مطالب

اسير بيدادگر (قسمت دوازدهم )

اسير بيدادگر (قسمت دوازدهم )
محسن عباسلو، کانون آوا، سیزدهم سپتامبر 2007
این سلسله مقالات که درحال حاضر با کمک کانون آوا تنظیم و منتشر می گردد در انتها بصورت کتابی در خواهد آمد که تا تجربه ای باشد برای نسل بعد از ما تا دیگر اسیر شیادان دیگری تحت هر عنوان و بخصوص فرقه مجاهدین نشوند.
شايد در آن شرايط آنان توانسته بودند كه صداي اعتراض من و صدها تن ديگر را با توسل به اعمال ضد انساني خاموش كنند اما اين آتش زير خاكستر همچنان باقي مي ماند و روزي شعله كشان سر به آسمان بلند مينمود.
در اين جلسه همه گرگاني كه لباس ميش بر تن داشتند به جاي زوزه كشيدن صدا و اداي گوسفندان را تقليد ميكردند. زبان فهيمه ارواني، نادر رفيعي نژاد، رضا مرادي، احمد واقف، محمد سادات دربندي و غيره……. كاملاً عوض شده بود. آنان با نرم خوئي با من برخورد ميكردند و مرا دلداري ميدادند انگار كه نه انگار تا ديروز چه ها بر سر من آورده بودند و در قبال صداي فرياد و ناله هاي آزادي خواهانه من و صد ها تن ديگر از نيروها كمترين اعتنائي از خودشان نشان نميدادند كه هيچ ،بلكه برشدت سركوب ها و شكنجه هايشان تا لحظه به زانو در آوردن فرد مي افزودند.
من در آن لحظات بي آنكه دست خودم باشد به ياد روزهاي تاري كه در فرقه پشت سر گذاشته بودم داشتم اشك ميريختم. آنان به من ميگفتند: مگر تو نمي گفتي كه حاضر هستي به خاطر مبارزه با رژيم همه چيزت را فدا كني ؟ چرا حالا به خاطر چند تا امضاء دادن گريه ميكني و اين همه درد سر را براي خودت و ماها درست كردي؟
من پاسخ دادم كه تمام آبرو و حيثيت من به مبارزه كردن با رژيم ضد بشري آخوند ها بوده و خواهد بود اما حالا به توصيه شما دارم ميپذيرم كه عامل رژيم ايران هستم. ديگر كه شما هيچ چيز براي من باقي نگذارده ايد من چگونه ميتوانم در قبال اين شرايط خودم را كنترل كنم و آرام باشم ؟!
فرشته شجاع پس از اين حرف من گفت: آبرو و حيثيت افراد و اعضاء سازمان متعلق به سازمان و رهبري آن ميباشد و فرد در تشكيلات هيچ چيز از خودش ندارد،‌هر آنچه كه فرد دارد متعلق به سازمان و رهبري آن است. خواه اين چيز خوب باشد يا بد فرقي ندارد.
سپس وي دستور داد كه هر آنچه را مسئولين ميگويند من بنويسم و امضاء كنم. من جواب دادم باشد هر چه كه شما بگوئيد همان است.
بعد از پايان اين نشست جلال، حبيب گودرزي، مهدي، سهيلا صادق و حسن محصل و محمد رضا موزرمي يكسري مطالب را ميگفتند و من مينوشتم و امضاء مينمودم. به عنوان مثال ميگفتند كه بنويس براي ترور رهبري به سازمان آمده اي، بنويس كه آمده اي مناسبات را خراب كني و ديگران را بر عليه سازمان بشوراني. من ميبايست يك داستان ساختگي ديگر را نيز مينوشتم بر اين مبنا كه از طرف آمريكا و اسرائيل نيز جهت جاسوسي به سازمان آمده ام. اين داستان ديگر واقعاً مسخره بود.
در لابلاي مطالب اين داستان ساختگي من ميبايست مينوشتم كه به عقايد يهودي و صهيونيزمي علاقه دارم و همين عقايد باعث شده است كه من جذب سرويسهاي امنيتي اسرائيل شوم و با آنان همكاري كنم.
آنروزها مصادف با افزايش شديد فشارهاي آمريكا به دولت عراق بود و هر روز آمريكا به شمار نيروهايش در منطقه خاور ميانه و خليخ فارس مي افزود. گوئي كه جنگي در راه بود.( اين اخبار را من از طريق تلويزيوني كه برايم آورده بودند و از سيماي آزادي ، شبكه تلويزيوني فرقه مجاهدين ميشنيدم.) از جنب و جوش مسئولين نيز اينگونه ميشد تحليل كرد كه آنان نيز دارند خود را براي شرايط احتمالي جنگي آماده ميكنند. حال با اين اوضاع تهمت جديد عامل اسرائيل و آمريكا نيز رونقي خاص گرفته بود.
با موافقت اجباري من براي نوشتن اين مطالب و امضاء كردن آنها اوضاع داشت عوض ميشد. آنان همچنين منرا وادار به انجام يك مصاحبه صوتي تصويري و يك مصاحبه صوتي كردند. قبل از انجام مصاحبه صوتي تصويري ميبايست من يك متن راكه توسط بازجوهاي فرقه نوشته شده بود خوانده و حفظ ميكردم و جلو دوربين ميگفتم. در حين انجام اين مصاحبه مختار، حسن محصل و رضا مرادي با اسلحه كلاشينكف روبروي من ايستاده بودند و من ميبايست آن مطالب را بيان ميكردم.
واقعاً كه جاي شگفتي و تعجب داشت آخه چطور ممكن بود فردي كه تاچندي قبل در ايران جزئي از فرقه مجاهدين بوده و در منطقه اي كه زندگي ميكرده اكثر نفراتي كه او را ميشناخته اند از او به عنوان نفر سازمان مجاهدين خلق ياد ميكرده اند، فردي كه به خاطر اين فرقه دست به كارهاي جور واجور ميزده است يكباره عامل وزارت اطلاعات ملاها ميشود. فردي كه خود طعم بازداشتگاهها و ضرب و شتم و شكنجه شدن توسط پاسداران جنايتكار آخوند ها را نيز چشيده است…… جالب تر از آن اينكه اين فرد همزمان عامل اسرائيل و آمريكا نيز ميباشد.
پس از چند روز فهيمه ارواني دستور داد تا مرا به بيمارستان برده و مداواكنند. در بيمارستان زخمهائي كه در بدنم بر اثر شكنجه ها ايجاد شده بود را باند پيچي كردند و تاچندين روز بهم آمپول هاي تقويت كننده ميزدند. قرصهاي مولتي ويتامين و غيره…. بهم ميدادند و برايم غذاهاي خوب مي آوردند تا وضعيتم روبراه شود.در اتاقم يك تلويزيون ويدئو، همچنين يك دستگاه ضبط صوت همراه با چند كاست از شكيلاو مرضيه داشتم. اينها همه براي اين بود كه روحيه ام بهتر شود.
در اين ايام يكي دوبار هم با مژگان پارسائي كه در آنزمان مسئول اول فرقه بود نشست داشتم. او در اين نشستها بيشتر بحث هاي ايدئولوژيكي ميكرد و از من ميخواست كه با تمامي وجود غرق درياي انقلاب خواهر مريم شوم. ( دريائي ويرانگر و خراب كننده و انقلابي كذائي و نابود كننده )
او از من ميخواست كه به حرفهاي مسئولين و فرماندهان فرقه گوش جان بسپارم و گذشته ها را به فراموشي سپرده و به آينده اي تابناك كه انقلاب خواهر مريم برايم به ارمغان خواهد آورد بينديشم.
من پيش خودم فكر ميكردم كه خدايا آيا اين افراد به چرند بودن حرفهائي كه ميزنند واقف هستند يا اين ها هم شستشوي مغزي داده شده اند ؟!
شبها وقتي من در واحدي كه مستقر بودم ساعتها با خودم فكر ميكردم كه داستان من با فرقه از كجا شروع شد و به كجا ختم خواهد گرديد. تأسف ايام جواني ام را ميخوردم كه صرف اين تشكيلات شيطاني شده بود اما در آن شرايط ديگر تأسف خوردن فايده اي نداشت. پيش خودم به اين نتيجه رسيده بودم كه با توجه به اين اوضاع و احوال و اگر ميخواهم از اين باتلاقي كه درون آن افتاده بودم زنده بيرون روم راهي ندارم جز در ظاهر همكاري كردن با مسئولين فرقه.
بعضي از اين شبها خلوت منرا فرهاد الفت (منوچهر ) در هم ميشكست. او پيشم مي آمد و با من صحبت ميكرد و منرا دلداري ميداد. او از شيوه هاي برخورد شكنجه گران رژيم در درون زندان هاي جمهوري اسلامي در رابطه با زندانيان سياسي در دهه 60 برايم ميگفت. او مدعي بود همه افراد سياسي كه توسط رژيم به قتل رسيده بودند از اعضاي سازمان مجاهدين خلق بوده اند.
او از مقاومتهائي كه اين زندانيان سياسي كرده بودند و از شيوه هاي شكنجه شدن آنان ميگفت.
اما من هرچه بيشتر به حرفهاي فرهاد الفت دقت ميكردم به شباهتهاي بيشتري بين فرقه مجاهدين و جمهوري اسلامي پي ميبردم.همان مدل هاي شكنجه هائي كه فرهاد الفت از آنان ياد ميكرد همان شيوه هائي بودند كه در درون فرقه مجاهدين اجرا ميشد. تنها دو تفاوت مابين رژيم ايران و فرقه مجاهدين وجود داشت : يكي اينكه رژيم جمهوري اسلامي اين شكنجه ها را نسبت به افراد به اصطلاح خودشان، غير خودي انجام داده بودند اما فرقه مجاهدين اين شكنجه ها را نسبت به نيروهاي خودش انجام ميداد. دوم آنكه رژيم جمهوري اسلامي در قدرت بود و حاكميت را در دست داشت اما فرقه مجاهدين هنوز به حاكميت نرسيده اند و ادعاي اپوزيسيون را دارند. پس نميشد به درستي فهميد كه چرا فرهاد الفت اين حرفها را به من ميزد ؟! من پيش خودم ميگفتم من كه خود جزئي از فرقه بوده ام و طعم اين شكنجه ها را چشيده ام پس اين فرد با اين اراجيف ميخواهد چه چيزي را ثابت كند ؟ شايد ميخواست به من بفهماند كه ببين ما هم دست كمي از جمهوري اسلامي نداريم. واقعاً هم كه اين گونه بود.
پس از آنكه كار نوشتن و امضاء كردن آن مطالب ساختگي به پايان رسيد منرا به نشستي ديگر فراخواندند. در آن نشست فهيمه ارواني به من گفت : برو و خوب فكرهايت را بكن كه در آينده مي خواهي چكار بكني ؟ اگر قول دهي كه با جان و دل از اين پس در خدمت سازمان باقي بماني و از اين پس هر آنچه را كه فرمانده هانت به تو ميگويند گوش كني و انجام دهي و در هر شرايطي مدافع ساز مان و تشكيلات باشي من هم سعي ميكنم بهت كمك كنم و دوباره راه مبارزه با آخوندها را براي تو باز نمايم. اگر قول دهي كه ار اين پس پسر خوبي باشي من هم از رهبري سازمان ميخواهم كه ترا عفو نمايد و از گناه تو چشم پوشي كند.
معلوم نبود كه بانو به جرم ارتكاب به چه گناهي ميخواست براي من درخواست عفو كند؟!!!!!!!!!
آنهم درخواست عفو از سركرده شكنجه گران اردوگاه وحشت. پيش خودم ميگفتم خدايا ببين كه كار ما به كجاها كشيده شده است حالا يك چيز هم بدهكار شديم.
من به او پاسخ دادم باشد فكر ميكنم و به شما خبر ميدهم.
جواب من مشخص بود هر چند كه صد در صد ميدانستم درخواست من درخواستي است كه آنان هرگز آنرا قبول نخواهند كرد اما بار ديگر درخواست خروج از تشكيلات فرقه را نوشتم و تحويل مسئولين دادم. من از مسئولين خواسته بودم كه اين بار با درخواست خروج من از فرقه موافقت كنند به اين دليل كه من تصميم دارم به زندگي عادي خويش بازگردم.
اما جواب آنان در قبال اين درخواست من اين بود كه باتوجه به اطلاعاتي كه من از سازمان دارم و شخصاً شاهد اين جريانات بوده ام به هيچ وجه به من اجازه نخواهند داد كه از سازمان خارج شوم.
ادامه دارد…

همایش انجمن نجات مرداد 1400

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا