امروز مجاهد، فردا نفوذی

قسمت اول : به دنبال کار در اروپا ...

در زیر قسمتی از خاطرات یکی از جداشدگان را درپادگان اشرف می آورم:
یکی از گرم ترین روزهای خرداد ماه بود، برای فرار از بیکاری در ایران به استانبول ترکیه رسیدم! به امید پیدا کردن کاری در اروپا به ترکیه آمده بودم!


پس از رسیدن به استانبول! سراغ مرکز شهر را گرفتم و آنجا سراغ ایرانی ها را! با خود می گفتم، بالاخره هموطن هایم، راه و چاه را نشانم می دهند و در این دیار غریب کمکم می کنند!
پرسان پرسان، به یک قهوه خانه رسیدم! چائی را با شکر می خوردند! من هم یک چائی سفارش دادم و نشستم! نگاههای خیره و تعجب برانگیز سایرین اذیتم می کرد! پول زیادی همراه نیاورده بودم که نگرانم کند! البته نداشتم که با خودم بیاورم!
فقط با ارزش ترین چیزم، پاسپورتم بود که آنرا هم در زیر لباسم از گردنم آویزان کرده بودم!
از نفر بغل دستی ام، سراغ بچه های ایرانی را گرفتم! بلافاصله یک نفر را به اسم علی صدا کرد!
“علی آبی” بورایا گل! بیر وطن داشین گلیپ! (آبی در زبان استانبولی به آقا اطلاق می شد)! یک نفر با قدی بلند و تسبیح بدست سراغم آمد! به زبان آذری تبریز، با گرمی سلام و احوالپرسی کرد ومن را تحویل گرفت! شرح حالم را گفتم و اینکه برای رفتن به یک کشور اروپائی آمدم و به سراغ کار می گردم!
بلافاصله چائی ام را نخورده! سکه ای روی میز گذاشت و با اشاره به من گفت که برویم بیرون! از درخارج شد و من هم به دنبالش!
خیلی صحبت کردیم! او هم خیلی همراهی کرد! برای ناهار هم البته با پول من دو تا ساندویچ خوردیم! من را به هتلی برد و با سفارش او پاسپورتم را به پذیرش هتل دادم و اتاق گرفتم و”علی آبی” رفت! گفت استراحت کن! با کسی صحبت نکن و بیرون هم نرو! من تا عصر برمی گردم!
احساس رضایتمندی زیادی داشتم! من هم خیلی خوشحال از پیدا کردن یک هموطن و یک دوست، یک دوش گرفتم و استراحت کردم.
علی عصر برگشت، باز هم بیرون رفتیم و علی صحبت کرد… او گفت که برای رفتن و پناهندگی گرفتن از یک کشور اروپائی، می بایستی کیس مناسبی داشته باشم، که من ندارم! احساس می کردم همه چیز دارد روی سرم آوار می شود! نمی خواستم دوباره به ایران برگردم و دوباره بیکاری و دوباره فقرو بدبختی هایم شروع شود!
راه کار جدیدی به من داد! گفت اگر یک نفر سیاسی بودی و در ایران هم سابقه سیاسی و زندان داشتی، کارت خیلی راحتتر بود! اما چون من یک نفر عادی بودم، شرایطم سخت شده بود! همسرو تنها پسرم هم در ایران منتظر بودند به محض رسیدن به یک کشور اروپائی آنها را هم نزد خودم ببرم! به همسرم قول داده بودم این دفعه دیگر حواسم جمع خواهد بود و یک کار درست و حسابی پیدا خواهم کرد! دیروز علی هم مرا به یک مغازه مخابراتی برده بود و من هم با همسرم صحبت کرده و او هم از اینکه به این زودی یک هموطن دلسوز پیدا کردم و کمکم می کند که کار پیدا کنم، خیلی خوشحال شده بود!
” علی آبی” دوست عزیزم نظرش را داده بود! صدای ضربان قلبم را به خوبی می شنیدم! احساس می کردم خوشبختی به من رو کرده و آن لحظه طلائی که سالها در ایران در حسرتش بودم، فرا رسیده است!!!
” علی آبی” هم خیلی به آرامی و شمرده شمرده صحبت می کرد وبالاخره گفت شما باید برای درست شدن کیس خودت سه ماه به جائی بروی تا کیس تورا درست کنیم! گفتم هزینه اش چقدر می شود؟ کجا باید بروم؟
“علی آبی” گفت: نگران هزینه نباش، هموطنانی داریم که کمک می کنند کار تو درست شود و هزینه ای نباید پرداخت کنی! فقط 3 ماه باید بروی عراق و شهر اشرف!!! باید بروی پیش مجاهدین!!!
اولین بار بود اسم”مجاهدین و شهر اشرف” را می شنیدم…
ادامه دارد…
یکی از جدا شدگان آذربایجانی

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.