دیدار با دوستان سابق در همایش بزرگ جداشده ها

به ابتکار انجمن نجات استان، به همایش بزرگ جداشده های استان دعوت شدم.
سالها بود که سرگرم زندگی و مشغلات آن بودم، از اینکه به جمع بزرگ دوستان جداشده از فرقه رجوی دعوت شده بودم، بسیار مشتاق بودم که آنها را دیده و از وضعیت تک تک آنها باخبر شوم.

صبح روز 19 بهمن به محل دیدار رفتم. همه چهره ها شاداب و سرزنده و با روحیه ای بشاش ناشی ازدیدار یکدیگربه همایش آمده بودند.
خاطرات تلخ سازمان، زندان و شکنجه و آزار و اذیت های سازمان اولین چیزی بود که به اذهان متبادر می شد.
همه بچه ها با وجود مشکلات اقتصادی و درگیری های معمول زندگی به همایش آمده بودند، هر کدام به نوعی از تباه شدن عمر خود می گفتند.
تقریبا اکثر بچه ها ازدواج کرده و دارای یک یا دو فرزند بودند، پدر شدن بچه ها، مهم ترین وجه تمایز آنها نسبت به گذشته بود.
یکی از بچه ها می گفت، من عشق به زندگی و همسر را شیرین ترین تجربه زندگی خود می دانم.
رجوی خیلی تلاش کرده بود که بگوید وضعیت کسانی که جدا شدند، خوب نیست. یا زندانی شده و یا سر به نیست شدند! آرزوی رجوی این بود که ما را به نحوی کشته شده یا زندانی و یا معتاد و … معرفی کند. اما در صحبت با تک تک بچه ها، هیچ کدام از این آرزوهای رجوی تجربه ای نداشتند. همه از برخورد های صمیمی و گرم مسئولین در بدو ورود به میهن راضی بودند.
هیچ کدام حتی یک روز هم تحت نظر نبوده، یا زندان نرفته بودند! به کوری چشم رجوی ها، همه مشغول زندگی و در آغوش خانواده بودند.
در طی همایش تک تک بچه ها از اوج نفرت خود از فرقه رجوی می گفتند. بسیار برایم جالب بود که چند نفر از دوران زندانی شدن خود در درون فرقه رجوی خاطرات تلخی را بیان می کردند.
چون من خودم هم 6 ماه در زندان های انفرادی رجوی در پادگان اشرف بودم، وقتی از تجارب مشابه خود می شنیدم، برایم بسیار سخت بود که خاطرات شکنجه های روحی و جسمی خودم را از زبان دیگران بشنوم.
برخوردهای خشن سازمان با نیروها، ترجیع بند خاطرات همه نجات یافتگان بود. هرکس بنوعی طی سالیان از سازمان ضربات و لطمات جدی دیده بود.
همه آرزو می کردیم که ای کاش روزی برسد که سایر اسیران ذهنی و جسمی از سازمان آزاد شوند. اما متاسفانه اکنون صدای ما به گوش آنان نمی رسد.
دیدار بچه هائی که همه پدر شدند و مسئولیت خانواده ای را به دوش می کشند، برایم بسیار انگیزاننده بود، تا من نیز با تلاشی بیشتر به زندگی ادامه بدهم، رجوی سالها کوشیده بود که امید را در وجود ما، بکشد! اما من یک جمعی را دیدم که سرشاراز امید و شادابی بود. همه از دختر یا پسر خود می گفتند و اینکه همه زندگی شان در فرزند ها و همسرشان خلاصه می شود.
واقعیت این است که همه ما دیر به زندگی دست یافتیم اما، اغلب موفق بودیم که سرپا شویم و یک زندگی جدید را آغاز کنیم. ما به یاس و افسردگی و به تسلیم شدن و ننگ رجوی، نه گفته بودیم، ما انتخاب کردیم که زنده بمانیم و این را در فزایندگی و ازدواج و حس خوب پدر شدن به همه ثابت کردیم.
بعضی ها هم چین و چروک هائی به چهره داشتند و در آستانه ورود به دوران میان سالی بودند، اما درون شان پرحرارت و زنده بود! ما امروز خود را موفق و بیرون آمده و سربلند از یک تجربه تلخ بزرگ می دانیم! گرچه نگاه به پشت سر، ما را اندوهگین می کند، اما روبه آینده و قبراق و سرحال به پیش می رویم.
امیدواریم روزی برسد که همه اسیران رجوی آزاد شوند.
محمدرضا مبین، جداشده از فرقه مخوف رجوی

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.