درد دل دو جدا شده در یک محفل دوستانه – قسمت اول

در یک روز تعطیل آفتابی و زیبا در سفری به ملکان ، به دیدار دوستی قدیمی رفتم . چند سالی بود که او را ندیده بودم وهر از چند گاهی برای تبریک عید فقط تماس تلفنی داشتیم .
آقای علی امانی از دوستان گرامی و صمیمی ام در سازمان بود ، علی اسیر مستقیم سازمان بود و من از اسارت عراقی ها به اسارت سازمان در آمده بودیم ! انگار این اسارت با گوشت و پوست ما عجین شده بود .

ما بهترین سنین عمر خود را که می باید در راستای زندگی صرف می کردیم ، در فرقه رجوی ، تلف کرده بودیم. آسیب های فراوانی نیز در دوران اسارت در سازمان ، متحمل شده بودیم ، من در عملیات مروارید تیر خورده بودم و علی نیز در اثر کارهای فیزیکی سنگین دچارآسیب شدید از ناحیه دیسک کمر شده بود.
در همین افکار غوطه ور بودم که از شهر ملکان رد شده و به روستای محل اقامت علی امانی رسیدم . از اولین نفر که در مورد علی سئوال کردم ، با نام پدرش او را معرفی کرد و خانه او را به من نشان داد .
زنگ یک درب بزرگ آهنی سبز رنگ را فشردم . علی را بلافاصله شناختم وهمدیگر را در آغوش فشردیم . وارد یک حیاط خیلی بزرگ شدیم ، ماشینم را جلوی یک ساختمان پارک کردیم و داخل شدیم ، همسر و سه فرزند علی در خانه بودند ، دختر کوچک علی خواب بود ، اما دو فرزند دیگر که بزرگتر بودند برای استقبال با علی درحیاط آمده بودند ، همه چیز یک خانه نسبتا بزرگ در منزل فراهم بود ، کمی از موهای علی که امروز دیگر 50 ساله شده بود ، سفید بود .
به کوری چشم رجوی ها ، محفل گرم دو دوست شروع شده بود ، از همه چیز صحبت و درددل می کردیم ، رجوی شاید ما را سالها در اسارت نگه داشت اما هرگز نتوانست ما را تا به ابد در اسارت نگه دارد ، تنها کسی که در اسارت مرد و در اسارت ابدی ماند ، خود مسعود خان بود .
دختر خوشگل و کوچک علی نیز از سر و صدا و خنده های بلند ما بیدار شد ، چقدر زندگی زیباست ، چقدر گل های زندگی زیبا هستند ، الان می فهمیم که سالهای متمادی چقدر رجوی به ما ظلم کرده است .
اینکه کانون گرم خانواده باشد ، برایت از ته دل نگران باشد ، در کنارت باشد ، در شادی ها و غم هایت با تو همسری کند ، چقدر زیبا و ارزشمند است .
علی را از زمان عملیات مروارید و نشست های لایه ای می شناختم ، علی در سازمان کمردرد گرفته بود ، اما سازمان همواره اجازه نمی داد که علی استراحت کافی داشته باشد ، به او مارک تمارض می زدند . یاد روزهائی می افتم که می رفتم مجموعه برادران و علی را برای نشست صدا می کردم ، خودم هم می دانستم که نشست رفتن برای همه مان سخت بود ، چرا که حاضر بودیم سخت ترین کارهای فیزیکی و یدی را انجام دهیم ، اما به نشست نرویم . همیشه انجام این کار برایمان سخت بود ، چرا که در یک لباس دیگر باید می رفتیم ، باید یک جنس دیگر می شدیم ، باید به دوستانمان حرف هائی را می زدیم که واقعی نبود ، باید دروغ می بافتیم …
علی در سازمان در هیبت یک اسیر سازمان مسئولیت های زیادی اعم از راننده نفربر بودن داشت ، اما علی امروز یک مرد زندگی است ، امروز علی یک پدر است ، امروز علی بابا شده است ، مسئولیت یک خانواده را بر دوش می کشد ، بار زندگی را بر دوش کشیدن سخت است ، اما این سختی ها با در آغوش کشیدن فرزندت و لبخند رضایت آمیز همسر وفادار شیرین می شود ، امروز علی یک فرمانده دسته واقعی است ! امروز علی برای خودش یک دسته چهارنفره واقعی دارد ، علی امروز مرد یک زندگی واقعی است . رجوی خیلی کوشید که ما را از زندگی جدا کند ، تلاش کرد ما را بکشد ، امروز علی بطور واقعی در سه فرزندش تولدهائی دیگر یافته است ، امروز علی تکثیر شده است ، اما فرقه رجوی هر روز کوچکتر و دم بریده تر می شود ! بله ، حقیقت همیشه ترویج وتکثیر خواهد شد و باطل از بین رفتنی است ، به اندازه یک دنیا با علی محفل زدم ، علی یکی از بهترین دوستان دوران اسارت و هم قفس من بود ، ولی امروز من و علی و علی های دیگربه کوری چشم رجوی ها ، بابا شده ایم ، مسئول شده ایم ، ما دیگر در قفس رجوی نیستیم ، من وعلی آزاد هستیم ، زنده باد آزادی . . .
سیروس غضنفری

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.