انتقال به اروپا – دستمزد چسباندن عکس رجوی روی دیوار!

مصاحبه با فرزاد فاضل متین از قربانیان رجوی

در دفتر انجمن نجات گیلان مشغول دیدار با یک خانواده دردمند و چشم انتظار بودم که شخص ناشناسی مراجعه کرد و گفت: ” من فرزاد فاضل متین از جداشده های فرقه رجوی هستم ومیخواستم علیه رجوی افشاگری و حتی شکایت کنم .”
شخصا نامبرده را بعنوان جداشده به خاطر نیاوردم. از وی پوزش خواستم ما بعد اتمام دیداربا خانواده حاضر در دفتر انجمن با ایشان صحبت خواهم کرد .
متعاقبا صمیمانه پای درد دل دردناک ایشان نشستم وبرگ دیگری ازخیانت رجوی خبیث برایم به تصویرکشیده شد که با رضایت کامل آقا فرزاد مناسب دیدم شرح حال زندگی برباد رفته ایشان را درقالب مصاحبه با ایشان به سمع و نظر مخاطبان سایت نجات برسانم شاید که رجویها با شنیدن روشنگریهایش بخواهند پاسخگوی شکایت آقا فرزاد باشند.

پوراحمد : ضمن خوش آمدگویی از شما میخوام ضمن معرفی خودتون از زندگی تون وازچگونگی پیوستن وخروج تون ازفرقه رجوی وهرآنچه ضروری می بینید برایم وهمچنین اطلاع رسانی برای افکارعمومی بفرمایید.
فرزاد فاضل متین : ابتدا به ساکن خدمت شما و مخاطبانتان عرض سلام وادب دارم و پیشاپیش عرض بکنم که بنده ازبیماری اعصاب و روحی و روانی وتا حدودی فراموشی رنج میبرم وبا مصرف قرص گذران زندگی میکنم ولذا چنانچه درصحبتهایم تمرکز ندارم حاصل دوران اسارت وشکنجه روحی وحتی فیزیکی درزندان مجاهدین خلق است که ازشما پوزش می طلبم .
پوراحمد : خواهش میکنم بفرمایید که من سراپا گوشم.
فرزاد فاضل متین : من فرزاد فاضل متین 47 ساله فرزند قوام هستم . اصالتا پدرومادرم کاشانی هستند وهمین الان هم پدر پیرم درکاشان زندگی میکند ولیکن من درجابجایی که خانواده ام داشتند درتهران به دنیا آمدم وهمانجا با مادرمریض وسکته کرده ام زندگی کردم وبعد درگذشت مادرم بالغ بر13 سال است که جابجا شدم و درگیلان درشهر سیاهکل زندگی میکنم .
به هرشکلی بود من داشتم با مادرم زندگی میکردم وکاری به کار کسی نداشتم وتاکید می کنم که اصلا سیاسی نبودم تا اینکه یه روزی یک شخص ناشناسی اواخرسال 1381 با من تماس گرفت وازحال واحوالم پرسید وروند ارتباط به سمتی رفت که به این روز شوربختی افتادم .
درهمان تماس اول از ایشان مشخصات و هویتش را طبعا پرسیدم که خودش را خبرنگار و فعال حقوق بشر معرفی کرد وبا دیدن بی توجهی من خودش را مجاهد معرفی کرد و قول داد که مرا برای زندگی بهتر به اروپا بفرستد که حقیقت دهنم آب افتاد وحول شدم و یک هیجانی دردلم احساس کردم که نکند بخت من دارد باز میشود ومیتوانم به خارجه بروم و زندگی اروپایی داشته باشم .
درتماس اول ودرادامه ازمن خبرهایی ازتهران خواست که اوضاع امنیتی چگونه است ومردم چقدر از نظام ایران ناراضی هستند ومتعاقبا توصیه کرد که روزانه به رادیومجاهد گوش بدهم .
درروند ارتباطم با آن شخص ناشناس ارتباط ایمیلی برقرارکردم و برایم یک عکسی ازمسعود رجوی ارسال کرد وخواست که عکس داده شده را پرینت بگیرم ودرجایی ازتهران بچسبانم که البته حق الزحمه هم خواهد داد. وقتی ازحق الزحمه سوال کردم گفت که تورا به اروپا منتقل میکنیم که من هم ساده لوحانه باورم شد ونمیدانستم که با چه مافیایی قراراست روبروشوم وزندگی خودم را ببازم .
چند روز بعد با وجود استرسی که ازنصب عکس داشتم ولی به شوق وامید رفتن به اروپا، یک عکس کوچک مسعود رجوی را پرینت گرفتم وشبانه رفتم میدان آزادی واطرافم را چک کردم که کسی متوجه من نشده باشد، سریعا عکس را روی یه تیربرق چسباندم ویک عکس ازش گرفتم وفردایش برای سازمان ایمیل کردم که ازمن تعریف کردند که چقدرشجاع هستم ودرتهران بزرگ دست به چنین اقدام متهورانه زده ام وقول دادند که در نشریه مجاهد وقت درج کنند.
درارتباطات بعدی مجددا ازمن چنین کارهایی را درخواست دادند که من بهانه گرفتم و از انجام آن سر باز زدم. حقیقت اینکاره نبودم ومی ترسیدم که لو بروم و دستگیر بشوم برای هیچ وپوچ .
بتدریج دیدم دیگرارتباط خودشان را با من قطع کردند ومن به عشق رفتن به اروپا با نیت زیارت عتبات عالیه بطور قانونی روانه سوریه شدم ودرهتلی مقیم شدم وبا شماره ای که ازآن شخص داشتم تماس گرفتم که من قصد پیوستن به شما واعزام به اروپا را دارم که آن شخص با عصبانیت گفت کاری را که درتهران خواسته بودیم انجام ندادی حال میخواهی یک راست تورا به اروپا بفرستیم واین محال است ولی چون احساس میشود میخواهی با ما کارکنی بلااشکال است وزودی بروترکیه ازجزئیات با تو صحبت میکنیم .
سرتان را به درد آوردم وخودم نیزازیادآوری آن خاطرات تلخ دارم اذیت میشم.
خلاصه به هرمشکلی بود خودم را به ترکیه رساندم وبه آدرسی که داده بودند درهتلی با شخصی دیدارکردم که خودش را علی ونماینده ازسازمان معرفی کرد.
من که هنوزخوشبین به وعده رفتن به اروپا بودم آن شخص به من گفت ایرادی ندارد ولی عجالتا باید بروی عراق وقرارگاه اشرف تا ترتیب رفتن توبه اروپا داده شود ورفتن من به عراق همان و7 ماه و20 روزتحمل زندان وشکنجه وبلاتکیلفی همان .
ازترکیه با قطار به عراق رفتم ودربغداد نماینده سازمان رجوی ما را تحویل گرفت که 6 نفربودیم ویه خانمی بنام عاطفه آشتیانی هم دربین مان بود وبا این تعداد یکراست ما را به قرارگاه اشرف بردند و بدبختی من شروع شد.

پوراحمد : چه تراژدی غم انگیزی . یعنی آدم ربایی. عجب کلاه بزرگی سرت گذاشتند. خب بفرمایید دراشرف و درمدت حضورت چه بر تو گذشت وچرا با همه این تفاصیل جداشدی وبرگشتی به ایران جناب آقای فاضل متین.
فرزاد فاضل متین : اوایلش مشکلی نبود ومن را دریک یگان جدید الورود که خودشان پذیرش می گفتند بردند وهادی لاری که جنوبی می نمود را فرمانده دسته ام معرفی کردند که جمعا 18 نفربودیم وهرکدام مان با یک ترفند مافیاگونه از عراق واشرف سردرآوردیم . البته چند تا فرمانده دسته دیگرهم بودند بنامهای خسرو، علی و فرشته ….

کم کم به 6 نفرازما شک کردند وگفتند شما نفوذی ایران هستین وآمدین ما را بکشید واطلاعات بگیرید وبی آنکه حرف مان را گوش کنند شبانه وبا ضرب وشتم وبا ایجاد ترس و وحشت و ارعاب به نقطه نامعلومی انتقال دادند و برایمان یک اسم مستعار مشخص کردند که اسم انتخابی من بابک بود که بعدها فهمیدم آنجا زندان اسکان نام داشت.

آقای پوراحمد عرض کنم خدمت شما آنجا همواره مورد آزار و اذیت رجویها بودم وخلاصی نداشتم وبازجویی میشدم. خصوصا درشب بازجویی وشکنجه انجام میشد. سرپرست بازجوها یکی بود که خیلی خشن وبی رحم بود بنام نادررفیع نژاد که بعدها شنیدم معدوم شد.
بازجوها وشکنجه گران دیگری هم بودند بنامهای رضا مرادی وآیدین که گویا همسر چینی اش درمرصاد کشته شده بود و ترک زبان بود وخیلی لهجه ترکی داشت . کسان دیگرهم بودند وجابجا میشدند که الان خاطرم نیست ولی نفرات اصلی فشار نادررفیع نژاد و رضا مرادی وآیدین بودند.
یک ماه تمام تو زندان به اصطلاح اسکان رجوی بودم واذیت میشدم که دراثر فشارجسمی و روحی خیلی وزن هم کم کرده بودم وداشتم دیوانه میشدم و چند بار فکر خودکشی به ذهنم زد که چرا به این روز افتادم .
درنهایت مابعد حضور7 ماه و20 روزدرقسمت پذیرش و زندان مجاهدین و تحمل رنج واسارت وضرب وشتم، درخواست خروج وبازگشت به وطن دادم که اول قبول نکردند وگفتند که شما را تحویل صدام وزندان ابوغریب میدهیم مگراینکه تعهد بدهید که حرفی علیه ما نزنید ونگویید که زندان داریم و…که من هم قبول کردم وهرآنچه آنها گفتند امضاء کردم که النهایه به اتفاق 2 نفردیگر بنامهای مهران و جهانگیر بمنظور بازگشت به ایران به جنوب عراق بردند و ما را به حال خودمان در کنار دریا رها کردند.
ما 3 نفربا یک قایق با پذیرش ریسک و خطرغرق شدن در دریا و برخورد احتمالی دولت ایران، روانه ایران شدیم .

پوراحمد : به ایران که رسیدید چه برخوردی با شما داشتند ولطف کنید الباقی ماجرا را توضیح بفرمایید.

فرزاد فاضل متین : به مرزایران که رسیدیم خودمان را با جزئیات به مرزبانان معرفی کردیم که آنان مارا به شهر فکر کنم آبادان بردند وبعدازیک روز اقامت یکراست انتقال دادند به تهران و3 روز در یک هتل اقامت داده شدیم و کسی سراغ ما نیامد. تا اینکه یک مسئولی آمد و وقتی پای حرفهای ما نشست ودرد دل مارا شنید وفهمید که توسط رجوی فریب خوردیم، ناباورانه ما را خوب تحویل گرفت وبرخوردهای انسانی داشت و ما را حتی سرزنش هم نکرد وبا هماهنگی توانستیم با خانواده مان صحبت کنیم وسرآخربرادرم که چیزی حدود 8 ماه ازمن بی خبربود، ازاین امرمطلع شد وآمد هتل ومرا با خودش به خانه ی پدری ام درتهران که مادرم زندگی میکرد، برد وزندگی دوباره ای را البته با ضرر و زیان زیاد ازرجوی شروع کردم .

پوراحمد : بعداز بازگشت به ایران وبرگشت به زندگی چه روندی را تاکنون طی کردید آقا فاضل ؟

فرزاد فاضل متین : من متاثرازدوران اسارت درزندان رجوی دیگر آن آدم سابق نبودم و بالکل مریض شده بودم ونرمال نبودم ولی به توصیه خانواده وحتی روانشناس ترغیب شدم که ازدواج کنم شاید که مشکلات آسیب دیده روحی من حل وفصل شود ومداوا بشوم که متاسفانه مابعد ازدواج نه تنها بهبود پیدا نکردم بلکه احساس کردم دارم با روحیه عصبی وپیامدهای اختلال روحی که نصیبم شده بود وازفرقه رجوی به ارث برده بودم، دارم زندگی یک شخص دیگری را خراب میکنم. لذا مابعد چند سال زندگی مشترک ازهمسرم جدا شدم وترجیح دادم به تنهایی زندگی بکنم و آزارم به کسی نرسد.
یعنی مسبب اصلی تخریب شخصیت و زندگیم شخص مسعود رجوی است که باید پاسخگو باشد وبرای شکایت واقامه دعوی درهردادگاهی حاضرم حضور داشته باشم تا حق پایمال شده خودم را از رجوی خائن بستانم . با وجودیکه درحال حاضر بدلیل آسیب های روحی تحت پوشش اداره بهزیستی استان گیلان هستم .

پوراحمد: ممنونم ازحضورتون دردفترانجمن واینکه ما را مطمئن دیدی وسنگ صبورت یافتی.
برایت بهترینها را ازخدای منان آرزومندم وامیدوارم که بتونید شفا و بهبودی کامل بدست بیاورید تا شرایطی پیش بیاد تا عمروزندگی وسلامتی برباد رفته ات را ازمسبب و بانی اصلی آن یعنی شخص رجوی باز بستانی.
فرزاد فاضل متین : واقعا ازشما جناب آقای پوراحمد سپاسگزارم که با صبروحوصله وبا شکیبایی ومسولانه درد دل منو گوش دادید .

برچسب ها
سرویس محتوا

مطالب مرتبط

یک نظر

  1. ادم وقتی مطالب رسانه های این منافقین رامی بینه واقعاازحماقت ودروغگویی وحرامزادگی اینهاخودخودخندهش میگیره اسیران نگون بخت فلکزده متوهم چه رویی دارندواقعا اینها فکرمیکنندادمندخداوکیلی این فسیلهاخودشون ازحرفای خودشون خندهشون نمیگیره؟؟؟!!!!خاطرات یکیش ازعملیات مرصادمیخوندم نوشت درروزچهارم مردادچندنظامی رانیتیدین به اسلام اباد گرفتیم گفتند آمدیم مهمات ببریم برای خط هواگرم بود گفتن منافقین حمله کردن برادرسیاوش ازادشون کردفرماندهشون کت سیاهی به تن داشت نرفت گفت من اسیرانسانیتتان شدم؟؟؟خرتوی اون گرماتب میکردبعدارتشیان اونم فرماندهشون کت سیاه تن میکرد؟؟؟بیجارههای غارنشین متوهم حتی دروغ نوشتن هم بلدنیستندمرغ پخته رابه خنده وادارمیکنن برویدبمیریدابروی ایران رابردیدمردم البانی فکرمیکنندهمه ایرانیاهمیطوربیسوادوکم عقلندنوکرصدام بودن یعنی همین چیزادیگه. ..مرگ برمنافق ننگ بررجوی خاک برسرزنان حرمسرای رجوی وتف به غیرت نداشته مردان نانردبیغرتشان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن