خاطرات محمود هاشمی – قسمت دوم

رسیدن به عراق:

به داخل مرز عراق رسیدیم 2تا افسر عراقی وارد کوپه ما شدند و چیزهائی را به عربی از من خواستند بلافاصله مدارک را نشان دادم 2تا3 دقیقه به عربی حرفهایی می زدند و به صورتم نگاه می کردند فهمیدم که دارند راجع به مشخصات و غیره سئوال می کنند یاد حرف علی افتادم و گفتم اناالمجاهد وبه ابراهیم که هنوز بیهوش بود اشاره کردم وگفتم الصدیق و افسر عراقی دست دراز کرد وبا من دست داد و به عربی حرفهای زد و رفتند وبا یک نفر از مسافرین قطار برگشتند واو می توانست به ترکی دست وپا شکسته حرف بزند و برای ما حرفهای افسر عراقی را ترجمه کرد.

که به شما خوش آمد می گویند و می پرسند در قطار که اذیت شده اید یا نه.

گفتم نه.

گفت آیا چیزی لازم داری

گفتم تشکر میکنم.

گفت لسه پاس شمارا گرفته یک کاغذ رسید می دهیم. گفتم مانعی ندارد چونکه علی قبلا گفته بود.

گفت سربازان عراقی تا بغداد در قطار با شما خواهند بود اگر ناراحتی ویا موردی پیش امد به آنها بگویید تشکر کردم و آنها رفتند و قطار حرکت کرد.

از آن نفر پرسیدم کی به بغداد می رسیم 1ساعت مانده به بغداد به مامور قطار بگویید ما را خبر کند.

یک ساعت مانده به بغداد بیدارم کردند

به زور آب و سیلی ابراهیم را به هوش اوردم هنوز تعادل نداشت روی انگشت دست راست علامت جوهر بود فهمیدم که در قاضی آنتب موقعی که من نبودم ویا خواب بودم اثر انگشت از او گرفته اند فوری انگشتان خودم را چک کردم با صدای بلند رو به ابراهیم داد زدم به چی انگشت زدی.

چرت و پرت می گفت هنوز به خودش نیامده بود یکبار در آنکارا وقتی علی مواد مخدره یواشکی به او میداد دیدم و خودم را به نفهمی زدم

دارو های ابراهیم را چک کردم قرص های اعصاب مثل دیازپام – اگزازپام – آمپی تریپتین و 2 نوع قرص دیگر که نشناختم. ترس عجیبی وجودم را فرا گرفته بود به اوضاع مشکوک شده بودم با خود می گفتم کاسه ای زیر نیم کاسه است و می دانستم نمی توانم برگردم چونکه مدارکم یکطرفه بود و حالا نیز به غیر یک کاغذ رسید که حتی آن را هم نداشتم.

به راه آهن که رسیدیم وسایل خودم و ابراهیم را برداشته روی سکو گذاشتم و برگشتم زیر بغل ابراهیم را گرفتم وکنار وسایل گذاشتم.کم کم حالت ابراهیم داشت خوب می شد. منتظر بودم که کی این زنها به دنبال ما می آیند قیافه زنها و دختران را روی سکو چک می کردم در این لحظه مرد تنومند (فرشید یا فرشاد) و نفر دیگر لاغر و اندام متوسط (نبی) به ما نزدیک شدند و رو به من گفتند طاهر گفتم بفرمائید شما،

یکی از آنها گفت مارا خواهر نسرین فرستاده

گفتم قرار بود ایشان اینجا بیایند

گفت درست است لحظه آخر کاری پیش آمد نتوانستند و عذر خواهی کردند.

گفتم ببخشید من شما را چگونه بشناسم اول باید تماس بگیرم.

فوری موبایل را در آورد و شماره گرفت و گوشی را به من داد پشت خط نسرین بود و شناختم و قتی جریان را پرسیدم، بهانه آورد که کاری پیش آمده وغیره…. و برادرها کارشما را دنبال میکنند.

ما را به یک رستوران بردند و حسابی سنگ تمام گذاشتند. هنوز پیش غذا شروع نکرده بودیم یکی از انها 2یا 3 عدد فرم روی میز جلویم گذاشت و گفت این متن را پر کرده امضاء نمائید و رو به ابراهیم کرد گفت شما لازم ندارید،

پرسیدم چرا؟

جواب داد ایشان آنهارا قبلا پر کرده و فهمیدم اثر جوهر روی انگشت ابراهیم برای چه بوده.در یکی از برگها نوشته بود من فلانی تمام قوانین ارتش آزادی بخش را رعایت کرده و…. ودر برگ دیگر در مورد شهادت و شهادت پذیری….

ته دلم گفتم اینها مرا با ابراهیم اشتباهی گرفته اند گفتم مسئله من فرق می کند وقتی رسیدیم خواهر نسرین به شما می گوید من الان نمی توانم حرف بزنم وبا چشم به ابراهیم کردم، وسط غذا ابراهیم حالش بد شد وبه سرویس رفت.یکی از آنها گفت موضوع چیه؟

گفتم قرار است من به خارج بروم کار من سیاسی واز این حرفها…

با حالتی خاصی به من نگاه کردند بعد با نگاهی معنی دار به همدیگر و دیگر با من بحث نکردند.بعد از غذا حرکت کردیم، احساس کردم دور خودمان می چرخیم از بعضی از خیابان ها 2یا 3 بار عبور کردیم. متوجه شدم که آنها نمی خواهند مسیر را ما تشخیص بدهیم. به یک محلی رسیدیم که در نرده ای بزرگ داشت و روی درب نوشته شده بود به قرارگاه اشرف خوش آمدید. دم در یکی از آنها پیاده شد وبه چند نفر که با لباس خاکی رنگ نظامی کشیک میدادند کارت شناسایی نشان داد وبا اشاره سر به طرف ماشین چیز هایی گفت. آنها یواش یواش به طرف ماشین آمدند ویکی از انها در را باز کرد وبه ماخوش آمد گفت و روبوسی، پشت سر او نفرات بعدی نیز همینطور.

ما وارد محلی شدیم که ورودی می گفتند در آنجا افرادی بنام عباسعلی – فرها مستوفی (در زمین کشته شد) نقی و یک پیر مرد با عینک ذره بینی به استقبال ما آمدند وما را بغل و روبوسی کردند و وارد یک اتاقی شدیم عباسعلی از من پرسید چه احساسی دارید

گفتم هیچ احساس خاصی ندارم

ابراهیم تقریبا به خوش آمده بود از خلافکاری ها و کثافت کاری هایی که انجام داده بود برای آنها تعریف میکرد حرفش را قطع کردم و گفتم الان ساعت 3 صبح است بهتر است ایشان برود استراحت کند و یواشکی به آنها فهماندم که حالش خوب نیست. ابراهیم را بردند. عباسعلی رو کرد به من گفت اینجا ورودی ارتش آزادی بخش است شما مدتی اینجا مهمان ما هستید و پس از کارهای اداری و اطلاعاتی به پذیرش میروید و پس از طی مراحل آموزش وارد ارتش میشوید خواستم حرفش را قطع کنم ادامه داد الان هم به اتاق بغلی رفته وسایل شمارا بچه ها تحویل ورسید میدهند.

گفتم اشتباهی شده و… قضیه را گفتم.

گفت بلی اگر سازمان صلاح دانست یک روز شمارا هم به خارج می فرستد،

در این هنگام در اتاق که باز بود دیدم ابراهیم با لباس خاکی رنگ نظامی و کفش اسپورتی سفید از جلویم رد شد. موهایم سیخ شد و دهانم قفل شد با فشار زیاد توانم را جمع کردم و گفتم من می خواهم با خواهر نسرین یا فرزانه حرف بزنم

گفت همه آنها مشغول هستند و بعدا می ببنی

در جواب گفتم ببخشید با این شرایطی که گفتید من حاضر به ماندن در اینجا نیستم.

حرفم را قطع کرد و گفت: اول خودی بودنت را برای ما اثبات کن، ما از کجا بدانیم تو مامور اطلاعات نیستی و نیامدی ما را بکشی. از کجا معلوم که جاسوسی. ترسیده بودم ولی نمی خواستم ترسم را نشان بدهم سعی داشتم خونسردی خود را حفظ کنم.

گفتم شما مگر در ترکیه به دنبالم نیامدید مگر من گفتم می خواهم بیایم اینجا، مدارک مرا که دارید، می توانید لباسهایم و وسایلم را چک کنید.

حرفم را قطع کرد و گفت: حتما می کنیم و لوازمتان را به لابراتور می فرستیم تا آزمایش کنند.

گفتم من که چیزی ندارم.

گفت: تا حال چند پاسدار آمدند اینجا با لباس شخصی و مثل دوست، داخل شامپو و لباس آنها سم بوده و آنها را در داخل تانکر آب ریخته و بچه ها را شهید کرده اند. یک ماه طول می کشد تا جواب آزمایش شما بیاید و تا آن وقت مهمان ما هستی و در این مدت بچه های اطلاعات از شما سئوال هایی خواهند داشت و شما باید اثبات کنید که دوست ما هستید ونه دشمن ما.

بقیه حرفهایش را نمی شنیدم اتاق دور سرم می چرخید احساس می کردم پتکی سنگین به سرم می کوبند باورم شد در یک مخمصه بزرگی گیر کرده ام. به اتاق بغلی رفتیم ساعتم و وسایلم را روی میز ریختم و بقیه وسایلم را روی میز ریختند و مشغول چک شدند.

