چشم در چشم اختاپوس اشرف!

از پشت سیاج ها و سیم خاردارهای قلعه اشرف بخوبی می توانستم چشم های رجوی را در آن سوی سیم خاردارها ببینم.
-هنوز عطش قدرت در آنها پیدا بود و زبانه می کشید!
-انگار از این همه شکنجه و خونخواری سیر نشده است!
-مثل آینه از آن همه کثافت کاری زنان و حرمسرایش در خوابگاهش در اعماق اشرف آرام نیافته است!
-از صحنه ها و ناله های بچه هایی که در زندانهایش بی هیچ همدم و یاور، در چنگالهای کثیف او جان دادند، سیراب نشده است!
-شعله های آتش جان بچه ها که در اوج درماندگی و ناچاری و در اثر فشارهای فرقه ای خود را بآتش کشیدند، آیا هنوز تو را و جهنمت را بقدر کافی روشن و گرم نکرده است؟
چقدر باید بچه های پاک ایران زمین، درد و رنج بکشند تا تو سیراب شوی؟
آقای رجوی عطش قدرت و هوسهای شیطانی تو سیری ناپذیر است و قربانی های جدید می طلبد. اما دیگر شرایط اجازه نمی دهد بیش از این خون بریزی و اکنون نوبت خودت است که قربانی شوی، اما این بار یک فرقی میان قربانیانی که گرفتی و خودت وجود دارد، همه بچه ها اسیر روابط فرقه ای بودند که تو ایجاد کرده بودی و داوطلبانه مرگ را در آغوش می کشیدند اما تو هیچ وقت به استقبال مرگ نرفتی و این مرگ به تو تحمیل خواهد شد!
پس خودت را آماده کن، و هر لحظه آماده باش، چرا که فرصت کوچکترین حرکت و دفاعی را نخواهی داشت و مرگت را بتو تحمیل خواهیم کرد.
بامید آنروز 
محمدرضا مبین

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.