صحبتهای محمد باقر کشاورز در جلسه بازگشت به آغوش خانواده – قسمت سوم

با احساس نگرانی شدید خودم را به محل کار نرگس رساندم و نزد مسول قسمت مربوطه رفتم.
ازمن سوال شد که نرگس را میشناسم! با تعجب پاسخ دادم چطور نمی شناسم! وی دخترعمه من است ومن از بچگی با وی دریک خانواده ومحله بزرگ شده ام. چه اتفاقی افتاده است. چرا شفاف صحبت نمی کنید! مسول نرگس وقتی برافروختگی مرا دید با خونسردی تمام گفت چیزمهمی نیست خواستم بدانی که نرگس بیماری سرطان دارد و بسیارهم حاد و وخیم است و توباید با یک تماس تلفنی به خانواده اش اطلاع بدهی.
بعدها فهمیدم که نرگس بمدت چند ماهی بود که بواسطه همین بیماری در بیمارستان اشرف بستری بوده است و وقتی پی بردند که وضع جسمی اش وخیم است ونمی توانند با تنها دکتر بیمارستان اشرف جواب بگیرند، دنبال اطلاع رسانی به خانواده اش هستند و به من نیازپیدا کردند که معلوم بود که بازدنبال مطامع خودشان هستند ودلشان بحال خانواده نرگس نسوخته است!.
به اقتضای وجود مناسبات فرقه ای اجازه ملاقات با دخترعمه ام را به من ندادند وصرفا خواستند که با خانواده اش تماس بگیرم. برقراری ارتباط برایم سخت بود. آخرسالیان بود که من هیچگونه اطلاعی ازخانواده خودم وخانواده نرگس نداشتم. اگر پدر و مادر نرگس زنده باشند چگونه خبر نرگس در بستر مرگ را بدهم و جدا استرس شدیدی داشتم. بالاخره با کنترل وهدایت سران سازمان مجبورشدم تماس بگیرم وخبر را به دخترعمه خودم یعنی خانم اکرم لطیفی که اینجا حضور دارد بدهم. که البته دخترعمه من برافروخته شد و به سازمان بد و بیراه گفت که حالا چرا؟ بعداز بیست و پنج سال بایستی خبرمریضی حاد وسرطان واحتمالا مرگش را بشنویم!؟.
بعد از تماس به آنها گفتم چرا یکی و دوهفته قبل ترکه نرگس بهبود داشت به من اطلاع ندادید که مطلقا حرفم را نشنیده گرفتند ومرا به حال خودم واگذارکردند.
فردای همان روزخبردار شدم که دخترعمه من نرگس لطیفی راد دربیمارستان اشرف جان سپرده است.
مسول انجمن: می بخشید که کلام شما را قطع میکنم. انشاءالله که منزل رفتی بیشترازجزئیات برای خانواده محترم لطیفی صحبت بکن واینجا وقت و فرصتمان تنگ است ضمن اینکه خانواده خودت بی صبرانه منتظرند که تورا تحویل بگیرند و زودی به خانه شان ببرند.مگراینطورنیست (شور و ذوق اعضای خانواده محترم کشاورز توام با جواب مثبت).
الان بیشترآنچیزی که مدنظرم هست می خواستم موضع خودت را بدانم. جهت اطلاع خانواده ها باید عرض کنم که همین الان بالغ بر30 خانواده چشم انتظار با تحمل رنج ومشقات سفر خودشان را به مقابل درب پادگان اشرف رساندند تا بتوانند با عزیزانشان ملاقات بکنند. درواقع خانواده ها ازدوماه پیش توانستند که خودشان را به آنجا برسانند و چون سازمان اجازه ملاقات نمی دهد به ناچار خانواده ها درشرایط نامساعد آنجا ماندگارشدند ومجدانه پیگیرمطالبات خودشان هستند. جالب است که سازمان دررسانه های خودش منعکس کرده است که خانواده ها از وزارت اطلاعات هستند وآمدند که فرزندان خودشان را تحویل بگیرند و به ایران ببرند وتحویل اطلاعات بدهند تا شکنجه واعدام بشوند!؟
چه جالب! هم باقرمی خندد وهم شماها. من هم دارم خنده خودم را کنترل میکنم. آخر موضوع مطرحه آنقدر مضحک است که والله مرغ پخته نیزبه خنده وادارمیشود!
جالبتراینکه درضمن مدعی شده وشکایت هم کرده که بیماران سرطانی سازمان دراثرصدای سنج وبلندگوی خانواده ها رنجورهستند ودارند می میرند. ازاین مزخرفات که بگذریم خوب است شما بدانید که درب ورودی پادگان اشرف که خانواده ها مستقرهستند تا بیمارستان اشرف دستکم شش کیلومترفاصله دارد!
