مجاهدین خلق

مصاحبه با دکتر بنی صدر

مصاحبه با دکتر بنی صدر


 


چگونه شما رئیس جمهوری، جمهوری اسلامی شدید؟ او با حالت آرامشی پاهایش را روی هم انداخت. از موضوع سؤال راضی بنظر می رسید.


– من هم مانند آقای خمینی در فرانسه در تبعید به سر می بردم. در آن زمان من سندی نوشتم که به سخنرانی رسمی انقلاب تبدیل شد:


– در این سند ، من مصالحه با مارکسیست ها، اسلامیست ها و لیبرالها، یعنی گرایش های اصلی آن دوره ، را قایل شدم.


– لیبرالها، منظورتان از آنها چیست؟


– من از کسانی صحبت می کنم که به مفهوم آزادی اقتصادی مبتنی بر استقلال ، امتیازهای اجتماعی یا ارزشهای اسلامی، قایل هستند. من همزمان با آقای خمینی به ایران آمدم ، یعنی اول فوریه 1979. او مرا به عنوان مبارز و مدافع انقلاب در برابر مارکسیست ها و مجاهدین و مسعود رجوی معرفی کرد. اکنون، برای آنکه اندیشه های آزادی خواهم را دوباره از سر بگیرم در روند تحولات ایران بسیار تغییر یافته بودم.


– هنگام انتخاب شورای قانونگذاری، درماه اگوست، من برای دومین کرسی، یعنی پس از آقای طالقانی انتخاب شدم. در ژانویه 1980، مردم ایران مرابه عنوان رئیس جمهوری ایران با 76 درصد آرای مطلق انتخاب کردند.


من از این کلمه آقا پیش از نام رهبران مذهبی ایران شگفت زده شده بودم. به علاوه، اگر غالب مردان سیاسی ایران از خاطرات خوب انتخاباتی برخوردارند و بنی صدر  نیز از این قاعده مستثنی نیست، بدلیل حمایت آقای خمینی بوده و بنی صدر فراموش کرد اشاره کند که ماندگاریش درنظام ایران را مدیون تأیید آقای خمینی است. درآن برهه زمانی انقلاب، اکثریت جمعیت ایران از همه تبعیدی های رژیم گذشته و رقیبان شاه پشتیبانی می کردند. هیچ فردی نمی توانست توسط مردم انتخاب شود و به سمت های بالا دست یابد مگر آنکه از این گزینه برخودار باشد. اما من اینجا نمی خواهم به بازسازی انقلاب ایران بپردازم.


از آنجا که من و همه همکارانم در حرفه مان از یک جور مجوز ژورنالیستی برای جستجوی حقیقت برخورداریم  و دارای امتیاز گستاخی کردن در برابر بزرگترین مقامات هستیم، رئیس جمهوری سابق ایران را درباره ملاحظات شخصی اش از مشروع و مردمی بودنش زیر سؤال بردم:


آیا شما از پیش روابطی با مجاهدین داشتید؟


– خیر. بسیار بعد بود که مسعود رجوی با من تماس گرفت. به هنگام ورودم به ایران، من به او پیشنهاد دادم که در زمینه ایدئولوژیک به مناظره بپردازم اما او نپذیرفت.


– چرا؟


– تصور می کنم که خودش را در اندازه ای نمی دید که بتواند ازخود دفاع کند و مباحثه رضایت بخشی ارائه کند.


– شما که یک بار رئیس جمهور ایران بودید ، روابطتان با امام خمینی به سرعت به هم خورد. شما همچنین با رجایی، نخست وزیر منتخب مجلس به تعارض رسیدید. آیا شما پیش از تظاهرات 30 خرداد ( 20 ژوئن 1981) و انفصالتان توسط مجلس در 21 ژوئن، با MEK مراوداتی داشتید؟


– پس از کودتا علیه رئیس جمهوری، من به نزد دوستان آقای داریوش فروهر، رئیس حزب مردمی ایران، گریختم. درآنجا بود که فرستادگان مسعود رجوی آمدند و مرا دیدند…


( من نمی توانستم خود را از اندیشیدن به داریوش فروهر بازدارم. در 1995، هنگام سفرم به ایران با او برخورد کرده بودم. مردی گرم، با سبیل نوک تیز بود که باانرژی از میراث ملی سرزمینش دفاع می کرد. درنوامبر 1998 ، او به همراه همسرش پروانه، در منزلش به قتل رسید. برای لحظاتی حضور ذهنم را از دست داده بودم اما بنی صدر ادامه میداد:


افراد مسعود رجوی یک روز پس از سوء قصد 28 ژوئن به حزب جمهوری اسلامی نزد من بازگشتند. به آنها گفتم که قصد داشته ام اعلامیه ای برای افشای این عمل تروریستی بنویسم. آنها به من اطمینان دادند که هیچ دخالتی در این یکی نداشته  اند.


– چه کسی با شما صحبت کرد؟


– برادر مریم رجوی ، محمود عضدانلو و عباس دوالی بودند که به من پیشنهاد دادند مرا به یکی از خانه های مخفیشان ببرند تا امنیت مرا تأمین کنند. من هم پذیرفتم….


من هیچ نگفتم بحث بی فایده بود ، اما صمد نظری در ساری، از روابطی میان مجاهدین خلق و بنی صدر پیش از انفصال بنی صدر توسط مجلس سخن گفت.  بنی صدر ادامه داد:


– من خود را در یک ساختمان یک طبقه، که چهار اتاق و یک دستشویی داشت یافتم. به هنگام لزوم، از یک خروجی مخفی برای فرار استفاده می کردیم. من دریافته بودم که اشرف، همسر رجوی نیز در آن خانه مخفی شده است. 


– منظورتان  همسر اولش است که بعداً کشته شد؟


– بله. روزی رجوی آمد با من صحبت کند. او به من القا کرد که ایران ر ابا او ترک کنم. نخست به او گفتم : من رئیس جمهور ایرانم و وظایفی دارم. اگر مردم در انتخابات آینده ریاست جمهوری شرکت کنند، من می مانم. در غیر این صورت با شما از کشور خارج می شوم. در روز 24 ژوئیه ، در کل ایران دو میلیون و نیم نفر از جمعیت 40 میلیون نفری ایران رأی دادند و بنابراین به رجوی گفتم : حال میتوانیم برویم. در پاریس ، پس از فرود هواپیما ، من به یک خبرنگار BBC گفتم : که ایران راترک کرده ام برای افشا کردن روابط سازمان یافته میان خمینی گرایی و نظامی گرایی…


– شما ضمانتی از رجوی درخواست کرده بودید؟


– پیش ازخروجمان ، من یک قرارداد با رجوی امضا کرده بودم. این قرارداد مبتنی بر سه اصل بود: مردم گرایی سیاسی، آزادی فردی و استقلال ملی. برای هر کدام از این سه نکته من توضیحات دقیقی داده بودم….


در میان همین صحبت ها، تلفن زنگ زد. بنی صدر چند لحظه ای از نظرم دور شد.


تصاویر خروجش در ذهنم رژه می رفتند. به لطف مشارکتش با رجوی در 28 ژوئیه ، با لباس مبدل به فرودگاه نظامی تهران معرفی شدند. آنها به یک هواپیمای حمل و نقل سوخت که جهت تدارکات تیراندازی F14 نیروی هوایی ایران استفاده میشد، پناه بردند. کلنل بهزاد معزی فرمانده این بخش بود. وی خلبان شخصی شاه بود که انقلاب او را تنزل درجه داده بود و او این پس رفت را حقارت آمیز می دانست. در هوا، این هواپیما مسیر هدف رسمی اش را کج کرد و از مرز ایران گذشت و به سمت فرانسه ره پیمود.


به محض ورود ، آنها پناهندگی سیاسی گرفتند. در آن زمان فرنسوا میتران بر سرنوشت فرانسه حکم می راند. همسر وی دانیل بدون شک نقشی در گرفتن این تصمیم داشت. او به دلیل حمایتش از هرکسی که مدعی مارکسیسم میشد، مشهور بود. فراری ها در اوور سوردواز تحت حفاظت مقامات فرانسوی مستقر شدند. رجوی به خوبی نقشش را بازی کرده بود. دو روز بعد ، با خیانت به جدایی موشکافانه اش از عملیات، NCR ( شورای ملی مقاومت) راایجاد کرد که بنی صدر، به دلیل موقعیتش به عنوان رئیس جمهوری سابق، یکی از ستون هایش بود.


از میان اعضای این شورا، همچنین چندین شخصیت مستقل مشهور در مخالفت با رژیم خمینی، از جمله دکتر منصور فرهنگ، بهمن نیرومند ، مهدی خان بابا و دکتر ناصر پاکدامن به چشم می خوردند. 


سؤالی فکرم را مشغول کرده بود. هنگامیکه بنی صدر بازگشت، از او پرسیدم:


خطرناک نبود که بدون آنکه بدانید در خارج از کشور چه چیز انتظارتان را می کشد، خود را به این ماجراها بیفکنید؟


چشمان مخاطبم پشت عینک های سنگینش مردد ماندند.


– من باید، مانند یک تکلیف مذهبی، ریسک را قبول می کردم. شما امید موفقیت دارید اما امکان شکست را نیز می دانید. به رجوی گفتم : من با خمینی قراردادی نبستم، چون او رهبری مذهبی بود. او باید به تعهداتش پایبند می بود امانبود. آنچه به شما مربوط  می شود، می دانم که ایدئولوژی شمامبتنی بر دستیابی به قدرت و پایه گذاری یک سیستم مطلق است. اگر شما این ایدئولوژی را برای رفتن در مسیر بهتری تغییر دهید  چه بهتر که آن مسیر، راه آزادی باشد. بنابراین سازمان شما برای دمکراسی ایران مفید خواهد بود. برعکس اگر از این مسیر منحرف شوید، من افشاگری خواهم کرد.


– بااین وجود شما تقریباً سه سال با او همکاری کردید…


– در واقع دو سال و چندماه.


– شما رسماً در 24 مارس 1983 از او جدا شدید. بااین وجود، دراین مدت دختر شما بامسعود رجوی ازدواج کرده بود. مااینجا تأثیر یک پیمان را، همانند آنچه که میان اربابان فؤودال بر سر ازدواج فرزندانشان رسم بود، می بینیم. این ازدواج از نظر شما چه مفهومی داشت؟


– دخترم، فیروزه بود که تصمیم گرفت این پیمان را ببندد. من به دلایل بسیاری مخالف بودم. بعلاوه، فکر نمی کنم جالب باشد که سیاست را با روابط خصوصی قاطی کنیم. می دانم که رجوی چگونه عمل میکرد : او آنقدر صحبت میکرد تا طرف مقابل خود را منصرف و خسته از مبارزه ببیند و بدین ترتیب موافقت او را بگیرد. بالاخره من به دخترم توضیح دادم که : ما مسعود را می آزماییم و نمی دانیم که به پیمانش متعهد میماند. دخترم گفت که می خواهد این پیمان را بامسعود تجدید کند. از این رو من باید در مقابل اراده وی کوتاه می آمدم و به استقلالش احترام میگذاشتم.


– چه وقت ازدواج انجام شد؟


– من کمی در تاریخها سردرگم شده ام. باید یک ماه پیش از جداییمان بوده باشد. مدتی پس از فوت همسر اول وی اشرف، بود. به خاطر می آورم که به او این موضوع را گوشزد کردم و وی پاسخ داد: امام علی بلافاصله پس از مرگ همسرش فاطمه دوباره  ازدواج کرد. چند روز به نوروز، سال نو ایرانی، مانده بود. بنابراین کمی پیش از 21 مارس 1982 بوده است.


بنی صدر برای یافتن تاریخها، چند جمله ای با معاونش صحبت کرد. من حوادث را به یاد آوردم. مسعود رجوی با ترک کردن ایران همسرش اشرف ربیعی را پشت سر گذاشته بود. روز 8 فوریه 1982 وی در یک درگیری مسلحانه با نیروهای امنیتی ایران به همراه موسی خیابانی کشته شد. موسی خیابانی رئیس مجاهدین خلق ایران بود. مسعود تازه همسرش رااز دست داده بود ،جهت عروسی دوباره برنامه ریزی می کرد.


بنی صدر صحبتها را از سر گرفت: تاریخ ازدواج را می  توانید بنویسید مارس 1982.


– کی طلاق گرفتند؟


– در آخر سال 1984.


– چرا؟


– شبی، فیروزه در حالی که گریه می کرد به من تلفن کرد و گفت : مسعود می خواهد مرابا خودش به عراق ببرد. اگر نروم هم طلاقم می دهد. چکار باید بکنم؟ من به او پاسخ دادم  : تصمیم باخودت است ولی اگر می خواهی به تعهدات خود پایبند بمانی ، باید طلاق بگیری. و او همین کار را کرد.


– بنابراین ، روابط باعراق کمی پیش از طلاق آنها آغاز شد.


– به هیچ وجه، این روابط بسیار قدیمی تر بود. همه چیز از اوایل سال 83 آغاز شد. همین موضوع علت جدایی ما بود. در حدود ماه ژانویه، من فراخوانی از ادگارد پیسانی (Edgard Pisani)  ، یکی از وزیران سابق و مشهور ژنرال دوگل، دریافت کردم. او از من پرسیده بود : شما موافقید با آقای طارق عزیز ملاقات کنید؟ طارق عزیز وزیر صدام حسین بود. چگونه می خواستید که من بپذیرم. من خودم را به مانند قربانی عراق تلقی میکردم. چگونه من به عنوان رئیس جمهوری سابق ایران می توانستم بپذیرم بایکی از اعضای دولت مهاجم ملاقات کنم؟


– بنا براین شما رد کردید…


– البته. اما ساعتی بعد، رجوی به دیدارم آمد و به من گفت : من ملاقات با طارق عزیز را پذیرفتم. من او را سرزنش کردم. چرا که بدون مشورت با من این تصمیم را گرفته بود.


– ملاقات آنها چگونه گذشت؟


– چنانچه پیش بینی می شد به جای یک ساعت این ملاقات سه ساعت به طول انجامید. طارق عزیز رجوی را خرید. او وی را یک لقمه کرده بود. من اشاره کردم : خود قربانی راضی نبود؟


– شاید، اما متأسفانه رجوی نمی فهمید که کسی نمی تواند از راه بغداد به تهران برود و آنگاه بر ایران حکومت کند.  هیچ ایرانی این را تحمل نمی کرد…


من دیدم که بنی صدر نیم نگاهی به ساعتش انداخت. مصاحبه بیش از یک ساعت به طول انجامیده بود و اکنون او صبرش تمام شده بود. اما من می خواستم با پاسخی به همه سؤالاتم آنجارا ترک کنم. پس به موضوع  دیگری پرداختم :قلب قدرت مجاهدین خلق و پرسیدم : رجوی در 8 فوریه 1985 کمی پس از طلاق از دختر شما با مریم رجوی ازدواج کرد و بلافاصله وی را هم رهبر مجاهدین خلق نامید. پس اکنون چه کسی بر مجاهدین فرمان میراند؟ مسعود یا مریم؟ 


– بدیهی است که مسعود. او رهبر است و مریم فرمانده کل. آنها یک زوج سیاسی قابل مقایسه با  مائوتسه تونگ و چوان لای هستند. او خود را الگو می داند. او می گفت که آیت الله خمینی قدرتی را از او سلب کرده است که قانوناًًً به او رسیده بود.او خود را امام می شناخت. شاید همان امام زمان. بنابر قوانین شیعی ما، امام زمان یاامام دوزادهم در 873 میلادی غایب شده است و باید پیش از آخر الزمان بازگردد تا صلح را به جهان آورد. 


– چگونه اعضای MEK ، یعنی مارکسیست ها، علیرغم همه اینها می توانند چنین عقاید وی را بپذیرند؟


– آنها سوا از بقیه دنیا زندگی می کنند. آنها حق ندارند که به غیر از اندیشه رجوی کلامی بگویند. آنها گویی در یک فرقه به سر می برند. برای من مجاهدین چیزی جز یک فرقه نیستند…


من قبلاً هم این اتهام را از زبان  مخالفین مجاهدین شنیده بودم. دوست داشت بیشتر به این مورد بپردازم ، اما باید به موضوعی که به نظرم مهمتر می آمد، می پرداختم یعنی تروریسم.


– شما درباره فعالیت های مسلحانه MEK چه فکری می کنید؟


– از نظر من خشونت علیه خشونت ، راه حل دیگری در ایران وجود ندارد. برای مخالفت بااین رژیم باید به لحاظ سیاسی نیروهایش را خنثی کرد. یک هوشیاری ملی نسبت به اینکه این خشونت غیر سودمند است ظهور یافته است. من و رجوی در اوور سوردواز تصمیم گرفته بودیم که استفاده ازنیرو را به مواقع دفاع از خود محدود کنیم و در هیچ شرایطی ما ابتدا به ساکن خشونت را آغاز نکنیم. اما روزی او با یک شعار جدید به دیدن من آمد. او تأکید کرد مبارزه مسلحانه، تنها راه حل برای پایان دادن به رژیم است. او اصرار می کرد که من نیز از وی تقلید کنم و از این دیدگاه  در نشریه ام که با نام انقلاب اسلامی در تبعید منتشر می شد، دفاع کنم. وانگهی حمله به دشمن در پایگاه خود دشمن مفید نیست. چنانکه قران می گوید :قاتلوا ائمة الکفر. به رؤسای بی ایمانمان حمله کنید. اگر می خواهید با نیروی مسلح به پیروزی برسید چندنفر ایرانی راباید بکشید چون طالب خمینی هستند؟ این خیالی واهی است. این یک نکته عدم توافق همیشگی میان من و او بود.


– من در ایران شواهدی از مردم بدست آورده ام که حاکی از حملاتی به شهروندان عادی هستند. قربانیان و شاهدان مجاهدین خلق را متهم به انجام این سوء قصدها می دانند. آیا این معتبر است؟


– من در این مورد شک دارم، چون چنین راهبردی به نفع آنها نیست. من مطلعم که گروههای دیگری هم بدین شیوه عمل میکردند، ا زجمله کسانی که برای حکومت ایران کار می کردند مانند جوادی…


من فهمیدم که منظور بنی صدر، جواد منصوری، رئیس سابق سپاه پاسداران است که در تهران به او برخورده بودم. من جزء دشمنان آشتی ناپذیر وی هستم… 


– جوادی و دوستانش ، علاقه داشتند که برای توجیه کردن فشار بر مجاهدین و توقیف و اعدام آنها، به حساب آنها به بی رحمی و خشونت بپردازند.   رجوی هم، به نوبت خود اغلب مسئولیت این حملات را بعهده میگرفت تا برای خود اهمیت قائل شود.


–  من همینطور شواهدی از حملات خمپاره ای آنها در مراکز شهرها دارم.


– بله. آنها در زمان آقای خاتمی رخ داد. رجوی این عملیاتها را به عهده گرفت و امکان دارد که خودش مسئول آنها باشد.


– در عین حال سوء قصد علیه حزب جمهوری اسلامی که 72 کشته داد و آیت ا… بهشتی و 10 تن از افراد حکومت و 20 نماینده از جمله آنها بودند، نیز در همان زمان رخ داد.


– مجاهدین در این حمله هیچ نقشی نداشتند. فردای آن روز من از آنها پرسیدم و آنها اعتراف کردند که در این مورد بی گناهند.


– بااین وجود مسئولیت حمله را به عهده گرفتند.


– من این پرسش رااز دفتر دوم ایران (اطلاعات ارتش) پرسیدم. آنها به من گفتند : این سوء قصد کاری مهندسی بوده است. مواد منفجره چنان کار گذاشته شده بودند که سقف فرو بریزد و همه افراد را بکشد. هیچ کس جز ما( ارتش) قادر به چنین عملی نیست و اگر کار ما نباشد، کار پاسداران است…


اعصابم شروع به راه رفتن کردند. چرا که، به هنگام آن سوء قصد بنی صدر از خدمت عزل شده بود و به عنوان یک فراری ،تصور می کنم که سرویس اطلاعاتی ایرانیش به او بد مطالب را می رساندند. بیش از هر چیز، اکنون موقعیت ناراحت وی را درک می کردم.


توجهم به دست رئیس جمهوری سابق جلب شد که به دسته های مبلش ضربه می زد.باید وقت شامش می بود، اما من باید، چند دقیقه دیگر از ادب او سوء استفاده میکردم. پرسیدم:


من در ایران باموافقت مقامات با پناهندگان MEK ملاقات کردم. بسیاری از آنها آزاد بودند.آنها از قانون عفو عمومی بهره مند شده بودند. شما درباره درستی گفتارهای آنها چه می اندیشید؟


– این قاعده رژیم است: همه اعضای مجاهدین محکوم به مرگ هستند. در غیر این صورت، آنهایی هستند که پذیرفته اند با رژیم همکاری کنند. یه این چنین آدمهایی نباید اعتماد کرد.


– به نظرم آمد که این داوری دچار تغییر شده باشد، بنابراین اصرار ورزیدم:


– اما حتی اگر اعتماد نکنم، مجبورم بپذیرم که  حرفهای آنها توسط دیگر پناهندگانی که در آلمان و یا جاهای دیگر اروپا می زیستند، تأیید شد.


– من در میان آنها افرادی تقریباً صادق هم می شناسم، اما با این وجود باید بررسی کرد.


پاسخ دادم: موافقم، به همین دلیل هم هست که من در پی بیشترین تعداد فعالان و شاهدان هستم تا گفتارهایشان رابا هم مقایسه کنم. در این مورد اعضای مجاهدین خلق به من کمک زیادی نمی کنند. آنها اصلاً از روزنامه نگاران زیادی کنجکاو خوششان نمی آید.


– خیر. می دانم که یکبار ، یک روزنامه نگار با آنها مصاحبه کرده بود، پس از پایان مصاحبه ها ، آنها فهمیده اند که یکی از آنها زیادی حرف زده است. می خواستند نوار ضبط شده مصاحبه ها را پس بگیرند.


– خاراندن گلوی معاون بنی صدر، به من فهماند که واقعاً باید بروم.


 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا