این رشته ی لعین، سردراز دارد! و حرام زاده های خودساخته

کلمه ی مستهجن « ج… » در ادبیات هولناک رجوی ها را، اخیرا شنیدیم. نه این که طرف براستی شاعریست، ونه این که اراجیف فرقه نشینان جایی خریدار دارد. (شاید هم آگاهانه با هرزه درایی، به جلب توجهی می کوشند). به هرحال اگر علیرغم بی فرهنگی سخیف و خوفناک شان تاکنون، برای کسی اسباب تعجب شود، برای گسسته گان حیرتی نمی آفریند، بلکه مدرکی برصحت روشنگری هاست.

کلمه یی که با حرف « ج» شروع می شود را، رجاله های رجوی از اعضا و گرفتاران خودی در خانه های عنکبوتی شان از حوالی پاریس تا بیابان های عراق، شروع کرده اند. وقتی « ع. ع. ط » به یک بانوی ناراضی « ج… » خطاب کرد و یا وقتی رجاله ی دیگری بانویی را که به تله ی « دو ماه » از آمریکا به عراق کشانیدند و پس از « دو سال » می خواست برود، آشکارا و رو در رو « خ…» خطاب کرد. مثل « ک… » که مدام به زن هاشان می گفتند و از قبیل. نویسنده ی خوش دست و بانوی آزاده « نادره افشاری»، هنوز پای از بساط شان نکشیده، درستون ارگان رسمی مجاهد، لقب « پ… » گرفت و چنان با قلم بر دشمن زبون تاخت که رجوی مجبور به عذرخواهی گشت.

مثل وقتی که بچه ی چهار- پنج ساله ی بی مادر را به « مُ…. » دستگاه شان (ساختمان مثلا مدرسه شان موسوم به « زائریان» در حوالی پاریس) کشاندند تا طفل معصوم « گُ.. » بخورد. زیرا که جهت گریز از تنبیه، برای پوشانیدن اشتباهی گفته بود « گُ.. » خوردم.

مثل وقتی که بدنبال طلاق اجباری، هرزنی باید شوهرش را « ملعون » خطاب می کرد و در عوض زن ها « عفریته » شدند و معترض به طعنه زدم: «… با این همه ملعون و عفریته می خواستید به ایران بروید؟!» و آری، یکی از همان عفریته هاشان، مهناز شهنازی هم از دهان آلوده اش کلام « قرشمال» برآمد که شایسته ی بی فرهنگی رهبرش بود و تا آن زمان، مگر در داستان های مخصوص « صادق هدایت » جایی نشنیده و نخوانده بودم.

آری، پس هرزه درایی ها فقط آن نبود که به قول خودشان نثار رژیم و دیگر مخالف شان می کردند. جهت ایجاد رعب و خفقان، ابایی از تقدیم آن به خودی هم نداشتند.

تا آنجا که از فحاشی آشکاررژیم و برای خودشیرینی نزد قدرت ها، و از فحاشی های مخفیانه ی درونی، زبان افعی تا بدامان خبرنگار بی تعارف سوئدی هم رسید که حمیت و غیرت انسانی اش ازگزارش دیپلمات آمریکایی در مورد زنان گرفتار در چنگال رجوی، بجوش آمد و ناگهان وحوش!(در ترس از جوابگویی به گوینده) زنجیر اروپایی! پاره کرده و از هر طرف بجانب خبرنگار شرافتمند و دلسوز پارس کردند. حتی آن ضعیفه یی که هرطور بود جان نحیف خویشتن، به شانس و به اقبال از عقرب های بیابانی به غنیمت آسایش و آرامش کانادایی برده است.

دریغااز فرط ضعف، غیرت زندگی آزاد و تنها نداشته و برجاه طلبی توسری خورده اش در بیابان عراقی و یا خانه ی بدنام حوالی پاریس، با لقب « شاعری» در کانادا، مرحم موقتی گذاشته اند تا بر دیگران ایراد آن کند که خود از عهده اش برنیامد. فیاعجبا عجبا، از رجوی ها و حامیان کذایی شان!

به هرحال هشدار! هیچ دوست و موافق و همرهی، گمان نکند که از رشته های موهن عنکبوت به پاس نیکی ها و گذشت هایی که نثار کرده، درامان خواهد ماند..به اندک چرخشی، « ج »، « ک » و « گ » نصیبش خواهد شد. مثل « مرجان » بازگشته به خویشتن، عاقل و قهرمان که به تصور قتل رسیدن! او را بینه ی مریم شان خواندند، فرشته کردند و به آسمان بردند و از حقد خبر حیات و درآغوش کشیدن دیگربار فرزندانش، به فغان آمده و شریرانه واژه های خیانت و جنایت بر او چسباندند.

————-

حرام زاده های خودساخته

میترا یوسفی، هفدهم دسامبر 2007

طی آخرین محاوره ی فیلم عمیق وبیادماندنی « حرفه ای ها »، شخصیت کاذب فیلم، جهت فحاشی قهرمان داستان را « حرامزاده » می خواند. قهرمان با تواضعی کوبنده و عمیق می گوید: بله، من از مادر چنین زاده شدم! اما تو، « حرامزاده » ی خودساخته هستی!

بدون تردید « حرامزاده »، حتی در افراطی ترین توصیف و معنی آن، گناهکار نیست! اما آن کسی که خود، از خویشتن « حرامزاده » می سازد، بار گناهان بسیاری را برگردن و گرده می گیرد.

از این دست به اشکال و نام های متفاوت، فرقه ی رجوی را نمایندگی می کنند، اگرچه از رهبری شان تا کمترین مزدور، همه ازیک مرداب تغذیه می شوند. تروریسم، خشونت، اتهام زدن و آزار هرآنکه از بندگی و باج گیری رجوی ها سرپیچی کند.

جیغ و داد وحوش رجوی، بخصوص برعلیه رهایی یافتگان و گسسته گان از فرقه ی جهنمی، بالا می گیرد که اخیرا شاهد حملات ناجوانمردانه شان برعلیه شاعرشیرین سخن « محمدعلی اصفهانی » هستیم که قلبی رحیم و احساساتی در سینه ی پاکش می طپد. حقیقت این که آقای اصفهانی کمترین سنخیتی با افکار و اعمال و کردار رجوی ندارد و تنها دست تصادف و یا دقیق تر حوادث پیش بینی نشدنی انقلاب او را نیز چون ما به پرتگاه تاریک این فرقه خبیث کشانید. و حقیقت هم چنین که، ایشان به علت سرباززدن از بردگی چشم و گوش بسته ی رهبری به سوی ضلالت!هرگز محبوب و مورد تایید رجوی ها نبوده و تحت بهانه جویی و آزارها قرارداشت. خصوصی ترین حرکات و رفتار ایشان به ازمابهتران! گزارش داده می شد تا پاپوشی برایش بسازند، اگرچه به جهت قحط الرجالی، در نمایشات روحوضی شان، دست بدامان ایشان هم بودند. باری آن بهانه جویی های نفرت آور را این روزها به صورت مشتی ازخروار در سلسله ی فحاشی برعلیه آقای اصفهانی، بیرون می زند. توحیدی ودیگرهجو نویسان و کعب الاحبارهای مجاهد یا بقول ظریفی « جاعلین اخبار» تحت نام مزدوران رسوای رجوی، فلان موسیقی دان و فلان چپ نما!یی که در کنیزکی دایره ی بسته ی رجوی، از فرط تملق گویی و تایید جنون آمیز ارتجاع رجوی ها برعلیه زنان از موضع یک زن، آبروی هرچه زن را خورده و حجب وحیای انسانی و ادعای انقلابی را قورت داده،! سر به دیوانگی زده است، عنتری در دست عنترباز شده است.

اواخر سالهای 1980 درپاریس، مقارن تهیه و پخش ترانه یی به عنوان « پرواز » و از این قبیل که مضمون کودکانه یی بدست می داد و سراینده ی شعر آقای اصفهانی بودند، ایشان درمورد دست بردن به شعر ازجانب قلم بدستان رجوی شاکی و مایوس و نومید بودند که این دست بردن ها، به جهت تکرار و خصلت رجوی گونه، اسباب حیرتی و تعجبی در بساط فرقه ی مزبور نبوده است، مگرگلایه ی مذبوحانه یی از جانب قربانیان! بانوی مظلوم، زنده یاد مهنازجهانبانی(که رنج ها به جهنم رجوی ها دیده و درنهایت و واپسین دم، شیاطین فرصت طلب جهت مرثیه خوانی های مریم و مسعود آلوده بر پایان زندگی دردآلودش، نیم نگاهی بر او افکندند) نیز در مکالمه ی تلفنی به شکایت می گفت که دروغ ها در نوشته یی منتسب به او، چاپ زده اند! دکترمسعود بنی صدر طی خاطرات خواندنی و آموزنده اش به عذرخواهی عموزاده اش دکترابوالحسن بنی صدر می رود که درحملات رهبرفرموده، عبارات وجملاتی افزوده گشت که در بالاترین مرحله ی مغزشویی هم ازشخص ایشان برنمی آمده است.

باری، صحبت از « حرامزده » های خود ساخته بود که خارج از ایران، این سو و آن سو مثل ریگ ریخته اند. همان ها که سینه ی ُپری تا گلو از رجوی ها داشتند، همان ها که می گفتند « ببین رجوی ها ازکجا به کجا رسیده اند!» ویا ناله ها از« اخاذی مالی» که به بهانه ی قرض، در موردشان اعمال شده بود. تا رسید وقتی که منافقین ژست شورایی بگیرند. جهت گریزازنتایج حرفه ی تروریستی، علاقه منافقانه و توخالی به هنریا ورزش نشان داده، « ریگ » ها را « رنگ » بزنند و درتبلیغات منافقانه ی بازار کسادشان«هنرمندان بی سابقه »، و« ورزشکاران بی نام ونشان! » تراشیده! و روانه ی عربده کشی تورهای تظاهراتی رسوای شان سازند. تا « ریگ» ها با انگشتان گناهکارشان به شوق تازه بدوران رسیدگی، کشورهای رفته وتماشا کرده را بشمارند. به بهای آن بر« ندا» ی سوزاندن غم انگیزدوشیزگان باکره بیعت کنند وبرسوختن جگرسوز مادرانی چون « صدیقه » ولاجرم بی مادری فرزند نگون بخت او، پایکوبی و در ازای آن خرج سور و سات عروسی فرزندان خویش را تامین کنند و یا اسباب تحصیل فرزندان شان!هم آنان که وقت کاروسختی از پذیرفتن هرگونه همکاری و وابستگی رجوی ها سرباز زدند و اما هنگامه ی سورچرانی، در گذر از میانسالی، جارچی خانه ی بدنامی در حوالی پاریس می شوند. فیا عجبا عجبا که آدمی گرفتار چه امتحانات و ابتلائاتی باید سرافکنده و شکست خورده فروافتد و شخصیت خویشتن بیالاید و بنمایاند حرام زادگی خودساخته را.

این بندگان شیطان، آدمی را دربحرتفکری تاثرآورفرو می برند، دیده ی ناظرین متاثر برشاهین ترازوی قضاوت می کشانند: گناه اینان بیشتر است یا دست اندرکاران حرفه یی وتروریست های خوفناک رجوی؟

هرچندهنوز باید این خرده ریزهای گناهکارازهردوطرف را به کناری زد و یقه ی گناهکار اصلی را گرفت. ارکان واساس فتنه را یافت.

مثلا هرزه درایی و یاوه گویی های لات معلوم الحالی را که هرازچندگاهی به حریم انسانی اینجانب و همچنین مادر رضوان قهرمان توهین می کند، به هیچ گرفت. حتی به حساب بی ناموسی همسرفلک زده و گرفتارم نیز نگذاشت، که به تعبیرسازمانی خودشان، همه ی رذایل از سوی رهبری فواره و شامل اعضاء و افراد می شود. آری این آتش ها از گور خشونت رجوی وزن رسوایش، هیزم کش آتش جهنم رجوی، بر می خیزد.

یا آن دو جانی و قاتل که با کلک هایی و به بهانه ی آنک شاهدی تحویل بنزین را مستقیما از جانب آنها به قربانی تیره بخت صدیقه مجاوری (که عمل خودسوزی را نمایشی اعتراضی حداکثر با زخم هایی گمان می برد و قربانی اغفالی شیطانی گشت) ندیده است، از مجازات آتش زدن های پاریسی به خیال رهبرشان گریختند. زهی که مهلت کوتاهی بیش نیست. حال اگر از ندای وجدان به بازی گرفته ی خویش هم بگریزند، دیر یا زود به عقوبت و مجازات آتش بیاری از جانب « زن ابی لهب » که دست بسته و زندانی بود، به گناه آتش زدن اندام یک مادر ویتیم گذاردن یک نوجوان تبعیدی، دراین دنیا و آن دنیا، خواهند رسید.

 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.