رجبعلی قربانی ازقربانیان رجوی در7 آبان 1394 درحمله به لیبرتی

خبرحمله روکه شنیدم خیلی نگران شدم دیگرچرا!؟ دیگرچرا رجویها درانتقال زودهنگام اسرای نگون بخت به خارج ازجهنم عراق سنگ اندازی میکنند!؟.همه چیزدرانتقال سریع السیراسرا به کشورثالث مهیا وهماهنگ شده است وبه توافق وامضاء سه گانه امریکا وعراق ومجاهدین رسیده است که انتقال اسرا ازاشرف به ترازیت لیبرتی؛ موقت وپل انتقال به خارج ازعراق است. دیگرچرا رجوی با کارشکنی درامرانتقال وبدنبال تحریک نیروهای محافظ عراقی دردرگیری با نیروهای بدون سلاح هست!؟

معمای آن برای شخص بنده که مشخص وعیان بود ولیکن سوال خانواده های اعضای گرفتاردرفرقه بدنام رجوی بود که می بایست برایشان روشنگری میکردم که هیچگاه رجوی خشونت طلب ازظرف و بستراشرف ولیبرتی درعراق برای کسب جاه وقدرت خیالی خود کوتاه بیا نبوده و نیست ونخواهد بود وبهای این افکارناربخردانه اش خونی است که ازتن اعضای غافل واغفال شده جاری میشود.

به تدریج وبه سرعت اسامی قربانیان یکی پس ازدیگری اعلام شد ودریافتم که ازجمیع قربانیان 5 تن  بنامهای اکبرعلیدوست ؛ حمید دهقان ؛ محمدعلی میرزایی ؛ احمد مسچیان ورجبعلی قربانی ازاستان گیلان هستند.

نام رجبعلی قربانی را که شنیدم بلافاصله خاطره دیداربا خانواده چشم انتظارودردمندش خاصه پدرومادرپیروسالمندش به سرعت برق ازذهنم عبورکرد و رویش مکث کردم که چگونه این ضایعه اسفناک ومصیبت وارده را به گوش آنان برسانم.

اولین دیدارم با این خانواده دردمند برمیگردد به بهار 1386 که پدرومادربه اتفاق پسردرانجمن نجات گیلان حضوریافتند. پدرنامه ای دردست، خواست که به گوش فرزندش برسانم که مادربی قراراست ودیگرتاب تحمل دوری وفراق را ندارد. درادامه گریست وگریست وچیزی برای گفتن نداشت الا التماس که دررهایی جگرگوشه اش ازآنچه که درتوانم هست کوتاهی نکنم. درآغوشش گرفتم ونه اینکه کاملا رجبعلی را می شناختم چند خاطره برایش گفتم وتاکید کردم که درلحظه ضروری فرزندش خواهد آمد.

آیا براستی باورت  میشود

به: رجبعلی قربانی (اهل گیلان)

از: پدرت یعقوب 

بنام خداوند بخشنده و مهربان

فرزند عزیز و دلبندم رجبعلی قربانی، سلام. 

آیا براستی باورت میشود پس از گذشت بیست و دو سال دوری و جدایی پدر و مادرت در قید حیات باشند و این نامه سراسر مهر و محبت را برایت آنهم در خاک غربت ارسال کنند؟ حالت چطور است؟ سلامت هستید؟

پسرم وقتی خبر سلامتی شما را در خرداد 86 از نماینده انجمن نجات در استان گیلان شنیدم ابتدا باور نکردم ولی با اصرار فراوان نماینده محترم مبنی بر سلامتی شما، نمیدانی چه حالی داشتم. به خدائی که شریک ندارد به محض شنیدن این خبر بسیار بسیار شیرین و خوش، دیگر یک لحظه آرام و قرار ندارم. شب و روز فکر و خیالم را با شما سپری میکنم. خدایا میشود یکبار دیگر در این کهنسالی فرزند عزیزتر از جانم را ببینم؟ آیا عمر وفا میکند؟ به خدا صبر و انتظار هم حدی دارد. پسرم چشم انتظاری خیلی سخت است. نمیدانی در این سالها من و مادرت چه کشیدیم. عزیزم خداوند یونس را از دل دریا نجات داد. او پیامبر خدا بود ولی در انجام مأموریتش اشتباه کرد. همه انسانها جز چهارده معصوم در زندگی روزمره دچار اشتباه میشوند ولی هیچگاه خداوند راه بازگشت را بروی کسی نمیبندد. رجب جان به خدا توکل کن. انشاء اله به ایران و خانواده بازخواهی گشت.

 

پسرم همه اعضای خانواده در صحت و سلامت بسر میبرند همگی دستبوس و دعاگوی شمایند. همه خانواده در انتظار دیدار تو بسر میبرند. پسرم تو را بخدا بیا. نگذار این انتظار به طول بیانجامد. بخدا بچه ها همه خوشحالند از اینکه سالم هستی و نگران آنند نکند بازهم انتظار، انتظار…

عزیزم بسیاری از نوه هایم فقط اسم عمو رجب، دایی رجب را شنیده اند. آیا دیگر دور از وجدان نیست باز هم من و مادرت و داداش هایت و خواهرها و از همه مهمتر نوه های گلم را در انتظار بگذاری. پسرم ایران امروز با آنروزها خیلی فرق کرده. ایران امروز سراسر رشد و شکوفائی و آبادی و آبادانی است. همین مازوکله پشته امروز آب، برق، تلفن و گاز شهری و آسفالت و مدرسه نو و مسجد نو دارد. پسرم به خاطر رضای خدا بیا دل پدر و مادرت را شاد کن. قدم در این ایران بگذار. ما بی صبرانه منتظرت هستیم. به امید دیدار در همین سال 86. 

والسلام. پدر شما یعقوب

تاریخ 22/3/86

روستای مازوکله و چارگاه

 

بیا این آخرعمری ازهمدیگر حلالیت بطلبید

به:‌ رجبعلی قربانی (اهل گیلان)

از:‌ پدر و مادر

بسم الله الرحمن الرحیم

پسرعزیزم رجبعلی قربانی سلام

خدای یزدان دانا وتوانا را می ستایم وصد هزاربار شکرمیکنم که پدردیگرازسلامت پسرش یقین پیدا کرده است. پدری که بالغ بربیست و دوسال ازپسرش بی خبربوده و دیگرامیدی به زنده بودنش نداشته، باید هم خدا را به بزرگی یاد کند.

رجب جان. هیچوقت به این فکرنخواهم کرد که 46 سال ازعمرت گذشته، بلکه اکنون حکم پسرتازه متولد شده پدررا میمانی. پسرجان تولدت مبارک.

رجب جان. دیگرطاقت دوری شما را ندارم. کاسه صبرم لبریز شده است. نمیدانم اگرجای پدرت بودی چکارمیکردی. فقط ماندم که چگونه این باوررا دردلت ایجاد کنم.

پسرعزیزم به خدا، به پیامبر. به آن نمازهایی که خواندی، به آن روزه هایی که نگهداشتی، این منم که برایت نامه می نویسم. هیج ارگانی یا نهادی دخیل نیست و خانواده ما بدون هیچ دغدغه و نگرانی واحیانا فشارازجانب نهادی راحت زندگی میکنند. تمام فرزندانم خدا را شکرازلحاظ مالی در رفاه بسرمی برند. پسرم. اواخر ماه رمضان بود که گروه انجمن نجات ازاستان با ما تماس گرفت که فیلمی ازپسرت تو سایت موجود میباشد، اگردوست داری بیا و ببین. به خدایی که شریک ندارد، وقتی شما را دیدم وصدایت را شنیدم حس عجیبی به من دست داد. آخرجدایی پدرو پسرمفهومی ندارد ودلیلی ندارد که پدرو مادری سالها با دسترنجشان پسری بزرگ کنند که فرسنگها با ما فا صله داشته باشد.

پسرم. این نامه ها درو غ نیست وازجانب کسی جزپدرت و خانواده ات برایت ارسال نمیشود، پس تکذ یبش معنایی ندارد.

آری نامه مینویسم وخواهم نوشت وتا عمردارم این کاررا خواهم کرد، این حق طبیعی یک پدراست. شب پیش فیلم مصاحبه ات را نگاه کردیم، هم خوشحال شدیم چون صدایت را پس از سالها شنیدیم، هم ناراحت، چون پسری به اون خوبی ونجیبی که همه اهالی به پاک بودنش شکی نداشتند، چراکه قسمتش اینگونه شد.

رجب جان هنوزم هنوز، آن کشتی ها ی گیله مردیت سرزبانها ست. فرزند دلبندم ییا باخودت خلوت کن وبه خدا توکل کن وازاو یاری بخواه، چون هرکس به خدا تکیه کند واورا بخواند، بی جواب نخواهد ماند.

رجب. مادرت دست بوس شما است دلش خیلی تنگ شده، بیا این آخرعمری ازهمدیگر حلالیت بطلبید. همه بچه ها سلام دارند. مطلب دو تا دختر دارد آزاد، مهندس…..است، عاطفه دیپلمش را تازه گرفته، درلاهیجان زندگی میکند. حمزه دخترش زینب فارغ التحصیل کامپیوتر، پسرش حامد سوم ریاضی است درتهران زندگی میکنند. قاسم یک دختر {سارا} کلاس سومی دارد که درکار بسازو بفروش ودرتهران زندگی میکند. حسن پیش خودمان است یک دخترکلاس دوم راهنمایی دارد {مهدیه} ویک پسرکلاس اولی {مهدی} دارد. خواهرت منیزیک دختر دررشته شیمی تحصیل میکند {کبری} ویک پسر{ابوالفضل} دارد سربازی میخواهد برود.

زیبا پسرش ناصرودخترش نرجس دررشته ریاضی تحصیل میکنند. مهین دوتا پسر {محمدرضا و علیرضا} پنج شش ساله دارد. دخترانم همگی درتهران زندگی میکنند. خداوند حافظ جان شما باشد. خداوند نگهدارتان باشد. انشاء الله به هم خواهیم رسید.

منتظریم حتما بیا… یعقوب قربانی

 

اول بنام خدا ؛  دوم بنام امام علی وفرزندان و مادرشان فاطمه الزهرا، سوم بنام فرزندم رجبعلی قربانی.

بلی، مدت 22 سال و اندی از دوری شما صبر کردم ولی دیگر طاقت شما را ندارم. شما اگربجای مادربودی که آن زحمات شبانه روزی، از شیرخواری کودک،نوجوانی وجوانی که روزی عصای پیری من باشد، ولی افسوس که رفتی ومادرپیرناتوان را گذاشتی، یادی نکردی، این بود رسم بین مادروپسر.لذا ازشما میخواهم بیا آخرعمرمن که اگرشده یکباردیگراین چشمان ضعیف کم بین من جمال روی تورا ببینم.همچنانکه یعقوب پیامبر، جمال فرزنددلبند خود را دید، بینا شد، پسرم بیا، نصیحت مادرعلیل تورا گوش کن، از نجات صلیب سرخ بخواه، ازبند رهایی یابی که من مادرت درپایان عمر از همدیگر حلالیت بطلبیم که خدا راضی باشد.

همچنان آن شبهای دراز تاریک سرگهواره ات نشستم لای لای گفتم که ازشما راضی باشم.

مادر پیرهفتادوپنج ساله شما – سیده زبیده سیدی

به فاصله چندی پس ازدرج نامه درسایت نجات واطلاع به صلیب سرخ ونماینده کمیساریا ؛ فرقه رجوی بتاریخ 30 خرداد همان سال، دیوانه وارونسنجیده رجبعلی را به صحنه تلویزیون خود کشاند ومشتی لاطائلات به خوردش داد تا علیه من وخانوا ده اش طوطی وارتکرارکند. 

این بارپدرومادردلسوخته وبیمارضمن خوشحالی ازتماشای چهره فرزند درقاب کامپیوترم ؛ به هم ریخت ودلسوزانه برای فرزند گمراه شده اش اینگونه نوشتند: 

واینگونه شد که فرزند اسیردنیا ندیده درلیبرتی وعراق وپدرومادرچشم انتظاردرایران به قربانگاه مطامع جاه طلبانه رجوی رفتند ودیدارشان به قیامت انجامید.

لعنت برروح پلید وشیطانی رجوی

پوراحمد

برچسب ها
سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن