خاطرات شهرام بهادری – قسمت سوم

تیف! در داخل قرارگاه
تیف در داخل قرارگاه اشرف بود که آمریکاییها در آنجا بودند و نفراتی که از پیش مجاهدین می خواستند بروند یا موفق به فرار می شدند به آن محل می رفتند. در دوره ای که نفرات خیلی آنجا را ترک می کردند همگی در آن محل جمع می شدند. متاسفانه من و برادر جدا از هم بودیم و ونمیتوانستیم با هم هماهنگ کنیم که به آنجا برویم و مسئولین مجاهدین از رفتن نفرات که تعدادشون زیاد شده بود می ترسیدند. به همین علت باز هم با دروغ و نیرنگ و فریب تیف را جای مخوف و ترسناکی در چشم همه نشان دادند که جلوی رفتن بچه ها به تیف را بگیرند. می گفتند تیف همش چادر هست و آمریکاییها در آنجا نفرات را شکنجه می کنند و غذا نمی دهند و غذاهایی به نفرات می دهند که به حیوانات می دهند. و می گفتند آمریکاییها خیلی از نفرات را کشته اند و هر روز عذاب می دهند و خیلی از نفرات از رفتن به تیف دچار اشتباه شده اند و الان پشیمان هستند. این حرفها را آنقدر می گفتند که بچه ها را دچار سردرگمی کنند تا از رفتن به تیف پشیمان شوند. برای اینکه نفرات زیاد از سازمان جدا نشده و به تیف نروند با آمریکاییها هماهنگ کردند و برگه هایی بین نفرات توزیع کردند مبنی بر اینکه اگر کسی می خواهد خارج برود و شرایط سخت تیف را تحمل نکند می تواند با پر کردن این برگه ها رفتن به آمریکا را فراهم سازد. یکبار پسر عموی ما اکبر که در تیف بود را در محل بین تیف و مجاهدین با هماهنگی لازم ملاقات کردیم واز وضعیت تیف جویا شدیم. از طرفی چون ما برگه های رفتن به امریکا را در سازمان پر کرده بودیم (که بعدا فهمیدیم یک نیرنگ است) که ما را در سازمان نگه دارند. با این ترفند خیلیها به تیف نرفتند و گفتند در سازمان می مانیم تا خودشان ما را به آمریکا بفرستند. پسر عمویم هم ناراحت شد که چرا عجولانه تصمیم گرفته و به تیف رفته است. سازمان با این شگرد ما و خیلی های دیگر را که تصمیم داشتیم به تیف برویم منصرف کرد.


ارزش نفر در سازمان (تشکیلات)
ارزش نفرات در سازمان به اندازه پشه هم نبود. انگار هیچ کس ارزش ندارد و همه خود را از دست رفته می دیدند. مثلا هر کسی مریض می شد دکتر نمی بردند. داروی مناسب برای مریضی اش نمی دادند. یک اتاقی بود که به آن امداد می گفتند و هر کس مریض داشت می گفتند به امداد برو و آنجا هم نفر می رفت چند تا داروی سرماخوردگی و یا …. می دادند که می گفتند گرما زده شدی به غیر از این چیز دیگری نمی دادند و نفر هر مریضی داشت همانطور می ماند تا مریضی اش بدتر شود و در نهایت از دست برود و هر کس اعتراض می کرد می گفتند مظلوم نمایی نکن. خودت را به مریضی نزن. بطور مثال دوستم که همشهری من هم بود گواتر گرفته بود به اسم آرش غلامپور که او را به دکتر یا بیمارستان نمی بردند. وقتی من او را دیدم خودم ترسیدم گفتم تو چرا همه جات باد کرده. صورت و گلو آنقدر پف کرده بود من خیلی می ترسیدم. گفت گواتر دارم ولی کاری نکردند. گفتم چرا گفت همین طوریه دیگه فقط دارو دادند که گفتم اینها به هر کس که هر درد و مریضی داشته باشد داروی سرماخوردگی می دهند. برو دعوا راه بنداز که ببرنت به دکتر و هر کس مریض بود و بیماریهای خطرناکی داشت با زور و فشار برای کار می آوردند و می گفتند هیچی نیست و خودت را به مریضی نزن و اگر کسی دیگر توان کار نداشت در نشست های عملیات جاری آنقدر تحت فشارش می گذاشتند و فحش می دادند که خودش را به مریضی می زنه تا نفر را با فشار هم که شده برای کار ببرند. نفراتی که آنجا بودند همه را برای استفاده های سیاسی خود برده بودند که از خون جوانان مملکتمان استفاده ای شوم سیاسی خود را کنند! یا به کشتن بدهند یا خودشان از بین ببرند و بگویند مثلا آن نفر در ایران مریض بوده و در آنجا امکانات رسیدگی نبود یا به لحاظ مالی مشکل داشت و یا اینکه بگویند در بیمارستانهای ایران دکتر خوبی نبوده که مرض این نفرات را تشخیص بدهند که اینطور مانده و بیماریش عود کرده. می خواستند با این کارهایشان اسم ایران و دولت ایران را در جهان بد جلوه بدهند. خیلی از نفرات بودند که بیماری سختی داشتند مثل سرطان و بیماریهای قندی. اصلا به آنها رسیدگی نمی کردند و می گفتند خودش خوب می شود. ارزش برای سازمان مجاهدین این بود که از صبح تا شب برای آنها کار کنی و می گفتند باید آنقدر کار کنی تا شهید شوی و به غیراز این اصلا به نفرات اهمیت نمی دادند. حتی برادر خودم شهرود گواتر داشت که من از بچه ها شنیدم که شهرود وضع بیماریش بد است و همه جاش باد کرده چون من را نمی گذاشتند برادرم را ببینم، بعد از اینکه دعواهای زیادی کردم برادرم را آوردند و نشان دادند که وقتی دیدمش ترسیدم گفتم هیچ کاری برات نکردند گفت فقط چند تا قرص دادند که هر دو نگران بودیم. یا کسی به اسم نورمحمد که بچه ای بود مریض وهمیشه بی حال بود. اصلا او را به دکتر نبردند و می گفت همه جام درد می کند و فقط بهش دارو می دادند. آنقدر بهش رسیدگی نکردند و به حال خودش گذاشتند که چند سال با این مریضی دست و پنجه نرم کرد و آخر سر مرد.


بحث خودسوزی های بعد از دستگیری مریم در فرانسه
ناگهان ما شنیدیم که مریم رجوی در فرانسه دستگیر شده است. ازاین جهت همه متناقض شده بودیم که چرا مریم که خودش را رهبر معرفی می کرد همه را در عراق در زیر بمبارانها ول کرده و خودش با خیلی از مسئولین بالا فرار کرده اند و در فرانسه هستند. این عمل، نفرت همه نفرات را ایجاد کرده بود و سوال بی پاسخ همه ما بود که چرا کسی که خودش را رهبر و رئیس جمهور معرفی می کرد! نفرات را در زیر بمبارانهای آمریکا ول کرده و فرار کرده و همه بهشان فحش و ناسزا می گفتیم. وقتی مسئولین این رفتارها را می دیدند یکدفعه بحثی بوجود آوردند و کاغذ آوردند که از نفرات تعهد بگیرند که خودشان را برای خودسوزی آماده کنند و از خیلی نفرات به زور و تهدید تعهد گرفتند که برای خودسوزی آماده شوند و از خیلیها هم در خارج تعهد گرفته بودند که آنها هم چنین کنند. لحظه ای که فهمیدیم مریم رجوی به همراه کسانی که به آنها اعتماد داشتند و از خودشان بودند رفته اند و ما را زیر بمبارانهای آمریکا تنها گذاشته اند دیگر برایمان مسلم شد که سازمان کسانی را که در عراق زیر بمباران و حملات احتمالی نیروی ائتلاف تنها گذاشته از خود نمی داند. اینجا بود که به پوچ بودن شعارهای سازمان بیشتر پی بردیم. همچنین وقتی در اخبار متوجه شدیم مبالغ زیادی (چند میلیون دلار) از او کشف شده، خیلی به هم ریختیم. این موضوع در محفلهای دوستانه بسیار مطرح می شد که سازمانی که می توانست نیروهایش را قبل از حمله آمریکا مانند کسانی که با مریم رجوی می رفتند خارج کند چرا ما را در عراق رها کرد؟ این سوال برای همه کسانی که در اشرف بودند یک سوال مهم بود که جوابی برای آن وجود نداشت جز اینکه سازمان یک مجاهد مرده را ترجیح می دهد به مجاهدی که در اروپا رها شود. اگر این امکان برای سازمان وجود داشت که نیروها را از عراق خارج کند چرا فقط نیروهای خودی را خارج کرد. حتی شنیدیم که قبل از حمله آمریکا به تعدادی از کادرهای قدیمی سازمان مبالغی دلار داده شده تا در صورت نیاز خود را به یک کشور خارجی و یک منطقه امن برسانند.


جریان خلع سلاح توسط آمریکا
از روز اولی که در پذیرش همه ما تسلیح شدیم همواره گفته می شد که مجاهدین بدون سلاح و بدون لباس نظامی در ارتش آزادی بخش معنایی ندارد. اما وقتی بدستور سازمان همه ما خلع سلاح شدیم و سلاحها و تمامی زرهی ها و ادوات جنگی را تحویل آمریکا دادیم برایمان روشن شد که سازمان با آمریکاییها که به دید یک دشمن و امپریالیسم نگاه می کرد، چندان هم بد نیست!
حتی به ما گفته شد در جریان خلع سلاح اگر از کمد یک نفر حتی یک فشنگ پیدا شود این کار به معنای خیانت به سازمان است. در کمال تعجب در پیامی که همان موقع از طرف مسعود رجوی صادر شد گفته شد به لحاظ استراتژیک دشمن اصلی ما رژیم خمینی است و ما با آمریکاییها هیچ جنگی نداریم و بایستی به موازات خط و خطوط آمریکاییها حرکت کنیم حتی اگر لازم باشد دامن پوشیده و پیش آنها برویم. بعد از این پیام مسعود رجوی همه حرفهایی که در شرح تاریخچه سازمان در مورد امپریالیسم و دشمنی با آمریکا گفته شده بود زیر سوال رفت. حتی همه کتابهایی که در کتابخانه ها در مورد آمریکا و دشمنی خلقها با او توسط سازمان نوشته شده بود جمع آوری گردید. تقریبا تمامی بچه های ارتش از خلع سلاح متناقض بودند و این مساله در تمامی نشست های داخل مناسبات مطرح می شد. در جواب مسئولین می گفتند چیزهایی که برادر می فهمد ما فهم نمی کنیم اما امروز پس از گذشت سالیان برای همه روشن شد که رجوی برای رسیدن به قدرت و حکومت حاضر است همه چیز را قربانی کند. به هیچ اصولی پایبند نیست اگر لازم باشد تک تک اعضا را به قربانگاه می فرستند. اما سوال این است که آیا او حاضر بود نفرات خودی را هم قربانی کند؟ یکی از مواردی که در محفلها و صحبت های خودمانی بین بچه ها روشن شد، خوشحالی ما از خلع سلاح بود. از اینکه کشته نشدیم شاد بودیم و یک جشن برای همه ما بود. که بالاخره رجوی نتوانست ما را به کشتن بدهد. امیدوار بودیم بعد از خلع سلاح به یک کشور خارجی برده شویم اما رجوی همیشه تاکید می کرد اشرف پایگاه امن استراتژیک است. چرا که با پراکنده شدن نیروها و امکان رفتن به کشور خارجی متلاشی شدن سازمان در دسترس بود. رجوی تا آخرین لحظه ای که برایش امکان داشت می خواست قدرت غیرواقعی خود در عراق را نگه دارد. حتی تا لحظه دستگیری صدام حسین این امید را داشت که مردم عراق در یک شورش جمعی صدام را به قدرت بازخواهند گرداند. اما همه می دانستیم این تفکر رجوی مانند سایر تفکرهایش یک خیال باطل است. صدام دیگر از قدرت کنار رفته بود و مزدوری رجوی برای او دیگر معنایی نداشت.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.