اعضا یک به یک حلقه ها را بداخل سینی انداختند

گناه هنر عشق ورزیدن - قسمت پایانی

سالن نشست در بهت و ناباوری عجیبی فرو رفته بود! زنان و مردانی که سالیان زیر یک سقف در منتهای عشق زندگی کرده بودند، با هم غریبه می نمودند. ستونهایی از زنان ومردان تشکیل شد، اکنون آنها درمقابل سن مقابل مسعود ومریم صف کشیده بودند. بزرگ ترین تناقض دوران مبارزه و زندگی شان شکل گرفته بود. ازدواج درنقطه بالای سازمان و طلاق دربدنه آن!
شکری درمیان هیاهوی جمعیت دنبال همسرش می گشت. بی اختیار به مسعود ومریم خیره شد. وقتی نگاه و لبخند آنها با یکدیگر تلاقی و درهم آمیخته بود. این سومین همسرمسعود بود! باهیچ یک از اصول اخلاقی ومناسبت های اجتماعی نمی خواند.

صف اعضا به کندی حرکت می کرد. اکنون می توانست همسرش را درصف کناری ببیند. باردیگر خاطرات گذشته از مقابل دیدگانش گذشت، به آرامی حلقه ازدواجش را درانگشتش چرخاند. سالها به آن عادت کرده بود. بیاد آورد روزی را که با مادر وخانواده همسرش برای خرید حلقه نامزدی به مغازه طلا فروشی رفته بود. آن روز زیباترین لحظه زندگیش بود. دقایقی دیگر با دوران مجردی خداحافظی میکرد! صف هرلحظه به محل سن نزدیک تر می شد. رجوی شاداب وسرحال نگاهش را به آخرصف دوخته بود. سرمست از باده قدرت و سرشار از رضایت مندی… تا ساعاتی دیگر کانون گرم خانواده بمثابه اصلی ترین دشمنش متلاشی می شد وهمه عواطف واحساسات در او ذوب می شد. سالها خانواده وکانون گرم زوج ها درخلوت اسکان و بدور از کنترل او ذهنش را به خود مشغول کرده بود و بدنبال بهانه ای بود تا از شرش خلاص شود. شکست نظامی درعملیات فروغ و مساله دارشدن نیروها و زیرسوال رفتن خط وخطوطش او را کلافه کرده بود بدنبال توجیهی برای این شکست و بن بست آن بود.
اعضا یک به یک حلقه ها را از انگشت خارج و بداخل سینی انداختند. اشک و بهت و بغض امان همه را بریده بود! زوج ها برای آخرین بارخاطرات گذشته را با هم مرور کرده و از گوشه سمت چپ سن سالن اجتماعات از یکدیگر دور میشدند. خیلی ها هنوز نمی توانستند جدایی را بپذیرند. چگونه می توان شیرین ترین خاطرات سالیان وانبوهی لحظات مشترک را به یکباره محو کرد. برخی آن لحظات را نوعی خواب تعبیر میکردند. ساعت ها از پایان نشست می گذشت. شکری وشکری های دیگر همچنان به همسرانشان فکر می کردند.
نعره دلخراشی او را به خود آورد! مگر تو امضا طلاق علی الدوام نداده بودی؟ مزدور، شکنجه گر.. جمعیت بیشتری بسمت او حمله ور شد، دور شکری محاصره شده بود. بتول یوسفی محکم با دست برزمین کوبید وفریاد زد دورش را خلوت کنید ببینم این آشغال تواین مناسبات چه غلطی میکرده است؟ چرا سلام دادی بیشرف؟ مگر نمیدانستی آن عفریته بر تو حرام است؟ زود باش بگو هدفت از سلام دادن چی بود؟ شکری که دیگر رمقی برایش نمانده بود، گفت: درلحظه که او را دیدم خاطرات گذشته برایم تداعی شد. احساس وابستگی شدیدی بهم دست داد با سلام دادن می خواستم خاطرات گذشته را برایش یادآوری کنم. جمله شکری تمام نشده بود که دستی تنومند او را بسمت پنجره اتاق پرتاب کرد. سرش به لبه پنجره خورد وآرام روی زمین درازکشید صدای داد وفریاد و فحش سالن را فرا گرفته بود. دست شکری را گرفته و از سالن خارج کردند.
بتول یوسفی ختم نشست را اعلام کرد.
بعد از یک تنفس یک ساعته نفرات برای ادامه نشست به سالن برگشتند. شکری درگوشه سالن ایستاده بود. بتول یوسفی خطاب به شکری گفت: خوب فکرهایت را کردی؟ بگو ببینم از حرف های بچه ها چه گرفتی؟ شکری که کاملا درهم شکسته بود به آرامی گفت:”من نتوانسته بودم عشق به همسرم را از دلم خارج کنم. ورود من به بحث انقلاب از سراجبار بود چگونه ممکن است عشق وعاطفه به همسر و فرزند را فراموش کرد. من نمی توانم تضاد مبارزه با خانواده را بفهمم! عواطف درسرشت انسانها نهفته است چگونه میشود آن را ریشه کن کرد. نمی توانم بی خیال از کنار همسرم بگذرم بدون اینکه احساسم را نثارش نکنم.”

افسانه رقص رهایی و ذهن بیمار رجوی

صدای داد و فریاد آن جمعیت اندک بلند شد! آنها باردیگر به سوی شکری حمله کردند. بتول یوسفی خودکارش را بسمت شکری پرتاب کرد و فریاد کشید گم شو بیرون… تو آشغال ارزش فهم انقلاب خواهر مریم را نداری. در همان منجلاب دست و پا بزن ولی فکرنکن تو را راحت می گذاریم. تو بریده ای ولی بدان از جدایی خبری نیست. به گفته برادرمسعود بریده می بایست 5 سال را در زندان های سازمان بگذراند و بعد تو را تحویل زندان ابوغریب خواهیم داد. نام ابوغریب لرزه براندام شکری انداخت! -زندان مخوفی که کسی از آن زنده برنخواهد گشت-. دریک لحظه درهم شکست. ماندن دراشرف حداقل این فایده را داشت که همسرش را بتواند ببیند. شکری درحالیکه قیافه خندان همسرش بنظرش آمد خطاب به بتول یوسفی گفت به انقلاب خواهرمریم ایمان آوردم! درحالیکه در ضمیر خلوتش با تمامی وجود به همسرش عشق می ورزید. او برای زنده ماندن و دیدن دوباره همسرش بلاجباربه ریسمان پوسیده انقلاب مریم چنگ زده بود.
پایان
اکرامی

گناه هنر عشق ورزیدن – قسمت پنجم

گناه هنر عشق ورزیدن – قسمت چهارم

گناه هنر عشق ورزیدن – قسمت سوم

گناه هنر عشق ورزیدن – قسمت دوم

گناه هنر عشق ورزیدن – قسمت اول

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.