آهی و نگاهی و یادی و برداشتی از: روزهای تاریک بغداد

به راستی آنچه در فرقه رجوی گذشت و می گذرد « از هر زبان که می شنوی نامکرر است ». دریغا نیم بیتی چنین شورانگیز سروده حافظ شیرین سخن در ره عشق، در این مطلب شامل تنفری می شود که از جانب فرقه دار رسوا به قلعه« سنگباران »، در دنیای حقیقت و خارج از افسانه های کهن ایرانی، بر فرزندان ایران زمین رفته است.

چندان نبود که رنج نامه و در عین حال اسطوره ی ایستادگی فرهاد جواهری و یارانش را خوانده بودم. به زبانی قصه ی « آریوبرزن » سردار ایرانی که می گویند درمقابل حمله اسکندر ایستاد. اگر چه در مواضع جغرافیایی به قلت رزمنده شکست خورد، اما برکتیبه ی تاریخ پیروزاست.

باری، دیگر از یاران کوه کن، محمدحسین سبحانی است که با پایداری در برابر خیره سری های رجوی، تیشه بر کوه غریب استبداد زد. غریب از آن رو که در نهایت ضعف و ناچیزی، برجمعی حکمروایی و دیکتاتوری کامل دارد.

غریب که رجوی اساسا نه اسکندر است و نه استبدادش کوه، تپه ی شنی هم نیست، اما آورد آنچه برسر قربانیانش آورد. جمعی چون ما، به بهایی گران نپذیرفت که در زمره ی قربانیانش باقی بماند. اما بهرحال فدیه های گرانبها به زور و ناروا ازما ستاند و گنجینه ها به شبیخون ازچاردیوارحیات ما و فرزندان ما دزدید و به غارت و سرقت برد.

طبیعتا طی گردهمایی های پرشوربه جمع گسسته گان،همصحبتی ها داشته ایم، اما باخواندن هرصفحه دیگر بار بجوش می آیم، منقلب می شوم و نکاتی تازه کشف می گردد.

در نقطه های اشتراک من و نویسنده،هردو به اشتباهی سترگ همراه عزیزانمان قدم به باطلاقی گذاشتیم که حریصانه می بلعید، که خصلت مرداب بلعیدن است! افسوس آنجاست که چرا از دیدن منظرخوفناک و بویایی تعفن بازماندیم. بازماندیم از درک آنک موریانه وجدانمان را می جوید. شکر که در نهایت از غرق شدن امتناع ورزیدیم، اما دریغا نکبت رجوی سهمی ناخواسته از ما ستاند و هریک مرواریدی در مرداب بجای گذاشتیم. گروگانی که دژخیم زخم خورده با هر حرکت بحق ما، یکبار دیگر به مسلخ برد و می آورد، بازمصلوب می کند.

بازهم شکر که شریک بخت و یا شاید تصادف روشنی، فراتر از « روزهای تاریک بغداد» یارمان شد و جگرگوشه یمان از دهان مهیب ومتعفن مرداب رستند.

من هم تحت حمله قرارگرفتم و به صورتی زندانی بودم اما شکنجه و رنج های هفت ساله محمدحسین سبحانی را خوشبختانه تجربه نکرده ام و ازتصور تجارب او بخود لرزیدم. هفت سال آزگار مقاومت بر علیه رجوی، گمشده در آن قلعه ی مخوف، « توان » می طلبد! توان مضاعف روحی و جسمی که متاسفانه جسم چند تن در ردیف گسسته گان قهرمان تاب نیاورده و زیر شکنجه ها شهید شدند و برخی یکسره به قتل رسیدند.(8 آوریل از جانب همرهان و همدردان به عنوان روز بزرگداشت آنان برگزیده شده است).

جنایات رجوی روح بعضی را چنان آزرد که پس از آزادی از چنگال دژخیم هم، تاب این جهان را نیاورده و به انتحار روی کردند که گناه آن بدون تردید بر گردن رجوی هاست.

محمد حسین سبحانی و یاران هم به خیال رجوی به کام مرگ نهاده شدند. رجوی با حیله های ذاتی و متورم شده در اعمال شیطانی، آن ها را کف دست رژیم قرار داد تا هم از شرشان رها شود و هم ناراضیان دیگر را خلع سلاح کرده و به سکوت وادارد که خوشبختانه نیرنگ و حیله به سوی خودش برگشت. لکه ی ننگی بیش در کارنامه ی سیاه و گناهی دیگر بر گناهان انباشته اش! حیله ننگینی از راه فاحش تسلیم کردن آزاده گان ایرانی به صدام حسین ضد ایرانی (هر چند او نیز به خصلت و عادت هر قدرت طلب و دیکتاتوری، دوستی و دشمنی هایش در ره منافعش بود کما این که آغاز حمله به کویت، یک شبه دوست و رفیق ایران شد) و سپس معاوضه آنان با اسیرای جنگی عراقی در ایران.

محمد حسین سبحانی ضمن مرور آنچه بر او گذشت با خواننده صمیمانه حرف میزند. سینه شرحه شرحه ی خود می گشاید و همچنین می گوید از دستاوردهای عقیدتی طی رنج ها و دردها که بارزترین آنها رویگردانی از خشونت است، آنچنان که مرگ رجوی را هم نمی طلبد!

از آن می گوید که چگونه دشمن را به هیچ گرفت و گریخت و 48 ساعت در عراق تحت سیستم مخوف امنیتی صدام حسین، بالاتر از خطر! در فیلم ها و داستان های حادثه یی و پلیسی، پرید. کوشید تلفنی با بی.بی.سی تماس بگیرد و عاقبت هم خود را به دفتر سازمان ملل رسانید و چه کنایه تلخی درماجرای این فرار قلم می زند. وقتی رجوی ها پیش تر و با حدس این که دفترسازمان ملل یگانه واحه ی نجات درآن سراب و بیابان است، تحت حمایت شرطه های عراقی، مثل جن جای گرفته بودند و متاسفانه چنین سازمان های غیر نظامی در برابر دیکتاتورهایی که زبان سیاسی چندان نمی فهمند، توان پایداری بی حد و مرز ندارند و ناگزیر از تسلیم و تحویل پناهنده ی به خویش، شدند.

خوشا شجاعت محمد حسین سبحانی بی نتیجه نماند و اثرات روشن و موثر خود را داشت و به طور مستقیم دست قصابان رجوی را از سلاخی این قربانی مشخص بست. چرا که ازقعر سرداب های تاریک رجوی ظاهر شده و خود را به جمعی نشان داده بود.

محمدحسین سبحانی از رویاها و جوییدن گذشته های شورانگیزش که در انزوای زندان های مخوف رجوی،(سبحانی شاعرانه « چاه فراموشی قصیده بیژن و منیژه »، می نامد) جریان می یافت می گوید واز جستن راه های عدم سقوط، حتی سعی به زمزمه و سخنگویی با خویشتن که مبادا تارهای صدایش گسسته شود. چه زیبا و تکان دهنده می گوید که این خطر را از رجزخوانی بی شرمانه ی مهدی ابریشمچی آموخت: « چه شده حسن قدس چله تابستان سرماخورده یی؟»، اسطوره ی بی غیرتی و خودفروشی مرد ایرانی که انسانیت وغیرت خودش را به مقامی پوشالی در بساط مسخره ی رجوی فروخت. مهدی ابریشمچی ها که به قول خودش دریکی ازمعرکه های انقلاب ایدئولوژیک در فرانسه، ابتلاء شنیدن اخبار« جنگ ویتنام » نمی گذاشت نان سنگک از گلویش پایین برود!

محمد سین سبحانی، « رابینسون کروزو» یی حتی محروم از طبیعت،از احساسات سرکوفته اش

می گوید، از خشم و عصیان برعلیه مردانگی و احساسات حق طلبانه خویشتن، برخاستن به مبارزه در ره نیکبختی دیگران، به آن فراموشخانه، و از پرخاش های قهرمانانه به زندانبان: چرا کمتر از شاه و خمینی، اجازه ملاقات به عزیزان نمی دهید. بچه ام کجاست، همسرم کجاست؟ مگر نه گران ترین سرمایه اش بودند که دژخیم می ربود؟

دیگر راه برون رفت از تنهایی برای او، همصحبتی با فلاسک و کاسه و بشقاب، و نامگذاری آنهاست.

« نو » تر ها همنام عزیزان غایبش، و شکسته و قراضه تر ها، همنام شیاطین حاضر!

نویسنده هم چنین به جزئیات از همه ی آنهایی می گوید که روزی همکارش بودند. تاریخچه یی از آدم های دور و اطراف رجوی ها. ضمن شرح گذران روزانه در میابی که زنان رجوی علیرغم تبلیغات مکرر و مدام رهبری شان، درتصمیم گیری ها هیچ اند! نه چیزی بیشتر از مترسکی فروشده در خاک طمع و جاه طلبی های افسارگسیخته رجوی. گو بزرگترین هنرشان وسوسه ی انقلاب ایدئولوژیک رسوا و کذایی است.

رجاله گری زنانی مثل مهنازشهنازی و مهوش سپهری ها به پشتوانه رفتار وحشیانه مردانشان است. درجایی بدنبال فحاشی خواهر یک زندانی برای شکستن روحیه پایداری او (به وسیله نادررفیعی نژاد و اشاره به زنی که خود عضو مجاهدین است)، فهیمه اروانی مدعی می شود که« قضیه را پی گیری خواهد کرد» چه نمایش مضحکی! وقتی رفیعی نژاد چنین زبان می گشاید، بدون تردید تایید و اجازه نامه رجوی را برکف دارد.

سبحانی میعاد پرشور ملاقات با یگانه دخترش، را پس از سالها هجران و دوری تلخ، بازتاب قصه ی یعقوب و یوسف با این تفاوت که این بار پیرهن خونین دروغین یعقوب را، به یوسف جوان رسانیده بودند (رجوی ها در سلسله تمهدیدات منزجرکننده ی خود برای غیب! کردن سبحانی تلویحا خبرمرگ پدر را به دخترک رسانیده بودند) با خواننده تقسیم می کند. زیرا که این محنت تلخ نه فقط از آن او و سارا، سهمی سمی و زهرآلود به عنف و اجبار برای نزدیک به 800 فرزند اعضای رجوی ها شد.

دراینجا به عنوان یک مادر رنجدیده نیازمندم مراتب تحسین قلبی ام را دسته گلی به حضور خانواده شرافتمندی کنم که والدین بهتراز مادر برای « سارا» ی غریب گشتند و روی از تشبثات رجوی ها برای ربودن سارا به سوی سراب عراقی برتافته و راه ملاقات دختر و پدر را گشودند. پاداش خداوند و تحسین خلق برآنها باد.

پدر برای یافتن دخترش در ایستگاه قطار، عکسی از او در دست داشت که در غیراین صورت قادر به شناسایی یکدیگر نبودند. آری اینست قیامت مشرکان بر روی زمین، والدین و فرزندان مجاهدین یکدیگر را نمی شناسند! سالها پیش نیز کودکی بطور تصادفی پدرش را دریک گردهمایی شیطانی رجوی ها دیده بود. ظاهرا مرد بیچاره کمی با فرزندش بازی کرده و توپ کوچکی هم به او داده بود. کودک محروم بعدها از خاطره ی بازی با عمو!ی مهربانی گفته بود و توپی که به او بخشید! امروز هم اگر فرزندان من پدرشان را جایی ببینند نخواهند شناخت و نه او قادر به شناخت پاره های جگرش! لعنت خدا و نفرین خلق بر مسبب این بیگانگی های ناروا باد!

سبحانی از آمد و شد حیرت انگیز اعضای رجوی و رابطه ی نفرت انگیز فرقه با گردانندگان زندان ابوغریب می گوید و رشوه دادن آنها به زندانیان برای آزار قربانیان خود که رجوی اهریمنانه به ابوغریب افکنده بود.

سبحانی از روزی می نویسد که رجوی خودپسندانه اعلام کرد(دیگر نامه های شما را نمی خوانم)!

« فرهاد جواهری یار » هم در« از اوین تا ابوغریب » درشرح حملات وحشیانه و دسته جمعی اوباش رجوی به گردهمایی و محافل مهیب رجوی ها می نویسد. به طور مشخص وقتی یکی از اعضای نگون بخت سوالی در مورد طولانی شدن سرنگونی رژیم ایران مطرح می کند و تحت فحاشی ددمنشانه ی جمعی قرار می گیرد. وحشت زده پوزش می طلبد و از رهبری می خواهد اجازه دهد بسویش (برروی سن) رفته و او را به علامت آشتی و بخشایش نزد دیگران، ببوسد. رجوی پاسخ می دهد (من به خدمت شما می آیم)! در حقیقت رجوی این دو جمله را از موضع گیری ها ی رهبری انقلاب ایران، تقلید کرده است! نخستین، قهر آیت الله با نخستین رئیس جمهوری ایران دکتر بنی صدر در چنگال رجوی هاست و دومین پاسخ آیت الله به رجوی برای رفتن به « جماران » و ملاقات ایشان! آیا در رخوت رقابت با ایشان بود؟

نویسنده درپایان کتاب خواننده را با سوالات بی شمار به مراحل مغضوب درگاه شدن، باقی می گذارد، از آنجا که به مثابه پایان جلد اول در انتظار جلدهای بعدی نشسته ایم.

آخرین خبر آنک بدنبال جدایی دسته جمعی برای به بازی گرفتن زن ها، همه ی زنان مجاهد یکباره و با یکدیگر عضو شورای رهبری شده اند! که خود خبر از حال و احوال شورای رهبری می دهد. کندویی مالامال از کاه!

میترا یوسفی، بیست و ششم می 2007

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.