بایستی به آنها گفت شما که اینقدرنگران بیماران سرطانی پادگان اشرف هستید اول بگویید که چرا اینقدربیماران حاد وسرطانی درمناسبات دارید!؟
آیا سازمان می توانست سرقضیه نرگس برای مداوای جدی اش اقدامی بکند که نکرد!؟
آیا سازمان نمی خواهد دست ازحاشیه رفتن بکشد وبه اصل ماجرا یعنی علت بروز بیماران سرطانی درپادگان اشرف بپردازد!؟
بحث مان این است. سازمان درصدد مظلوم نمایی است. درحالیکه مسبب بیشترین ظلم درحق همین بیماران سرطانی و حاد است.
درهمین وانفسا خانم اکرم لطیفی از باقر میپرسد که اصلا چرا اینقدربیماران سرطانی دارند. مگرآنجا چه خبراست!
آقای محمد باقر کشاورزعضوجدید رها شده ازچنگال رجوی که هنوزاز تبعات مغزشویی رنج میبرد هرچند ناقص توضیح میدهد: حقیقت اینست که دلایل ازدیاد بیماری سرطان درپادگان اشرف زیاد است. ازجمله اینکه وضعیت بهداشت درآنجا به غایت نازل وپایین است. دیگراینکه ازخود کشورعراق ومنطقه حواشی پادگان اشرف نیزمقداری بیماری سرایت کرده است. ولی فکرمیکنم علت اصلی ریشه درمناسبات آنجا دارد. آنقدرمناسبات بسته وکنترل شده است وازبابت آن آنقدرفشار روحی وروانی روی اعضا زیاد است که بدون تعارف بگویم وبدون شک وبه قطع ویقین بگویم که اگرمن هم یکی ودوسال دیگرآنجا می ماندم دوام نمی آوردم وسرطان میگرفتم وطبعا منجربه مرگم میشد. اصل مشکل این است که فشارروی ما خیلی خیلی زیاد بود والان روی سایردوستانم درآنجا ادامه دارد که خدا کند همه آنها ازشرشان نجات پیدا کنند.
این را هم بگویم سازمان طبعا می توانست آن بخش ازبیماران جدی را به خارج ازعراق منتقل کند کما اینکه مسولین سازمان درکادرکاری براحتی بواسطه کمک قوای اشغالگرامریکای به خارجه تردد دارند. بحث این است که سلامتی اعضا برای سازمان اهمیتی ندارد!
همین اواخریکی دیگرازاعضای مساله دارسازمان بنام نادررفیع نژاد دراثربیماری سرطان ریه درپادگان اشرف فوت کرده است وموارد اینچنینی درسازمان کم نداریم. مسول انجمن: همچنانکه باقراشاره کرد بیماران سرطانی رقم قابل توجه درپادگان اشرف هست. سوای این طیف ازبیماران، نه اینکه مطلقا اعضای دربند آنجا با خانواده شان ارتباط عاطفی ندارند. ازحقایق دنیای خارج ازاشرف بی اطلاع هستند وازاین سنخ محدودیتها. جملگی دچارافسردگی شدید هستند وبا ذهنیاتی که برایشان دردستگاه مغزشویی ایجاد کردند توان تصمیم گیری برای تعیین سرنوشت وادامه زندگی ندارند ودرآنجا بلاتکلیف ماندند وبایستی ازبیرون ومشخصا ازجانب خانواده ها برایشان کاری کرد ونجاتشان داد.
نکته دیگری را که میخواستم با باقرتست کنم اینستکه خوب میدانی که سازمان چه تبلیغات دروغینی را علیه انجمن نجات که متشکل ازهمین خانواده ها است نکرده است ومطمئنا خودت نیزمتاثرازهمین دروغ ازانجمن ترس داشتی. الان چه دیدی. حالا که وارد حوضه کاری انجمن شدی می بینی که مقابل خودت خانواده خودت هست که مشتاقانه تو را پذیرفتند.
دهها خانواده وقتی خبرقریب الوقوع بازگشت تورا شنیدند ظرف دیروزوامروزبا دفترانجمن تماس گرفتند که بیایند تورا ببینند وسراغ بچه های خودشان را ازتوبپرسند. خب کار واصل فعالیت انجمن نیزصرفا همین است برقراری ارتباط عاطفی فی ما بین اعضای دربند سازمان با خانواده شان که ازقضا سازمان ازهمین قضیه ترسناک است وبیم دارد.
یادم هست قبل ازتو وقتی آقای اکبرمحبی برگشته بود ودرهمین انجمن برای اولین بار با خانواده اش دیدارداشت تعریف میکرد که بواسطه مغزشویی که شده بود بشدت ازانجمن نجات می ترسید مگرنه اکبر. خواستی خودت توضیح بده. قبل ازاینکه پای ادامه صحبت باقربنشینیم.
ادامه دارد…

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا