گفت و گو با آخرین دسته نجات یافتگان از فرقه رجوی در پاریس ـ قسمت اول

مهدی خوشحال:
با درود به بینندگان عزیز من مهدی خوشحال هستم از کشور آلمان آمدم. اینجا پاریس است مهد تمدن آزادی، در جمع تعدادی از بچه های جداشده هستم. امروز 5 ماه مارس سال 2011 هست من ضمن خیر مقدم و تبریک و شادباش به بچه هائی که توانستند از جهنم رجوی و از فرقه اش جدا شوند و خودشان را نجات دهند و تا به پاریس برسند و در این جمع حضور داشته باشند تبریک میگم. ضمن اینکه واقعا بچه ها سعی فراوان کردند که توانستند به پاریس خودشان را برسانند من ابتدا فرصت می خواهم ایشان را معرفی بکنم بعد برسیم به مقدمه صحبتها و درد دلهائی که و تجاربی که این دوستان با خودشان از داخل فرقه به بیرون آورده اند برای قضاوت تاریخ، مردم و کسانیکه هنوز در فرقه اسیر هستند. آقای جعفر ابراهیمی، آقای محمود سپاهی، آقای سعید ناصری و آقای همایون کهزادی. دوستان به هر حال سئوالاتی هست چه برای مردمی که مناسبات فرقه را نمی شناسند یا به بخشی از آن شکافها و تاریکی های فرقه تاکنون آشنا نشده اند. اگر دوستان تجارب جدیدی دارند حرفهای نا گفته ای دارند، ناشنیده هائی دارند ومی توانند با مردم خودشان یا با همرزمان قدیمی شان مطرح بکنند و در راستای کمک به آنها کاری میشه کرد من ممنون می شوم. در ابتدا از آقای جعفر ابراهیمی من میخواهم که مختصری در ارتباط با نحوه ورود و خروج چرا یا چگونه یک نفر که بعنوان مبارزه علیه حکومتی رفته درون سازمانی یک سازمان سیاسی بعد چگونه میشه که از آن سازمان جدا بشه و اکثر بچه هائی که آنجوری که من تجربه دارم بیایند در نقطه مقابلش بایستند من از شما خواهش می کنم ضمن معرفی خودتان مختصری هم به نحوه ورود و خروج یا چگونگی ورود و خروج که من می دونم که هر کدام به هر حال تجربه خاص خودتان را دارید مختص خودتان را دارید برای بینندگان ما مطرح بفرمائید. جعفر ابراهیمی:
بله خواهش می کنم قبل از هر چیز من باید از شما و دوستان عزیزمان تشکر کرده باشم که این امکان را برای ما فراهم کردند ما بتونیم واقعا حقایقی که در دل مان همیشه سنگینی می کرد بتونیم در اختیار عزیزان قرار بدهیم من جعفر ابراهیمی هستم سال 1379 با سازمان آشنا شدم که حدود 2 سال در ترکیه من کارم جذب نیرو و هوادار تمام وقت در اختیار سازمان بود که سال 1381 من اعزام شدم و به عراق پادگان اشرف تا سال 1387 که آنجا بودم با تمام شرایط سخت و دشواری که اگر فرصت بشه تک تکشان را برای شما و عزیزان توضیح می دهم که سال 87 با یک معجزه ای ما تونستیم از این جهنم واقعا خارج بشویم که الان هم در خدمت شما هستیم. مهدی خوشحال:
بسیار ممنون آقای محمود سپاهی شما می توانید مختصر بفرمائید خود ضمن معرفی خودتان چگونه وارد سازمان شدید و چرا و چگونه خارج شدید تا به اینجا رسیدید. محمود سپاهی:
بله بنده هم تشکر دارم خدمت دوستان که این امکان را برای من فراهم کردید اول از همه چیز من محمود سپاهی هستم. سال 2000از کشور امارات وارد عراق شدم به هدف و به قصد دیگه ای ولی متاسفانه از آنجائیکه فریب بود من مجبور به ماندگاری به مدت 9 سال در این سازمان شدم سال 2009 هم بودش که با کلی ریسک و خطر توانستم خودم را نجات بدم و در یک پروسه زمانی خودم را به فرانسه برسانم الانم که خوب مثل کسان دیگر که قبل از ما جدا شده اند مثل آدمهای معمولی دنبال زندگی خودم هستم و خیلی هم راضی هستم از اینکه جدا شدم و آرزو دارم کسانیکه مثل من آنجا گیر کرده اند مثل من بودند آنجا وهستند بتوانند زودتر از آنجا نجات پیدا کنند و بیایند به زندگی خودشان بچسبند. مهدی خوشحال:
با تشکر آقای سعید ناصری شما می توانید بفرمائید که چگونه رفتید داخل سازمان و چرا آمدید بیرون و به هر حال در چه تاریخی آمدید و چگونه آمدید بیرون و الان در شهر پاریس تشریف دارید. سعید ناصری:
بله من از شما تشکر می کنم همچنین از دیگر دوستان که اینجا هستند چنین برنامه ای ترتیب دادند که بالاخره ما گوشه ای از حرفهای مان را قسمتی از حرفهای مان را بتوانیم به بینندگان عزیز این برنامه برسانیم که خلاصه ما چه سختی کشیدیم که به اینجا رسیدیم من سعید ناصری هستم بچه کرمانشاه هستم سال1375 زمانیکه 15 سالم بودش در واقع می خواستم که ایران را ترک کنم به مقصدی که برم یک کشور اروپائی مثل جوانهای دیگه ادامه تحصیل بدم آنجا بعدش من از آنجا بلند شدم از ایران مرز ایران را رد کردم آمدم وارد کشور در واقع عراق شدم که با این فکر و با این ایده که خودم را به یکی از اردوگاههای کشور عراق برسانم آنجا به اسم رمادی معروف که فکر کنم بشناسند آنجا را از آنجا اقدام کنم و به کشور اروپائی بروم ولی متاسفانه من زمانیکه وارد عراق شدم نیروهای امنیتی عراق توانستند مرا بگیرند در واقع بازداشت کنند بعد مرا انتقال بدهند به زندانی هستش به اسم ابوغریب معروف هستش مرا به زندان ابوغریب بردند تقریبا یک ماه تا یک ماه و نیم تقریبا آنجا بودم بعد از یک ماه ونیم چند تا از کادرهای مجاهدین آمدند آنجا در واقع با من صحبت کردند یک خلاصه ای از من پرسیدند از کجا آمدی چکار می خواهی بکنی کجا می خواهی بروی انگیزه ات چی بوده که به این کشور آمدی که من یک مختصر به ایشان گفتم داستان من اینجوری آمدم اینجا عراق که از اینجا اقدام کنم بروم کشور اروپائی آنها به من گفتند که می تونی بیائی داخل مجاهدین پادگان اشرف بعدش از آنجا ما می توانیم شما را بفرستیم کجا کشور اروپائی برای ادامه تحصیلاتت که من در واقع اینرا جلوی خودم دیدم خیلی خوشحال شدم یعنی مجبور بودم بپذیرم چون دو تا راه کاری هم جلویم گذاشته بودند یا اینکه 7 سال در زندان ابوغریب بمانم 7سال چونکه در واقع قانونی داره دولت عراق دولت سابق عراق هر که مرز را رد می کنه بطور غیر قانونی بایستی 7 سال داخل زندان بماند که یکی دلایل ماندن در زندان این 7 سال بودش بعدش عرض به حضورتان اینکه راه حل دومی که جلوی من گذاشتند اینکه مرا تبادل اسرا کنند بفرستند ایران و دولت عراق از اسرای خودش بگیرد که این هم برای من غیر ممکن بودش من تو پرانتز این نکته را بگم از آنجائیکه من تو ایران بودم اقلیت مذهبی به حساب می آمدم چون من مذهبی که دارم اهل حق هستش حالا حتما که بینندگان عزیز می دونند شاید اشراف داشته باشند به این مذهب ما اقلیت مذهبی. مهدی خوشحال:
من معذرت می خواهم که تو صحبتهای شما وارد اومدم این بحث مذهب را همین جا شما داشته باشید که اقلیت های مذهبی وضعیت شان اصلا اقلیت مذهبی چرا در یک گروه اسلامی یا شیعه و یک سازمان رادیکال رفته یا آنجا با اینها چه برخوردی می کردند اینها نکاتی است که بعدا می توانیم بهش برسیم. آقای ناصری اگر بتوانید نحوه خروج خود را بفرمایید تا آمدن به پاریس؟ سعید ناصری:
گفتم قبل از اینکه وارد اشرف بشوم، کادرهای مجاهدین مرا از آنها تحویل گرفتند، از دولت عراق. بعد وارد اشرف شدیم و دیگر وارد تشکیلات شدم و آموزشهایی که دارد و اینها که بعدا اگر فرصت شد من بطور مختصر میگم و توضیح میدهم به بینندگان عزیز، طی پروسه چهارده و پانزده ساله که من در اشرف بودم، چندین بار از مسئولین، از مسئولینی که داخل اشرف بودند بهشان گفتم که میخواهم بروم بیرون، من تحمل ماندن در این مناسبات و تشکیلات را ندارم. می خواهم بدنبال زندگی معمولی خودم بروم که قبول نکردند. حالا چه برخوردهائی و چه تنظیم رابطه ای با من داشتند بماند که بعداً خواهم گفت. ولی در نهایت سال 1387 بود که دولت عراق مصاحبه هائی انجام داد با تمام نفراتی که در اشرف بودند که من هم موفق شدم و حالا اینجا هستم. در حقیقت من فرار کردم که از آنجا بیام بیرون و خودم رو تحویل نیروهای امنیتی عراق دادم. بعدش هم که سفرهائی داشتیم، الان هم که پاریس هستم و در خدمت شما با دیگر دوستان عزیزمان و خیلی هم خوشحال هستم که اینجا هستم، لازم بود که حرفهایم را بزنم. مهدی خوشحال:
بهرحال موفق باشید از اینکه تا اینجا رسیدید و برای مابقی راه هم من برایتان آرزوی موفقیت میکنم. آقای همایون کهزادی اگر شما هم بفرمائید چگونه وارد سازمان شدید و چگونه توانستید خارج شوید و به اینجا برسید؟ همایون کهزادی:
با تشکر از شما و دیگر دوستانم که این امکان را در اختیار ما قرار دادند که بتوانیم واقعیت های تلخی که به ما گذشته رو به بینندگان عزیز برسانیم. من همایون کهزادی هستم. سال 1375 وارد عراق شدم و قرار بود که من از آنجا بروم به کشور دیگری که با نفری که مرا آشنا کرده بودند قراردادی بسته بودیم که مرا به یک کشور اروپائی برساند که بعدش گفت که تو را میبرم به سازمان، بعد از یک هفته بگو که من نمی خواهم اینجا بمانم، چون آنها با کسانی که جدا میشوند به ایران برنمی گردانند. شما را به یک کشور اروپائی می فرستند. خلاصه من بعد از یک هفته، رفتم و مراجعه کردم و گفتم که من نمی توانم بمانم، که قبول نکردند و گفتند که مگر کارت دعوت فرستادیم براتون، میخواستی نیایی. که دوباره من مجددا مراجعه کردم برای خروجم، ولی موافقت نکردند و گفتند که شرایطش این است که 2 سال باید از مناسبات ما جدا باشی، از مناسبات جدا باشی یعنی اینکه به زبان بی زبانی می گفتند که تو باید 2 سال زندان باشی، ولی اسم زندانشون رو نمی بردند، بعد 8 سال هم بروی زندان ابوغریب، بعدش دولت عراق خودش تصمیم میگیرد که چکار کند. شرایط زندان ابوغریب هم برای همه مشخص است که چه وضعیتی دارد. که روی هم رفته می شد 10 سال، که من گفتم اگر 10 سال زندان باشم دیگر تمام جوانی ام رفته، که دیگه مجبور شدم یعنی بین بد و بدتر، من بد را انتخاب کردم. دیگه و گفتم که بهتره اینجا بمانم تا اینکه در زندان ابوغریب باشم که معلوم نیست عاقبتم چه خواهد شد. خلاصه این بنده ای که الان در خدمت شما هستم، با این وعده ها و کلکی که خوردم، روی هم پانزده سال در سازمان بودم و هر بار که مراجعه میکردم همین مطلب رو بهم میگفتند. خلاصه یک فرجی حاصل شد و اینکه دولت عراق یک سری مصاحبه ها گذاشت که من توانستم از آن مصاحبه ها استفاده کنم و از سازمان خارج شوم و بعدش هم مدت کوتاهی در عراق بودم، توی بغداد بودم و بعدش هم از عراق خارج شدم و الان در خدمت شما هستم. مهدی خوشحال:
با تشکر از دوستان. به نظر من یکی از سوالاتی که برای مردم هست که چی شد ما به اینجا رسیدیم. بنظر من مردم اولین سوالی که از ما خواهند کرد این است که چطور نتوانستید بیرون بیائید. اولین سوال این است که چرا شما سازمان مجاهدین را انتخاب کردید. این سوال خوب شاید 30 سال پیش نبود، ولی الان صد در صد هست. اینجوری که من بهرحال در بین مردم بودم و بحث عراق هست و بطریق اولی این سئوال نه فقط برای مردم ایران، بلکه برای مردم جهان. من الان میخواستم از دوستانی که بهرحال اگر دوست دارند جواب بدهند، چون بهرحال همه ما یک جورهائی هم توی سازمان مجاهدین رفتیم، مثلا خود من و بقیه دوستانی که اینجا حضور دارند، بهرحال یک جورهائی مستقیم و غیرمستقیم آلوده به اهداف و نیات حکومت عراق بودیم. من میخواستم که اگر کسی طالب هست، از همین جا شروع بکنیم که چرا سازمان مجاهدین؟ چون برای مردم، مبارزه مشروعیت دارد، مبارزه سوال نیست. من داشتم مبارزه میکردم، ولی چرا سازمان مجاهدین. مگر سازمان مجاهدین چی بود؟ داخل ایران بود؟ جایگاه مردمی داشت؟ یا کار سیاسی میکرد؟ چرا یک سازمان رادیکال مذهبی زیرزمینی که توی ایران هم نبود و بهرحال کلی سئوال و شبهه هم پشت سرش بود، چه خارجیها، چه غربیها و چه مردم ایران، و ایضاً این سازمان همه ما رو با خودش برد توی عراق. عراق هم که بهرحال یک حکومت دیکتاتوری و صدام حسین مفت و مجانی کسی رو دعوت نمی کرد، کسی دیگه الان مفت و مجانی به کسی پول نمی ده، غذا نمی ده. البته گرچه سازمان هنوز هم ادعا داره ما استقلال داشتیم، آزادی داشتیم. من میخواستم اول از شما آقای ابراهیمی بپرسم، اگر بفرمائید و توضیح بدهید چرا سازمان مجاهدین و چرا عراق؟ جعفر ابراهیمی:
عرض کنم خدمتتان که سئوال بسیار جالبیه. چون برای هر کسی که می خواهد بالاخره زندگیش رو مشخص بکنه و راهش رو مشخص بکنه، اول از هر چیزی نیاز به شناخت دارد. یعنی شناخت از آن چیزی که می خواهد انتخاب کند. الان که بچه ها داشتند از خودشون می گفتند، از پروسه و نحوه آشنائی شان با سازمان، دقیقاً من را به یاد لحظه ای انداخت که خودم در ترکیه، یعنی با همین روش آدمها را گول میزدم و میفرستادم عراق. علتش هم خیلی ساده است. نگاه کنید هر کسی در این دنیا تشنه یک چیز است، آزادی. وقتی کلمه آزادی را بکار می بری، نفر مقابلت بدون اینکه متوجه باشه که نفرش و مخاطبش کیه که داره باهاش صحبت میکنه، خوب کلمه قشنگی بکار برده، دوست داره که بقیه اش را هم بشنود. یعنی این یک شگرد توی بیرون، یعنی چهره بیرونی سازمان. این توی تمام مقطع ها کار میکنه براشون. خوب کسی که در ایران بوده، شرایط سختی داشته و قابل درک است زندگی سخت تره و قوانینی که در ایران حاکم است، مثل اروپا نیست و قوانین سختیه و آن کسیکه باصطلاح مشکلاتی توی این زمینه داشته، قطعاً برای رفعش هم میخواد که قدم برداره، حالا بهر ترتیب. قبلا وقتی یک نفر از کشورش خارج میشد، بی دلیل خارج نمی شد. مشکلات مادی داشت، مشکلات سیاسی داشت و مشکلات میتونه هر چیزی باشه که علت، اون نفری است که از آنجا خارج شده است. سازمان خیلی خوب به این چیزها اشراف داشت. من که خودم نفری بودم که باید جذب نیرو میکردم، کارم دقیقا همین بود. شناخت روی آدمهائی که حالا این مال زمانی بود که ما بودیم، حالا نمی دونم. قدیم تر، از چه شگردی استفاده میکردند. ولی خوب توی دوره ما اینطوری بود که باصطلاح می آمدند و ما انتخاب میکردیم، سوژه مان را مثلا نفری بود که از ایران آمده بود به قصد رفتن به اروپا که بتوانند زندگی راحت تری داشته باشند. خوب توی راه با مشکلاتی مواجه میشدند. عرض کنم خدمت شما، مشکل مادی پیدا میکردند. یعنی ما موظف بودیم این نفر رو شکار کنیم. البته اینقدر هم سرپل سازمان واضح نمی گفت که بیائید این را شکار کنید. الان که من آمده ام بیرون و چشمانم باز شده، اینها را راحت می فهم. خیلی راحت. مهدی خوشحال:
معذرت میخواهم، این بحث شکار که گفتید؟ بعداً هم صحبت هاتون روادامه بدید، چرا مجاهدین و چرا عراق؟ خوب شما کارتون به قول خودتون شکارچی نیرو بود و باید با نیرو بازی میکردید و یا مثلا باید دروغ می گفتید یا فریبش میدادید، چون اگر حقیقت را می گفتید، نیرو عقب می رفت و فرار میکرد. همانطور که خودتان فرار کردید. این بنظر شما منافات نداره با اهداف سیاسی و انسانی و آن آزادیخواهی که شما اول صحبتهای خودتون هم مطرح کردید و گفتید که ما با اهداف آزادی، سیاست را انتخاب کردیم؟ جعفر ابراهیمی:
دقیقاً همانطور که گفتم سازمان دو چهره دارد. یعنی یک چهره در بیرون و یک چهره دیگر. کی نفر شناخت پیدا میکند به آن؟ زمانی که می رود داخل آن. تازه آنموقع می فهمد که کار از کار گذشته است وهیچ کاری از دست نفر بر نمی آید. ولی تا آن زمانی که تو بیرون هستی و وارد نشدی، داری چهره ای را می بینی که واقعی نیست، یعنی نفر فریب این را میخورد. یعنی من میگم آدم میاد به نیت آزادی و میخواهد برود و بجنگد و آزادی را کسب کند. ولی خوب این هم داره شعارش را میدهد. ولی چه جوری، همانطوریکه داشتم الان خدمتتون عرض میکردم سازمان می آمد نفری که واقعا یک مشکل مادی داشت و دچار یک سر در گمی بود، توی شرایطی قرارش میداد و بحث هایی برایش میکرد که میگم من هم خودم جزو آن بودم. خودم مشتاق این صحبت ها بودم. چون بالاخره هر انسان ازادیخواهی دوست داره این جملات رو بشنوه. دوست داره مسائلی که میاد قدم برمیداره، برای کشورم من هم دوست دارم در کنارش باشم. خوب اون شخصی که باصطلاح میاد با این شیوه با سازمان آشنا میشه، اون چهره بیرونیش رو می بینه. وقتی برای من دردناک بود که مثلا نفر توی خیابون مونده، به اسم آزادی، به اسم اینکه میخواهیم برویم مبارز بشویم، می آمدیم اون امکاناتی که حالا سازمان از کجا می آورد که الان مشخصه از کجا می آورد، خروار خروار خرج این آدمها میکرد. طرف رو گول میزدیم، بهش رسیدگی میکردیم، جا بهش میدادیم، مکان بهش میدادیم. بعد شروع میکردیم بحث های سیاسی، بعد هم بهش انگیزه میدادیم. مهدی خوشحال:
معذرت میخوام، همین مسئله خروار خروار. این خیلی مهمه. چون مهمترین مسئله ما میتونه باشه. چون توی خارج کشور، ما هر کاری میخواهیم بکنیم، طرف میگه با کدام پول؟ پول از کجا آوردید؟ اینها خیلی مسئله است. بویژه در مورد سازمان مجاهدین. اگر بزرگترین سئوالی که به مجاهدین یا به هر حال انتقادی که بشه به اینها کرد، اینه که شما دارید مبارزه میکنید، مشروعه. ولی پولش از کجا آمده، کی میده، در راستای کدوم اهداف؟ این خروار خروار که شما فرمودید، برای من جالب بود. این را هم باید ما برای مردم مطرح کنیم. آن چیزی که ما میدونیم، اگر نمی دونیم که هیچ، ولی اگر این خروار خروار برای مردم بوده، برای احقاق حقوق ضایع شده مردم، یا خروار خروار رو قدرت های دیگه یا کشورهای دیگری به سازمان ترزیق میکردند که برای اهداف و نیات خودشون؟ جعفر ابراهیمی:
دقیقاً بحث مالی سازمان بحثی است که واقعا نیاز به بحث داره. نیاز به گفتگو داره. چون چیزهائی که بیشتر مردم فریب میخورند، اینه که میگه من یک سازمان مستقل هستم. گفتم چهره بیرونیش اینطوریه، دارن مردم بهم کمک میکنند. داریم گدائی میکنیم از ملت خودمون و خرجش میکنیم. در حالی که اگر خیلی ساده، آماری از خرج و دخل سازمان به دست بیاریم، می بینیم که اصلا امکان پذیر نیست. بقول معروف حتی اگر بعنوان مثال بگم اگر شما بخواهید یک تانک آنموقع را بیائید بخرید، با این پولها عمراً نمی شه خرید. پس قطعا یک چیزی پشتش هست که الان من که آمدم بیرون، پشت پرده های معماست. ملاقات آقای رجوی و صدام رو که واقعا خیلی دردناکه و خیلی دردناک که آدم از آزادی دم بزنه و اول کسی باشی که خودت آدم بفروشی، ملت ات رو بفروشی. برای چی، برای پول؟ بعد هم بگی من این پول رو مستقل دارم در می آورم. خیلی برای ما دردناکه صحبت از این حقایق. ولی خوب داشتم میگفتم ما این افراد رو با این انگیزه، با این انگیزه پاک، چون نفر که میاد شناختی که پیدا میکنه چیزیه که داره می بینه و چیزی که داره می شنود. با این انگیزه پاک، ما می فرستادیم عراق. حالا هر نوع آدمی توش بود. حالا با هر شخصیتی و رفتاری، ولی وقتی می رود داخل سازمان، اولین برگه ای که جلویش میگذارند، توی همون برگه برای کسی که اومده کاملا مشخص بشه که اصلا چی شد، یکدفعه نحوه صحبت و نحوه رفتار، همه چی عوض شد. انگار که این سازمان اون سازمان نیست، انگار وارد یک جای دیگه شده. مهدی خوشحال:
با تشکر از شما و اینکه شما در جذب نیرو بودید، ما دوباره برمیگردیم به همین مسئله، چون من ابتدا می خواستم که بچه ها اگر بتونند یک سئوال ابتدائی هست که همه مردم هم این سئوال رو دارند در ذهنشان، حالا اگر مطرح نمی کنند، ولی این سئوال رو دارند. بویژه از آنهائی که رفته اند و برگشته اند، این مسئله ای که چرا سازمان مجاهدین را ما انتخاب کردیم. مثلا من خودم چون در هر مقطعی سازمان یک مشروعیتی داشته و یک مشروعیتی را از دست داده است و سازمان امروز با سازمان 30 یا 40 سال پیش طبعا متفاوته. یک روز هم مافیا یک سازمان عام المنفعه و انسانی و اجتمائی بوده، ولی خوب در مسیر، دگردیسی حاصل میشه و تغییراتی حاصل میشه. بهرحال مجاهدین هم اذعان دارند. من میخواستم از این نقطه شروع کنیم که چرا ما مجاهدین را انتخاب کردیم و چطور شد که بهرحال تن دادیم و توی عراق موندیم باهاش و با آن همکاری کردیم. مسئله عراق هم برای خیلی از مردم سئواله و سوال بزرگتر اینه که چرا عراق؟ همایون کهزادی:
الآن جعفر یک سری از مسائل را خوب گفت و اینکه خیلی ها بودند که وارد سازمان شدند اصلا سیاسی نبودند. یعنی به قصد مبارزه نرفتند. خیلی ها اینطوری بودند. مثلا از هر 100 نفر 50 نفر اینطوری بودند. ولی آنطرف قضیه اینکه چرا سازمان؟ خوب تبلیغاتی که داشت و یا دروغ هائی که میگفت و یا همین که جعفر می گفت، شکار انسانها. کاری که میکردند، یکسری را میکشاند به سمت خودش. چرا عراق را انتخاب کرده بود سازمان، بخاطر اینکه زمانی که رجوی آمد و با صدام حسین قراردادش روبست و اینکه تو بیا با ما و ما را کمک کن و امکانات در اختیار ما بگذار و بعد که ما ایران را سرنگون کردیم، با هم میشویم. یک کشور مستقل و دوست و همسایه و آن هم که خوب اگه من هم جای اون بودم، قبول میکردم. خوب ایران کشوری است که نفت خیزه، با بهترین امکانات، بهترین زمین و بلحاظ جغرافیائی فکر کنم از همه سرتر است و او هم قبول کرد که بیاد و پشت رجوی رو بگیره و بهش کمک کنه و بهش خاک بده و امکانات بده و ازش حمایت کنه، که سازمان رفت آنجا و خودش رو جا انداخت و ماند و آدمهائی هم که می رفتند اونجا و خوب کسی دیگه ای نبود که تو کشورهای همسایه که بخواد مبارز باشه. حالا مثلا یکسری بودند مثلا کردها و اینها که خوب اونها بلحاظ امکانات یک کم ضعیف بودند و یک کم بلحاظ مالی فقیر بودند. کسی به سمتشون نمی رفت، می رفتند ولی خیلی کم. ولی سازمان با تبلیغاتی که میکرد و با دروغ هائی که میگفت، همه رو میکشاند به سمت خودش. کسانی که جوار خاک و مرز بودند رو به سمت خودش میکشاند. البته یک نکته، چون سازمان میگفت سرنگون میکنم، سرنگون میکنم. حالا خودش ته دلش میدانست که نمی تونه سرنگون کنه. ولی اینکه یکی مثل من که هیچ شناخت و آگاهی ندارم از سازمان، خوب باور میکنم که میتونه سرنگون کنه. تبلیغاتی که راه می انداخت و تانک و توپی که راه می انداخت و گرد و خاکی که میکرد. ولی بطور واقع مثلا خود من اگر خبر داشتم از درون سازمان، هیچ وقت نمی رفتم اونجا. چون خیلی ها بودند که اصلا اطلاع نداشتند از درون سازمان. الان جعفر میگفت که سازمان دو رو داره، یک رو اینطور و یک رو یک طور دیگه. واقعیت داره و اینکه سازمان بطور واقع صاف و صادق نبود. همین الانش هم که خوب همه میدونند از بچه یکساله هم که بپرسی آیا سازمان میتونه سرنگون کنه، میگه نه، و این واضح است. ولی همین الانش هم مسعود رجوی نمیاد از خودش یک انتقاد بکنه و بگه آقا من اشتباه کردم. آن راهی که رفتید، میخواستیم بکنیم ولی الان نمی تونیم بکنیم. حداقل اون آدمهائی رو که اونجا اسیر کردی، ول کن. همین الانش هم میگه آره سرنگون میکنم واینجور حرفها! مهدی خوشحال:
بچه ها بنظرم بحث این شخصیت رهبران سازما ن بویژه خود مسعود رجوی، واقعا جای تامل داره که اون هم باید بهش پرداخته بشه و کسانی که شناخت بیشتری دارند بتوانند برای مردم مطرح کنند. بنظرم آنچیزی که جعفر الان مطرح کرد، چرا انتخاب سازمان، جعفر مطرح کرد بحث جذب نیرو را صد در صد خود اون فرد انتخاب نکرده بود، یعنی یک جائی فریب بوده، یک جائی دروغ بوده یا دوگانگی بوده و یا دو روئی سازمان بوده است. همایون کهزادی:
شما میگوئید، الان جعفر خودش لحظه ای که وارد شده، این درد رو کشیده. چون بطور واقعی خودش هم شکار شده و شکارش کردند. یکی دیگه این رو شکار کرده. ولی جعفر مگر از درون سازمان خبر داشت، خبرنداشت، اگر میدونست که توی سازمان اینجوره، هیچ وقت نمی آمد به من بگه اینجا اینطوره یا انطوره بیا آنجا. الان داشت میگفت که ما شکار میکردیم. اینطور و انطور. یاد این می افتم که میگفت خودش که رفته بود توی سازمان، الان پیش خودم گفتم حالش چه طوری بوده، یعنی جعفر در آن لحظه چه حالتی داشته، توی لحظه ای که خودش وارد شده، بالاخره جعفر به محض اینکه وارد سازمان شده، یعنی اینهمه رو اینجوری فریب دادن. همه رو اینطور بدبخت کردند. کما اینکه خودش هم همینجوری بدبخت شده. یکی دیگه بدبختش کرده. مهدی خوشحال:
بنظرم کسی ما رو مورد سئوال قرار نمی ده که مثلا شما غیرت نداشتید، بله شما کمبود داشتید. ولی الان یک جائی مطرح کرد که سازمان می آمد روی اقشار خاصی انرژی می گذاشت. یعنی زوم میکرد روی کسانی که بحثی بود که طرف زود فریب میخوره، یا خانواده اش فقیر است و یا دنبال اهدافی داره میره، به اروپا. این شکار رو بنظر شما سعید، میتونی همین جذب نیرو رو یعنی همه اش خودتون طالب بودید که بروید توی سازمان وعراق، یا یک جائی سازمان شما رو فریب داد؟ سعید ناصری:
بله دوستان دیگرمان هم اشاره کردند، هم آقای ابراهیمی اشاره کرد وهم آقای کهزدای. من که خودم آمدم 15 سالم بود. وقتی وارد عراق شدم سیاست که حالیم نبود وهمچین سوادی هم نداشتم. پانزده، خوب همه میدونند تو جامعه خلاصه من که زندان افتادم اینها از اونجائی که مجاهدین نیاز به نفر داشتند، یک سازمان سکت و بسته ای که نیاز به نفر داره و میخواد نفراتش رو هر چه بیشتر نشون بده وهم نفر رو جذب خودش بکنه، حالا با شیوه های مختلفی که خودش داره، با شگردهای مختلفی که خودش داره، من نمونه و فاکت خودم رو میگم. نمونه ای که برای خود من اتفاق افتاد و آنجا مجبور بودم این رو انتخاب کنم و بروم داخل سازمان، داخل اشرف و پانزده سال آنجا باشم. حالا نمونه من چه شکلی بوده، من در زندان ابوغریب بودم اینها آمدند. دو نفر از کادرهای مجاهدین، یکی به نام اسدلله و یکی هم به اسم فرید، صداش میزدند. حالا اسم حقیقی شان چی هست نمی دونم والا بماند، با من آمدند صحبت کردند. بعد از اینکه من یک شناختی پیدا کردم، یکسری از فیلم های مربوط به رژه سازمان، در واقع رژه تانکها که از قبل داشتن نشان من دادند و گفتند که سازمان ما یک سازمان آزادیخواه است. سازمانی که با نظام ایران می جنگد. سر جنگ با آنها دارد. خلاصه اینکه برای آزادی می جنگد. چهره ای که نشان دادند، من که شناختی نداشتم به سازمان مجاهدین چهره ای که اونجا از سازمان مجاهدین ارائه دادند، من هم که شناختی نداشتم، می گفتم به به عجب سازمان خوبیه، بهتره برای تجربه هم که شده برم ببینم که داستانش چه جوریه. خلاصه با من بحث کردند. یک روز، دو روز سه روز و بعد چند جلسه. من هم از سر کنجکاوی هم که شده رفتم اونجا و یک پایم گیر افتاد و اون داستانها که شنیدید بماند، ولی این سازمان جهت تجربه برای دوستانمان است و برای بینندگان عزیز که تجربه تلخ منو تکرار نکنند. واقعا تکرار نکنند. اینکه نفراتی هستند می آیند چهره سازمان رو ارائه میدهند، واقعی نیست. واقعا سازمان دو تا چهره داره. از بیرون که نگاهش میکنی، آره سازمان خیلی خوبیه، سازمان آزادیخواهه، برای مردم میجنگه، با مردم همون مردمی هستند که الان آمدند جلوی درب قرارگاه اشرف برای دیدن فرزندانشون. اینها رو ببینند، این چه سازمانی است. اگر برای آزادی مردم داره میجنگه، نه آقاجون این توی این سازمان نیست. من تجربه اش کردم. با پوست و گوشت و استخوانم. آنهم برای پانزده سال در چنین سازمانی بودم. این خلاصه داستان من بود. ادامه دارد

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.