درد دل دختری که سالها پدرش را ندیده بود – قسمت اول

مثل سایه پدر بسیاراست اما……… متن زیر درد دلها و صحبتهای دختری است که پدرش را تا سن 7 سالگی ندیده بود.صحبتهایی است که اگر در آن سن قادر به صحبت بود حتما برزبان جاری می ساخت. او نوزادی چهل روزه بود که پدرش او را ترک کرد و به عراق و نزد فرقه مجاهدین رفت. این دیالوگها از زبان این دختر که الان 9 سال دارد، بیان شده است.البته پدرش توانست بعد از تحمل 7سال اسارت در زندان فرقه رجوی و اسارتگاه اشرف آزادی خود را بازیابد و به آغوش گرم خانواده اش برگردد. وی اکنون با همسر و دخترش که برای آخرین بار او را در سن چهل روزه دیده بود زندگی می کند و توانست به پاس دعاهای خیر دختر و همسرش دوباره با همدیگر زندگی کنند و از نعمت کنار هم بودن و دیدن همدیگر لذت ببرند. تازه چشم به جهان گشوده بودم. واقعآ دنیای شلوغی است.دراین دنیای شلوغ و عجیب من تنها بوی مادرم را حس میکردم.آغوش گرم و مهربان او برای من تنها جای امنی بود که دردنیا می شناختم. صداهای زیادی را در اطرافم می شنیدم.ابتدا همه برای من مثل هم بود ولی کم کم تفاوت بین صداها و صاحبان آن را فهمیدم.با اینکه نمی توانستم صحبت کنم اما محیط اطرافم را درک میکردم. چهره ها را می شناختم. احساس پشت این چهره ها را هم می توانستم حس کنم و لذت می بردم. لذت می بردم ازاینکه مادرم را دارم و مرا نوازش میکرد.لذت می بردم ازاینکه مهمانان زیادی برای دیدن من می آمدند وبه من هدیه تولد می دادند. تمامی اینها را حس میکردم.دریکی از شبهایی که مادرم درکنارم نبود ومن تنها در گهواره بودم شنیدم کسی آهسته درگوشم گفت، دوستت دارم. صدای غریبی بود.خیلی به دلم نشست. اما بعد از آن دیگر آن صدا را از زبان این فرد نشنیدم و تا سالها دیگر او را ندیدم.کم کم به نشنیدن و ندیدن صاحب آن جمله قشنگ عادت کرده بودم.سن یک سالگی را هم پشت سر گذاشتم. الان درخانه پدری مادرم زندگی می کنیم. نفهمیدم چرا مادرم مجبور بود که به آنجا برود! وخانه ای که در آن متولد شده بودم را ترک کرد!!من درخانه پدر بزرگم توانستم پدرم را ببینم!!!(به من گفته بودند که پدربزرگم بابای توست).او هم خیلی به من محبت میکرد.وهرچه می خواستم برایم تهیه میکرد. درحضور پدرم هیچ کس جرات نداشت نگاه چپ به من بکند. و من او را تنها حامی خودم می دانستم. تازه داشتم راه رفتن را می آموختم. خیلی تلاش کردم تا بالاخره باکمک مادر و دایی هایم توانستم راه رفتن را بیاموزم.مهمانان زیادی را می دیدم که به خانه مان می آمدند و می رفتند ولی همه بدون استثناء از مادرم سراغ پدرم را می گرفتند.من خیلی تعجب میکردم که چرا سراغ پدرم را می گیرند! پدرم که اینجاست مگر او را نمی بینند؟ ولی هیچگاه نتوانستم ازمادرم بپرسم که چرا مهمانان و بستگان هر وقت به خانه ما می آیند سراغ بابا را می گیرند؟ دایی ها و خاله هایم به من القاء کرده بودند که پدرشان پدر من نیزهست.ومن باورم شده بود که حقیقت را به من میگویند. وشبهه ای درسخنان آنان ندارم.هرکس هم ازمن می پرسید که پدرت کیست؟ پدربزرگم رانشان میدادم.روزها و ماهها گذشت و سن دوسالگی ام با بازیگوشی های کودکانه سپری شد.از غم دنیا هیچ نمی دانستم.هرچه میخواستم پدرم برایم تهیه میکرد.هیچ کس جرات نداشت به من اخم کند ومن از این موقعیت بی نهایت لذت می بردم. دراین مقطع سنی، چیزی که هیچگاه از خاطرم نمی رود این بود که گاه به گاه مادرم را میدیدم که وقتی دراتاقش تنها می شد به عکسهایی نگاه میکرد، و اشک می ریخت. منهم هیچگاه نتوانستم بفهمم که به عکسهای چه کسی نگاه میکرد و چرا اشک می ریخت؟ وقتی متوجه حضور من میشد سریع اشکهایش را پاک میکرد و دستم را میگرفت و به بیرون ازاتاق هدایت میکرد. دراین مدت چنان به پدرم که همان پدربزرگم باشند علاقه مند شده بودم که شبها حتما باید کنار او می خوابیدم. قبل ازخوابیدن ازمن می پرسید درطول روز که کسی تو را اذیت نکرد؟ تو هم مادرت را اذیت نکردی که؟ و من هم از او می خواستم که فردا برایم هله هوله بگیرد و تا ازاو قول نمی گرفتم به خواب نمی رفتم. روزهایم را با بازی با همبازیهایم درحیاط خانه سپری میکردم و شبهایم را درکنار بستگانم و مادرم.بعضی وقتها می دیدم که مادرم با پدرم دعوا میکرد که چرا اجازه نمی دهد که من شبها را نزد او بخوابم؟می گفت، من مادرش هستم. از این زندگی چه چیزی برایم باقی مانده؟لااقل دخترم را به من بدهید!!راستش خیلی دلم برای مادرم می سوخت. ته دلم احساس همدردی شدیدی با او میکردم. و زبانش را خیلی خوب می فهمیدم. اکثر اوقاتش را تنها سپری میکرد. تنها مونس او شده بود کتاب خواندن.احساس میکردم دارد تلاش میکنداز چیزی که ذهنش را گرفته خلاص شود. واز چیزی فرار کند.
تا اینکه روزی از روزها اتفاق جالبی برایم افتاد.
قرار گذاشتیم که روز جمعه به اتفاق دایی هایم و پدر ومادرم به شهرستان اهواز برویم.من خیلی خوشحال شدم.چون می توانستم از اهواز اسباب بازیهای قشنگی بگیرم.به اهواز که رسیدیم و خریدمان تمام شده بود پدرم گفت که بهتر است که یک سری هم به خانه عمویتان بزنیم و حال واحوالی از او بپرسیم. مادرم درابتدا موافقت نکرد اما با اصرار پدرم سرانجام پذیرفت که به خانه عمویم (خانه پدربزرگم یعنی پدر پدرم)برویم. چهره هایی که درآنجا می دیدم برایم غریبه بودند و من قبلا آنها درجایی ندیده بودم.درآنجا استقبال گرمی از ما کردند. مادربزرگم خیلی با من مهربان بود و برایم هدایای زیادی کنارگذاشته بود که به من داد. پدربزرگم هم خیلی به من محبت میکرد.اما دیدم که بعداز چند دقیقه مرا سخت بغل کرد و می بویید.می گفت چقدرشبیه پدرت هستی. بوی اورا میدهی. بازهم تعجب کردم که کدام پدر را می گوید؟!! بعد از مادرم پرسید که این آقا که بود؟ گفت پدرت است.او هم پدرت است. من با خودم گفتم مگر من چندتا پدر دارم؟ به هرکه میرسم می گویند این پدرت است!!؟سرانجام آنروز به خوبی و خوشی گذشت و باهم به شهرستان شوش دانیال برگشتیم. به خانه پدری ام.آشنایی با خانواده دیگر، و با پدر جدید دیگری، برایم فراموش ناشدنی بود.
ادامه دارد…

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.