درد دل دو جدا شده در یک محفل دوستانه – قسمت پایانی

من و علی امانی روزگار سختی را پشت سر گذاشتیم ، تجارب تلخ و گاها شیرینی هم داشتیم ، اما شیرینی آزادی بعد از آن اسارت تلخ ، کاممان را آنقدر شیرین کرده که برای دیگران توصیه میکنیم که از آن گذشته عبرت انگیز ما، پندآموزی کنند .
در ادامه دیدارم با علی ، به پیشنهاد او و برای دلداری به خواهر یک اسیر به دیدار خانواده خیراله محمد علیان رفتیم که نسبت فامیلی هم با علی دارند ، خیراله یار روزگار سربازی و اسارت علی هم هست ، علی زودتر از خیراله اسیر شده بود ، اما در بعد از اسارت توسط نیروهای سازمان ، با هم دیدار کرده اند ، علی و خیراله هر دو در عملیات های موسوم به آفتاب و چلچراغ سازمان ، اسیرشده بودند .

علی می گفت در دوران سربازی ، خواهر خیراله ، خانم راضیه محمدعلیان ، برای من زحمات زیادی کشیده است ، وقتی در سربازی دسترسی تلفنی به مادرم نداشتم ، به راضیه خانم زنگ می زدم و او قبول زحمت کرده و به منزل ما که مسافت نسبتا زیادی هم داشت ، مراجعه و مادرم را برای صحبت با من به منزلشان می آورد ، در سازمان هم یک روز مرا برای دیداری صدا کردند و پیش خیراله بردند که درخواست ملاقات با من را داده بود. برای همین با خیراله هم که فامیلمان بود در سازمان ملاقات مکرر داشتیم ، اما حیف که در اسارت ماند و تا به امروز هم سازمان اجازه نداده که با خانواده اش تماس باید وشایدی برقرار کند .
به منزل خواهر خیراله رسیدیم ، خیلی گرم از ما استقبال کرد ، گوئی از من و علی ، عطر برادر اسیرش را می گرفت .
در دیوار یک عکس قدیمی از خیراله دیده می شد که مربوط به بیش از 30 سال پیش بود ، 30 سال !
اما هنوز خواهرش ، آن عکس را در بهترین جای منزل در بالاترین نقطه نصب کرده بود .
همیشه وقتی این سرنوشت های تلخ را می بینم ، به عمق دشمنی و دجالیت سازمان با خانواده ها ، بیشتر پی می برم ، راستی چرا خواهر خیراله باید برادر خود را در یک عکس قدیمی تصور کند ؟ چرا سازمان خانواده ها را بی خبر نگه می دارد ؟ چرا سازمان از ایجاد این رابطه بین خواهر و برادر خونی ، وحشت دارد ؟
وقتی ما از خاطراتمان با خیراله می گفتیم ، خانم راضیه محمد علیان بارها اشک در چشمانش حلقه می زد ، آه جانسوزی از ته دل می کشید و آرزوی دیدار با خیراله را بر زبان می آورد ، حسرت دیدار برادر ، بر چهره این خواهر که شوهرش را هم از دست داده است ، داغی است که رجوی بر دامان این خانواده گذاشته است و دست روزگار بر چین و چروک هایش ، افزوده است .
هر بار که راضیه خانم ، به عکس خیراله می نگریست ، لبخندی از روی رضایت و خوشحالی بر چهره اش نقش می بست و به امید دیدار برادر اسیرش در چنگال رجوی ، آرزوی آزادی برادرش از فرقه رجوی را می کرد .
آنروز، راضیه مادر علی را پای تلفن می آورد و دل آن مادر نگران را شاد می کرد ، ما هم امروز سعی می کردیم با حضورمان در کنار این خانواده و این خواهر ، اندکی از تنهائی جانکاه این خواهر ، بکاهیم و با گفتن خاطرتمان از خیراله ، دل این خواهر را شاد کنیم و این امید را در دلش زنده نگه داریم که روزی خیراله هم ، چون ما آزاد شده و با خیالی آسوده ، با خواهرش صحبت کرده و مرهمی بر زخمهای دل این خواهر غم دیده خواهد شد .
در حالی از این خانواده رنج دیده ، خداحافظی کرده و آنها را تنها گذاشتیم که آرزو می کردیم روزی برسد که خبر آزادی خیراله از چنگال رجوی را به این خانواده برسانیم . . .
سیروس غضنفری

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.