درد دل های خانم شجاعی مادر محمد رضا راکی بعد از بازگشت ازعراق

از وقتی که پسرم محمدرضا درسال 61 درجبهه جنگ اسیر صدامیان شد اورا ندیدم سالهاست که بخاطر دوری او گریه می کنم بطوریکه به همین دلیل هردو چشمم درحال نابینا شدن هستند.

بعد از پایان گرفتن جنگ ازوقتی که تلویزیون خبربازگشت اسراء را اعلام کرد من هم منتظرآمدن پسرم شدم خانه را برای ورود اوآماده کرده وازشوق دیدن دوباره او یک لحظه آرام و قرار نداشتم.اما وقتی فهمیدم با ورود آخرین دسته ازاسراء به کشور اسم پسرم محمد رضا دربین آنها نیست انگار دنیا را روی سرم خراب کردند. ازفرط گریه ازحال رفتم.مدتها درغم ناراحتی بودم فرزندانم کلی پیگیری کردند تا شاید خبری ازمحمدرضا  کسب کنند. فکر می کردم صدام اورا دراردوگاه شهید کرده تا اینکه بلاخره به ما گفتند: پسرتان زنده است اما درکمپ اشرف نزد گروه رجوی است.
باورنداشتم تا اینکه درسال 82 بدون اینکه شناختی ازاین گروه وکمپی که می گویند داشته باشم به کمک یکی ازدوستانی که اقوام عراقی داشت بطور قاچاقی وبا دردسرهای زیاد که حکایت ها دارد به آن کشور رفتم با هرزحمت خودم را به کمپ لعنتی اشرف رساندم.تعدادی با سلاح جلوی درب آن ایستاده بودند گفتم من مادرمحمد رضا راکی هستم آمدم پسرم را ببینم اول حاشا کردند اما با اصرار زیاد من بلاخره مرا به داخل بردند بعد ازساعتی معطلی  پسردلبندم را نزدم آوردند ومن توانستم بعد ازسالها گمشده ام را پیدا کنم.چند ساعتی نزدش بودم وبا گریه به او گفتم بیا برگردیم ایران که همه چیزرا برایت آماده کردم چند نفری که اطراف ما بودند بی شرمانه خندیدند وگفتند ما خودمان بزودی همه به ایران برمی گریدم! من ازحرف هایی که آنها می زدند سردرنمی آوردم بهرحال هرچه به محمد رضا اصرارکردم بیا برگردیم فقط می گفت من الان نمی تونم با تو بیام ایران ! گریه و ناله کردم اما فایده ای نداشت وبا چشمانی اشکبار دوباره به ایران برگشتم.
الان سالها از آن دیدارگذشته اما هنوز او به ایران برنگشته.طی چند سال اخیرکه خانواده ها به کشورعراق رفتند متاسفانه من بدلیل بیماری نتونستم آنها را همراهی کنم فقط پسردیگرم بنام غلام می رفت. فکر می کردم که محمد رضا را با خودش برمی گرداند اما وقتی دست خالی برمی گشت می نشستم وساعت ها گریه می کردم.بهرحال هرچند وضعیت جسمی خوبی ندارم ولی تصمیم گرفتم هرطورشده اینباربه همراه خانواده ها به عراق وبه اطراف لیبرتی بروم.وقتی جلوی لیبرتی رسیدیم گریه کردم وگفتم خدایا کمک کن تا من بتوانم پسرم را ببینم خواستم بروم داخل لیبرتی تا هرطورشده دست پسرم را بگیرم وبا خود بیرون بیآورم.اما سربازان عراقی مانع می شدند من که متوجه نمی شدم چه می گوید یکی از خانواده های عرب زبان حرف آنها را برایم ترجمه کرد وگفت می گویند جلوترازاین نمی توانید بروید! گفتم به او بگوفرزندم دراینجا گرفتاراست، من یک مادرم که سالهاست ازدیدن او محروم شدم باید بروم داخل تا اورا ببینم.که بازمی گفت نمی شود! دادزدم،گریه کردم وگفتم خدایا یعنی پسرم درچند قدمی من است اما نباید بتوانم اورا ببینم ! دادزدم وگفتم چه کسی چنین قانونی گذاشته که یک مادر نباید فرزندش را ببیند؟!بازنشستم وگریه کردم اما فایده ای نداشت.
روزبعد افراد یونامی آمدند جلوی لیبرتی همه به آنها گفتیم ما می خواهیم عزیزانمان را ببینیم،جواب آنها به ما این بود که می گفتند متاسفانه ما توان اجرایی نداریم! خواسته های شما را بارها به مسئولین کمپ گفتیم اما پاسخی نمی دهند! ولی یکبار دیگر درخواست شما را به آنها منتقل می کنیم.با عصبانیت برسرآنها داد زده وگفتم مگر خودتان فرزند وخانواده ندارید، کجاست حقوق بشر؟! نهادهای حقوق بشری کی می خواهند به داد دل ما انسانها برسند؟! اما آنها فقط می گفتند دنبال می کنیم! افراد رجوی که انگارتکه هایی ازسنگ بودند پارچه های سفید بزرگی را جلوی ما گذاشتند که ما نتوانیم داخل را ببینیم! واقعا رجوی بی شرم وحیا چه دینی دارد؟ آیا او اسم خودش را انسان می گذارد؟! هرگزاو انسان نیست بلکه یک حیوان وحشی است.فردا جواب خدا را چه می خواهد بدهد؟! شک ندارم که رجوی ازنوادگان شمرویزید پلید است که بویی از رحم ومروت نبرده، لعنت خدا براو باد.اودل من ودیگر مادران وپدرانی که به امید دیدار با عزیزانشان دراطراف لیبرتی جمع شده بودند شکست ودست خالی به ایران برگرداند مطمئن هستم که خدا هرگزاورا به این خاطر نخواهد بخشید.ازخدایی که ناظر وشاهد اعمال همه ما انسانهاست می خواهم که هرچه زودتر دعاهای ما مادران را مستجاب کرده وعزیزانمان را به ما برگرداند. نمی دانم چه مدت ازعمرم باقی است اما تا جایی که جان دربدن دارم برای نجات عزیزاسیرم با رجوی می جنگم.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.