خدایا برادران اسیر و غریبم را به تو می سپارم…

یک شنبه دهم مرداد ماه نود و پنچ
اولین روز…
ساعت  دو بعد از ظهر قرار بود سوار اتوبوس ها شویم…هوا داغ بود…خانواده های منتظر و چشم انتظار برای یک لحظه  دیدار جگر گوشه هایشان چه مرارت هایی را که تحمل نمی کنند. بعضی روی ویلچر و تعدادی با عصا راه میروند… بالاخره اتوبوس ها آمدند و عازم شدیم به سمت لیبرتی و یک ساعتی سپری شد تا رسیدیم.
ساعت پنج بعد از ظهر بود. چند باری به اشرف رفته بودم…ولی اولین بار است دیوارهای بلند و بتنی لیبرتی را می بینم. فرار از این جا غیر ممکن است…خدای من…باید ببینید تا باور کنید. پس از دورزدن های بسیار در بین دیوار های بتنی و راه های پر پیچ و خم طولانی، پیاده شدیم. هوا خیلی گرم بود ولی شوق دیدار عزیزانمان و گرمای نشأت گرفته از درون قلبمان ما را به دویدن وا داشت تا به درب لیبرتی رسیدیم…از بین بتون های تو در تو روزنه کوچکی پیدا بود که با پلاکارد و پارچه ها و شعارهای مرگ و نفرت  پوشیده  شده بود و ازبین آن ها تقریبا هیچ چیزی از داخل دیده نمی شد جز چند نفر که سر و صورت خود را پوشانده بودند با چفیه و عینک و ماسک و…
امّا شور و هیجان خانواده ها وصف ناشدنی بود هر کس با لهجه و بیان خودش فرزندش را صدا می زد…کسی پسرش را…کسی همسرش را…و کسی پدرش را…و اما من و خواهرانم مانند مرغانی سرگردان به دنبال راهی بودیم که صدایمان را به گوش رضا و احمد برسانیم…تااینکه یکی از سربازها عکس رضا راشناخت و گفت که هفته پیش به آلبانی رفته است.باشنیدن این خبر ما چهار خواهر عنان از کف دادیم و فقط احمد عزیزمان  را صدا می زدیم که چرا تنها مانده است و با اشک و زاری و ضجه می خواستیم صدایمان را به گوشش برسانیم.اماتعداد خانواده ها زیاد بود والبته صدای ما به جایی نمی رسید.
خدایا این چه امتحان سختی است.  برادری از شدت گرما و هیجان بی هوش شد ودر آن گرمای جانسوز روی زمین افتاده بود و بقیه برای کمک به او می دویدند…خواهرانم زار می زدند و اشک می ریختند…خداراشکر می کردم که الان مادرم اینجا نیست…حال بدی داشتم.خدایا خودت کمک کن که جز تو کسی را نداریم. بالاخره زمان بازگشت فرا رسید.ساعت 7بود…خسته و ناامید سوار اتوبوس ها شدیم…بغضی سنگین راه گلویم رابسته بود… خواهرم آمنه عکس های کودکی رضا و احمد را مرور می کرد. خاطره خوش سال های دور از پیش چشمم مانند برق گذشت.چه روزهای شادی داشتیم.بچه بودیم و پر از شور زندگی…یکی از عکس های رضا رادیدم شاید چهار یاپنج ساله با شاخه گلی دردست در حیاط خانه پدری…یادم آمد که این عکس را خودم گرفته بودم.بغضم ترکید…رضا جان دلم می خواست بزرگ شوی, جوان و رعنا شوی و زیر سایه ات آرام بگیرم که نشد، ظلم زمانه بین ماجدایی انداخت و چه سالها که بی تو به رنج گذشت. خواهرانم اشک می ریختند و زار می زدند.چرا یاری رسانی نیست.خسته و زار به هتل برگشتیم. در هتل خبر انتقال برادرم به آلبانی را پی گرفتیم و تکذیب شد و ما به  فردا ها امید بستیم…
***
دوشنبه دومین روز
باز هم کاروان آماده حرکت شد.امروز اما با نظم بهتری.همه خانواده ها در لابی هتل منتظر بودند…هر کس به کاری مشغول بود.یکی نام عزیزش را بر مقوایی می نوشت و دیگری عکسش را بر تخته ای می چسباند.
شور و حال عجیبی بود و البته همه امیدوار و سرشار از شوق. خبری از خستگی و ناامیدی شب قبل نبود.دست آخر ساعت دو کاروان خانواده ها از هتل حرکت کرد باز هم ساعتی در راه بودیم.هوا خیلی خیلی گرم بود.امروز و فردا به خاطر گرمای شدید کشور عراق تعطیل است،اما عشق تعطیل نبود… و عشق به عزیزانمان تحمل هرسختی را آسان کرده بود.نزدیک به لیبرتی بودیم که کاروان متوقف شد.نمی دانم چند ساعت طول کشید که در گرمای شدید منتظر بودیم تا اجازه ورود بدهند.اما این هم مانع تلاش خانواده ها نشد…شروع کردیم به مصاحبه  با خانواده ها و آن ها از دردهایشان گفتند.
 ساعت شش بود که به میعاد گاه رسیدیم…خدای من اینجا خیلی وحشتناک است…اعضای فرقه جلوی در ورودی دیوارهای آهنی کشیده اند و روی آن ها را با پارچه و پلاکارد پوشانده اند…برای لحظه ای نفسم بند آمد…یک خبر نگار عراقی به سمتم آمد…خدارا سپاس که کمی انگلیسی می دانست وگفت محمد رضا تا پنج دقیقه پیش اینجا بود و گفت که خانواده ام رادوست دارم ولی نمی توانم ازینجا بروم…خدای من فاصله ی من تا جگرگوشه هایم تنها چند قدم است.این همه حصار برای چیست؟
باز هم خانواده ها عزیزانشان را صدا کردند.من و خواهرانم یک صدا احمد و رضا را صدا می زدیم به امید آنکه صدایمان به گوششان برسد. همه یک صدا سرود ای ایران را خواندیم و اشک ریختیم.
زمان چه زود گذشت.سربازان عراقی ما را به عقب می راندند…خانواده ها عقب تر رفتند اما دوباره مانند موجی عظیم به سمت لیبرتی برگشتند.وباز هم سرود ای ایران خوانده می شد که مجاهدین با پرتاب سنگ سعی در متفرق کردن ما داشتند.سنگ هایی که شاید وزنشان یک کیلوگرم بود…با فشار سربازان عراقی خانواده ها  درحال  ترک  محل بودند،
سر بازی  عراقی به سمت ما آمد و گفت که رضا را می بیند ولی احمد مریض است…خدایا بند بند تنم پاره شد.عربی نمی دانستم. دنبال کسی می گشتم که زبان این ها رابفهمد…احمدم از ناحیه پا آسیب دیده و پایش عمل شده است…با چه حالی سوار ماشین شدم. نفسم بند آمده بود. مسیر برگشت بازهم صدای ناله ی خواهرانم بلند بود و برای غربت احمدم اشک می ریختیم. چرا که وقتی کسی بیمار می شود خواهران دلسوز و مادرش  از اونگهداری می کنند تا سلامتی خود را باز یابد و هرروز ملاقاتی دارد تا از نظر روحی وجسمی به شرایط عادی برگردد. ولی احمد من تنها و غریب در بیمارستان عمل شد و ما کنارش نبودیم.
خانواده ها خسته و دل شکسته باز می گردند.
***
روز سوم سه شنبه
امروز صبح ساعت 10 جلسه همگانی داشتیم با حضور یکی از نمایندگان مجلس عراق و مسوول رسیدگی به پرونده مجاهدین در عراق آقای عدنان شمهانی. ایشان در مورد وضعیت موجود توضیحات کاملی دادند و اینکه دولت عراق نهایت همکاری را در این مورد با کشور ما و خانواده اسیران داشته است و همواره تلاش کرده تا مسأله انتقال اسرا به کشور سوم سریع تر اتفاق بیافتد ولی سران مجاهدین کارشکنی می کنند و اسرا را سپر جان خودشان کرده اند والبته گفته های ایشان برای ما تازگی نداشت.نهایتا با پاسخ گویی به سوالات نماینده ی خانواده ها جلسه تمام شد…پس از صرف ناهار باز هم خانواده ها در لابی هتل آماده حرکت به سوی میعاد گاه شدند…باز هم گرمای شدید و سوزان و چه چیزی جز عشق می توانست تک تک ما را در این مسیر سخت صبور کند.باز هم لیبرتی باز هم بتون و حصار و دیوار ودیوار و سیم های خاردار و نیز علاوه بر آن روی محل استقرار خانواده ها چیزی شبیه روغن سوخته ریخته بودند تا شاید مانع حضور ما شوند.اما مگر سلاحی قوی تر از عشق به فرزند یافت می شود،مگر شمشیری برنده تر از عشق به خواهر و برادر وجود دارد…هیچ چیز مانع ما نشد حتی سربازهای مسلح عراقی که به شدت و حدّت مانع نزدیک شدن ما به حصارها می شدند…خانواده ها فریاد می زدند و یک صدا و منسجم جگر گوشه هایشان را طلب می کردند. می خواستیم نزدیک تر برویم نمی گذاشتند. خواهرم آمنه ضجه می زد و رضا و احمد را صدا می کرد.اشک امانم را بریده بود و شوری اش در کامم می نشست. گوشه ای دیگر خواهرم راحله به زمین افتاده بود و خودش را کتک می زد و ضجه می کشید که برادرهایم را می خواهم. خدای من این چه امتحان دشواری است.چهره خواهرم کبود شده بود…سربازان عراقی اجازه ورود نمی دادند. راحله سینه خیز خودش را به سمت داخل کشید…ناله می کرد و وسینه خیز به سمت جلو حرکت می کرد. من,هما و آمنه هرچه می کردیم راحله آرام نمی گرفت…خدای من اگر برادران باغیرتم اینجا بودند چگونه می توانستند تحمل کنند که ناموسشان اینگونه خوار و ذلیل شود… اگر بودند که سرباز عراقی جرات نمی کرد به ما دست بزند، ما را کتک بزند یا هل دهد. فرصتی پیش آمد…دونفر از اعضای مجاهدین از پشت پرده ها و با چهره های کاملا پوشیده فیلم می گرفتند…خیلی نزدیک شدم و توانستم حرف های دلم را بزنم. به رضا و احمد عزیزم…به امید آن که شاید از حرف ها و ناله های ما برایشان بگویند.هنوز راحله آرام نگرفته بود که متوجه همهمه ای آن طرف تر شدم خدای من یکی از برادران از ناحیه سر مورد اصابت سنگ قرار گرفته بود و پهنای سرش را خون برداشته بود او به یک باره غش کرد و به زمین افتاد بقیه برای کمک آمدند.خدا را سپاس که یک پزشک درجمع مابود. و الا عراقی ها هیچ عکس العملی نشان نمی دادند. خانواده ها روی توپ های کوچکی اسم فرزندانشان رانوشته بودند و به سمت داخل پرت می کردند.سرباز های عراقی ممانعت می کردند اما وقتی مجاهدین باسنگ به ما حمله می کردند انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است.تعدادی از همراهان مشغول امداد رسانی به برادر آسیب دیده بودند. و بقیه در حال آرام کردن دیگران. بعد از گذشت نیم ساعتی آمبولانس هم آمد و فرد مصدوم را به بیمارستان بردند و اما ما چهار خواهر تا آنجا که نفس داشتیم در لحظات پایانی رضا و احمد را صدا زدیم و با چشمانی خون بار سوار ماشین ها شدیم.باز هم در طول مسیر اشک بود و حسرت و آه، خدایا برادران اسیر و غریبم را به تو می سپارم…
نرگس ایران پور
 

برچسب ها
سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن