من از یک فرقه تروریستی فرار کردم

آن سینگلتون Anne Singleton نمیتواند سالهایی که زیر یوغ افراطی ها گذرانده است را فراموش کن.

من برای تعلیمات نظامی به عراق فرستاده شدم

 آن سینگلتون

مصاحبه با آن سینگلتون Anne Singleton، مجله زن Woman Magazine ژوئیه 2007

وفتی که تلویزیون را روشن کردم و پیام انتحار یکی از بمب گذاران لندن را دیدم، پشتم لرزید. درست مانند déjá vu (مترجم: دژاوو واژه فرانسوی به معنی قبلا دیده شده – آشنا پنداری – احساس تجربه یا آشنایی قبلی با شخص یا مکان جدید است) بود.

من بیان و رفتار مرد جوان را می فهمیدم، زیرا زمانی بود که او میتوانست خود" من" باشد. من هم زمانی آماده بودم تا جان خود را برای یک فرقه تروریستی بدهم.

در حالیکه در دهه 1970 در لیدز بزرگ می شدم، زندگی برایم معمولی و بدون ماجرا بود، ولی من میخواستم جهان را تغییر داده و بهتر نمایم. در دانشگاه، شروع به رفتن به جلسات گروهی نمودم که مجاهدین خلق نامیده میشد، و برای سرنگون کردن آیت الله در ایران میجنگید.

من در آن زمان یک دوست پسر ایرانی داشتم و ما کاملا مجذوب این ایده رمانتیک شده بودیم که میشود هر چه نارسائی هست را اصلاح نمود. وقتی رهبران میگفتند که باید همه چیز را برای کمک به مردم فدا کرد مرا مجذوب سخنان خود میکردند – و این ایده که باید در زندگی هدف داشت خیلی وسوسه انگیز بود.

من ده سال درگیر بازی های ذهنی، فشار گروهی و مانیپولاسیون (تغییر دادن افکار، رفتار و کاراکتر یک فرد در طول زمان با استفاده از متد ها و تکنیک های روانشناسی) بودم تا عاقبت کاملا تسلیم گروه شدم.

دوست پسر من عقلش کار میکرد و لذا گروه را ترک کرد، اما من خیلی ساده تر از او بودم. آنها مرا تحسین میکردند و به من این احساس را میدادند که قابل اعتماد هستم، سپس در من احساس گناه ایجاد میکردند تا بیشتر کار کنم.

والدین و دوستان من نمیتوانستند بفهمند که چرا یک فرد معمولی حدود 20 ساله به این حد خودش را درگیر این موضوع کرده است. بنابراین، به تدریج که گروه شروع به تسلط کامل بر زندگی من میکرد، من هم هر چه کمتر خودم را پیش خانواده بارز میکردم.

من دو هفته از محل کارم مرخصی گرفتم تا در اعتصاب غذا برای جلب حمایت از اهداف مشخص شده گروه بروم. در روز سوم آنقدر بخاطر فقدان خوردن و خوابیدن از خود بی خود بودم که کاملا گیج بودم و حالت طبیعی نداشتم تا بتوانم تصمیم مهمی بگیرم – ولی آنزمان درست همان وقتی بود که تصمیم گرفتم تمامی زندگی خود را وقف سازمان بنمایم. من شغل خود را ترک کردم و آپارتمان و ماشین خود را فروختم تا بطور تمام وقت با گروه زندگی کنم.

هر وجهی از زندگی ما حتی نحوه لباس پوشیدنمان کنترل میشد. من هیچ پولی نداشتم و براحتی پاسپورت خود را به آنها تحویل دادم زیرا که کاملا تحت نفوذ آنها بودم. به مدت دو سال و نیم تمام روز در یک اتاق کوچک مینشستم و رسانه ها را مانیتور میکردم تا مواردی که به گروه ما اشاره شده بود را بیابم و تبلیغات خودمان را برایشان بفرستم.

 آن سینگلتون

گرفتن یک اونیفرم نظامی رسیدن به اوج بود. من برای جنگیدن آمادگی داشتم.

سپس من برای تعلیمات نظامی به عراق فرستاده شدم. پوشیدن یک اونیفرم نظامی یک نقطه اوج واقعی بود. تنها کسانی که تعهد بالایی را پذیرفته بودند میتوانستند به ارتش (ارتش فرقه مجاهدین در عراق تحت حاکمیت رژیم صدام – مترجم) ملحق شوند. من مانند کودکی بودم که هیچ مسئولیتی نداشتم و صرفا در دوره های تهاجم نظامی، نحوه تیر اندازی، و رانندگی کامیون های سنگین شرکت میکردم – من یک میلیون مایل از محلی که در آن تولد و بزرگ شده بودم فاصله داشتم.

با وجودی که هرگز به مرحله ای نرسیدم که حقیقتا وارد جنگ شوم، اما اگر از من خواسته می شد برای آرمان این گروه به صحنه جنگ بروم حتما می رفتم. میدانم که این موضوع خارق العاده به نظر میرسد. این نهایت تسلیم شدن بود و من به این حقیقت توجهی نداشتم که ممکن است کشته شوم، مانند اغلب سربازان دیگری که کشته شدند.

در وطنم هیچ کس نمیدانست که من چه تصمیمی دارم تا اینکه خانواده خود را در کریسمس دیدم. اگر چه به ندرت با والدینم ارتباط داشتم، مادرم هرگز از نوشتن نامه برای من دست نکشید. نامه های او حاوی جزئیات معمول زندگی بود – که در آن زمان زیاد به آنها فکر نمیکردم – ولی من حالا متوجه شده ام که آن نامه ها پلی به گذشته و خط زندگی من بود.

من کاملا آن کسی که قبلا بودم را فراموش کرده بودم – من همیشه تصور میکردم که یک روز ازدواج میکنم و صاحب فرزند میشوم. زمانی که سرکرده فرقه اعلام کرد که ازدواج ممنوع است و اینکه تمامی زوج ها باید طلاق بگیرند اعتماد من به گروه سلب شد. در این نقطه من غذا نمیخوردم. احساس سوختن میکردم و دیگر نمیتوانستم خودم را منطبق نمایم. اما ترک کردن گروه به معنی شکست بود، و خارج شدن از گروه کار ساده ای نبود. بنابراین من شروع به گرفتن شغل و یافتن دوستانی در خارج از سازمان کردم. به این ترتیب من مزه زندگی که از دست داده بودم را چشیدم – و میخواستم که برگردم.

سه سال دیگر طول کشید تا من آنقدر احساس قدرت کردم تا برای همیشه گروه را ترک کنم. بعد از نزدیک به 20 سال شستشوی مغزی، من نهایتا رفقای سابق خود را آنطور که بودند دیده بودم – یک گروه استثمارگر تروریست.

من به لندن آمدم تا با یک دوست دیدار داشته باشم که او نیز از گروه فرار کرده بود. مسعود به لحاظ معنوی مانند خانواده خودم شد و خیلی زود ما عاشق شدیم. آن تابستان ما ازدواج کردیم و عاقبت توانستیم مانند انسان های نرمال زندگی کنیم.

 فرزند و همسر آن سینگلتون(مسعود خدابنده)

آن سینگلتون امروز، در خانه با شوهرش مسعود و پسرشان بابک

آزادی احساس جالبی است، اما بازسازی ترک خانواده مشکل بود. اگر چه من میدانستم که شستشوی مغزی شده ام و واقعا مسئول آنچه که انجام داده بودم نبودم، ولی نیاز داشتم بدانم که آنها هنوز مرا دوست دارند.

خوشبختانه والدین من مرا بخشیدند، و فائق آمدن بر این تجربه ما را به هم نزدیک تر کرد. وقتی پسرم بابک در سال 2000 به دنیا آمد، آنها از اینکه صاحب یک نوه شده بودند بسیار مسرور بودند.

مسعود و من تحقیقاتی در خصوص هسته های تروریستی انجام دادیم و متوجه شدیم که این گروه ما را با استفاده از همان تکنیک هایی که فرقه ها بکار میگیرند تحت القائات روانی قرار داده بود.

ما هر دو خشم و نفرت عظیمی را احساس کردیم، اما بعد انرژی خود را بر روی کمک به دیگرانی که گرفتار سازمان بودند متمرکز نمودیم. ما یک وب سایت راه انداختیم تا گروه را افشا کنیم و به قربانیانی که در هسته های تروریستی گرفتار بودند کمک نمائیم.

وقتی به گذشته نگاه میکنم نسبت به این واقعیت که چگونه یک زن تحصیل کرده جوان مانند من میتوانست کاملا جذب آنان شده باشد هراس میکنم. من اعتقاد داشتم که بر اساس اراده آزاد خودم تصمیم میگیرم، ولی حالا می بینم که به هیچ وجه کنترلی بر افکار و احساسات خود نداشتم. من فقط مجذوب و مرعوب این عده از افراد شده بودم.

بعضی اوقات مواردی از روزهای تروریستی را به خاطر می آورم، ولی ما حالا یک خانواده نرمال هستیم. شوهر من کار میکند و من در خانه می مانم و از پسرمان نگهداری میکنم و امور مربوط به وب سایت را انجام میدهم. امیدوارم که دیگران بتوانند درس مثبتی از تمامی آنچه که بر من گذشت بگیرند.

déjá vu: حملات تروریستی در 7 ژوئیه، آن سینگلتون را به روزهای عضویت در فرقه برد.

ایده آلیست جوان: در دانشگاه من مجذوب این ایده شده بودم که میتوان نارسایی ها را اصلاح کرد.

اهداف ترور: "جوان" و " آسیب پذیر "

کتاب "منطق جنون و شرارت" نوشته دکتر قدسی Elie Godsi Dr توضیح میدهد که گروه های تروریستی، جوانانی که میخواهند برای مبارزه با بی عدالتی کمک کنند را هدف جذب خود قرار میدهند، و کسانی که تروریست میشوند به لحاظ روانی نرمال نیستند، آنان بیشتر قربانی مانیپولاسیون می باشند. زنان جوان بیشتر هدف قرار میگیرند چرا که احتمال شک کردن به آنها کمتر است، و بنابراین برای سازمان های تروریستی با ارزش ترمی باشند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.