یکی از آنها شورتی به من داد گفت: برو پشت پرده هرچی لباس داری دربیاور و این کار را کردم مرا با یک وسیله برقی یعنی ددکتور بازرسی کردند و بعد مرا لباس نظامی دادند وهرچه امتناع کردم قبول نکردند و بعد از صحبتهای زیاد مجبور شدم قبول کنم. مرا به یک ساختمان که ابراهیم هم آنجا بود بردند و گفتند تا کسی دنبالتان نیامده نمی توانید به محوطه بیاید. ابراهیم خوابیده بود انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، روی بازوی ابراهیم لکه خون دیده می شد نگاه کردم خون تازه بوده و متوجه شدم در سطل آشغال یک سرنگ خالی است برداشتم و بو کردم و تازه بود و احساس کردم به ابراهیم آمپول خواب آور زده اند در همین اثنا در باز شد پشت در نان و مقداری خوراکی گذاشتند، دست نزدم وفکر کردم ممکن است چیزی درون آن ریخته باشند.

ساعت 10 صبح فرهاد مستوفی آمد و خون گرفت برای آزمایش. بعد نبی آمد گفت: که خواهر فرشته با شما کار دارد، ابتدا ابراهیم رفت و بعد از نبم ساعت آمد نوبت من شد

وقتی وارد اتاق شدم گفت: طاهر توئی، شنیدم از اون قلوسها هستی.

اولین بار بود این کلمه را می شنیدم. پرسیدم منظور تان؟

ادامه داد این جا هر کس که می آید یک فیلی هوا میکند ولی بعدا درست میشود. گفت: شنیده ام با فرزانه و نسرین کار داری

گفتم: آره.

گفت: خوب،

گفتم صد در صد شما همه چیز را می دانید و نیازی نیست من تکرار کنم.

گفت: اوایل هر کسی اینجا مراجعه میکند داستانهایی دارد. مال تو خیلی… ادامه نداد و گفت: میشود یکبار برای من تعریف کنی.

سکوت کردم و فقط به صورتش نگاه کردم.

گفت: فکر کنم حساب کار دستت آمده، ما با کسی شوخی نداریم الان شرایط حساس است و وقت زیادی نداریم، انرژی ما را نگیر خوب.

فقط آهسته سرم را تکان دادم.

گفت می توانی بروی.

نهار برایم آوردند چیزی نخوردم به غیر از آب از شیر آشپز خانه. بعد از ظهر آمدند گفتند یکی از فرمانده هان و مسئولین بالای سازمان که همشهری توست بنام خواهر فهیمه اروانی با تو کار دارد، عجله کن و لباسهایت را مرتب کن.

به اتاق وقتی وارد شدم همگی بلند شدند. میزها و صندلی ها به شگل چیده شده بود. بالاتر از همه فهیمه نشسته بود در سمت راست مردها – حسن نورعلی – سعید نقاش – رضا مرادی – عباسعلی – نادر رفیعی – نعمت اولیایی – در سمت چپ خانمها زهرا نیک صفت – اکرم – لاله – فرشته شجاع – (یاد آوری میشود شب قبل یک لیست اسم جلویم گذاشتند و گفتند یکی را انتخاب کن و من اسم عطا فروتن را انتخاب کردم)

– فهیمه پرسید عطا تویی

گفتم بلی

– 24 سال داری

گفتم بلی

بعد گفت: یک کمی از حال وهوای شهرمان حرف بزن، از مردمانش

گفتم:همانطور که دیدید به قوت خودش است و هیچ تغیری نکرده.

پرسید هنوز با غیرت هستند مگر نه.

گفتم بلی صد در صد همینطوریه.

ادامه داد عمل داری؟ منظورش را نفهمیده بودم گفتم بلی چه نوع. گفتم عمل لوزه.

با این حرفم خندید. دوباره پرسید معتاد ی

گفتم نه.

گفت سیگار؟

گفتم نه

گفت الکل؟

گفتم نه.

گفت دود و دم؟

گفتم نه.

گفت چه عجب بعد از مدتها یک آدم سالم وارد اینجا شد. با این حرف آخرش می توانستم حدس بزنم در چه جائی گیر کرده ام.

گفت زود باش با بچه های اطلاعات صفر صفر کن می خواهم پارتی بازی کنم و تورا ظرف همین 2 روز به پذیرش بفرستم. تو میدانی هر کس اینجا بیاید حداقل باید ی یک ماه اینجا بماند.

گفتم: خواهر قرار بود من یک جای دیگر و یک نوع دیگر با شما کار کنم.

گفت سازمان اینجا را صلاح دانسته و اگر روزی باز صلاح شد تغیر سازماندهی می دهد، ما اینجا به همه یک چیز می گوئیم، می میری به دم و بمیر. با این حرف آخر رنگ قیافه اش سرخ شد و با نگاه عصبی مانند به چشمانم تگاه کرد.

سرم را تکان دادم و گفتم گرفتم.

از اتاق بیرون آمدم فهمیدم چه بازی کثیفی با من انجام داده اند، تصمیم گرفتم تمام حواسم جمع شود تا راه حلی پیدا کنم.

دفتر انجمن نجات – تبریز- آذربایجان شرقی

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.