اعضاء جداشده از فرقه رجوی

روایت علی اکرامی از 4 سال زندگی مخفی تا 23 سال اسارت

کتاب ” قصه ای ناتمام برای دخترم” ، قصه زندگی جوانی ایرانی است که با آرمان های بزرگ به جایی کوچک و حقیر کشانده می شود. علی اکرامی با صداقت تمام پای در راهی می گذارد تا شاید آزادی را برای مردم سرزمینش به ارمغان بیاورد. او 4 سال زندگی مخفی در اتاقی نمور و تاریک در روستایی دورافتاده را به جان می خرد. از همه چیزش می گذرد حتی از مادر ، غافل از این که آنچه گمان می کرد آب است سرابی بیش نبود.

برای دانلود اینجا را کلیک کنید.

علی اکرامی مهمان برنامه این هفته “دعوت”؛ ویژه برنامه افطار شبکه یک در ماه مبارک رمضان بود تا تجربه حضور بیست ساله اش در تشکیلات مجاهدین خلق را با بینندگان این برنامه به اشتراک بگذارد. خاطراتی که حالا در قالب کتابی با عنوان ” قصه ای ناتمام برای دخترم” مدون شده است.

اکرامی در بحبوحه انقلاب جوان پرشور 18 ساله ای بود با آرمان هایی بزرگ. او که به دنبال عدالت اجتماعی و آزادی و رفاه برای مردم سرزمینش بود، آرمان های خود را با شعارهای سازمان مجاهدین خلق منطبق می بیند و به این ترتیب با صداقت تمام جذب این گروه می شود. گروهی که دم از جامعه بی طبقه توحیدی، عدل علی و عدالت اجتماعی میزد.

ترس یا اعتقادات و باورها

علی اکرامی بعد از موج انفجارات و ترورهای دهه 60 توسط عوامل سازمان مجاهدین خلق ، همچون دیگر اعضای این گروه به زندگی مخفی روی می آورد. اکرامی می گوید با وجود اینکه من در زمینه های تبلیغی – سیاسی فعالیت می کردم تحت تأثیر القائات گروه از آبان 1360 تا اواخر سال 1364 در اتاقی تاریک و نمور و بدون هیچ امکاناتی زندگی مخفی داشتم.

اکرامی با ذکر این نکته که آنچه مرا نگاه داشته بود باورهایم بود و نه ترس می گوید آن زمان به عنوان جوانی پرشور در درون گمان می کردم صادقم. من و دیگر جوانان هم نسلم در آن زمان از همه چیزمان گذشتیم. از تحصیلات، مناصب، پست و مقام و حتی عواطف خانوادگی و همه را نثار این فرقه کردیم.

به هر ترتیب 4 سال در شرایط سخت روزگار می گذراند تا بالاخره در سال 1365 توسط عوامل فرقه از ماهشهر به نقطه مرزی و سپس به پاکستان و از آنجا به عراق و پادگان اشرف منتقل می شود.

از آب تا سراب

علی اکرامی می گوید زمانی که به درون پادگان اشرف پای گذاشتم و مناسبات حاکم بر آنجا را مشاهده کردم همه چیز را مغایر با آنچه در ذهن داشتم می دیدم. حدود هفت هزار نفر بودیم که در مکانی بسته محصور شده بودیم. ارتباط ما را کاملاً با دنیای بیرون قطع کرده بودند. می دیدم گروهی که دم از آزادی برای خلق ایران می زد، این آزادی را حتی از اعضای خودش هم دریغ می کرد.

باور داشتم مادرم باید در راه اهداف سازمان مجاهدین خلق فدا شود

علی اکرامی که در آن زمان به شدت تحت تأثیر القائات فرقه بود، مادرش را در حالی که بیمار بوده رها می کند و به دنبال آرمان هایش می رود. او می گوید: مادرم را با حال بیماری رها کردم زیرا باور داشتم مادرم هم جزیی از این خلق قهرمان است که باید در راه اهداف این سازمان فدا شود. هر بار که به این باورم فکر می کنم در درون خودم شرمنده می شوم.

آداب زندگی در اشرف – سرکوب یا استثمار

در رابطه با شرایط زندگی در کمپ اشرف، علی اکرامی می گوید 16 ساعت در روز بیدار بودیم. سازمان سعی می کرد افراد را همیشه مشغول نگاه دارد تا قابل کنترل تر باشند. او سپس توضیحاتی اجمالی در رابطه با نشست های روزانه و هفتگی در مناسبات فرقه مجاهدین ارائه می دهد. اکرامی عملیات جاری را نوعی مانیتورینگ ذهنی می داند: در این نشست ها می بایست تمام چیزهایی که در ذهن اتفاق افتاده را روی کاغذ می آوردیم و یا در جمع می خواندیم. به طور مثال هر گونه فکر کردن به خانواده و علایق خانوادگی مرز سرخ بود. خود من بارها به دلیل این که فکر مادرم لحظه ای از ذهنم گذشته بود، تحت شدیدترین برخوردها از سوی فرقه و جمع قرار گرفتم. این فشارها شامل ضرب و شتم و آب دهان و هتاکی بود.

اکرامی توضیحاتی هم در رابطه با نشست های غسل هفتگی می دهد: در این نشست ها فرد می بایست محرمانه ترین افکار یک انسان یعنی تمایلات جنسی را در ملأ عام مطرح می کرد و سپس تحت شدیدترین برخوردها قرار می گرفت.
اکرامی می گوید رهبران فرقه سعی داشتند خانواده ، عواطف و غریضه و افکار و هر چه بود و نبود را از اعضا بگیرند. تا جایی پیش رفتند که حتی رحم زن ها را درآوردند تا امکان بارداری را حتی بعد از خروج از مناسبات فرقه منتفی کنند. رجوی که خانواده را دشمن اصلی مبارزه خطاب می کرد سعی داشت در ذهن و ضمیر افراد هم خانواده را از بین ببرد و در همین راستا حتی مصادیق عینی خانواده را از ما گرفت مثل داشتن یک عکس. چرا که این عکس ممکن بود برای فرد تداعی کننده خاطرات گذشته خانواده باشد.
اکرامی اشاره ای کوتاه هم به بحث انقلاب ایدئولوژیک و طلاق های اجباری در مناسبات مجاهدین خلق می کند و صحنه های ضجراور طلاق و تلاشی خانواده ها. پدرو مادرانی که جدا شدند و فرزندانی که متحیر ماندند و آواره شدند.

قصه بازگشت

علی اکرامی قصه جدایی و بازگشتش را اینگونه روایت می کند: طی سالیان نسبت به حقانیت این گروه و مسیر خودم شک کردم و مسئله دار شدم. خودم را در جایی می دیدم که مخالف همه آرمان هایم بود.

اکرامی با اشاره به همکاری سخیف مجاهدین خلق با ارتش بعث در زمان جنگ ایران و عراق با چشمانی اشک آلود می گوید: زمانی که خودم را در کنار سربازان عراقی دیدم ، لحظه ای با خود اندیشیدم که با چه کسی می جنگم؟ کجا هستم؟ روبروی من چه کسی است؟! چرا در مقابل هم نوع و هم وطنم سلاح گرفته ام؟ منی که از همه چیزم گذشتم به خاطر آرمان هایم. به خاطر ایران . به خاطر مردمم.
به این ترتیب علی اکرامی، مصمم به جدایی از تشکیلات مجاهدین خلق می شود. بارها درخواست جدایی می دهد که البته پذیرفته نمی شود. تا اینکه در زمان حمله نیروهای آمریکایی به عراق و خلع سلاح مجاهدین موفق می شود خود را به کمپ آمریکایی ها برساند و به این ترتیب خود را از تشکیلات جهنمی و سراسر استثمار فرقه رها کند.

دلهره آورترین و شورانگیزترین لحظه زندگی ام

علی اکرامی با ذکر این نکته که به عنوان عضوی از فرقه رجوی حصارهای ذهنی بیش از حصارهای فیزیکی بود می گوید سه سال در کمپ آمریکایی ها بودم اما با خانواده ام تماسی نگرفتم. بعد از این مدت خواهرم با من تماس گرفت. 8 ساله بود که رفتم. اکنون مادر 4 فرزند بود. برایم باورکردنی نبود. چقدر از زندگی عقب مانده بودم! اینجا بود که ذهنیتم شکست. عواطفی که سالها رجوی روی آنها خاک پاشیده بود بیدار شد.

به این ترتیب خانواده به نجات علی می آید. او در ذهنش حتی با قبول این که شاید اعدام شود به ایران باز می گردد:” به کمک صلیب سرخ در گروهی 9 نفره به ایران بازگشتیم. هر لحظه منتظر زندان اوین بودیم.”
علی اکرامی ، دلهره آورترین لحظه را لحظه رویارویی با خانواده می داند:” لحظه حضورم در سالنی که قرار بود خانواده ام را ببینم دلهره آورترین و در عین حال شورانگیزترین لحظه زندگیم بود. خواهرم، برادرم ، فرزندانشان را دیدم. چشمانم اما به دنبال مادرم بود. مادری که هیچ گاه ندیدمش…

علی اکرام که هم اکنون همچون هر انسان آزاد دیگری مشغول به کار و زندگی است و تشکیل خانواده داده است و صاحب همسر و فرزند است می گوید:” بازگشت ما، تشکیل خانواده و حضور فرزندان ما پاسخ دندان شکنی است برای رجوی که بداند کانون محبت و عشق و علاقه و عاطفه را نمی شود برای همیشه در ذهن انسان ها کشت.

اکرامی که همچنان حسرت مادر را به دل دارد به عنوان عضوی از انجمن نجات، رسالتی برای خود دارد و آنهم تلاش برای رهایی دیگر دوستان دربندش است تا به درد و رنج این افراد و پدران و مادران درد هجران کشیده شان پایان دهد.

شبکه یک سیما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا