بمناسبت سالگرد در گذشت پدر

اهل سبزوار بود ساده و بدون غل وغش ودر عین حال آزاده وآزاد اندیش، از چم و خم بازار سیاست اطلاعات چندانی نداشت.

ولی‌صادقانه و خالصانه هر آنچه که داشت بدون کم و کاست در اختیار مبارزان راه آزادی و دموکراسی‌می‌گذاشت.

در دوران حاکمیت گذشته (رژیم سلطنتی‌) خانه اش مامن اقشار مختلف مبارزان جوان ضد دیکتاتوری بود.

همه کسانیرا را که ضد دیکتاتوری بودند با هر عقیده و مرامی "مجاهد، فدائی" مذهبی و یا غیرمذهبی دوست داشت و با جان و دل به حرفهایشان گوش می داد و امکاناتش را در اختیار آنان می گذاشت.

چرخش جدی در زندگیش بعد از دستگیری محمود یکی‌از فرزندانش توسط ساواک شاه در دانشگاه فردوسی‌مشهد پیش آمد، بعد از آن پدر تقریبا وارد مبارزه ای جهت دار و نیمه حرفه ای شد.

در انقلاب ضد سلطنتی‌خود و اعضای خانواده اش از فعالین مطرح شهر به شمار می آمدند و به صورت حرفه ای و تمام وقت فعالیت می نمودند. پس از آن نیز چیزی را متعلق به خودش نمی دانست و تمام و کمال در اختیار تشکیلات قرار گرفته بود. در اوج حملات و تعطیلی انجمن ها و جنبش ملی مجاهدین، خانه اش به عنوان آخرین پایگاه علنی‌مجاهدین در شهر (سبزوار) به انجمن معلمان تبدیل شده بود.

اواسط 1359 به کرمانشاه منتقل شد و بعد از 30 خرداد 1360 که مجاهدین مبارزه مسلحانه را شروع کردند به عنوان محمل پایگاه ستاد کل غرب کشور فعالیت میکرد، نیمه شب یکی‌از روزهای شهریور ماه 60 به پایگاه بهار (محل استقرار اعضای ستاد غرب) حمله شد، در این حمله یکی‌دیگر از فرزندان پدر (مسوول حفاظت ستاد) توانست محاصره پاسداران را شکسته وفرار کند ولی ‌پدر و همچنین مادر که محمل پایگاه بودند دستگیر و روانه زندان دیزل آباد کرمانشاه شدند. چند روز بعد فرزند دیگر پدر، محمود (مرتضی‌) مسوول و فرمانده کل استانهای غرب کشور در پایگاه دیگری ‌لو رفت. او هنگام دستگیری از سیانور استفاده کرد اما سیانور عمل نکرد و دستگیر شد، رژیم روز بعد از دستگیری محمود (مرتضی) خبر متلاشی‌شدن مجاهدین در غرب کشور را از رسانه های تبلیغاتیش به مردم شاد باش گفت. البته بی جهت هم نبود چرا که سه، چهار ماه بعد از 30 خرداد 60 قریب به 90 در صد اعضاء و کادر های‌غرب کشور یا دستگیر و یا حین درگیری از بین رفته بودند و دستگیری نابهنگام محمود در آن زمان نیز بر استدلال آنان صحه می گذاشت.

پدر قزی در زندان دیزل آباد کرمانشاه توسط بچه های سازمان به نام پدر و توسط دیگر فعالین سیاس به حاجی خراسانی ‌معروف شده بود. نامی‌که هم اکنون روی سنگ آرامگاهش نوشته شده است.

" خلاصه ای از زندگی پر از فراز و نشیب پدر قزی "

نکا تی ‌چند به مناسبت سالگرد پدر

با نگاهی‌گذرا به پرونده قطور سوء استفاده و بهره برداری مجاهدین از نام شهداء برای پیش برد اغراض جاه طلبانه رجوی در پوشش مبارزه با ارتجاع و دیکتاتوری، می توان بخوبی مشاهده کرد که چگونه فرقه مجاهدین از اعتبار افراد خوشنام در شهر ها و محلات، بهره تبلیغاتی برده که در واقع به یک پارامتر عمده و عامل حیاتی برای مجاهدین تبدیل شده است.

شهید سازی و تهیه و تدوین لیست شهدا از گرامیداشت و پیمودن راه آنان برای مبارزه با دیکتاتوری به مراتب فراتر رفته و برای رهبری سازمان به عنوان پشتوانه مالی و اعتباری و سیاسی درآمده است. در واقع رهبری مجاهدین را می توان خبره ترین دلال خون لقب داد.

در واقع استمرار حیات رهبری‌به نوعی‌با استمرار خون شهدا پیوند خورده و لازم و ملزوم یکد یگر شده اند.

تفکر رهبری بر این موضوع استوار است که "عنصری که در دوران حیات خود قابل رؤیت نبود و یا نیست بعد از شهادت است که جزء دفتر اعتبارات رهبری قرار می‌گیرد و حقانیت خط و روش رهبری ‌را تایید و تاکید می‌کند، روشی‌که در سازمان مجاهدین به صورت یک سنت ایدئولوژیک درآمده است.

رهبران سازمان این بار نتوانستند ‌و جرات ورود به محدوده بهره برداری از این شخصیت را به خود راه ندادند.

در گذشت پدر می‌توانست هم چون در گذشت هزاران نفر دیگری‌که بار و بندیل اعتبارات سازمان مجاهدین شده اند، انگیزه ساز و انگیزه آور برای نفراتی که بویژه در پادگان اشرف دیگر رمقی برای ادامه استراتژی دروغ سازمان ندارند، باشد، ولی‌ چرا این بار نشد.

این بار نشد و دیگر بار نخواهد شد چرا که صاحبان واقعی‌این اعتبارات و آن شهدا زنده اند و برانند که نه این اعتبارات بلکه اعتباراتی ‌که به حساب و کتاب رهبری‌ثبت شده اند را داد خواهی‌کنند همچنانکه خانواده های دیگر شهداء مانند دوستان عزیزم مسعود جابانی‌، نوروزی ‌و شاهرخی ها… تمام و کمال در این امر همت کرده و نگذاشتند که آقای رجوی به رانت خواری خون شهدا بپردازد.

نکته دوم که قابل بررسی‌است این است که کسانی از نظر (رهبری مجاهدین) شهید یا بهره مند از اجر اخروی هستند، لزومی ندارد که در زمان حیات خود قدرت و جسارت و اعتقاد به آزادی و عدالت اجتماعی داشته باشند، بلکه کسانی‌می بایست باشند که سرسپردگی و اطاعت تام و تمام و بلا منازع خود به رهبری را، اثبات کرده باشند. برهمین اساس فردی که بدرود حیات گفته یا شهید شده با این معیار سنجیده می شود و به او مقام یا لقب داده می‌شود و در همین راستا است که در نوشته ها و سالگرد ها نامی‌از منتقدینی مانند علی‌زرکش، عباس آگاه، علینقی‌حدادی و…. آورده نمی‌شود.

سوم: پیامد بلا فصل این ارزش گذاری را می‌توان در تمام دوران تعیین رهبری در مجاهدین در شکل ومحتوای فعلی ‌دید و ملاحظه کرد.

رجوی در پیام اخیرش میزان و معیار مبارزه را دوری و نزدیکی‌با رژیم خمینی‌ذکر و براین اساس خط قرمز هائی هم ترسیم کرده است.

از نظر گاه این جریان که خود را سرآمد قله تکامل در هر صحنه ای می‌داند هیچ جریان یا شخصیتی فی النفسه استعداد قرار گرفتن در راه مبارزه از آن دست را نداشته ونخواهد داشت بلکه آحاد مردم که از لایه های مختلف اجتماعی اند عوام الناس بی‌خردند که فهم و درک صلاحیت های رهبری مجاهدین را نداشته و در ادامه رشد و تکامل خود اگر چنانچه صداقتی‌داشته ‌باشند رهبری مجاهدین را به عنوان تنها منجی‌عالم بشریت خواهند پذیرفت و بدنبال یافته هایش طی‌طریق خواهند کرد تا در نهایت رستگار شوند. بدون اغراق و جدای از هر فرافکنی، ‌این تمام و اصل و بنیاد بحث های تئوریک و بنیاد آموزه های ایدئولوژیکی‌مجاهدین است. مبارزه با رژیم مستمسک و پوش قضایا است.

چهارم: در پیام آقای رجوی از پذیرش 1000 کودک یتیم عراقی‌صحبت شده که مجاهدین حاضرند این کودکان را سرپرستی کنند، ادعائی که با روش گذشته مجاهدین کاملا متضاد است زیرا مجاهدین کودکان اعضای خود را که از قضا ایرانی هم بودند از دامن پدر و مادر جدا کرده و آنها را آواره کشورهای استرالیا و امریکا و کانادا و اروپا نمودند حالا مدعی اند که می خواهند کودکان عراقی را سرپرستی کنند.

از قدیم گفته اند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است شما اگر راست می گوئید چرا از کودکان خانه خود سرپرستی نکردید ایا این شکلک ها و مانور های عوام فریبانه و کاسبکارانه می تواند گذشته ننگین شما را پاک کند؟ شمایی که در یکی‌از بندهای مهم انقلابات ایدئولوژیک، وجود و حضور خانواده و فرزندان خودی را مخل درک و عشق به رهبری می دانستید چگونه کودکان عراقی عامل وصل اعضاء به رهبری خواهند شد؟

انجمن صلح نروژ، هفتم سپتامبر 2007

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.