استراتژی خشونت طلبانه

درون زندان و شکنجه گاه های مجاهدین در سال 1373 چه گذشت؟

مصاحبه با تلویزون مردم تی وی
شمه ای از پروسه زندان و شکنجه گاه های فرقه رجوی در سال 1373 که من شاهدش بودم و یکی از زندانیان این سیاه چال رجوی بودم را برای بیندگان گرامی تعریف می کنم هر چند که مرور کردن آن دوران سخت و درد آور است اما برای آشنائی بیشتر هموطنانم ضروری است که بدانند درون زندانهای این فرقه چه گذشته است.


یک روز بعداظهر بود که من را صداکردند وبردند داخل اتاق خالی یک دفعه دررا پشت بستند وهنوز که خبر نداشتم موضوع چی است.بعد شروع کردند دشنام دادن وتوهین کردن که شما خائن هستید. مارک خائن به من زده شد یک لحظه در شوک فرو رفتم و احساس می کردم دنیا بر سرم خراب شده. بعد هم که چشم بند به من زدند ومرا هل دادند داخل یک جیب لندکروز سفید بعد در خیابان که رفتیم چون نمی خواستند بفهمند که کجا میرویم در خیا بان مرا اینور آنور میبردند که من هم شروع کردم به داد وقال کردن که گفتم چکار میکنید من مگر چه گناهی کردم که با توهین به من گفتند که خفه شو تو نفوذی هستی که می خواستی رهبری را ترور کنی من هم که تا به حال از نزدیک حتی رهبری را ندیده بودم این یک تهمت و مارک بود که می زدند.مانده بودم که من اصلا در توانم حتی نیست که بخواهم این کار رابکنم بعدش بردند تک سلول مانند در فاصله یک متر در یک متر بود تمام لباسهایم را از تنم کندند بعد دیگه بعد از اون در اون اتاق بود م وفقط یک شرت در تنم بود وخیلی هم اتاق سرد بود به آنها گفتم سردم است یک چیزی بیارید حداقل سرما اذیتم نکند که گفتند تا اعتراف نکنی ما هیچ چیزی به تو نخواهیم داد من هم که اصلا درباغ نبودم گفتم شاید یک فیلمی بازی کنند که من را آزمایش کنند که نفرشان هستم یا نه 7 روز بدون هیچ گونه لباس این مسئله گذشت بعد از ان یک پیراهن خواب برای من آوردند. که بعد از این شبها من را صدا می کردند نفراتی مثل مختار جنت. مجید عالیمان. یکی هم عادل که فرمانده آنها بود مرا کتک میزدند یکی از صندلی های که سیمان کرده بودند ودستم را از پشت به صندلی بسته بودند که با مشت ولگد به جان من افتاده بودند وبا پوتین هم به ساق پای من میزدند که دردی میکشدم که هر لحظه از خدا مرگ میخواستم واقعا دیگه فهمیدم یک خبری هست وفیلم بازی نمی کنند وتمام صورتم باد کرده بود.بعد از پروسه شکنجه من را سه نفری آوردند داخل تک سلول پرت کردند چون من خودم اصلا راه نمیتوانستم بروم یکی هم که هم اتاقی من بود به نام مجید بزرگ مهر که کرد هم بود بعداز شکنجه های زیادی که شد در داخل خود سلول رو دست بچه ها مرد. هیچ فریاد رسی هم که نبود کمک کند.بعدش مردن مجید بزرگ مهر امدند جسدش را از پا گرفتند و کشیدند بردند. که درلحظه به خودم عیان شد که ما راهم مثل او می کشند. در داخل زندان یک راهرویی بود که صدای شکنجه وجیغ زدن بود
صدای جیغ مربوط به زنهایی بود که آنها را هم به بهانه کشتن رهبری مار ک خیانت زده بودند یکی از این زنها به نام طوبی بزرگمهر که برادرش در زندان رجوی کشته شده بود. که صدای اورا میشنیدم حالت استرس وترس شدیدی وارد من شده بود که گفتم خدایا ما که کاری نکردیم وگناهی نکردیم بعد از این موضوع سازمان که در ذهن من خیلی پررنگ بود وقبول داشتم در ذهنم فرو ریخت ومیگفتم خودشان میگویند که دولت ایرا ن ما را شکنجه کرده وما با این شکنجه وزندانها مخالف هستیم ولی موقعی که این را دیدم که در خود سازمان هم ادمها را بدون دلیل شکنجه میکنند گفتم وای بحال اینکه به ایران برسند. در هر کوچه ای یک زندان درست میکنند ومرد م را به صلابه می کشند واین بود که دیگر حتی رهبری سازمان برای من یک آدم آشغال بیشتر نبود بعد میگفتم که بخاطر آقا باید صدها نفر بدون دلیل شکنجه بشوند واقا خودش دستور چنین کاری را داده است ولی اینکه نفرات زیادی بودند که شکنجه شده بودند به نام فرامرز رحیمی. سعدالله سیفی. عادل اعظمی که پسر عموی خودم بود که بامن از ایران به سازمان آمده بود یکی هم مهدی رحیمی بود الان گوشهایش از شکنجه ای که کرده بودند هنوز که ناقص ویک حالت آویزانی دارد بعد از این دسته دسته نفراتی را به زندان میاوردند من که درسلول بودم شبها یک نان ویک کمی هم سوپ میداند که ما بخوریم ناهار هم در حد پنج قاشق برنج میدادند که از لحاظ گرسنگی هم شکنجه می شدیم چون زمستان هم بود که بیشتر آدم گرسنگی را حس میکرد…ادامه دارد
بهمن اعظمی – البانی

مطالب مرتبط

یک دیدگاه

  1. سلام سازمان از هر کی که بیشتر نفرت داشت تحویل المخابرات عراق می داد که واقعا یکی از مخوف ترین بازداشتگاهها ی دنیا بود که در منطقه المنصور عراق بود که من خودم تمام به خاطر رفتن از سازمان آنجا زندانی بودمد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا