مجاهدین خلق

آن سوى پرده (7)

آن سوى پرده (قسمت آخر)
خاطرات طالب جلیلیان
از جداشدگان سازمان مجاهدین 
 زندان ابوغريب

حتى نام اين زندان هم خون را در رگ ها منجمد مى‏كرد. ابوغريب دهشتناك ‏ترين مكان روى زمين بود. گويى تاريخ در آن جا از حركت بازايستاده است. هركس پا به اين مكان بگذارد. از يادها فراموش مى‏شود. صداى فريادها، دعاها و التماس هاى زندانيان به هيچ كجا نمى‏رسد.

زندان ابوغريب بزرگ ترين زندان عراق و محصول حكومت صدام حسين است. ديوارهاى آن از عكس صدام پوشيده شده و عده‏اى از زندانيان وظيفه دارند آن ها را تميز نگه دارند. طول و عرض زندان به اندازه يك شهر است و به شش بخش مجزا تقسيم مى‏شود. حصار بلند و طويلى تمام اين شش قسمت را دربرمى‏گيرد. بالاى حصارها سيم خاردار كشيده شده و چندين برج نگهبانى دارد. شش قسمت زندان عبارتند از:

    1-بخش اعراب و اجانب كه داراى حصار مخصوص بود. اين حصار درون حصار عمومى قرار داشت. در اين بخش مليت هاى زيادى وجود داشتند اما از نظر تعداد اكثريت با ايراني ها بود كه جرم بيش تر آن ها تجاوز به حدود و حكم آن شش سال حبس بود، بعد مصري ها بودند كه مرتكب جرايم ناموسى، تجاوز و اعمال منافى عفت مى‏شدند. رتبه سوم به سوري ها تعلق مى‏گرفت، جرم اكثر آن ها جاسوسى بود كه مجازاتى بين بيست تا سى سال زندان داشت. بعد سوداني هاكه اكثراً جرمشان سرقت بود بعد ساير ملل.

    2-بخش ثقليه: زندانيان عراقى كه جرم هاى سنگين مرتكب مى‏شوند در اين بخش محبوسند. حكم برخى از آن ها 700 يا 1500 سال زندان است.

  3-بخش خفيفه: زندانيان عراقى كه جرم هاى سبك ترى دارند و حكم آن ها كم تر از ده سال است در اين قسمت نگهدارى مى‏شوند.

    4-بخش زندانيان خاص كه معمولاً افراد دولت هستند.

    5-در اين  بخش  زندانيانى  محبوسند  كه  مجازات  آن ها قطع اعضاى بدن است.

    6-بخش اعدامي ها.

بيمارستان در بخش نخست بود. افرادى كه نيازمند عمل جراحى بودند از بخش هاى مختلف به اين جا آورده مى‏شدند. عرب ها مى‏گفتند روزانه بيش از پنجاه نفر بر اثر بيمارى و گرسنگى تلف مى‏شوند. در ابوغريب آن چه ارزشى نداشت جان انسان بود. دو نفر ايرانى‏الاصل كه سال ها در بخش هاى خفيفه و ثقليه زندانى بودند حكايات زيادى از ساير بخش هاى زندان داشتند. آن دو براى رهايى از زندان ادعا كرده بودند كه هويت اصلى‏شان ايرانى است بلكه آن ها را براى مبادله اسيران در نظر بگيرند و از اين بلا رها شوند. به همين دليل آن ها را به بخش اعراب و اجانب منتقل كرده بودند. آن ها مى‏گفتند در بخش هاى ديگر براى رفتن به حمام، دستشويى، و خواب و… بايد پول و رشوه بدهيد. كسى كه پول نداشته باشد حتماً خواهد مرد. مى‏گفتند اين بخش در برابر ساير بخش ها هتل پنج ستاره است. در بخش هاى قبلى نان گير نمى‏آيد. از شام خبرى نيست. براى خوابيدن روى طبقه اول تخت بايد سيصد هزار دينار، طبقه دوم دويست هزار دينار، طبقه سوم صد و پنجاه هزار دينار و زير تخت طبقه اول صد هزار دينار كرايه بدهيد. افرادى كه روى زمين مى‏خوابند حتماً بايد به پهلو دراز بكشند زيرا تعداد افراد يك سلول بسيار زياد است و به هر كس بيش تر از يك موزائيك نمى‏رسد. مى‏گفتند كسانى هستند كه بيش از پانزده سال است در زندان محبوسند اما چون پول ندارند هر بار تختشان را مى‏گيرند. آن دو تعريف مى‏كردند كه در هفته دو روز براى اعدام است كه در هر نوبت بيش از بيست نفر اعدام مى‏شوند.

در زندان ابوغريب نيز مانند فضيليه مشكلات پزشكى با پول حل و فصل مى‏شد. البته زندان سهميه دارو داشت كه مى‏بايست به طور رايگان در اختيار زندانيان قرار مى‏گرفت. اما قبل از اين كه زندانى حتى يك بار از كارت استفاده كند كارتش پر مى‏شد. هنگام بازديد صليب سرخ كارت ها را به آن ها نشان مى‏دادند و ادعا مى‏كردند زندانيان از داروها استفاده كرده‏اند. هر كس به دارو نياز پيدا مى‏كرد بايد پول مى‏داد و آن را مى‏خريد. وضعيت ايراني ها كه ملاقات كننده نداشتند و در نتيجه پولى در بساطشان نبود بسيار سخت بود و هر كس بيمارى حاد داشت محكوم به مرگ بود. رضا اسفنديارى و حاج حسن كه بيمارى قلبى داشتند به همين دليل مردند. رضا اسفنديارى از ايل خزعل ايلام، گله‏دارى در مناطق مرزى بود كه عراقي ها او را دستگير كرده بودند و حاج حسن براى زيارت به عراق آمده بود، صورت جلسه مرگ آن دو را به زنداني ها دادند و ما را مجبور كردند پاى آن را امضا كنيم. در صورتجلسه علت فوت مرگ طبيعى ذكر شده بود.

تغذيه در اين زندان از فضيليه بهتر بود. نان به اندازه كافى وجود داشت و علاوه بر كدو، بادنجان و شلغم، سيب‏زمينى و گاهى لوبيا هم مى‏دادند اما از گوشت و ميوه خبرى نبود. سبزى هم در دسترس بود زيرا زندان چند باغچه داشت كه زندانيان قديمى در آن ها سبزى مى‏كاشتند. گوشت و ميوه از طريق كسانى كه ملاقاتى داشتند وارد زندان مى‏شد. گاهى زندانى به مناسبت آزادى جشن مى‏گرفت و گوشت و ميوه را بين ديگران تقسيم مى‏كرد. جيره غذايى زندان خيلى بيش تر از آن چيزى بود كه به ما مى‏دادند اما زندان بان ها آن ها را مى‏دزديدند. در زندان براى هركارى از زندانى پول مى‏گرفتند. پول رنگ، پول آب گرم‏كن، پول گاز آشپزخانه و… ايراني ها كه پول نداشتند مجبور بودند بيگارى كنند و كارهاى زندان را انجام دهند. تمام امكانات زندان در وهله اول مختص اعراب بود، اگر چيزى باقى مى‏ماند به ايراني ها تعلق مى‏گرفت. از لحاظ بهداشتى وضع زندان خيلى خراب بود اما زندانيان مى‏توانستند بهداشت فردى خود را رعايت كنند.

هر كس غذاى بيش ترى مى‏خواست بايد يك نصف روز در آشپزخانه كار مى‏كرد تا در عوض دو عدد نان، يك عدد پياز و يك عدد گوجه‏فرنگى يا بادنجان بگيرد. خيلى از ايراني ها از فرط گرسنگى ظرف و لباس ديگران را مى‏شستند و كارهاى آن ها را انجام مى‏دادند تا غذا بگيرند. روزى نبود كه سه يا چهار ايرانى را به فلك نبندند. صرف ايرانى بودن جرم محسوب مى‏شد. اگر يك ايرانى با كسى درگير مى‏شد چه مقصر بود، چه نبود مجازات مى‏گرديد. صليب سرخ هر سه ماه يك بار براى رد و بدل كردن نامه به زندان مى‏آمد و هر شش ماه يك بار مقدارى لباس زير، خمير دندان، جوراب، تيغ ريش تراش و چيزهاى ديگر روى هم رفته به ارزش پنج هزار تومان به زندانيان مى‏داد. هيچ ايرانى حق نداشت به افراد صليب نزديك شود، خصوصاً مجاهدين. به ما گفته شد بود در صورتى كه صليب ما را ببيند فلك مى‏شويم. هنگامى كه افراد صليب مى‏آمدند، مجاهدين را در محوطه جداگانه‏اى نگه مى‏داشتند تا آن ها بروند. بعد از رفتن افراد صليب، وكيل بند به زنداني ها اعلام مى‏كرد كسى حق خريد و فروش وسايلش راندارد. نيمى از كالاها به نفع زندان ضبط مى‏شد. براى فروش آن چه باقى مانده بود رئيس زندان افراد خاصى را معرفى مى‏كرد كه زندانيان موظف بودند لوازم خود را فقط به آن ها بفروشند. قيمت هر كالا را هم خريدار تعيين مى‏كرد. خلاصه به شكل هاى مختلف وسايل اهدايى صليب را از چنگ زندانيان در مى‏آوردند.

هر وقت قرار مى‏شد صليب از زندان بازديد كند، تمام زندان را نظافت مى‏كردند و وضع غذا بهتر مى‏شد. قسمت تأهيل (آموزش فنى و حرفه‏اى) به راه مى‏افتاد، در اين قسمت چند چرخ خياطى و دار قالى‏بافى قرار مى‏دادند و مدعى مى‏شدند كه به زندانيان آموزش مى‏دهند تا در آينده بتوانند شغلى به دست بياورند. بعد از رفتن اعضاى صليب وضع به حالت اول بازمى‏گشت.

گذشته از تأهيل، زندانيان موظف بودند چند كار ديگر هم انجام دهند مثل ساختن مرغ دانى براى رئيس زندان، سمباده‏كشى و رنگرزى ماشين كاركنان زندان، تهيه چوب براى ميز و صندلى زندان بان ها و… براى اين منظور همه را در مكان مشخصى جمع مى‏كردند، بعد مسئولين نفرات را تقسيم‏بندى مى‏كردند و آن ها را به بخش هاى مورد نظر مى‏فرستادند. هر كار يك ماه طول مى‏كشيد و پس از يك ماه زندانيان بايد نمره قبولى مى‏گرفتند؛ اما هيچ گاه متوجه نشديم بايد نمره قبولى از چه چيزى بگيريم. غير ايرانی ها كه پول داشتند هر كدام با يك بسته سيگار از كار معاف مى‏شدند و در نهايت فقط ايراني ها باقى مى‏ماندند كه بايد در طول يك ماه تمام كارها را به طور رايگان انجام دهند.

روزهاى ملاقات، ايراني ها را به قسمت جداگانه‏اى به نام محجر مى‏بردند و نگه مى‏داشتند تا وقت ملاقات تمام شود. محجر جاى بسيار تنگ و محدودى بود كه بايد چهار ساعت در آن مى‏مانديم. جاى تكان خوردن نداشتيم و به هم فشرده مى‏ايستاديم، چهار ساعت بعد كه به ما اجازه خروج مى‏دادند پاهايمان چنان خشك شده بود كه نمى‏توانستيم تكان بخوريم. اين انزوا بيش تر به خاطر مجاهدين بود زيرا مسئولين مى‏ترسيدند آن ها با ملاقات كننده‏ها تماس پيدا كنند و وضع خود را به بيرون زندان اطلاع دهند. هر روز براى زهره چشم گرفتن از ايراني ها از هر بند چند نفر را فلك مى‏كردند كه البته اكثراً ايراني هاى بخت برگشته بودند. هميشه به هنگام آمارگيرى پشت سر افسر نگهبان، دو نفر با تيرك فلك حركت مى‏كردند. براى آمارگيرى، زندانيان راجلوى بند به صف مى‏كردند و وكيل بند بايد دو نفر را براى فلك شدن معرفى مى‏كرد، و خوب معلوم است كه ديوارى هم از ديوار ايراني ها كوتاه تر نبود. هنگام فلك شدت ضربات به حدى بود كه كم تر كسى تاب مى‏آورد و اكثر بچه‏ها از هوش مى‏رفتند. هنگام بازگشت به بند بايد به صف  و يكى يكى وارد مى‏شديم، دو طرف در دو نفر از مسئولين با چوب مى‏ايستادند و هنگام ورود به هر زندانى دو چوب مى‏زدند، فقط كسانى كه پول مى‏دادند از چوب خوردن معاف بودند.

هر روز صبح كه از خواب برمى‏خاستيم تا شب در ترس و دلهره به سر مى‏برديم؛ ترس از فلك شدن ،ترس از كتك خوردن، ترس از تحقير و توهين. مسئولين اگر يك ايرانى را در حال عبور مى‏ديدند او را نگاه مى‏داشتند و وادار مى‏كردند به خودش و هر چه ايرانى است دشنام ناموسى بدهد، اگر كسى مقاومت مى‏كرد زير ضربات كابل سياه مى‏شد.  همه ما از فرط فشارهاى  روحى و  سوءتغذيه  چهره‏هاى  درهم ريخته  و  بى‏رمقى پيدا كرده بوديم.

بارها از مسئولين زندان پرسيده بوديم كه مطابق كدام قانون و با چه محكوميتى در زندان هستيم و آن ها به ما پاسخ مى‏دادد شما به خاطر مشكلات خودتان و سازمان در اين جا هستيد. ما فقط شما را به عنوان مهمان پذيرفته‏ايم.

براى سازمان اصلاً مهم نبود چه به سر اعضايش مى‏آيد. مسئولين سازمان از هر رفتار ناشايستى كه با اعضاى جداشده اش انجام مى‏شد استقبال هم مى‏كرد، زيرا مى‏خواست آن ها سرنوشت رقت‏بارى داشته باشند تا به ديگر اعضا بقبولاند زندگى بيرون از سازمان پر از رنج و مصيبت است و تنها مكان امن ماندن در حصار تشكيلات است. براى نمونه يكى از زندانيان سورى به نام ناصر برايم تعريف كرد كه قبلاً يك مجاهد ديگر  به نام سید حسن موسوی  اين جا زندانى بود كه تعادل روانى نداشت و سايرين به او تجاوز مى‏كردند. يك بار چند نفر از فرقه براى ملاقات او آمدند و او به آن ها گفت كه مورد تجاوز قرار مى‏گيرد اما آن ها گفتند اشكالى ندارد، به زودى مبادله مى‏شوى تو بايد به ايران بازگردى تا بيماريت علاج شود وگرنه در سازمان بيش تر مريض مى‏شوى. موارد اين چنين بسيار زياد است خصوصاً در رماديه و تركيه و خصوصاً در باب زنانی که حاضر به ماندن نبودند. جامعه بى‏طبقه توحيدى رجوى چنين ارزشى براى انسان ها قائل است.

دو سالى بود كه از فضيليه به اين جا منتقل شده بوديم و تحت بدترين شرايط روزگار مى‏گذرانيديم. حالا تعداد مجاهدين به چهل نفر رسيده بود. بعد از دو سال مسئولين به ما گفتند تا زمانى كه ايران اسراى ما را آزاد كند شما در اين جا هستيد، هر يك از شما را در ازاى يك اسير آزاد مى‏كنيم در غير اين صورت اين جا خواهيد ماند، هر چه قدر هم كه مى‏خواهد طول بكشد. كاملاً دريافته بوديم كه رجوى ما را در ازاى دريافت ادوات جنگى به عراقي ها فروخته است. فكر كرديم بايد به اين معامله اعتراض كنيم و وجود خودمان را مطرح سازيم. با تعدادى از بچه‏هاى مطمئن به شكلى كه خبرچين هاى زندان نفهمند، جمع شديم و تصميم گرفتيم به اعتصاب غذا دست بزنيم. در نهايت پنهان‏كارى و به دور از چشم ديگران با افراد صحبت كرديم، مراقب بوديم در انتخاب خود اشتباه نكنيم، سرانجام حدود شانزده نفر از چهل مجاهد حاضر شدند دست به اعتصاب بزنند. به آن ها گفتيم، ما ايرانى هستيم و اين جا عراق است بنابراين هر كدام حاضريد بايد از حالا اشهد خود را بگوييد و آماده سخت ‏ترين شكنجه‏ها و عذاب ها باشيد زيرا اعتصاب يعنى درگير شدن با سياست حكومت عراق. بعد از تصميم‏گيرى يك صبح زود نامه‏اى نوشتيم و در آن اقدام به اعتصاب و هدف از آن را اعلام كرديم و نامه را به وكيل بند داديم. يك ساعت بعد از بلندگو اعلام كردند كسانى كه قصد اعتصاب غذا دارند جلوى دژبانى جمع شوند. هر شانزده نفر جلوى دژبانى به خط شديم. رئيس زندان مترجم آورد و ما علت اعتصاب غذا را به او توضيح داديم. رئيس گفت:”دو ميليون نفر در جنگ ايران و عراق كشته شدند. فرض كنيد شما هم بميريد مى‏شود دو ميليون و بيست نفر، با اين كار به جز آزار خودتان هيچ اتفاقى نمى‏افتد. ضمناً طبق قوانين عراق اعتصاب ممنوع است”. گفتم:”آيا طبق قوانين عراق زندانى كردن بدون هيچ جرم و محكوميتى ممنوع نيست؟ طبق كدام قانون سال ها ما را در بدترين شرايط روحى و جسمى محبوس ساخته‏ايد؟” پاسخ داد:”كار شما به ما مربوط نيست، اين سؤالات را از مجاهدين بپرسید”. گفتم:”اما اين زندان مال حكومت عراق است و ما در خاك عراق هستيم”. او فرياد زد:”خفه شو”، و چند لگد و كشيده نثار ما كرد.

ساعت چهار بعدازظهر بود كه رئيس زندان رفت و نقيب محمد (سروان محمد)اعتصابيون را صدا زد. او مسئول امنيت زندان و مسئول زندانيان ايرانى بود، يعنى ما بايد مشكلاتمان را از طريق او دنبال مى‏كرديم. نقيب محمد قبلاً از بازجويان و شكنجه‏گران اداره اطلاعات عراق بود و تعداد زيادى از افراد خانواده‏اش را در جنگ ايران و عراق از دست داده بود. خلاصه كلام او تشنه خون ايراني ها بود و مى‏گفت نماز آن ها قبول نيست. ايرانی ها مجوسند. نقيب مرتباً و به بهانه‏هاى مختلف ايراني ها را وادار مى‏كرد به خودشان دشنام بدهند. به هر حال نقيب محمد مارا به خط كرد. پشت سر او همه نگهبان ها با چوب و كابل ايستاده بودند و جلويش چوب‏فلك  و طناب و سطل آب و كابل قرار داشت. فهميديم چه چيزى در انتظارمان است. او همه را يك به يك نگاه كرد، نخست جاسم را صدا زد او از اعراب اهل خرمشهر بود. فرياد زد:”مگر تو عرب نيستى؟” گفت:”چرا”. گفت:”مگر با عرب ها برادر نيستى؟” گفت:”چرا”. گفت:”پس چرا با مجوس ها اعتصاب غذا كرده‏اى؟” گفت:”ببخشيد سيدى، اشتباه شد”، جاسم يكى از افرادى بود كه فرياد اعتراضش به آسمان بلند بود و سوگند مى‏خورد تا پاى مرگ مقاومت مى‏كند. اما خيلى زود تسليم شد. به اين ترتيب نقيب يكى يكى افراد را از صف بيرون كشيد و زير فلك شكنجه كرد طورى كه بيهوش مى‏شدند و بعد با آب سرد آن ها را به هوش مى‏آورد و غذا در دهانشان مى‏گذاشت اگر از خوردن امتناع مى‏كردند دوباره به فلك مى‏بست. همه ما مرگ را جلوى چشممان مى‏ديديم.

بالاخره او دو نفر را به فلك بست و مرا صدا زد تا سر تيرك را بگيرم. گفتم هرگز اين كار را نمى‏كنم. گفت:”من به تو دستور مى‏دهم”. گفتم:”مگر سرباز تو هستم كه دستورت را اجرا كنم”. يكى از آن دو را بلند كرد و مرا به جايش به فلك بست. سه بار زير فلك بيهوش شدم اما هر بار با ريختن آب سرد به هوشم مى‏آوردند و مى‏پرسيدند”غذا مى‏خورى؟” گفتم:”بكشيد هم نمى‏خورم”. بار آخر با چند ضربه به كف پا و شكم به سرعت از هوش رفتم، وقتى مرا به هوش آوردند نه مى‏توانستم حرف بزنم و نه تكان بخورم. زندانيان را صدا كردند، آن ها دست و پاى مرا گرفته به سلول بردند. در سلول فهميدم از شانزده نفر نُه نفر مقاومت كرده‏اند و اعتصاب را نشكسته‏اند. ده روز اول اعتصاب ما نُه نفر مجبور بوديم همه كارهاى زندان را انجام دهيم. ده روز ديگر كه گذشت توان كار كردن را از دست داديم. بعد از سى روز، روزى سه بار يعنى صبح و ظهر و عصر هنگام آمارگيرى كتك مى‏خورديم. بعد از سى و پنج روز، چهار نفر ديگر اعتصاب را شكستند. فقط پنج نفر باقى مانده بوديم. حتى نمى‏توانستيم از روى زمين بلند شويم. رئيس زندان دستور داده بود براى آمارگيرى ما را تا محل آمار روى زمين بكشند. چند روزى هم به اين ترتيب گذشت اما ديدند فايده‏اى ندارد و ما در حال مرگ هستيم. رفتار مسئولين تغيير كرد و سعى كردند با وعده و وعيد ما را به شكست اعتصاب راضى كنند. اما ما از آن ها تضمين مى‏خواستيم، بايد اطمينان پيدا مى‏كرديم كه آزاد مى‏شويم. رئيس زندان به شرف سيد رئيس -صدام حسين- قسم خورد كه تا شش ماه ديگر آزاد مى‏شويم. به علاوه يكى از اعتصابيون كه در حال مرگ بود چهار فرزند داشت، و ساير زنداني ها هم به خاطر اعتصاب ما تحت فشار قرار داشتند و مرتباً كتك مى‏خوردند. به همين دليل تمام آن ها با التماس از ما خواستند اعتصاب را بشكنيم، مى‏گفتند حداقل به خاطر زن و فرزندان رفيقتان دست از اعتصاب برداريد. نقيب محمد هم قسم خورده بود كه حتى اگر تبادل هم صورت نپذيرد به شرف سيد رئيس ما را آزاد كند. بالاخره پذيرفتيم.

روى هم رفته اعتصاب ما چهل روز طول كشيد. در اين مدت به جز آب چيزى نخورده بوديم. از ما جز پوست و استخوان چيزى باقى نمانده بود. قبل از اعتصاب خودم را با ترازوى آشپزخانه كشيده بودم، هشتاد و دو كيلو وزن داشتم، يك هفته بعد از اعتصاب وزنم به پنجاه و دو كيلو تقليل يافته بود. رسيدگي هاى پزشكى شروع شد و بالاخره توانستيم روى پا بايستيم.

شش ماه گذشت اما خبرى از آزادى نشد. شرف نداشته صدام حسين را زير پا گذاشتند. اما بعد از اعتصاب كمى وضع فرق كرد ساير زندانيان با احترام به ايراني ها نگاه مى‏كردند و از مواد غذايى خود كه طى ملاقات به دست مى‏آوردند به ما هديه مى‏دادند. حتى مسئولين هم به ما احترام مى‏گذاشتند و هر چند روز يك بار كه كتك كارى عمومى بود ما را از كتك خوردن معاف مى‏كردند، درست مثل افرادى كه پول داشتند.

نزديك به سه سال بود كه در ابوغريب محبوس بوديم از بعد از اعتصاب به اين طرف چند گروه ديگر از مجاهدین به آن جا منتقل شده‏بودند حالا تعداد نفرات قديمى ما به شصت نفر مى‏رسيد. از هر گروه به محض ورود وسايلشان را مى‏گرفتند و آن ها را كتك جانانه‏اى مى‏زدند تا به اصطلاح زهر چشم گرفته باشند. غير از ما حدود صد نفر ايرانى بودند كه براى پيوستن به سازمان وارد عراق شده بودند اين افراد اكثراً در ايران مشكلات قانونى و يا خانوادگى داشتند و براى فرار از مشكلات به سازمان پناه آورده بودند، هيچ كدام از آن ها سياسى نبودند اما در اين جا آنقدر تحت فشار قرار داشتند كه حاضر بودند به ايران بازگردند و براى صد سال در زندان بمانند اما در عراق نباشند. آن ها از صبح تا شب  رجوى را به ناسزا و نفرين مى‏بستند كه در راديو اعلام مى‏كند هر كس توان برداشتن سلاح را دارد به آن ها بپيوندد و بعد افراد جديدالورود را تحويل عراق مى‏دهد.

در آن زمان حدود سيصد و هفتاد و دو ايرانى در ابوغريب بودند. از اين عده شصت نفر مجاهد بودند، ده نفر پناهنده كه به جرم دعواى قبيله‏اى و دزدى در رماديه به آن جا منتقل شده بودند، صد نفر اعضاى جديدالورود سازمان كه حكم تجاوز حدود[1] گرفته بودند و بقيه كسانى بودند كه خيال داشتند با قايق از اروندرود به كويت بروند.

عراق براى دستگيرى هر ايرانى هفتاد هزار دينار جايزه تعيين كرده بود. او در ازاى هر ايرانى، ده اسير عراقى را مبادله مى‏كرد، بنابراين به تعداد زيادى ايرانى احتياج داشت. براى رسيدن به اين هدف سازمان هم با دولت عراق همكارى مى‏كرد. سازمان با تبليغ راديويى از ايرانيان مى‏خواست به عراق بيايند و عضو مجاهدین شوند، اما به محض ورود آن ها را به عراقي ها تحويل مى‏داد تا آن ها را به جرم تجاوز به حدود زندانى كنند. بعد از اين كه تعداد ايراني ها به حد مورد نظر رسيد، بدون حضور صليب سرخ آن ها را تحويل ايران مى‏داد. تنها راه رهايى زندانيان ايرانى ابوغريب مبادله بود. حتى اگر مدت مجازات آن ها هم به پايان رسيده باشد آزاد نمى‏شوند تا روزى براى تبادل مورد استفاده قرار بگيرند، افرادى مثل غلام رشيدى، حاج رمضان، كاظم موتورى و خيلي هاى ديگر از جمله افرادى بودند كه بى‏دليل و فقط به خاطر مبادله بيش از يكسال محبوس بودند.

سه سال گذشت، هر بار كه ايراني ها را از بلندگو صدا مى‏كردند، خوشحال مى‏شديم و تصور مى‏كرديم زمان آزادى فرا رسيده است. شرايط واقعاً سخت بود، يك بار هم اعتصاب غذا كرديم كه بى‏نتيجه بود و با توجه به روحيه افراد انجام دوباره اين كار ممكن نبود. سرانجام يك روز اعلام كردند، ايراني ها جلوى دژبانى جمع شوند، آن گاه اسامى پنجاه نفر از مجاهدين را خواندند و گفتند شما آزاد مى‏شويد.

تبادل

چند روز بعد از اين كه اسامى ما را خواندند، دوباره صدايمان زدند و در محوطه ديگرى به خط كردند، بعد از چند دقيقه تعدادى عكاس و فيلمبردار عراقى آمدند و از ما عكس گرفتند، بعد ما را تك به تك جلوى دوربين فيلمبردارى بردند و متنى را دادند تا بخوانيم. مضمون نوشته اين بود كه بايد مى‏گفتيم من فلانى هستم و تقاضا دارم به ايران برگردم. من با كمال ميل مى‏خواهم به ايران برگردم.

همه اعتراض كرديم و گفتيم باز هم رجوى دسيسه ديگرى چيده و با اطلاعات عراق هم دست شد. وقتى صداى اعتراض ما بلند گرديد رئيس زندان و زندان بان ها آمدند و بازار تهديد و دشنام گرم شد، هر چه ما را تهديد كردند فايده نداشت. وقتى ما را جلوى دوربين مى‏بردند مى‏گفتيم:”نمى‏خواهيم به ايران بازگرديم[2]، بايد ما را تحويل صليب سرخ بين‏المللى بدهيد”. بالاخره فيلمبردارها كه متوجه شده بودند ماندن فايده‏اى ندارد، اسبابشان را جمع كردند و رفتند. آن گاه مسئولين زندان ما را زير مشت و لگد گرفتند و ناسزاگويان مى‏گفتند هر كدام از شما كه از لب مرز بازگردد، دوباره او را به همين جا مى‏آوريم و چنان رفتارى با او مى‏كنيم كه از زنده ماندن پشيمان بشود. بعد ما را به محوطه ديگرى بردند. رئيس زندان گفت هر كس حاضر است به ايران برود، سمت چپ و بقيه سمت راست بايستند. هيچ كس به سمت چپ نرفت. دوباره دشنام و كتك آغاز شد. سرانجام گفتند اگر حاضر نشويد برويد، پنجاه نفر ديگر را مى‏فرستيم، بنابراين بيست دقيقه فرصت داريد كه تصميم بگيريد. همه با هم مشورت كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه بهتر است با مسئولين زندان درنيفتيم و خودمان را درگير نكنيم. هر وقت به مرز رسيديم، در موقع تبادل به افراد صليب مى‏گوييم نمى‏خواهيم به ايران برويم. عراقي ها نمى‏توانند در حضور صليب ما را بزنند و زور بگويند. صليب هم براى ما كارت پناهندگى صادر مى‏كند و عراقي ها در مقابل عمل انجام شده قرار مى‏گيرند. بعداً اگر ما را زدند اشكالى ندارد لااقل يك بار كتك مى‏خوريم. همه توافق كرديم و به عراقي ها گفتيم، ما در ايران مشكل داريم، فقط در صورتى حاضريم به ايران بازگرديم كه زير نظر صليب باشد. عراقي ها هم گفتند صليب در كنار مرز حضور دارد و شما را با تضمين به داخل ايران مى‏فرستند.

روشن بود كه اين بار مسئله جدى است و واقعاً قصد تبادل دارند. از طرفى شاد بودم كه پس از پنج سال تحمل زندان هاى سازمان و عراق بالاخره آزاد مى‏شوم و درد و رنج هايم پايان مى‏پذيرد، از سوى ديگر از آينده در هراس بودم. تنها من مضطرب نبودم همه ما پنجاه نفر در اضطراب و ناراحتى به سر مى‏برديم.

چند روزى گذشت، دوباره ما را صدا كردند و گفتند براى يك ساعت ديگر آماده شويد. با ساير بچه‏هاى سازمان خداحافظى كرديم. آن هايى كه باقى مى‏ماندند ما را قسم مى‏دادند كه فراموششان نكنيم. در بين آه و درد و اشك از ما مى‏خواستند تا صداى آن ها را به گوش دنيا برسانيم تا همه بدانند رجوى چه بر سرشان آورده است. آن ها مى‏گفتند: اميد ما اول به خدا و بعد به شماست. ما را از ياد نبريد. بعد از يك ساعت، همه جلوى دژبانى بوديم. ما را از سر تا پا بازرسى كردند حتى زير كفش هاى ما را هم گشتند بعد به جز لباسهاى تن‏مان همه چيز را از ما گرفتند. سوار اتوبوس شديم. در هر اتوبوس دو نظامى مسلح عراقى قرار داشت، يكى در  جلو و ديگرى در عقب، چند خودروى سوارى هم اتوبوس ها را اسكورت مى‏كردند. روز به ياد ماندنى‏اى بود، دوباره آزاد مى‏شديم.

نزديك منظريه (مرز خسروى) مردم عراق براى استقبال از اسراى خود تجمع كرده بودند. اتوبوس ها كنار يك مجموعه ساختمانى توقف كردند. هيجان و دلهره ما را فراگرفته بود. از عراقي ها پرسيديم”چرا توقف كرديم؟”. گفتند اول بايد اسراى عراقى از مرز بگذرند و صليب آن ها را تحويل بگيرد، بعد شما را تحويل مى‏دهيم. هنوز هوا روشن بود كه اسراى عراقى از برابر ساختمان گذشتند. ما را تا تاريكى هوا نگه داشتند. سپس دوباره از ما آمار گرفتند و اعلام كردند حركت مى‏كنيم. فاصله ما تا مرز يك كيلومتر بود. كم‏كم به مدخل مرز ايران و عراق نزديك مى‏شديم. ورودى كه به شكل يك طاق نصرت بود از دور پيدا مى‏شد اما هر چه به طاق نزديك تر مى‏شديم سرعت اتوبوس ها بيش تر مى‏شد. به محل طاق نصرت كه رسيديم خبرى از نيروهاى صليب نبود. اتوبوس ها بدون توقف و با همان سرعت وارد خاك ايران شدند. همه سراسيمه شده بوديم و داد مى‏زديم، توطئه، خيانت. ناگهان اتوبوس ها ايستادند و در هر اتوبوسى چند ايرانى سوار شد. ايراني ها مسلح نبودند بلكه هر كدام يك تلفن همراه داشتند، فهميديم مامورین اطلاعات هستند. پشت سر ما تعدادى جيپ لندكروز به راه افتاد. ايراني ها به محض سوار شدن با تك‏تك ما سلام و  احوالپرسى  كردند و به  ما خوش‏آمد گفتند. آن ها  مى‏گفتند  اصلاً  ناراحت  نباشيد شمابه خاك و كشور خودتان بازگشته‏ايد. 

اتوبوس ها با همان سرعت تا قصر شيرين رفتند. در شهر مقابل يك مجتمع آپارتمانى توقف كرديم. عده زيادى با خودرو و بى‏سيم در انتظار ما بودند، آن ها ما را به آپارتمان ها بردند. يكى از ايراني ها وارد سالن شد و گفت:”برادران با عرض معذرت توجه بفرماييد! چون وضعيت بهداشتى زندان هاى عراق مناسب نيست بنابراين بين شما لوازم بهداشتى و لباس توزيع مى‏شود. بعد از تحويل وسايل مى‏توانيد از حمام داغ استفاده كرده استحمام كنيد. سپس هنگام صرف شام است”.

همگى حمام كرديم و شام خورديم، لباس هاى زندان را درآورده و به زباله دانی پرت كرديم. بعد از شام در همان جا خوابيديم. روز بعد ما را از قصر شيرين به تهران آوردند و به يكى از هتل ها منتقل كردند. مدت يك ماه در هتل تحت نظر مراقبت هاى پزشكى و غذايى بوديم. سرانجام نشانى خانواده‏هايمان را از ما گرفتند و هر كدام از ما را به شهر خودش انتقال دادند. قبل از انتقال در هتل طى يك سخنرانى به ما گفتند كه رهبرى و رياست جمهورى ما را عفو كرده است.

ديدار با خانواده

از تهران به كرمانشاه و نزد يكى از بستگانم رفتم. او با ناباورى به من نگاه كرد و گفت:”مى‏دانم كه طالب هستى اما نمى‏توانم باور كنم. ما همه مطمئن بوديم تو كشته شده‏اى”. از وضعيت خانواده‏ام پرسيدم. مى‏خواستم كمى درباره آن ها اطلاعات كسب كنم. قدرى من و من كرد و گفت:”اگر ناراحت نمى‏شوى برايت بگويم”. گفتم:”ناراحت مى‏شوم، اما تحمل مى‏كنم، فقط حقيقت رابگو”.

از پدر و مادرم پرسيدم، گفت:”پدرت بعد از رفتن تو و تصادف برادرت، نتوانست تحمل كند. از طرفى غصه تو و از سوى ديگر مرگ پسر ديگرش او را درهم كوبيد، عاقبت سكته كرد و درگذشت. مادرت هم مريض است. او در خرمشهر با برادر بزرگ ترت زندگى مى‏كند. او هم سكته مغزى كرده و حالش خوب نيست. بهتر است هر چه زودتر او را ببينى چون مدام تو را صدا مى‏كند”. از همسرم پرسيدم. گفت:”همسر بيچاره‏ات تقصيرى ندارد. ما همه فكر مى‏كرديم تو مرده‏اى. او سال ها بدنبال ردى از تو بود، بالاخره توانست با سرپل هاى مجاهدین در خارج تماس بگيرد. آن ها به او گفتند تو كشته شده‏اى. او هم بالاخره ازدواج كرد و الان هم صاحب يك فرزند است”. يادم آمد كه وقتى در اشرف بودم بارها مسئولين سازمان به من گفته بودند مسئوليت زن و فرزند تو با رجوى است. آن ها به من گفتند خانواده‏ام در خارج از كشور است در حالى كه اصلاً سراغ آن ها هم نيامده بودند. واقعاً نمى‏دانم با چه كلماتى بايد خصلت هاى ضد بشرى رجوى را توصيف كرد.

از پسرم پرسيدم. گفت:”او هم در خرمشهر است. اما الان به روستا آمده”. تصميم گرفتم اول به روستا بروم، سپس راه خرمشهر را در پيش بگيرم. به خانه پدرى‏ام در روستا كه رسيدم با دو جوان رو به رو شدم از من پرسيدند:”ببخشيد شما كى هستيد؟” گفتم:”من طالبم”. آن ها باور نمى‏كردند از پسرم ميلاد سراغ گرفتم. يكى از آن دو با بهت و حيرت در حالي كه بغض گلويش را مى‏فشرد با صداى گرفته‏اى گفت:”من ميلادم”. ميلاد تا مدتى نمى‏توانست حرف بزند. بعد از مدتى كه حالش بهتر شد زير گريه زد. بعد هم خواهرهايم آمدند، هر كدام با ديدن من بناى گريه و زارى را گذاشتند. آن ها را دلدارى دادم. كمى بعد به خرمشهر رفتم، مادر در بستر بيمارى بود. او را بوسيدم. گفت:”بالاخره آمدى. سال هاست از خدا مى‏خواهم اول ترا ببينم بعد بميرم”. گويى فقط منتظر من بود. با آمدن من، سه روز بيش تر زنده نماند و دار فانى را وداع گفت.

آن چه بر من گذشت يك استثنا نبود، رجوى با وعده‏هاى پوشالى خودش خانواده‏هاى بسيارى را متلاشى كرد و به تمامى كسانى كه هستى‏شان را در راه آرمانى واحد ايثار كرده بودند، خيانت كرد. او براى دست يابى به يك قدرت بلامنازع از هيچ كارى فروگذار نمى‏كرد؛ حتى تحمل يك شريك ظاهرى و غيرفعال را در تصميم‏گيري هايش نداشت به همين دليل هم شوراى ملى مقاومت را كه در ظاهر از چند حزب تشكيل شده بود و در تصميم‏گيري ها به راى‏گيرى متوسل مى‏شد با بهانه‏هاى واهى و هزار نوع ترفند منحل كرد، اين شورا متشكل از چريك هاى فدايى خلق به رهبرى مهدى سامع، جمعيت دفاع از دمكراسى به رهبرى جلال گنجه‏اى و افرادى چون محمدرضا روحانى و منوچهر هزارخانى بود. تمامى اين افراد يا به مجاهدین وابسته بودند يا نان خور آن به حساب مى‏آمدند. در ظاهر به هنگام تصميم‏گيري ها هر حزب حق يك راى داشت و بنابراين رجوى هم يك راى بيش تر نداشت. مدتى كه گذشت مسعود رجوى به بهانه اين كه با يك بال نمى‏توان پرواز كرد، اعلام كرد شورا بال سياسى گروه است و بايد با بال نظامى تركيب شود تا كامل گردد و به اين بهانه چهارصد و هشتاد نفر اعضاى شاخه نظامى را وارد شورا كرد و به هر كدام يك راى داد درنتيجه سازمان صاحب چهارصد راى شد. به‏اين ترتيب عملاً قدرت را در دست خود گرفت.

[1]   تجاوز به حدود منظور افراد ایران یکه بدون مجوز وارد خاک عراق شده بودند اطلاق می شد. یکی از رایج ترین جرایم اعضای مجاهدین ، تجاوز به حدود بود.

[2]   مجاهدین آن چنان تصویر سیاهی از ایران ساخته بودند که هر یک از ما ترجیح می دادیم سالها در زندان ابوغریب بمانیم ولی به ایران فرستاده نشویم.

نمایش بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا