اسیر در زنجیر دروغ و فریب رجوی

درسال ۸۱ درجستجوی یک شغل آبرومند وپردرآمد با توجه به مشکلات بیکاری درایران به دوبی رفتم. مدتی درآن شهر بدنبال کار می گشتم دریکی از روزها که برای شناکردن در منطقه جمیرات رفته بودم با یک دخترایرانی بنام میترا برخورد داشتم آشنا شدم. که وی به لحاظ عاطفی مرا به خود جلب کرد. و همین باعث شد که در روزهای دیگر با هم دیدار داشته باشیم. رابطه ما تا آنجا پیش رفت که پیشنهاد ازدواج بین ما مطرح شد. یک روز وی مرا به منزلش دعوت کرد در اتاق او عکس زن و مردی را دیدم که وی گفت این دو پدر و مادرم هستند که در آلمان هستند به دلیل اینکه محل مشخصی برای اسکان نداشتم مستمرا به خانه وی رفت و آمد میکردم. در طی این مدت که در خانه اش بودم غیبت های چند روزه و غیر منتظره داشت.بدین ترتیب یکسال گذشت.
یک روز آمد و به من پیشنهاد زندگی مشترک در اروپا را داد و گفت برای پناهندگی حتما باید کیس سیاسی داشته باشیم که لازمه اش این است که اول به عراق ونزد گروهی بنام مجاهدین در عراق برویم. روز بعد آمد و گفت برای هر دو بلیط کشتی گرفتم و وقتی سوار کشتی شدیم قبل از حرکت کشتی به من گفت منتظر باش تا من برگردم که چند دقیقه بعد کشتی حرکت کرد من به خدمه کشتی گفتم صبر کنید یک نفر پیاده شده وقتی مشخصات وی را گفتم او گفت کسی به این نام در لیست مسافران نیست کشتی حرکت کرده بود و از وی خبری نشد. بعد از مدتی کشتی در اسکله بصره پهلو گرفت. درشهر بصره دونفربا یک دستگاه لند کروز به استقبالم آمدند خیلی برخورد گرمی داشتند. لحظاتی بعد به اتفاق به سمت بغداد حرکت کردیم درمسیر به آرزوهایم وآینده زیبایی که با میترا درکشورهای اروپایی خواهیم داشت فکر می کردم. ازدواج و زندگی دراروپا رویای نوجوانی من بود درتمامی مسیر روزها وهفته های آینده که این رویایم محقق می شود فکر می کردم. خودرو لندکروز از شهرهای مختلف عبور می کردند در طول مسیر تا میخواستم به میترا و رویاهای مشترکمان در اروپا فکر کنم نفرات هم راه من هرچند بارسوالاتی از من در رابطه با وضعیت ایران می پرسیدند. بالاخره خودرو ما درمقابل درب کمپی توقف کرد از پشت شیشه به اطراف نگاه کردم تعدادی نفرات با لباس فرم نظامی ایستاده بودند تعجب کردم چرا پادگان نظامی؟ در را باز کردند وخودرو ما بسرعت وارد کمپ نظامی شد. سوالات زیادی درذهنم بود ولی جسارت پرسیدن آن را نداشتم ما را بداخل یکی از مقرها بردند بعد از لحظاتی فرمانده زن آن مقر مرا به اتاقش صدا زد بعد از خوش آمد گویی گفت به قرارگاه اشرف مقرسازمان مجاهدین خلق خوش آمدی. امیدوارم به کمک هم بتوانیم رژیم آخوندها را سرنگون کنیم. گیج ومات ومبهوت به او نگاه می کردم فکرکردم من را با کس دیگری اشتباه گرفته است حرف هایش را قطع کردم وگفتم می بخشید من برای رفتن به اروپا به این کمپ آمده ام..قهقه بلندی سرداد وبا لحن تمسخرآمیزی گفت اروپا؟!! کی گفته؟ که من اسم میترا دردوبی را گفتم.آن خانم گفت ما چنین فردی را نمیشناسیم احتمالا اشتباه متوجه شدی. اینجا بود که فهمیدم میترا در حقیقت یک دامی از طرف سازمان مجاهدین برای جذب و اعزام من به عراق بوده است. ساعاتی بعد خودم را درلباس فرم دیدم وقتی خواستم مجددا از اروپا سوال کنم گفت هیس شما تا سرنگونی رژیم میهمان ما خواهید بود…
خشت اول رابطه من با فرقه رجوی از همین نقطه کج گذاشته شد.احساس خیانت بخود می کردم تمامی رویاهای نوجوانی وعشق زندگی با میترا دراروپا چون آواربرسرم خراب شد. خود را زندانی یافتم رفته رفته ماهیت دروغ پرداز آنها بیشتر برایم آشکار شد. برایم خیلی عجیب می آمد تعدادی انسان بدون هرگونه ارتباط با خانواده و تهی از هرگونه عشق وعواطف!! مدت زیادی بود که از خانواده ام اطلاعی نداشتم درخواست تماس تلفنی کردم گفتند ممنوع است.کاغذ وخودکاری برای نامه نوشتن خواستم باز گفتند هرگونه برقراری ارتباط با خانواده ممنوع است. برایم خیلی عجیب می آمد انسان های مجرم در زندانها هم حق ملاقات وتماس تلفنی دارند اینجا دیگرکجاست؟!! افراد دور و برم همچون ربات های بی اراده وکوک شده از صبح تا شب دور خود می چرخیدن بدون اینکه تاثیر بتوانند برمحیط پیرامون بگذارند. برخی از آنها بیش از ۲۰ سال دراین پادگان بودند بدون اینکه حتی یکباربا خانواده هایشان تماس گرفته باشند.افراد بطرزعجیبی به بیگاری گرفته می شدند درطول شبانه روز چهارتا ۵ ساعت حق استراحت داشتی. مسعود ومریم رجوی رهبرانشان بطرز عجیبی چون بت پرستیده می شدند. رهبران معصوم وعاری از هرگونه خطا.. تمامی زنان ومردان بدستور مسعود رجوی طلاق گرفته بودند وبچه هایشان درسراسراروپا و درخانواده های هواداران زندگی می کردند بدون حق هیچگونه تماسی با پدر ومادر.. بطرز نا مانوسی همه زنان به عقد مسعود درآمده بودند و زنان حرمسرای رجوی بشمار می آمدند. فضای آنجا برایم غیرقابل تحمل شده بود واحساس خیانت میکردم بعد از سرنگونی صدام مردم عراق حس خوبی به ما بدلیل نوع خاص رابطه رجوی با صدام وجنایت هایش درحق اکراد وشیعیان نداشتند تا اینکه دریک فرصت مناسب از این فرقه ضد انسانی جدا شدم وبه کمپ امریکایی ها رفتم دوسال بعد از اینکه بعد از سالیان به آغوش گرم خانواده ومیهن برمی گشتم خیلی خوشحال بودم به خاک ایران که پا گذاشتم احساس کردم از کابوس سالیان نجات پیدا کردم کابوسی که با رویای زندگی در اروپا شروع شد وبه اسارت چند ساله وتلخ ترین سالیان زندگی من منتهی گردید‌‌‌.
هادی رومی پور

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.