مجاهدین خلق

خاطرات هادی شعبانی(قسمت دوم)

خاطرات هادی شعبانی(قسمت دوم)

 

بحث هایی در مورد بندهای انقلاب مریم ( الف تا ص)

انقلاب  ایدئولوژیک

 رجوی بعد از شکست در عملیات فروغ جاویدان چون می دید وضعیت نیروها خراب است و امکان پاشیدن سازمان وجود دارد چرا که تعدادی از نیروهای سازمان جدا شده بودند و عده ای  هم که از خارج به عراق آمده بودند، اعلام کرده بودند که قصد جدا شدن از سازمان را دارند مجبور بود که به حربه ای دست بزند تا هم تقصیر شکست عملیات را به گردن نیروها بیندازد و هم بتواند نیروها را نگه دارد.  مثل همیشه همه چیز را به گردن اعضا انداخت و  گفت مقصر شکست در عملیات نیروها هستند، چرا که در جنگ کم گذاشتند و به فکر جان خودشان بودند ؛ گفت متأهل ها به فکر زن و شوهر خود بوده اند و مجردها هم به فکر این که بعد از عملیات زندگی تشکیل بدهند و به همین علت هم در جنگ کم گذاشتند، در صورتی که خود رجوی اولش  می گفت که عملیات فروغ جاویدان یک حماسه بود و یک بیمه نامه برای  ارتش آزادیبخش!! کسی جرأت نمی کرد ، بپرسد چرا روزهای اول آن گونه می گفت ولی بعد اشتباه خط و خطوط را به گردن نیروها انداخت.خلاصه بحث های بندهای انقلاب ایدئولوژیک را پیش کشید.

در سال 68 ابتدا اعلام کرد که باید انقلاب  ایدئولوژیک سال 63 را ادامه دهیم،  در وجود رجوی این قدر  مردانگی نبود که بگوید خط اشتباه بوده و با صلح ایران و عراق سر استراتژی ما به گل رفته است و باید مبارزه ی سیاسی را آغاز کرد! بلکه بر عکس دیدیم که  برای رسیدن به امیال خودش حاضر بود همه چیز و همه کس را قربانی کند تا به حکومتی که در عراق با کمک صدام برپا کرده بود، ادامه دهد.

ابتدا”بند الف” را اعلام کرد ، یعنی افرادی که متأهل بودند باید از همدیگر طلاق بگیرند و آن هایی که مجرد هستند باید بگویند که در ذهنشان چه کسی وجود دارد و باید آن فرد رادر ذهنشان طلاق بدهند،  داستان طلاق شروع شد،خیلی از خانواده ها راضی نشدند و به همین خاطر آن ها را از مناسبات جدا کرده و به محلی با نام مجموعه ی اسکان که قبلاً خانواده ها در آن جا زندگی می کردند بردند و  از مناسبات جدایشان کردند و بعداً برایشان نشست گذاشتند و آن ها را تهدید کردند و…

 اما در مورد مجردها؛ من و تعدادی از بچه ها وقتی دیدیم از سر ما دست بر نمی دارند قرار گذاشتیم تا  دروغ بگوییم و یک شخص ساختگی را در ذهنمان طلاق بدهیم تا از این طریق بتوانیم از زیر فشار این مسئله در بیائیم. بعد از چندین ماه تشکیلات نشستی گذاشت و اعلام کرد که نفراتی که انقلاب نکردند را از فرقه جدا کرده اند و اکنون سازمان یک دست پاک و مطهر شده است و بعداً در همان نشست اعلام کرد که در ادامه ی بندهای انقلاب اکنون به مرحله دیگری رسیدیم که آن هم بند”ب” می باشد.

بند” ب” یعنی این که وقتی کسی طلاق بدهد باید زن خود را در حریم رهبری ببیند و دیگر نباید به سراغ آن برود و آن را به استفراغی تشبیه کرد که هیچ وقت نباید سراغش رفت گفت تمام زنان شما در حریم رهبری هستند و از آن جایی که وارد شدن به حریم رهبری مرز سرخ است، شما هم باید به آن التزام داشته باشید.

حالا باید سئوال کرد که آقای رجوی چرا نباید روی کارهای شما حرف داشت؟ چرا نباید روی خط و خطوط نظر داشت؟ مگر شما چه کسی هستید که خطایی نمی کنید، این حق را از کجا آوردید؟

 در همین بند بود که اعلام کرد که افراد حتی حلقه ی ازدواجشان را به تشکیلات بدهند و با زیرکی تمام انبوهی طلا را به دست آورد، بعد از آن دیگرهیچ کس حق صحبت کردن با زن خود را نداشت و حتی موقعی که مادری با فرزندش صحبت می کرد، پدر فرزند حق نداشت مراجعه کند و همه ی این ملاقات ها باید به تنهایی انجام می شد که به طبع فشار روحی زیادی به بچه می آمد.

بعد از این انقلاب  فساد و روابط نامشروع در تشکیلات به وجود آمد، مواردی را خودم شاهد بودم و بعضی را هم از دوستان نزدیک خودم شنیدم، در حالی که قبل از آن این گونه نبود ،به طور مثال در سال 64 در منطقه ی سلیمانیه و کرکوک معمولاً در یک بشقاب زن و مرد روبروی همدیگر می نشستند و با همدیگر غذا می خوردند و کسی ذره ای به طرف مقابل نظر بدی نداشت ، اما  رجوی  با این انقلابی که هدفش پاک و مطهر کردن!!! سازمان بود بدتر همه چیزرا خراب کرد وسازمان را در فساد فرو برد!

در سال 69 دوباره رجوی بند دیگری آورد با عنوان بند” ج” یعنی محرمیت همگانی، یعنی این که تمام زنان عالم در حریم رهبری هستند و کسی نباید به آن ها چشم و یا نظر سوئی داشته باشد، آفرین به این اشتهای سیری ناپذیر که زنان سازمان کم بود ، چشم به زنان عالم هم دوخت ؟! در آن نشست حتی رجوی اعلام کرد که شما وقتی یک زن جلولایی ( یکی از شهرهای عراق) را دیدید نباید او را  به چشم یک زن و یا یک وسیله که مرد را ارضا می کند ببینید بلکه او در حریم رهبری است و وارد شدن به آن مرز سرخ است.

بعد از بند” ج” که امضا محرمیت بود، رجوی نیاز داشت که زنان را به قدرت بیاورد، چون فکر می کرد که می تواند این گونه خط خودش را پیش ببرد، که تا حدودی هم موفق بود. بنابراین رسید به بند” دال” یعنی هژمونی خواهران یعنی زنان بر مسند فرماندهی تکیه می زنند و دیگر مردان تحت مسئول آن ها خواهند شد و کسی روی حرف زنان نمی تواند حرفی بزند.دلیل رجوی  برای این کار این بود که چون زنان  تحت ستم و استثمار مضاعف قرار دارند ، انرژی و پتانسیل نهفته در آن ها زیاد است و از طرف دیگر چون دولت ایران زن ستیز است ما باید زنان را بالا بیاوریم و نشان بدهیم که  این زنان چه قدر می توانند کارساز باشند. و از طرف دیگر چندین بار در نشست های عمومی گفته بود که موقعی که برادران در سر کار بودند کاری نکردند و با همدیگر سازش می کردند ، اما زنان  این گونه نیستند!! این بند انقلاب، سازمان را خیلی تکان داد و خیلی ها مسئله دار شدند و دیگر هیچ وقت با سازمان یگانه نشدند، به طور مثال در سال 70 من خودم فرمانده ی گروهان توپ خانه بودم، بعد از این بند به راننده ی تانک نزول کردم و سه زنی که برای فرماندهی آورده بودند اصلاً از توپ خانه نبودند.

دیگر بچه ها سر یک پیگیری ساده با مسئول خواهر مشکل داشتند، یعنی زبان همدیگر را نمی فهمیدند  ، نیروها مشکل پیدا کردند  حتی در نشست های روزانه و یا هفتگی هم که می گذاشتند بعضاً کار به جر و بحث می کشید و بعداً رجوی دید که اوضاع به هم ریخته ، دوباره پیام داد که باید حرف فرماندهان زن را گوش کنید و وقتی چیزی می گویند یعنی خط ا زمن است تا از این طریق جلوی فشار وارده به اعضا  را بگیرد. 

زنان تا پاسی از شب بیدار می ماندند که نشان بدهند مسئولیت پذیر هستند و رجوی هم این را چماق می کرد و به سر مردان می زد  که بله، آن ها روز و شب ندارند و دارند کار می کنند، در صورتی که خودش هم  می دانست که خواندن چند گزارش و یا نوشتن دستور روزانه که وقتی نمی گیرد واین ها در واقع دائم نشستن زیر کولر و خوردن چای و بازی با کامپیوتر بود. ستاد فرماندهی که قبلاً دو زن بود پر شد از زنان و هر بار در نشست ها رجوی از کادرهای قدیمی می خواست اندر مزایای آمدن زنان بر مسند کارها بگویند و تعریف کنند. زنانی که قبلاً میلیشیا بودند و در مدرسه سازمان درس می خواندند، شده بودند فرمانده ی یگان!! در صورتی که قبلاً می گفت که سابقه و صلاحیت مهم است، به همین خاطر برای این که حرف خود را توجیه کنند، سابقه ی زنان نسبت به مردان کم شد، یعنی این که اگر یک فرد در سازمان بعد از 5 سال عضو می شود ،زنان بعد از دو سال و نیم عضو می شدند، من خودم در اواخرسال 66  زنی را در ترکیه به سازمان وصل کردم، و اودر سال 74 فرمانده ی یگان خودم شد، در صورتی که حد اقل سابقه ی لازم برای فرمانده ی یگان در آن موقع، 15 سال بود! یا یک مورد دیگر در سال 67 در ترکیه به سازمان پیوست،  ولی در سال 74 عضو شورای رهبری شد!!

طوری شده بود که روی حرف هیچ زنی نمی توانستی حرف بزنی و اگر با کسی از این زنان برای انجام کاری می رفتی، حرف او خریدار داشت او را به رسمیت می شناختند و او طرف حساب بود، برادران تبدیل به کارگرانی شده بودند که کار می کردند، ولی حقوقی نداشتند.

درست مثل  دوران برده داری که عده ای اندک در قدرت بودند و بقیه بدون هیچ گونه آینده ای باید جان می کندند و حتی حق اعتراض که هیچ حق نظردادن هم نداشتند.

رجوی صبح تا غروب بحث ایدئولوژیک ، جنسیت و غرایز جنسی می کرد، ولی نفرات بالای سازمان غرق غریزه بودند و مسئله ی خودشان را به انواع مختلف حل می کردند.

درسازمان هر کس می خواست بماند، باید برای هم رزمان خودش می زد و مرتب از زنان و انقلاب مریم تعریف می کرد وتا این گونه بود ، وضعش خوب بود و آدم  مسئولی شناخته می شد، ولی وای اگر کسی روی چیزی حرف داشت، اصلاً  روی خط و خطوط نمی گوییم، چون این مرز رجوی بود و کسی حق اظهار نظر نداشت حرفم در مورد مسایل روزانه و یا تضادهای کاری است  که اگر کسی برای پیش برد کار، نظری روی حرف خواهر مسئولش داشت، دیگر آن فرد انگشت نما بود و مانند آدم جزامی همیشه زیر نظر بود و مراقبت می کردند که با چه کسانی رفت و آمد دارد و تنهایی نمی توانست جایی برود و حتی از آن کاری که داشت به یک کار پایین تر می رفت.

بعد از مدتی رجوی برای این که” بند دال” یعنی هژمونی خواهران را مشروع کرده باشد” بند – ر” که همان ریاست جمهوری مریم بود را علم کرد ، تا از این طریق دیگر دهن همه را ببندد، اما در واقع رجوی با این کار می خواست مزد وفا داری های  مریم را به او بدهد، تازه آن هم با یک رتبه ی پوشالی و تو خالی!!! رجوی از این بند انقلاب هم برای کنترل نفرات استفاده کرد چراکه  وقتی مریم رئیس جمهور شد،در نشستی گفت که در مورد مریم هر چه در ذهن تان است بنویسید و همه مجبور شدند هر چه که در ذهنشان بود بر روی کاغذ بیاورند و رجوی دستش آمد که چه کسانی را باید تحت مراقبت داشته باشد و چه کسانی مسئله دار هستند. بعد هم با تبلیغاتی که در خارج صورت گرفت، آ ن را علم کردند.

 بعد از بحث ریاست جمهوری مریم، مسعود نیاز داشت که برای کنترل اوضاع و در دست داشتن نیروها، کاملاً نیروهای مرد، به خصوص کادرهای قدیمی را تحت کنترل خود داشته باشد، به همین خاطر بند” ش” یعنی شورای رهبری را آورد که دیگر نیروها و کادرهای قدیمی شاخی برای رجوی نشوند و اگر کسی حرفی زد، بگوید که اکنون زنان به درجه ی رهبری رسیدند و با درست کردن ستاد ی به نام شورای رهبری دهن همه را ببندد و این کارکردهای زیادی داشت، چرا که رجوی تا حالا هر پیامی هم که می داده می گفتند باید حرف های شورا رهبری را گوش کنید، چون آن ها پیام و حرف من را می زنند و با درست کردن نشستی در اردوگاه، گروهی زنان را علم کرد و با محمل انتخابات آزاد سعی کرد که از همه رأی اعتماد بگیرد، چون در سازمان کسی جرأت رأی منفی دادن را نداشت و اگر کسی هم  می داد، بعداً در قسمت مربوط یقه ی او را می گرفتند که چرا رأی نداده است؟

با این بهانه هم ستاد فرماندهی را تمام به زنان داد و هم دهن کادرهای قدیمی را بست و اگر کسی درمورد فلان زنی می گفت که صلاحیت ندارد، بعداً با او برخورد تندی می شد ،آخر آقای رجوی این زنان صلاحیت را از کجا آوردن، مگر نه این که صلاحیت کسب کردنی است؟ پس چرا زنانی بودند که هنوز به چند سال نرسیده ، این صلاحیت را به دست آوردند، فکر می کنم اکنون تمام زنان سازمان شورا ی رهبری باشند و هیچ مردی قدرت حرف زدن نداشته باشد ونمی دانم که  چه طورشد که  یک کادر قدیمی تشکیلات در مقابل این زنان تازه وارد جرأت حرف زدن نداشت و حتی نمی توانست بالای حرف زنان حرفی بزند. این گونه بود که  رجوی خیلی راحت با امتیاز دادن به زنان توی سر مردان می زد و این بود که زنان دیگر کار نمی کردند و مردان تبدیل به برده های بی جیره و مواجب  شدند و باید مردان در گرمای زیاد عراق در طول روز کار می کردند و زنان در اطاق های کولردار می نشستند و شب هم چماق زنان روی مردان بوده و مردان اجازه ی وارد شدن به این مقولات را نداشتند ، آری فاکت های زیادی وجود دارد و خودم شاهد بودم که چگونه این زنان برای خود شیرینی پیش رجوی حتی از پول غذای روزانه می زدند  تا خودی نشان بدهند و بعداً رجوی از او تعریف کند، مثلاً فرمانده ی اردوگاه اشرف زنی بود به نام بتول رجایی که برای درست کردن پارک اشرف پول زیادی خرج کرد و حتی از پول غذای ما می زد تا مسئله ی پارک را حل کند و ما مجبور بودیم در گرمای تابستان عراق در ان جا کار کنیم و پول هنگفتی بابت خرید درخت و چیزهای دیگر خرج کرد تا بعد از درست کردن، وقتی مریم به اشرف می آید از این زن تعریف کند که این کار را هم کرد!!!

بعد ازآن بحث بند”ه” یعنی هم ردیفی پیش آمد و کسی که برای این کار انتخاب شد کسی نبود جز” مهوش سپهری” ( نسرین) که این زن به غایت زن دریده و بد دهنی بود  ،این بود که بعد از هم ردیفی فحش و ناسزا را به سازمان آورد.  ابتدا کسی نسرین را نمی شناخت ، بعداً برای جا انداختن خودش، شروع کرد به برقراری  نشست های مختلف  تعریف کردن از انقلاب مریم و رجوی و کادرهای قدیمی هم در این کار به او کمک می کردند.

نسرین همه کاره ی سازمان شده بود و تمام عملیات ها و توجیه عملیاتی توسط او در اردوگاه باقرازده انجام می شد،

اما در حقیقت تنها فایده ای که نسرین برای سازمان داشت باز کردن روی زنان دیگر برای فحش و ناسزا گفتن بود!!!!!

رجوی برای این که به نسرین پر و بال بدهد، بحث هایی را که می خواست بگوید، به نسرین می گفت و او برای دیگران مطرح می کرد.

یکی از بحث هایی که نسرین آورد بند” ف” بود که او می  گفت  ف یعنی فردیت هر فرد، فردیت دو جنبه دارد، یکی فرا برنده که به سمت رهبری هدایت می کند، دیگری فروبرنده که از رهبری قطع می کند.

باید  از رجوی پرسید: آیا طی سالیان می توان کسی را پیدا کرد که به نقطه ی فردیت فرابرنده رسیده باشد؟! هر چه که بود فردیت فروبرنده و خرد کردن افراد بود ، حتی اگر کارو مسئولیتی  به فردی سپرده می شد و او آن کار را کامل انجام می داد ، شب موقع عملیات جاری بالاخره زن مسئول یا فرمانده باید اشکالی پیدا می کرد تا توی سر فرد بزند، همیشه ی جنبه ی منفی فرد را می دیدند. اصلاً نقطه ی مثبت فرد دیده نمی شد.

در نشست های روزانه و اجرایی با زن فرمانده، وقتی فرمانده  چیزی می گفت باید سکوت می کردی و حرفی نمی زدی، یعنی  در یک کلام رجوی با این کارش همه را تبدیل به گوسفندانی کرد که باید دنبال چوپان خود بروند!! البته این فردیت برای فرماندهان صادق نبود ؛ موارد زیادی خودم شاهد بودم که حرف مسئول غلط بوده، ولی اصرار و پافشاری می کرد، یعنی یک فردیت خالص و ناب!!ولی کسی جرأت حرف زدن نداشت و باید سکوت می کرد!!

بعد از آن چون وضعیت سازمان خیلی خراب شد و دیگر مردها زیاد کار نمی کردند و دنبال کار و مسئولیت نبودند و می گفتند شب یک انتقادی می شود و مسئله حل و فصل می شود،  می گفتیم که خب زنان همه کاره شده اند.  خودشان هم کار کنند و….. رجوی به فکر افتاد که مردها را هم به کار بکشد، وبنابراین بند” م” یا همان مسئولیت پذیری برادران را آورد، ابتدا خیلی تعریف و تمجید کردند که بله، بردارن هم مسئول شدند و اکنون برادران به آن درجه از رده ی ایدئولوژیکی رسیدند که باید مسئول باشند، ولی همه اش حرف بود و مردها بعد از این بند انقلاب باید دیدگاه خودشان را نسبت به زن و شورای رهبری می نوشتند و دوباره  شروع یک سری نشست های طولانی و خسته کننده، چون رجوی دریافته بود که مشکل اصلی از همان بند” الف” و سقف آن بند” دال” که هژمونی زنان بوده شروع شده بود.

 بعد از این بحث تعدادی از مردها را تا رده ی فرمانده ی یگان ارتقا دادند تا با این کار دهن آن ها را ببندند، ولی این کار جواب نداشت و به ضدش تبدیل شد، چرا که  از فرمانده ی یگان به بالاتر باز هم زنان بودند، این کار فقط برای فریب یک عده بود. من یک گزارش چندین صفحه ای برای مریم رجوی نوشتم در مورد خراب کاری در سازمان که فرمانده ی آن ها زن بودند ، با فاکت مشخص وبا اسامی نفرات؟ حتی حاضر نشد که جواب این گزارش را بدهد؟ اما اگر از انقلاب  ازاو تعریف می کردم، حتماً علاوه بر جواب، هدیه ای هم می فرستاد.

اما می دانید داستان یک چیز بیش تر نیست، رجوی با ریختن خون نفرات زندگی می کرد و چه بچه های صادقی که فقط به خاطرسیراب کردن رجوی از قدرت تلاش کردند و خونشان ریخته شد!! البته مسعود در آخرت مجازات این همه خون به ناحق ریخته شده را پس خواهد داد.

  مسعود بحث N2 یعنی برای مردان نوکر دوم و برای زنان کلفت دوم، را مطرح کرد درصورتی که اصلاً این جوری نبود، هر چه که بود نوکری مردان بود و رئیسی زنان!!!چرا که زنان وقتی فرمانده شدند آن چنان در رفاه بودند که حتی حاضر نبودند از زیر کولر اطاق خارج شوند و به بهانه ی این که کار می کنند و مسئولیت شان سنگین است تا پاسی از شب بیدار می ماندند در صورتی که خواندن چند گزارش روزانه و برنامه ریزی برای روز بعد آن قدر زمان نیاز نداشت و فقط برای گول زدن دیگران بود. گرفتن آخرین مدل ماشین  و داشتن راننده و اسکورت اختصاصی،  زنان را از همه چیز بی نیاز می کرد و از ترس این که آن موقعیت و آسایش را از دست بدهند  از صبح تا شب فقط از مریم ومسعود و انقلاب و.. تعریف می کردند!!!

اما رجوی حتی با علم کردن این مسئله هم نتوانست جلوی مسئله دار بودن نیروها را بگیرد، چون  همان طور که در بحث قبلی گفتم سرچشمه ی بحث از  بند الف بوده است. چون رجوی برای فرار از یک واقعیت بزرگ مجبور شد که این دروغ بزرگ ار علم کند و هر چه که می گذشت نیروها به آگاهی بیش تری می رسیدند، به همین خاطر با آوردن بندهای مختلف می خواست باز نیروها را با این دروغ بزرگ نگه دارد و دست در دست صدام به حکومت رسیده خودش در عراق ادامه بدهد.

بعداز بند” م” نوبت به بند” واو” یعنی وادادن در کار و  مسئولیت بود، چون رجوی می گفت که وقتی شما چیزی می خواهید و یا چیزی ناگفته در ذهن خودتان دارید، این در کار و مسئولیت تأثیر می گذارد، این حرف به لحاظ فلسفی درست است، ولی باید سئوال کرد که آقای رجوی شما که این چیزها را می گویید آیا ذره ای به آن اعتقاد دارید؟ آخر نیرویی که سر بحث های ایدئولوژیک و استراتژی شما حرف دارد و جرأت صحبت کردن با کنار دستی خودش را ندارد، چگونه  برای شما کار کند و جان بدهد و حرف شما را قبول کند؟؟!!ًبعد از آن در سازمان رسم شده بود که در نشست های عملیات جاری فرد باید کار نکرده ی روز را می نوشت. نفرباید می نوشت  که فلان چیز را شنیدم و” واو” شدم و باید علت آن را هم می نوشت.

بعداً رجوی نشست های سیاسی در مورد” واو” شدن گذاشت و  تعدادی از کادرهای قدیمی را بالای سن جمع می کرد و به نشست های مسخره می پرداخت ، ولی حتی در آن نشست هم کسی جرأت اظهار نظر داشت!! یادم هست که در آخرین نشستی که در اشرف درمورد حمله ی امریکا به عراق گذاشته شده بود  یک نفر گفت که امریکا به عراق حمله می کند، رجوی  و افراد دور و برش به او حمله کردند که بله، اصلاً سیاسی نیست و از رهبری دور است و برود فاکت های دوری از رهبری را بنویسد!! آن ها  تحمل شنیدن ازحتی  یک نفر را هم نداشتند، پس چگونه می گویند آزادی وجود دارد؟! یکی باید بپرسد که مگر این مریم نبود که می گفت بندهای انقلاب را بر شما تمام کردم و شما به حدی از ایدئولوژیکی رسیدید که می توانید خودتان را بخوانید و بر مشکلات خودتان غلبه کنید و اکنون سازمان به حدی از رشد در زمینه ی مسائل ایدئولوژیکی رسیده که در این قسمت شما مردان و زنان می توانید بار آینده سازمان را بردارید.

پس چه طور شد که بعد از سرنگونی صدام دوباره یک بند دیگر انقلاب آمد.

بعد از خلع سلاح در مقابل امریکایی ها، رجوی دید که سازمان وارد یک بحران شده است وباید بتواند نیروها را درمقابل خط اشتباه سازمان نگه دارد. بندی آورد به نام بند” ص” یعنی صبر جمیل. یعنی این که اکنون دورانی است که با امریکایی ها نباید در تضاد کار کرد و حتماً امریکا بعد از حل  و فصل مسئله سراغ ایران خواهد رفت و حتماً برای این کار به ما نیاز دارد و اکنون باید تا رسیدن به آن نقطه به موازات امریکا حرکت کرد. معنی ان این بود اگر چیزی خواستند باید به آن ها کمک کرد و باید طوری رفتار کنیم که عضو یک سازمان تروریستی نیستیم و در این زمینه باید تمام کانال های بین المللی را فعال کرد تا بتوانیم از لیست تروریستی خارج شویم. در درون سازمان آهنگ هایی که در رابطه با امریکا بود، جمع شد. امریکایی ها به مراسم خاص سازمان دعوت شدند و مهمانی هایی در پشت پرده توسط مسئولین این سازمان گذاشته شد که دخترهای جوان با لباس های نامناسب مهمان دار آن ها بودند و صحنه های زشتی  داشت که هیچ وقت در سازمان دیده نشده بود.

 آخر آقای رجوی سازمان را به کجا بردید که باید دختران جوان شما از امریکایی ها پذیرایی کنند و تمام حرف هایی را که طی سالیان زدید، پس بگیرید ؟! برای گول زدن نیروها می گفتند که باید  صبر کرد و آن را به دوران حضرت علی تشبیه می کردند که سال ها سکوت کرد و انتظار کشید، ولی آخر کسی نبود که از رجوی سئوال کند که تا دیروز می گفتی که در سال 60 بعد از شروع جنگ مسلحانه کار رژیم ایران بیش تر از شش ماه نیست و سازمان حکومت را به دست خواهد گرفت ، مگر  هر سال نمی گفتی که امسال دیگر کار رژیم تمام است پس چرا حالا بعد از سرنگونی صدام دست به دامان امریکا شدی که بله، باید به موازات امریکا رفت و سر نیروهای خودت را کلاه گذاشتی که بله، باید صبر کرد و به آینده امیدوار بود!!!

 در یک جمله می توان گفت از ابتدا ی زندانی شدن و آزاد شدنت از زندان شاه و تا حالا و کارهای که کردی همه اش فریب و برای به حکومت رسیدن خودت بوده و اصلاً برایت مردم و نیروها مهم نبودند. آخر تو که خودت را رهبری انقلاب نوین مردم ایران می دانستی، چرا حتی با نیروهای خودت رو راست نبودی؟ حتی حاضر نبودی یک ذره بگویی اشتباه کردی و یا خط و استراتژی درست نبوده و حالا باید تغییر استراتژی داد.

خلاصه در تمام سال های گذشته  رجوی قدم به قدم از آن چه که اول می گفت فاصله گرفت وهرروز و هر لحظه از خون بی گناهانی که در دستش اسیر شده بودند بیش از پیش برای به قدرت رسیدن خودش  بهره برد وما بعد از سرنگونی به چشم دیدیم که چگونه همه ی آ ن چه را که می گفت زیر پا گذاشت وتنها مرزی که هنوز توسط رجوی از بین نرفته وهمچنان مرز سرخ بود این است که نباید سئوالی از وجود رجوی کرد ؟؟!!!

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا