و با اجازه شما کمی رنجش باید بگویم؛ بلی مطلب ارسالی شما تحت عنوان نوشتار آقای نیابتی را دریافت کردم. تشکر بخاطر دریافت آن و زحمت شما در ارسالش. و اما رنجش! دوست عزیز اگر من سعادت دیدن شما از نزدیک را نداشته و بقولی حداقل حق چای بگردن یکدیگر نداریم، حق قلم و فکر که بگردن هم داریم! وقتی شما در یکی از ایمیلهایتان از آن مطلب صحبت کردید، من با توجه به سابقه ذهنی خود از شما و حسن انتخاب و فکرتان، تصور کردم که دیری نخواهد گذشت که با گوهری ارزشمند روبرو خواهم شد و احتمالا" پاسخ بسیاری از سئوالات بی جواب خود را با یک نگاه به کتاب ایشان دریافت خواهم نمود. بهمین دلیل با ذوق و شوقی فراوان آنرا باز کرده و شروع به خواندنش کردم، دوصفحه از آنرا خواندم و دیدم اینکه همان حرفهائیست که سالها بخورد ما داده شده بود و با پوزش از همه دوستان قدیم، خودم هم مثل بقیه، آنها را ضبط صوت واربه دیگران حقنه کرده بودم، با خود گفتم که انشأالله که خیر است و از شما بعید است که خواندن چنین مطلبی را، فی المثل دوباره خوانی افاضات ابریشمچی و یا جابرزاده و حتی مسعود رجوی را با بر و روئی متفاوت و نامی جدید، اما دقیقا" با همان انشأ و کلمات و نحوه استدلال دوبعدی و برهان خلفی را به من پیشنهاد کنید! گفتم که احتمالا" ایشان دارد با تکرار این مطالب سازمانی، آنهم در زرورق "بی طرفی" و "کم نظیری" و منحصر بفرد، دون میپاچد که به اعجاز خود و گره گشائی از مخلوق، نابغه این هزاره برسد و بما بفهماند که فرضا" انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین چگونه، گره تکاملی این عصر را گشود و راه تکاملی بشر را بسمت آینده ای درخشان هموار نموده است! بنابراین با تکیه به حسن انتخاب شما و حسن نیتتان نسبت به خودم که متوجه هستید که چقدر مطلب نخوانده و ندانسته دارم که باید بخوانم و بفهمم، حتما" بدنبال ابطال وقت خود و من نیستید، در نتیجه به خواندن ادامه دادم و به صفحه سی رسیدم، در اینجا راستش قدری به شما شک کرده و فکر کردم که شاید بدلیل عدم عضویتتان در سازمان مجاهدین و یا عدم دسترسیتان به مطالب دست اول این سازمان، همچون "نویسنده" مطلب مربوطه، به این نتیجه رسیده اید که این مطالب فی الواقع "بی طرفانه" جدید، معما گشا و منحصر بفرد و خلاصه شق القمر ای است که از مغز خود ایشان تراوش نموده؟ و یا شاید باز در پس این تکرار مکررات رمزی خفته است که من باید با هفت عینک آهنین و دهها چای تلخین به استقبالش بروم تا آن بر من گشوده شود و سعادت فهم این معما را پیدا کنم! از اینجا به بعد 5 صفحه 5 صفحه و بعد 10 صفحه 10 صفحه جلو رفتم که ببینم آیا به جائی خواهم رسید و یا خیر؟ در همین حین پاسخ دوستمان علی به نامه شما را خواندم که در کلامی آب پاکی را روی دست من و شما ریخته و گفته بود که خیر، مطلب همان مطالب از تاریخ مصرف خارج شده "نوابغ" فرقه است که دوباره نویسی شده. در اینجا نفسی براحتی کشیده وخود را از شکنجه خواندن مطالب دست چندم سازمان تحت نامی جدید نجات داده و آن را به فراموشی سپردم.

اما اگر بدنبال پاسخی بر این نوشته هستید، باید چند نکته را خدمت شما عرض کنم: اولا" نگارش و بیان مطالب توسط فرقه ها و منجمله مجاهدین در پاسخ به سئوالات، عبارت است از: – غرق کردن مخاطب خود در انبوهی از جزئیات و اطلاعات اکثرا" بی ارزش و گاها" بی ارتباط، تا تصویر و معنی کلی و بعبارتی سئوال اصلی در آن محو و فراموش شود و مخاطب امکان فکر و شک و سئوال کردن را از دست بدهد. – یادم است چندین سال قبل وقتی ملاقاتی به همراه محمد محدثین ("وزیر خارجه" مجاهدین – البته از همان سنخ وزرای شاهنشاهی که فقط نام و تیتری هستند برای ویترین بیرونی و حدود مسئولیت و اجازه ابتکارشان از حد یک ظبط صوت فراتر نمیرود) به ملاقات یکی از نمایندگان مهم کنگره امریکا رفتیم (رئیس نمایندگان جمهوریخواه کمیسیون خارجی کنگره)، ایشان طبق معمول سنواتی که همیشه عادت داشتند که در پاسخ به هر سئوالی، نوار صحبتهای رهبر بزرگ را از اول تا آخر آن در هر ملاقات پخش نمایند، آنقدر صحبت کردند که نماینده بیچاره چندین بار به خواب ناز فرو رفت و ما هر بار با چندین عطسه و اهم و اوهوم مجبور شدیم وی را بیدار کنیم که افضات آقای "وزیر خارجه" را بشنود. بعد از ملاقات مشاور وی که در ملاقات حضور داشت و خیلی از خوابیدن نماینده مربوطه خجالت زده بود، بخصوص که در همین ملاقات قالیچه نفیسی هم به نماینده پیشکش شده بود، ضمن معذرت بمن گفت: " راستی چرا این وزیر خارجه شما در پاسخ به هر سئوال ساده ای حرف خود را از آفرینش و داستان آدم وحوا شروع میکند و به زمان حاضر میرسد؟ آیا او نمیداند که مدت هر ملاقاتی محدود است و معمولا" نمایندگان بدنبال پاسخ مشخصی نسبت به سئوالات خود هستند که نتیجه گیری لازم را از ملاقات بکنند؟ " واقعیت قضیه اینست که این تنها محدثین بنده خدا نبود که با صحبتهایش ملت را به خواب ناز فرو میبرد، بلکه این عادت و سیستم کاری مجاهدین بوده و هست. (و شاید همین الان منهم بنا به عادت هماندوران دارم همین کار را با شمای بخت برگشته میکنم؟). ثانیا" آنها برای حقنه کردن توجیهات خود، مطالب من درآوردی و دروغهای شاخدار خود نخست باید یک نقطه و نقاط مشترکی با شنونده پیدا نموده و بعد از آن نقطه، سنگها را یک به یک چیده تا دیواری عظیم جلوی منطق، شک، سئوال، بحث و جدل کشیده شود، تا در پناه آن دیوار آنان بتوانند بذر هر بحث نامربوط و استدلال بی سر و ته ای را بکارند. ثالثا" همانطور که میدانید، ذهن انسان حال یا بعلت تنبلی، و یا کمبود وقت، و تنوع مطالبی که باید بفهمد و حل و فصل کند، بسهولت تسلیم دنیای دو قطبی میشود و بعبارتی آنرا نسبت به دنیای چند بعدی و رنگارنگ ترجیح میدهد. فرقه ها بخوبی نسبت به این امر شناخت دارند و از آغاز هر سخنی، سعی میکنند مخاطب خود را به دنیای سیاه و سپید و بد و خوب مطلق برده و او را از قدم نخست وادار نمایند که در این دنیا تعیین موضع کرده و بعبارتی در کنار آنان نشسته و از موضع یار و غمخوار به سخنان آنان گوش فرادهد. خوب این جناب هم با توجه به نکات فوق الذکر، بجای توضیح چند بحث ساده و روشن که بابا اگر اینکار را نمیکردیم و بشکل یک فرقه کامل درنمیآمدیم، از هم می پاشیدیم و نابود میشدیم مجبور به اینهمه صغرا و کبرا چیدن شده است.

اگر حوصله دارید داستان سرائی مجاهدین را در یک پاراگراف برایتان تعریف کنم، اگر هم حوصله اش را ندارید، با عرض معذرت این پاراگراف را نادیده گرفته و به پاراگراف بعدی بروید.

داستان معمولا" اینطور شروع میشود: یکی بود و یکی نبود – یک شاه بدی بود که… مبارزین هر کاری کردند از پسش بر نیآمدند، تا اینکه بنیان گذاران سازمان، تجربه 28 مرداد و 15 خرداد را جمع بندی کردند و به این نتیجه رسیدند که ای بابا مبارزین قبلی همه در اشتباه بوده اند و راه مبارزه آنان درست نبوده، تضاد با شاه آنتاگونیستی بوده و بین خلق و ضد خلق دریائی از خون قرار دارد… در نتیجه آنها با فرا گیری شیوه های مبارزاتی "علمی" و فرا گیری مبارزات "چریکی" و یا "تروریستی" (انتخاب با شماست) از آمریکا لاتین راه مبارزه مسلحانه با شاه را برگزیدند. (تا اینجا بخاطر یافتن شیوه مناسب مبارزاتی، مخاطب بنده خدا به این نتیجه میرسد که یک – هیچ بنفع مجاهدین در مقابل مبارزان قدیم از ملیون تا مذهبیون و حتی نهضت آزادی که نطفه مجاهدین در آنجا بسته شد.). آنها فهمیدند که اسلام یعنی نفی استثمار و مرز اسلام و غیر اسلام، بین با خدا و بی خدا نیست، بلکه مرز بین استثمار شونده و استثمار کننده است. (خوب دو- هیچ بنفع مجاهدین بخاطر فهم درست اسلام، استفاده از ایدئولوژی علمی مارکسیسم و دیالکتیک تاریخی در فهم درست اسلام و تدوین اسلام انقلابی) آنها کشتند و شکنجه شدند و شهید دادند. (سه – چهار – پنج بنفع آنان، البته با توجه به ضریب عاطفی بودن این بخش باید در واقع آنرا ضربدر صد – هزار و شاید ده هزار، بسته به وضعیت شنونده و یا خواننده بنده خدا بکنید.) خوب با تمام این امتیازات آیا از منطق بدور است که بگوئیم آنان پرچمداران انقلاب بهمن ماه بودند؟ و باز آیا از انصاف بدور نیست اگر رهبری انقلاب و در نتیجه رهبری کشور انقلابی را حق آنان ندانیم؟ اینجاست که رهبری از آنها ربوده می شود و بقول "خانم رئیس جمهور" وقتی این بزرگترین حق دزدیده میشود دیگر پشت آن چه حقی باقی میماند و یا ممکن است که محقق گردد. اما بعد از انقلاب، بجای در دست گرفتن حاکمیت، آنها باز زندان رفتند، شکنجه شدند و کشته دادند، اما صبر کردند و هیچ نگفتند، تا اینکه در سی خرداد مجبور شدند بدنبال اتمام حجت، صبر را بکناری گذاشته و بدنبال آن مبارزه مسلحانه خود را شروع نمایند. از اینجا به بعد بدلیل پایه های ساخته شده، فوق عاطفی بودن داستانها، قهرمانیها، تحمل سختیها و شکنجه ها و شهادتها… امتیازات در مقابل نه تنها دشمن، بلکه حتی در مقابل سایر رقبا، بشکل نجومی و سرسام آور بالا میروند. اما مبارزه با این حکومت که بر پایه مذهب استوار است کار هر یلی نیست، زن و مرد فولادین میخواهد و هفت سپر و ذین سیمین، پس آنان برای اینکه بتوانند مبارزه کنند مجبور شدند یک به یک همه چیز خود را بدهند، اما در نبرد آخر به این رسیدند که نمیتوانند سر از گردن دیو سیه جدا سازند، مگر با رهبر خود به وحدت کامل برسند، رمز ضد ایدئولوژی حکومت را دریابند و همچون موریانه ها یکصدا و یکدل به جان خانه ملت افتاده و با جویدن ستونهای آن سقف خانه را بر سر صاحب خانه خراب نمایند. به این ترتیب در این داستان هر مخاطبی معمولا" یا در نقطه ای با آنها فصل مشترک پیدا کرده و در دنیای دوقطبی در کنار مجاهدین قرار میگیرد، و یا خام میشود و یا بخواب میرود و… ولی بهر صورت قصه گویان فرقه ای به اینجا که میرسند دیگر بر سر خر مراد سوار شده و میتوانند از موضعی حق بجانب و حتی طلبکارانه ترک تازی کنند. خوب به نظر شما در پاسخ چه باید گفت؟ بنظر من جواب به چنین معجونی دو راه دارد: اول اینکه، من هم از فرهنگ و ادبیات مجاهدین چند لغتی که آنها معمولا" در مقابل هر حرف مخالف و یا انتقادی بکار میگیرند را عاریه گرفته و با بکار گیری آنها، خود را از نگارش و یا بیان هر سخنی رها سازم. که لابد قبول دارید که از شما و من و خوانندگان این متن بدور است که قلم و بیان خود را به چنان فرهنگ و ادبیاتی آلوده سازیم. راه دیگر آنست که از الف اول، تا ی آخر آنرا به چالش کشیده و با بجان خریدن القاب "خائن" و "مزدور" سعی در جدائی سره از ناسره از بنیان تا به پایان کنیم.

نمیدانم بخش اول بحث مختصر من پیرامون جایگاه خشونت در فرهنگ ایرانی را وقت کرده اید مطالعه نمائید و یا خیر؟ من در دنباله آن بخش قصد داشتم به جایگاه خشونت و تحمل پذیری در فرهنگ اسلام، شیعه، در تاریخ ایران بعد از حمله اعراب و قبل از حمله ترکها، ترکمنها و مغولها – در شعر و ادبیات ایران بپردازم و به قرن بیستم و هجوم فرهنگ سکولاری غربی چه نوع سرمایه داری – امپریالیستی آن و چه نوع مارکسیستی – انقلابی اش بپردازم و نشان دهم که چگونه تعریف "خود" و "غیر خود" و مرز بین آنها و شیوه های حل اختلافات بین خودی ها و با نا خودها، بعد از دو سه هزار سال تاریخ، در اثر این آمیزشهای نا مقدس تغییر کرد و فرهنگ جدیدی، حداقل بر قشر روشنفکر ما غالب گردید. بطور خلاصه نفی مبارزه مسلحانه و شیوه های خشونت آمیز برای حل اختلافات در میان خودی ها، هر چه که بنامیدش، ازملت و امت گرفته تا ایرانیان و مسلمانان… به این ترتیب نشان دهم که واقعیت قضیه اینست که امتیاز واقعی چند هزار – صفر بنفع، مبارزین گذشته ملی – مذهبی بوده است و نه مقلدین مبارزات آمریکای لاتین در کشورمان ایران. در مقابل بقیه ادعاها هم حرف بسیار است، در مورد اسلام ابداعی مجاهدین. برآمدن حق از شکنجه و مرگ، حتی اگر مرگ شهادت و بر حق باشد، در مقابل حق برآمده از رای و نظر اکثریت مردم – جمهوریت و دموکراسی. حق آنها در رهبری انقلاب. سکوت و صبرشان در بعد از انقلاب و… خوب من بعد از نگارش همان بخش اول جایگاه خشونت در فرهنگ ایرانی و دوباره خوانی آن و حتی مقایسه اش با حجم یادداشتهای خودم که آنها را در مقاله نیآورده بودم، به این نتیجه رسیدم که این مجموعه، کار یک جلد و دو جلد کتاب نیست و هدف آنهم پاسخ به مجاهدین و دیگر گروههای چریکی دهه چهل و پنجاه نمیتواند باشد. و شاید اصلا" کار یکنفر نبوده و احتیاج به تیمی داشته باشد که بتواند آنرا به پایان برساند. همانطور که شاید متوجه شده باشید در مقاله شورای ملی مقاومت هم، من بقول هزار خانی از تمام بحثهای حاشیه ای گذشتم و تمام بحث خود را محدود به بحث محوری مجاهدین و شورا کردم، که از قضا پاشنه آشیل تمامی ادعاهای آنها هم هست، یعنی بحث سرنگونی، باز آنهم فقط از دو منظر، سرنگونی – چرا و سرنگونی – چگونه. و دیدید که همین بحث ساده، بدون آنکه خواسته باشم ادعاهای سیاسی و یا نظامی مجاهدین را به چالش بکشم، حدود دویست صفحه شد. سرتان را درد نیآورم، خودتان میدانید که یک ادعای ساده میتواند یک جمله باشد، اما رد آن، بخصوص رد منطقی آن میتواند چند کتاب شود. به این ترتیب متوجه هستید که خواندن کتاب آقای نیابتی، یعنی پاسخ به آن، و پاسخ به آن یعنی پاسخ به تمام ادعاهای مجاهدین از آغاز تا فرجام، و این کار یک سال و دو سال نیست. اینجاست که باید بگویم که اگر آنان چه بلحاظ سیاسی، فلسفی و یا حتی تاریخی یک در هزار جدیدت و اهمیت فرقه اسماعیلیه و یا باطنیه (را که شما ایندو را با یکدیگر مقایسه کرده بودید،) را داشتند، بقول عربها اهلا" و سهلا". اما فراموش نکنید که فرقه اسماعیلیه با مجاهدین و ملیونها فرقه فراموش شده دیگر در تاریخ بشری فقط در کلمه، شکل و ساختار و عملکرد فرقه ای نقطه اشتراک دارند و بهیچ عنوان نمیتوان آنها را که بسیاری از کارهای فلسفیشان توسط شیخ طوسی وارد تشیع شد و بما رسید، بلحاظ سازندگی حکومت فاطمیان را بوجود آورده و در آندوران یکی از بزرگترین دانشگاههای زمان خود یعنی دانشگاه الازهر و پایتخت مصر شهر قاهره را آفریدند، خواب راحت را از متجاوزان ترک حاکم بر ایران و خاورمیانه برای حداقل صدسال گرفته بودند را با مجاهدین، که بزرگترین افتخاراتشان، میزان کشتار هموطنانشان، تخریب کشورشان و خبر رسانی به دشمنان ملتشان است، مقایسه کنید.

و اما انقلاب ایدئولوژیک: بحث شما درباره ضرورت انتقال یک تجربه و برای ثبت در تاریخ و… را اگر نه تماما" بلکه اکثرا" قبول دارم، با یک تفاوت و آن اینکه منظور شما از آن چیست؟ اگر منظورتان مکانیسم و یا چگونگی آن است که من در حد خود، حداقل سه سال خواندم، فکر کردم و نوشتم و تصحیح کردم و دوباره نوشتم… و تا آنجا که به توان و عقل من میرسید، چگونگی آنرا در جزئیات، آنگونه که خودم از آن عبور نموده بودم را در خاطراتم به نوشتار درآوردم. اگر در آن کم و کاستی باشد، دیگر خطا از من نیست، تحفه درویش است، وسع من همین بود که میبینید و از هر کس باید با توجه به وسعش انتظار داشت. البته قبول دارم که برای کسانی که به موضوع علاقه مند هستند، کتاب منتشر شده ممکن است کافی نباشد و شاید اصل مطلب که سه برابر نسخه منتشره است خواندنی باشد، که متاسفانه به انگلیسی است و نه فارسی و باز متاسفانه فعلا" بازگرداندن آن بفارسی خارج از وسع وقتی و ضرورت بینی من است. اما من خود به متخصیصین خارجی فرقه ای که میگویند کتاب را خوانده و درباره جزئیات سئوال میکنند، خواندن اصل آن از وب سایتم را توصیه میکنم، که در مورد شما، با عرض معذرت به خاطر انگلیسی بودن مطلب، چاره ای ندارم جز تکرار همان پیشنهاد. علاوه بر من، تا آنجا که میدانم و شاهد بوده ام، سایر دوستان جدا شده هم خاطرات خود را در هزاران و شاید دهها هزار برگ در این مورد نوشته و اکثرا" بفارسی منتشر کرده اند که در نتیجه به محقق " بی طرف" این امکان را میدهند که چگونگی این پدیده را از زبان افراد مختلف شنیده و از زوایای گوناگون ببیند. در این خصوص مطلب دوستمان علی در مورد مرحله "حوض" و "عملیات جاری" که من خوشبختانه از عبور از آنها گریختم، به نظر من میتواند دنباله بیان چگونگی این مقوله باشد که من سعی کرده ام آنرا در خاطرات خود بیان نمایم. خود مجاهدین هم در این مورد کم ننوشته اند منجمله نوشتار حسن حبیبی و مهدی ابریشم چی و گزارشهای انقلاب مجاهدین در نشریات مجاهد.

اما اگر منظور شما چرائی و بقولی "تحلیل" آن است، من نظر خود را بارها و منجمله در خود کتاب خاطراتم بیان کرده ام و در واقع چیزی بطور کیفی متفاوت با گفتار خود سازمان و جناب نیابتی، منتهی با کلماتی متفاوت نیست. همانطور که میدانید چرائی یک مقوله را میتوان همانند چگونگی، از زوایای مختلف دیده و درباره آن تحقیق کرده و قلم فرسائی نمود. فرضا" همین مقوله انقلاب ایدئولوژیک را میشود از زاویه شخصی – سکسی و جنسی دید و آنرا تحلیل کرد، من قبل از اینکه بخواهم بگویم که چنین نگرشی غلط است و کار دشمنان مجاهدین است، میگویم حتی اگر این تحلیل صحیح باشد، نا کافی است و بیان کننده ضرورت چنین حرکتی نمیباشد. همانطور که شاید بدانید و بخاطر داشته باشید بسیاری حداقل در خارج از کشور در مرحله نخست این حرکت، چنین تحلیلهائی دادند. به نظر من حتی اگر آنها درست تشخیص داده باشند و در این ماجرا رد پای "هوس" مسعود رجوی را پیدا کرده باشند، از نظر من بحثشان ناقص است، و نشانگر عدم شناخت آنها نسبت به مقوله فرقه و عظمت فردیت رهبران فرقه ایست که بخاطر فردیتشان حتی حاضر به تحمل شکنجه و کشته شدن بشدید ترین شکل هستند، چه برسد سرکوب خورد و خواب و هوس شهوانی خویش. (حداقل در مرحله نخستین حرکت خود که قاعدتا" نباید هدف بلند مدت خود را فدای یک هوس کوتاه مدت و لحظه ای کنند.) این جریان را میتوان از زوایای دیگر مثلا" عشقی و عرفانی دید و به تحلیل آن نشست، همانطور که بسیاری حداقل در درون سازمان به آن از این زاویه نگاه کرده و آنرا از این دریچه تحلیل نمودند. همچنین میتوان آنرا همچون بسیاری از پدیده ها و اتفاقات دیگر از زوایای تاریخی، فلسفی، جامعه شناسانه و یا انسان شناسانه دیده وبه تحلیل آن نشست. طبعا" همانطور که احتمالا" قبول دارید تحلیل انقلاب ایدئولوژیک از این زوایا در صورتی که ضرورت آن دیده شود، دیگر کار من و شما نیست و کار متخصصین خاص این رشته هاست که با تکیه به نوشتارهای خود سازمان و خاطرات جداشدگان از سازمان به انجام این کار بپردازند.

بهر صورت اگر نظر این حقیر را خواسته باشید، به نظر من ضرورت آن، همانی است که سازمان، خود چه بزبان بی زبانی و چه در داخل سازمان بصراحت و در خارج از آن به لفافه و در کلام آقای نیابتی هم بروشنی بیان شده است. که اگر این کارانجام نمیشد و رهبری مسعود رجوی بر نام سازمان حک نمیگردید، مجاهدین هم همچون سایر گروههای ایدئولوژیک و طرفدار خشونت شکل گرفته در دوران شاه، محکوم به انشعاب و یا تغییر پایه ای و احتمالا" نابودی فیزیکی بودند. تا آنجا که بخاطر میآورم در یکی از بحثهای گذشته خود من با شما هم، من به این مقوله اشاره کرده و عقیده خودم را ابراز کرده بودم که به اعتقاد من گروههای دارای ایدئولوژی و تشکیلات هرمی سوار بر نوک (انتخابات از بالا و بر اساس صلاحیت ایدئولوژیک، بجای داشتن روابط دموکراتیک و روبه پائین) و بخصوص حامی خشونت و مبارزه مسلحانه، دارای شرط لازم برای فرقه شدن هستند و چاره ای جز بکار گیری مکانیزمی برای تکمیل این پروسه و تحقق شرط کافی، یعنی پیدا کردن مراد، گرو، رهبر ایدئولوژیک خود و تشکیل روابط مثلثی با وی ندارند، وگرنه منشعب، متحول و یا نابود میشوند. انقلاب ایدئولوژیک همین مکانیزم بود. شاید شما هم داستان آن درویش را شنیده باشید که برای خاتمه دادن به شک مریدانش به خود و باصطلاح جدا کردن سره از ناسره، مرید واقعی از دنبال کننده مرحله ای، با عرض معذرت در محلی به بالای بلندی رفته و از آنجا شروع کرد به ادرار کردن بر سر حواریون خود، مریدان واقعی آنرا تبرک دانسته و به سر وروی خود مالیدند و بقیه با روئی ترش کرده و معترض، جمع وی را ترک کردند. باز با عرض معذرت از همه دوستان، انقلاب ایدئولوژیک همان ادرار آن درویش، همان جادو جمبل جادوگران عهد حجر، همان انجیل خوانی دیوید کوروش، نشستهای ایدئولوژیک – علمی لنین و استالین، نشستهای حزبی مریدان هیتلر، انقلاب فرهنگی مائو،… است، همه و همه مکانیزم هائی هستند جدا از اشکال مختلف و درصد انطباقشان با عقل و خردو منطق، برای تحقق یک لغت: "شستشوی مغزی" مریدان، کسب اطاعت و تعهد بدون چون و چرای آنها نسبت به رهبر فرقه و در نتیجه تکمیل پروسه فرقه شدن یک سازمان، گروه،…

در این میان من با توجه به سئوالاتی که از دور و نزدیک با آنها روبرو گشته ام، متوجه شده ام که یک حرف نا گفته و پاسخ داده نشده در این میان هست و آن اینستکه: این کلمه یعنی "شستشوی مغزی" و یا بقول متخصیصین امروزی فرقه ای، منیپولاسیون ذهن و فکر، و بقول قدیمی ها سحر و جادو، و یا بقول شریعتی الیناسیون، شیطان زدگی و یا هر چیز دیگر که بنامیدش چیست و چگونه آدم عاقل و گاه تحصیل کرده و اهل فکر و منطق و دارای شخصیتی مستقل و استوار، میتواند اینچنین بقول من روح باخته شود که بکل فرد دیگری گشته، اعتقادات، عواطف، منطق و شخصیت خود را فراموش نموده و برای ساختن شخصیت جدید خود شخصیت دیگری را کپی برداری کند. در اینجا میتوانم به شما قول دهم که در اولین فرصت، اگر عمری باشد سعی میکنم یادداشتهای خود از تجربیات شخصی، و کتابهائی را که خوانده ام، بخصوص در باب اینکه مغز چگونه فکر میکند و شخصیت انسان چگونه شکل میگیرد را جمع و جور نموده و طی یک سلسله مقالات به اطلاع دوستان جداشده و علاقه مندان برسانم. البته همینجا باید این تذکر را بدهم که انجام اینکار، یعنی نگارش یک کتاب و نه صرفا" یک مقاله چند صفحه ای، که علاوه بر نویسنده، خواننده هم باید خواهان آن باشد و صبر و اهتمام لازم برای دریافت آنرا از خود نشان دهد.

درباره اینکه مراجع من در مورد مقالات شورای ملی مقاومت – سرنگونی، چه هستند، فکر میکنم اکثر آنها، غیر از بخش نیمه طنز آنرا، در هر مقاله آورده ام و بهر صورت اگر کمکی از دست این حقیر بر میآید بروی چشم.

متن نامه بهار ایرانی:

Print Friendly, PDF & Email نسخه چاپی

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.