حسن محصل سرآمد بازجویان و شکنجه گران خاطرات رضا گوران از زندانهای مجاهدین خلق – قسمت یازدهم
سوخت زدن ضابطه داشت به پمپ بنزین پادگان اشرف مراجعه کردم و سوژه نشست شدم
استمرار همراهی با انجمن نجات دیدار اعضای انجمن نجات اصفهان با روح الله برهانی
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت چهل و چهارم
در قسمت قبل امیر یغمایی از جزییات شرکت در عملیاتی می گوید که او را دگرگون کرده است. بعد از عملیاتی که در آن شرکت کرده بودم، زندگیام غرق در اندوه و حالتی سورئال و گنگ شد که تمام روزمرگیهایم را تحتتأثیر قرار داده بود. پس از شلیک هفتاد و هفت موشک به سمت پایگاههایمان، […]
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت چهل و سوم
در قسمت قبل امیر یغمایی از تصمیمی گفت که در پایگاه گرفته شد و اثری عمیق بر او گذاشت. در هر عملیات، یک “گروه پشتیبانی” وجود داشت. در عملیاتهایی که در نزدیکی مرز انجام میشد، این گروه با عملیاتچیها تا “منطقه محرمه” یا همان (no mans land) میان ایران و عراق همراه میشد. آنجا یک […]
پیام حسن شرقی به ابراهیم موسی پور در کمپ مجاهدین خلق
سلام و عرض ارادت خدمت دوست عزیزم ابراهیم موسی پور دوست قدیمی ام آقا ابراهیم به کدامین گناه باید تا آخر عمر در اسارتگاه رجوی ملعون بمانی و ندانی بیرون از اردوگاه مانز چه میگذرد. در یک محیط بسته با تلویزیون مدار بسته و اخبار از قبل مشخص شده سرتاسر دروغ. با نشستهای مغز شویی […]
در سی و یکمین سال فراغ مادر – قسمت سوم
در قسمت قبل از زندگی در محیط شلوغ خانواده با سختی ولی به یمن تلاش های مادر گفتم. تا اینکه سال 57 فرا رسید. تازه به کلاس سوم دبیرستان گام گذاشته بودم ، خبر برپایی تظاهرات و اعتصابات در شهرهای مختلف کشور به گوش می رسید، رفته رفته دامنه این تظاهرات و اعتصابات به شهرهای […]
چگونه و چرا در دام سازمان مجاهدین افتادیم
ممکن است برای مردم و یا برای خانواده های مرتبط با انجمن نجات این سوال پیش آید که چطور اسرای ما در دوران دفاع مقدس جذب دار و دسته رجوی شدند و جوانی خود را در این تشکیلات از دست دادند و سازمان چگونه از آنان استفاده نمود. راستش دلایل مختلفی وجود دارد که در […]
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت چهل و دوم
قرار است یکی از دردناکترین خاطرات زندگیم رو، در چند بخش بنویسم. روایتی که هنوز ته وجودم زندهست. هر بار که بهش فکر میکنم، چیزی درونم میلرزد. نوشتنش حالم را خراب میکند، ولی برای ثبتش، مجبورم بنویسمش. این خاطره، فقط یک خاطره نیست — تکهای از روحم، زخمی که هنوز بسته نشد است. “یک انسان […]
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت چهل و یکم
گاهی یک نام، بیشتر از هزار تصویر در ذهن آدم حک میشود. برای من، آن نام «چیلات» بود. پایگاهی شبیه قلعهای افسانهای، نشسته بر سینه مرز ایران؛ و روزی، میدان نبردی شد که زندگیام را برای همیشه تغییر داد. شش ماه آتش و باروت پشت سرم بود، و در دل یکی از همان شبهای دلهرهآور، […]
وحشت رجوی و دستگاه تبلیغاتی مجاهدین خلق از یک عکس
پس از آن که عبدالله افغان از اعضای جدا شده از تشکیلات مجاهدین خلق در سی و سومین جلسه دادگاه رجوی و دیگر سران مجاهدین خلق حضور یافت و به عنوان شاهد، حقایقی را در دادگاه بیان نمود، دستگاه تبلیغاتی رجوی از آنجایی که جوابی برای حقایق مطرح شده توسط عبدالله افغان نداشت، مثل همیشه […]
دخترم افتخار ما و میهنی
در یک مسافرت کوتاهی که به استان گیلان داشتم به دوستم آقا رضا رجب زاده نیز سر زدم چون متوجه شده بودم که عمل قلب باز کرده و مدت چند ماهی از کار و مسئولیت خود به دور بود. اگر که بدانید آقا رضا از جداشدگانی است که بعد از برگشت به ایران در جهت […]
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت چهل
در ژانویه سال ۲۰۰۱، تمامی پایگاههای مجاهدین خلق برای شرکت در نشستی مشترک فراخوانده شدند. محل این نشست، پایگاهی در نزدیکی بغداد به نام «باقرزاده» بود؛ همان پایگاه خشک و بیروحی که پنج ماه پیش در آن جلسات ایدئولوژیکمان را با نسرین، جانشین فرمانده کل، برگزار کرده بودیم. جلساتی که تنها به فرزندان مجاهدین اختصاص […]
در سی و یکمین سالگرد فراق مادر – قسمت دوم
غرق در افکار مرور سرگذشت مادر و خاطرات او بودم که صدای دخترم نیایش من را از آن حال و هوا خارج و بخود آورد. نگاهی به او انداختم دسته گلی بدست داشت و از من خواست اجازه دهم آن را بر سر مزار مادر بگذارد. این عادت همیشگی او بود که با صمیمیت توام […]
روزی که پدرم رفت و من در اسارت بودم
دیروز سالگرد درگذشت پدرم بود. روزی که هر سال، داغش تازهتر میشود. اما درد این فقدان برای من، تنها به نبود پدر محدود نمیشود. زخم عمیقتری در دلم هست که هنوز التیام نیافته: اینکه نتوانستم در آخرین لحظات زندگیاش کنارش باشم. نه توانستم او را ببینم و نه توانستم او را در آغوش بگیرم و […]

