خاطرات سیاه محمدرضا مبین – قسمت ششم

از بغداد تا اشرف
در بغداد و مقر مجاهدین ، نماز دیجیتالی مجاهدین ! که هر رفتاری درآن نماز قابل توجیه است ، مهم ترین وجه تمایز آنان با هر مسلمانی بود که نظر مرا به خود جلب می کرد ! دعای الهم انصرالمجاهدین … مخصوص هر نماز آنان بود ، سرعت عمل در نماز خاص مجاهدین است ، این یک ارزش تلقی می شود اگر نماز را سریع بخوانی ! می گویند فلانی در کار و مسئولیت جدی است و وقتش را با عبادت های آخوندی به بطالت نمی گذراند ! بطرزی که در 10 ثانیه می توان نماز چهار رکعتی را خواند ، در مجاهدین اگر نماز فرادی بخوانی و با آرامش و طمانینه نماز برگزار کنی ! در معرض مارک پاسدار و نفوذی خوردن قرار می گیری ! به جز زمان نماز کسی حق ورود برای عبادت به نمازخانه را ندارد ! عکس مسعود و مریم اشکالی ندارد در نمازخانه در معرض دید قرار داشته باشد ! در مناسبات مجاهدین کسی حق ندارد کتاب قران را مطالعه کند ! هرگز کسی ندیده است که یک مجاهد در اوقات فراغت دسترسی به قرآن داشته باشد ، چه برسد که قران هم بخواند ! کسی که تمایل به خواندن قران در اوقات فراغت نشان بدهد از نظر مجاهدین یا پاسدار است یا نفوذی !
در زندان انفرادی مجاهدین در اشرف درخواست یک جلد کلام الله را دادم ، اما با غضب و کینه شدید مواجه شدم ، بطوری که فروغ پاکدل سربازجوی من در زندان ، گفت : قاری قرآن ، پاسدار ، نفوذی ! در مناسبات ما قران برای چی درخواست دادی ؟ مناسبات پاک مجاهدین همه آیاتی زنده از قران است و برادر مسعود ، بینه مجسم اسلام است ! همه این سطور که می خوانید ، در دنیای واقعی مجاهدین اتفاق افتاده است .
بلی، این خزعبلات در مناسبات مجاهدینی که مدعی مسلمان بودن هستند ، گفته شده است .
دو سه روز بود که در مناسبات به گفته خودشان ، پاک مجاهدین ، در بغداد قدم گذاشته بودم ، بعد از نهار گفتند که آماده شوید تا یکساعت به سمت قرارگاه می روید ، سه نفر دیگر هم به جز من در آنجا بودند و قرار بود با هم به قرارگاه برویم ، پلیس بازی مجاهدین شروع شده بود ، سلاح ها در دستان کسانی بود که بعنوان اسکورت قرار بود ما را به سمت قرارگاه ببرند …
هر چهارنفر ما را بصورت فشاری در صندلی عقب یک لندکروز جا دادند ، تمامی پرده های لندکروز پرده کشی شده و بین صندلی ردیف جلو و عقب هم یک پرده کشیده شده بود و فقط یک سوراخ وجود داشت که از آنجا عقب را دید می زدند ، یک نفر مسلح هم در قسمت عقب و بار لندکروز از عقب مواظب بود تا ما عمل تروریستی انجام ندهیم !!
دو ماشین با نفرات مسلح در جلوی ما حرکت کرده و دو ماشین در پشت سر ما در حرکت بودند ، بی سیم ها بی وقفه یک چیزهائی می گفت ، بی سیم اصلی ماشین از طریق یک هدفون گوشی به گوش فرمانده وصل بود و یک بی سیم دستی دیگر در دستش بود که در مورد خودروهای اطراف ما یک چیزهائی می گفت … در مناسبات عادی جامعه ، انصافا فقط برای وزیر و معاونان وزیر و … یک چنین اکیپ اسکورتی راه می انداختند! نمی دانم چرا در جامعه عادی کسی متوجه این درجه از اهمیت شخصیت ما نشده بود ؟ یک ناصر نامی با ما بود که از ایران آمده بود وکمی هم شلوغ بود ، ناصر یواشکی پرده را کنار می زد و بیرون را دید می زد ، نمی دانم چطوری کلاغ ها به نفر فرمانده ماشین ما خبر دادند که او با لحن بسیار جدی و خشن یک تذکر داد که از شدت این تذکر کسی جرات نکرد تا رسیدن به قرارگاه به پرده دست بزند !
چون تا به حال چنین تجربه ترددی با پرده های بسته نداشتم ، بشدت سردرد گرفته بودم و نمی دانستم ماشین کدام طرفی می رود ؟
نفرات اسکورت ما ، خیلی شاد و بشاش بودند که ما را می خواهند ببرند بیرون از مقر بغداد ! آنروز نمی دانستم چرا ؟ اما بعد ها فهمیدم که چون این ها حق خروج از مقرها برای مدت های طولانی را ندارند ، رفتن برای اسکورت به بیرون قرارگاه ، بزرگترین تفریح و دلخوشی یک مجاهد مریمی است !
ماشین ها ، بسرعت و بعضا با ویراژهای خطرناک مسیررا طی می کردند ، مدتی بعد ، از لحن صحبت ها متوجه شدم که وارد قرارگاه مجاهدین شدیم ، یک ربعی هم ما را دور خودمان چرخاندند تا متوجه مسیر و زمان نشویم ، سپس در یک جا توقف کردیم ، فرمانده گفت فعلا به پرده ها دست نزنید ، چند دقیقه ای منتظر ماندیم ، ما را پیاده کردند وآرام وارد ساختمانی شدیم ، یکی دونفر ما را در بغل گرفته و بوسیدند ، سپس یک دست لباس نظامی برای هر کداممان دادند و وسایل دیگرمان را تحویل گرفتند و گفتند این ها بصورت امانت در انبار می مانند ، این آخرین باری بود که وسائل شخصی ام را می دیدم و هرگز دیگر کسی آنها را به ما بازنگرداند ، این امانت داری هم خاص مناسبات پاک مجاهدین است !!!
یک زن آمد و ورود ما را خوش آمد گفت ، معلوم بود او فرمانده است ، گفت الان شما را پیش بچه های جدید دیگر خواهم برد ، ساختمان را دور زدیم و کمی که جلوتر رفتیم ، صدای موزیک بلندی به گوش می رسید ، حدود 30 نفر جلوی ساختمانی بودند که ما به طرف آن می رفتیم ، کمی که نزدیک تر رفتیم ، فرمان حمله صادر شد و همه به سمت ما هجوم آوردند ، ما را غرق بوسه کردند ، قدیمی ترها ومسئولین برادر ، بیشتر و گرم تر ما را در آغوش می کشیدند ، بمبارانی از محبت را دیده و استقبال بسیار گرمی را شاهد بودم .
هیچ حد و مرزی برای استفاده از فریب و خدعه در فرقه ها وجود ندارد ، تمامی این بمباران محبت برای این است که گام اول پیوستن به سمت فرقه را حس نکنیم . این روند دوستی ساختگی و توجه مصنوعی به عضو جدید ، اقدامی هماهنگ و تحت حمایت مستقیم رهبر فرقه انجام می پذیرد ، بمباران محبت ، ترفند فریبکارانه ای برای یک فرقه در مرحله عضوگیری است .
بدون خشونت و با زبانی نرم و نگاههائی مهربان ! من جذب فرقه مجاهدین شدم بی انکه متوجه شوم که به راهی بی بازگشت قدم گذاشته ام ، بی آنکه متوجه شوم بقیه عمر خود را در این زندان خواهم ماند و خواهم پوسید ، من به قرارگاه اشرف ، زندان بزرگ مجاهدین وفرقه رجوی قدم گذاشته بودم . . .
این داستان دردناک ادامه دارد . . .
محمدرضا مبین – کارشناس ارش عمران ، سازه

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.