عملکرد سازمان مجاهدین خلق

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت بیست و پنجم

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت بیست و چهارم

استراتژی تسخیر شهر !

یکسال دیگر هم از «مرحلۀ سرنگونی» گذشت ولی از دکلی که مسعود رجوی خبر داده بود اثری دیده نشد. نوروز 1379 در حالی آغاز شد که توفان خاک سراسر عراق را فرا گرفته بود. درست در لحظه تحویل سال، از برگ های درختان قطرات «خاک» بر زمین می چکید که پدیده ای جدید برای همۀ ما در خاک عراق بود. خشکسالی عراق را فراگرفته بود و عدم بارش باران در این سرزمین بیابانی که در همسایگی عربستان هم قرار داشت، سالی پرتوفان پشت سر گذاشته بود که در آستانه نوروز خود را به شکل چند میلیمتر خاک نرم بر روی برگ درختان خود را نشان می داد. نفرات هنگام تردد به سالن های غذاخوری مراقب بودند از زیر درختان تردد نکنند چون مدام از روی آنها خاک نرم می ریخت و لباسهای نو را پر از لکه می نمود. روزهای بعد از آن نیز بارش ها سرشار خاک و گِل بود. گویی آب و هوا نیز آینده ای پر توفان در آسمان سیاسی عراق به نمایش می گذاشت. بیش از سه شبانه روز هوا به حدی غبارآلود شد که مسافت چند ده متری قابل مشاهده نبود. کلیه نفرات موظف بودند از چفیه برای تنفس استفاده کنند چون با هر دم و بازدم مقدار زیادی خاک وارد ریه می شد. هر از چند روز یک بارش شدید درختان را تمیز می نمود ولی بلافاصله توفان همه چیز را گِل آلود می کرد…

در چنین روزهایی، وارد مرحله جدیدی از مأموریت ها شدیم که نیازمند آموزش های خاص برای تیم های اعزامی به داخل جهت برهم زدن امنیت شهرها با شلیک خمپاره و موشک آر پی جی بود. آنهم نه در مناطق نظامی بلکه در مناطقی که گفته می شد «مرکز سرکوب» است. آنچه که مسعود از آن تحت عنوان مرکز سرکوب نام می برد، نه «زندان و شکنجه گاه» و نه «مقرهای نظامی و انتظامی»، بلکه نقاطی مثل اداره دادگستری بود که اساساً مردم عادی به آن تردد می کردند. اما تشکیلات طوری آنجا محل ها را برای ما به تصویر می کشید که گویی مرکز تجمع پاسداران و زندانبانان است. بدلیل 15 سال دوری از کشور و بازماندن از اخبار روز و مهمتر از همه بخاطر اعتمادی که به مسعود داشتیم، باورمان شده بود که هرکجا وی از آن اسم می برد فاقد حضور مردم عادی است و کسی جز نیروهای امنیتی و نظامی به آن تردد ندارد. حتی به این باور رسیده بودیم که از وکیل و قاضی و کارمند وزارتخانه ها تا مجریان و هنرپیشگان تلویزیون، همگی امنیتی و بخشی از حاکمیت و در نتیجه نیروهای سرکوبگر هستند.

در واقع آنچه از «دادگستری» ارائه می شد بخشی از شکنجه گاه را تداعی می کرد. همه باورمان شده بود که در چنین اماکنی جز گروهی بازجو، شکنجه گر و پاسدار حضور ندارد، غافل از اینکه در آنجا یا مردم کوچه خیابان برای شکایات خود تردد دارند و یا کسانی که برای رسیدگی به شکایت مردم حضور دارند. ضمن اینکه نیروی انتظامی حاضر در محل نیز عمدتاً سربازان وظیفه هستند که به آنها مأموریت داده شده در آنجا شیفت بدهند و هیچ ارتباطی به سرکوب یا شکنجه ندارد. اگر بخواهم نگاه کلی مسعود رجوی را شرح دهم، وی مردم را به 2 دسته تقسیم می کرد:

یکم- کسانی که تحت تسلط و هژمونی خودش قرار داشتند،

دوم- نیروهای جبهه مقابل خودش (جز مدار پیرامون خود، بقیه را غیر خودی به حساب می آورد).

در واقع عمق دیدگاه مسعود رجوی همین بود که تا حد زیادی در ما هم نهادینه شده بود. برای ما نیز که او را رهبر عقیدتی و واسطه بین خدا و خلق می انگاشتیم، تمامی مردم جهان در سه طیف جای می گرفتند: 1- جبهه مسعود رجوی، 2- جبهه آیت الله خمینی، 3- گروه جاهلین (که در این میانه مثل سایر جانداران به زندگی بی هدف مشغول هستند و کاری به مسائل سیاسی و ایدئولوژیک ندارند). در این دیدگاه، جبهه دومی ها مستحق مرگ بودند و جبهه سومی ها نیز متناسب با دوری و نزدیکی شان به دو جبهه دیگر تعریف می شدند. یعنی در لحظه بود و نبود آنها تفاوتی نمی کرد جز در زمان جنگ که اگر مقابل مجاهدین قرار می گرفتند و کشته می شدند، به گفته مسعود از تعداد ابلهان در جامعه کاسته می شد. (توضیحات من، نقل قول و دیدگاه مسعود رجوی در یک نشست قبل از جنگ کویت بود. به اعتقاد وی، سربازی که در جنگ کشته شود هرچند مخالف حکومت هم بوده باشد اما چون در جنگ مدافع نظام بوده احمق محسوب می شود و کشته شدن این افراد به نفع ایران است).

این دیدگاه، بکلی متضاد با دیدگاه محمد حنیف نژاد بود که «مرز بین حق و باطل را مرز بین استثمارکننده و استثمارشونده می دانست نه مرز بین مجاهدین و آیت الله خمینی یا هر شخص دیگر. از نظر او نوع دیدگاه -سیاسی یا ایدئولوژیک- مهم نبود بلکه اساس استثمارگری بود». همین انحراف فکری، به مسعود این مجوز را می داد که با تمامی مخالفان جمهوری اسلامی ولو مخالف استقلال ایران و دشمن مردم ایران باشند دست دوستی بدهد. دلیل دوستی او با صدام حسین، مقامات آمریکایی، صهیونیست ها و ملک عبدالله که همگی دشمنی دیرینه با مردم ایران داشتند همین بود چون آنها را مخالف جمهوری اسلامی، و در نتیجه دوستان قابل اعتماد برای خودش می دانست.

به هرحال، آموزش های جدید برای کل نیروها در دو بخش آغاز گردید:

بخش اول آموزش برای نیروهایی که برای عملیات تروریستی در شهرها آماده می شدند،

بخش دوم آموزش های همگانی که تمام نفرات باید فرا می گرفتند.

نیروهای عملیاتی که در تیم های 2-3 نفره بودند بکلی در یک اتاق دربسته در قرنطینه قرار می گرفتند. کار این افراد تمرین با انواع سلاح های سبک قابل حمل و آموزش «انطباق با محیط شهری» بود. از جمله جنگ افزارهایی که تیم با خود می برد «خمپاره 60 میلیمتری با لولۀ از وسط برش خورده و چند قسمت شده» بود که قابلیت سر هم کردن داشت. خصوصیت این گونه خمپاره ها کوچکی و قابل جاسازی شدن در کیف دستی بود. ضمن اینکه اگر قاطی ابزار لوله کشی می شد کسی تشخیص نمی داد که یک خمپاره است. جنگ افزار بعدی، «کلاشینکوف با لوله کوتاه شده» بود که قابلیت پنهان کردن در شلوار و زیر پیراهن را داشت. تیم ها هر از مدتی به بغداد تردد می کردند تا با خرید کردن آشنا شوند (در واقع طی سال های طولانی کلیه مجاهدین نسبت به محیط شهری غریبه شده بودند و کسی بلد نبود حتی یک خرید ساده بکند لذا این افراد بایستی مدتی در شهر و خیابان قدم می زدند و خرید می کردند تا راه و رسم معاشرت یاد بگیرند و پس از رسیدن به شهرهای ایران مثل اصحاب کهف نباشند که زود لو بروند).

غیر از افراد تیم، بقیه نیروها نیز چند آموزش باید از سر می گذرانیدند که یکی از آنها «شهر شناسی» بود. هر قرارگاه یک استان را برای انجام عملیات در دست داشت و لذا شناخت همان استان در طرح آموزشی قرار می گرفت. برای نمونه افراد قرارگاه حبیب بایستی طوری به خوزستان مسلط می شدند که بتوانند نقشه استان و راه های بین شهری آنرا روی کاغذ رسم کنند.

تیم های اعزامی عمدتاً دچار آسیب های جبران ناپذیر شدند و برخی در همان ابتدای ورود به مرز ضربه خوردند. در قرارگاه حبیب بجز رفتن روی مین، تیراندازی به سمت تیم ها نیز رخ داد و فرمانده یکی از تیم ها به نام «سعید سیدمراد» کشته شد. بخش شنود، پیش از این مأموریت اطلاع داده بود که نیروهای مرزی در آماده باش کامل هستند و احتمالاً از مأموریت تیم باخبر شده اند، اما فرمانده مرکز گفته بود اینکار را نمی کنیم چون سعید آماده مأموریت است و در صورت منتفی شدن ناراحت می شود!. لذا سعید به همراه تیم خود و بدون آگاهی از وضعیت، در منطقه محرمه به کمین افتاد و بشدت زخمی شد. وی به اعضای تیم خود می گوید که او را تنها بگذارند و بروند. مشخص نشد که سعید با سیانور خودکشی کرد و یا از نارنجک برای انهدام خود استفاده نمود ولی در هرصورت جان خود را از دست داد. «سعید» دارای اندامی تنومند و از اهالی جنوب تهران بود. وی در سال 1370 بعنوان دیدبان توپخانه به مأموریت رفته بود اما تمامی افراد یگان شان زیر بمباران قرار گرفتند و کشته شدند. سعید در آنجا شدیداً زخمی و از صخره به پایین پرتاب می شود و زنده می ماند. از آنجا که وی در بین نفرات مستقر در قرارگاه حبیب محبوبیت زیادی داشت، کشته شدن وی آنهم به این وضع قابل پیشگیری بسیاری را دچار تناقض و تأسف کرد.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

عملیات پارتیزانی!

در حاشیه نیاز است اندکی هم به عقب برگردم و به موضوعی اشاره کنم که پیش درآمد اینگونه عملیات ها بود. یکی از سنگین ترین ضرباتی که در عملیات های مرزی به پیکر ارتش آزادیبخش وارد شد، کشته شدن یک گروه کامل از مجاهدین طی یک عملیات «پارتیزانی» در سال 1376 بود. کلیه نفرات این گروه 9 نفره را اعضا و فرماندهان قدیمی مجاهدین تشکیل می دادند. پیشنهاد «عملیات پارتیزانی» را مریم رجوی ارائه داده بود و البته تا حدود 2 سال بعد از آن مطلع نشدیم چون چنین طرحی آنقدر کودکانه و در عین حال تأسف بار بود که انتشار آن هم جز ایجاد تناقض بیشتر در اذهان مجاهدین دستاوردی نداشت. عملیات پارتیزانی حتی در ابتدای دهه 60 نیز به شکست کشیده شده بود چون فناوری پیشرفته نظامی چنین اجازه ای نمی داد و مختص نیمه اول قرن بیستم بود. به همین خاطر «گروه جنگل» که مجاهدین در گیلان بوجود آورده بودند خیلی زود متلاشی شد. حال در آغاز قرن 21 با فناوری های نظامی مدرن، به ذهن «مریم» زده بود که به شیوه جنگ جهانی دوم متوسل شوند.

حتی در ابتدای تشکیل ارتش آزادیبخش، که تعدادی از فرماندهان مجرب با تشکیل ارتش مخالف بودند (و می گفتند برای سرنگونی نظام باید مثل گذشته از تیم های شهری و عملیات های منطقه ای در کردستان استفاده کنیم) باز هم مسعود استدلال آورد که اینگونه عملیات ها دیگر جوابگو نیست چون رژیم ما را محاصره می کند و از بین می برد، پس باید در قامت یک ارتش، «جنگ آزادیبخش نوین» را به پیش ببریم (چند فرمانده مجرب قانع نشدند و مجاهدین را ترک کردند که یکی از آنها معاون فرمانده عملیات «ورچک» در کردستان بود). 11 سال پس از آن ماجرا، دوباره مسعود نیروها را سرگرم بازی خطرناک «پارتیزانی» کرده بود که طبیعتاً بسیاری متناقض شدند و لذا همان یک عملیات، آخرین آن بود. فرماندهی این گروه را «هادی همایون» بردوش داشت که در پاییز سال 1367 فرمانده یگان تانک در لشگر 91 شد و من در آنجا تحت مسئولیت وی قرار گرفتم. هادی با شروع ازدواج های تشکیلاتی در همان سال، با «پروانه پوراقبال » ازدواج کرد و یکسال بعد هم در جریان طلاق های ایدئولوژیک از وی جدا گردید. «پروانه» که زنی جوان و خوش برخورد بود، پس از تشکیل قرارگاه هفتم، فرمانده یگان تانک در مرکز 43 شد. دو خواهر دیگر وی نیز در تشکلات مجاهدین بودند که از جمله پروین پوراقبال، از زندانیان سیاسی دهه 60 بود که پس از آزادی به ترکیه رفت و از آنجا توسط مجاهدین به عراق منتقل گردید.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

سه سال پس از رخداد خونین پارتیزانی، مسعود ترورهای شهری را به راه انداخت که آنهم پی در پی داشت ضربه می دید. این ضربات باعث شد که مسعود بحث «تسخیر شهرها» را مطرح کند تا افراد از فضای درهم ریخته موجود خارج شوند و با انگیزه دیگری (که گویی سرنگونی نزدیک است) وارد کار شوند. تسخیر شهر به این معنا بود که هر قرارگاه ابتدا یک شهر مرزی را تسخیر کند و بعد از همان نقطه برای فتح تهران برنامه ریزی نماید!. مسعود این حرکت را بخشی از تجربه شکست در عملیات فروغ جاویدان می دانست و می گفت بنا به آن تجربه خونین، این بار بایستی بجای حرکت از یک محور، از چندین محور مختلف شمالی و جنوبی مرزها بسوی تهران پیشروی کنیم. در این طرح، ق.حبیب باید طرح تسخیر خرمشهر و اهواز را دنبال می کرد و آنگاه به سمت شیراز پیشروی می کرد تا از آن طریق به تهران برسد. سایر قرارگاه ها نیز طرح های مشابهی از دیگر محورها داشتند. (مسعود می دانست که صدام حسین مطلقاً قادر نیست چنین عملیات هایی را پشتیبانی کند، و در نتیجه هرگز ریسک بالای این خطر را نمی پذیرد که در شرایط سختِ تحریم ها با ایران وارد جنگ شود، ضمن اینکه ایران یکی از بهترین مرزهایی بود که از طریق آن موفق شده بود تحریم را سوراخ کند و بسیاری از مایحتاج خود را وارد کند، لذا عملیات علیه ایران عملاً همانند یک خودکشی بود. در واقع مسعود تنها هدفی که دنبال می کرد سرگرم کردن نیروها با نقشه های جنگی بود. در هر صورت، قرارگاه ها موظف به اجرای فرامین بودند و آموزش و تمرین و مأموریت های مرزی را مدام گسترش می دادند).

مسعود از عرفات تا اوجالان!

پس از شکست عملیات پارتیزانی در همان مراحل اولیه، جنگ شهری نیز با ضربات متعددی مواجه شد و تیم های زیادی دستگیر و یا کشته شدند که نشان می داد مسعود رجوی نسبت به شرایط جدید سیاسی-اجتماعی داخل ایران اشرافی ندارد. وی حتی برای دلگرمی دادن به نیروها از قول تیم های مجهول می گفت که آنها با حمایت مردمی مواجه شده اند (برای نمونه می گفت یکی از تیم ها که باید در کنار یک ساختمان در حال احداث خمپاره نصب می کرد، بدلیل حضور کارگران دچار محدودیت می شوند، اما آنها با مشاهده تیم عملیاتی با خنده می گویند اگر می خواهید خمپاره بزنید، همین الان بزنید و بروید، ما کاری نداریم!). سر هم کردن این داستان ها نشان می داد که تناقض زیادی در بین نیروها بوجود آمده است، اما مسعود اهداف دیگری دنبال می کرد و برای وی کشته شدن چند مجاهد اهمیتی نداشت بلکه مهم این بود که بتواند چند هدف دیگر را محقق کند:

الف- برهم زدن جو آرام و فضای باز اجتماعی و سیاسی بوجود آمده در داخل ایران!

ب- تبلیغات وسیع برای جلب توجه ایرانیان خارج کشور جهت پیوستن به ارتش آزادیبخش!

پ- جلوگیری از ریزش روزافزون هواداران ساکن اروپا و گرفتن کمک مالی هرچه بیشتر از آنان به اسم مبارزه و جنگ آزادیبخش!

ت- نکته مهمتر جلب توجه صدام حسین برای گرفتن امتیاز بیشتر نظامی و اقتصاد!. برای مسعود بسیار مهم بود که در نظر صدام یک نیروی قدرتمند جلوه نماید تا امکانات مالی و نظامی بیشتری از او دریافت کند و در صورت امکان وی را به جنگ با ایران ترغیب نماید. همچنانکه برایش مهم بود در اروپا نیز توجه ایرانیان را بیشتر به خود جلب نماید و از آنان در راستای جذب منافع سیاسی و اقتصادی استفاده ببرد.

قدرت مطلقۀ مسعود در سازمان باعث شده بود که وی خود را متوهّمانه تنها نیروی مقاوم در جهان به حساب آورد. پس از دستگیری «عبدالله اوج آلان» در بهمن 1377، به خواست مهوش سپهری که خودش از کردهای سنندج بود، در همه مقرها، برنامه های ویژه به اجرا درآمد و پخش مستقیم برنامه های کردی برای نشان دادن مراسم کردها در آلمان و اخبار مرتبط به این دستگیری در دستور قرار گرفت. در یک نشست مسعود گفت با دستگیری اوجالان متوجه شدیم که فقط دو نیروی مستقل و انقلابی در جهان باقی مانده که یکی «پ.ک.ک» و دیگری مجاهدین هستند و امروز که این گروه هم متلاشی شد، تنها نیروی باقیمانده ضدامپریالیستی مجاهدین هستند!.

پخش برنامه های کردی 2 روز بیشتر طول نکشید و خیلی زود آنرا قطع کردند و نفرات را سر کار فرستادند چون سران سازمان متوجه شدند که ارتباط ساده و صمیمی عبدالله اوجالان با نیروهایش و نگاهی که نسبت به زنان در مناسبات پ ک ک دارد، اثر معکوس روی مجاهدین می گذارد و آنان زندگی تجملاتی و جدا از نیرو که مسعود رجوی برای خودش دست و پا کرده را با زندگی رهبر پ.ک.ک مقایسه می کنند و به ذهن بسیاری خطور می کند که چرا مسعود اینقدر از بدنه سازمان دور است!… وی بعدها اوجالان را متهم کرد که از مبارزه بریده و دستگیری او هم ناشی از یک خطای بزرگ رفتن به تونس است، و بجای آنجا باید در اروپا می ماند و خارج نمی شد، چون در اروپا امکان استرداد وی به ترکیه وجود نداشت. مسعود همین عمل را خودش یکبار در تابستان سال 1360 انجام داد و هزاران میلیشیای نوجوان مجاهد را در دل آتش گذاشت و به فرانسه گریخت تا در امنیت کامل به زندگی خود مشغول شود.

مسعود توهمات مشابهی هم در مورد یاسر عرفات داشت و زمانی که عرفات در رام الله تحت محاصره قرار داشت و خود را آماده شهادت کرده بود (اما در نهایت پذیرفت که او را به تونس منتقل کنند) وی عرفات را نقد کرد و گفت می بایست در رام الله باقی می ماند و شهید می شد تا راهش ادامه پیدا کند!. همچنین هنگامی که یاسر عرفات تشکیل دولت خودگردان را پذیرفت، مسعود کاملاً معترض بود و می گفت آیا مردم فلسطین از این پس زندگی بهتری خواهند داشت و یا وضع شان بدتر خواهد شد!؟ زمانی هم که عرفات پس از دهها سال مبارزه و بی همسر ماندن ازدواج کرد باز هم مسعود ناراحت بود که چرا ازدواج کرده است!؟ جالب اینکه عرفات خودش مجرد مانده بود اما هیچکس را وادار به طلاق اجباری نکرده بود و حالا مسعود رجوی که فقط خودش همسر داشت و بقیه را وادار به طلاق کرده بود، از عرفات بخاطر ازدواج کردن گله مند بود و اینکار را بریدگی از مبارزه می دانست!

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

با اوج گرفتن مأموریت های ترور و ارعاب در شهرهای ایران، آمار ضربات به تیم ها نیز افزایش می یافت. در واقع طی سال های 1378 و 1379 در یک مرحله مأموریت های مرزی و در مراحل بعد اعزام تیم به داخل ایران، هرکدام صدها مورد عملیات تروریستی را رقم زد که عمدتاً با شکست مواجه می شد و انبوهی زخمی و اسیر و کشته روی دست سازمان می گذاشت ولی همانطور که قبلاً اشاره کردم آنچه برای مسعود مهم بود، آمارها و تبلیغات پر هیاهو بود. از ق.حبیب هم که شرح دادم موارد متعدد مجروح از میدان مین و کشته شدن در کمین گذاری داشتیم که یک نمونه دیگر آن را شرح می دهم. «مرتضی هودی» عضو یکی از تیم های نفوذ به داخل ایران بود که به همراه سایر اعضای تیم، سوار بر قایق از رودخانه مرزی عبور می کنند و به دلیل درگیری قایق آنها واژگون می شود و مرتضی بدلیل عدم آشنایی با شنا غرق می شود. یعنی با وجود چنین مأموریتی، به وی شنا نیاموخته بودند. مرتضی جوانی فقیر از اهالی شیراز با شغل نجاری بود که در جریان سرکوب های سال 1373 به همراه صدها نفر دیگر در قرارگاه اشرف بازداشت و بازجویی شد.

در جریان این مأموریت، به مدت طولانی در مقر محور یکم تحت آموزش قرار داشت که عمدتاً پیرامون تمرین کلت و خرید از بغداد بود اما به آموزش شنا هیچگاه پرداخته نشد تا حین عبور از رودخانه غرق نشود. مرگ اسفبار او که جوانی پرشور، متواضع و خندان بود، همه را دچار اندوه کرد. مسعود رجوی بدون اشاره به علت خفگی او، ابراز تأسف می کرد که چرا جسد را به قرارگاه نیاورده اند و دستور داد که هرطور شده جسد وی را پیدا کنند و به اشرف بیاورند.

(مریم در یک نشست محدود که برای فرماندهان دسته و یگان در قرارگاه بدیع زادگان تشکیل شده بود، برای انگیزه بخشیدن به نفرات گفت: «ما هرگز اجازه نمی دهیم جسد یک فرمانده دسته در صحنه باقی بماند و به هرقیمت او را بازخواهیم آورد»!. چند سال بعد من با استناد به همین سخن و با اشاره به برخوردهای تحقیرآمیز و غیرانسانی با بیماران و کسانی که با آمدن به نشست عملیات جاری مشکل داشتند، نامه ای به فائزه محبت کار معاون تشکیلاتی سازمان که هم زمان فرمانده قرارگاه بود نوشتم و ضمن نقد اینگونه برخوردها از وی خواستم بین گفته های مریم و آنچه در عمل شاهد بودیم یک مقایسه انجام دهد. البته وی هیچ پاسخی به نامه نداد چون چنین سخنانی پاسخ نداشت و می گذاشتند تا در یک نشست سرکوب آنرا برجسته کنند.)

این رخدادهای دردناک خاص قرارگاه حبیب نبود، از سایر قرارگاه ها نیز کشته و مجروح زیادی آمار داده می شد هرچند هیچگاه آمار اسیر شدگان را نمی دادند. در یک عملیات 3 نفر به نام های «گرشاسب سلمانیان، امیر گودرزوند، مسعود بخشی» پس از سرگردانی در شهرهای مرزی کشته شدند. در جریان یک درگیری دیگر که در عمق مرز انجام گرفته بود، تعدادی از نفرات به شدت درگیر و کشته و زخمی می شوند که مسعود رجوی برای یکی از کشته های آن داستان های عجیبی سر هم کرده بود و از قول وی سخنانی حماسی می گفت تا به نیروها روحیه بدهد. اما همانطور که اشاره داشتم، هدف فقط تبلیغات رسانه ای بود که آنرا در نشریه مجاهد و سیمای آزادی به طور مستمر می شد دید.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

داستان دستگیری تیم ها که مسعود و مریم رجوی به خاطر بی خبری آنرا «شهادت» می خواندند نیز شنیدنی است. وقتی در تاریخ 12 آبان 1379 یک تیم دونفره از زنان به نام های «معصومه ملک سیدآبادی -ملقب به مرجان ملک- و حورا شالچی» را به همراه چندین جنگ افزار و مقادیر زیادی پول به مأموریت داخل فرستاده بودند و توسط سپاه بازداشت و زندانی می شوند، مجاهدین به تصور کشته شدن این دو، هیاهوی بسیار عجیبی در نشریه مجاهد و اخبار تلویزیونی براه انداختند که از رشادت های حماسی این دو زن نقل قول می کرد. مریم فرمانده تیم را «گوهری تابنده در دریای عشق» خواند و مسعود نیز چند ماه بعد در مراسم نوروز 1380 در وصف مرجان ملک گفت: «قهرمان مجاهدين، شيرزن، سنگ درخشان، که در حمله خمپاره ای شرکت و در عمليات مقدس کشته شد».

تا مدتها در قرارگاه های مجاهدین مرجان را سمبل رهایی و ازخودگذشتی کرده بودند و توی سر بقیه می کوبیدند که باید مثل آنها بود. اما چند ماه بعد مشخص شد که این دو نه تنها کشته نشده اند و یا با سیانور خودکشی نکرده اند، که حتی پس از بازداشت و محاکمه، متوجه اشتباهات خود شده اند و به افشاگری دست زده اند. این مسئله آنچنان برای مسعود رجوی مفتضح بود که تا آخرین روزهای حضور مجاهدین در عراق هم اعضای مجاهدین را بی خبر گذاشته بود و من شخصاً این مسئله را پس از فرار از قرارگاه اشرف متوجه شدم.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

در چنین شرایطی مسعود مدام تلاش داشت به ما چنین القا کند که مردم همه منتظر آمدن مجاهدین هستند و حتی یک بار به دروغ مدعی شد که از مردم ایران نظرسنجی کرده و 70 درصد آنان به ریاست جمهوری مریم رأی داده اند. وی یک بار نیز در سالن ستاد با پخش یک ترانه به اسم «مریم جان» که خانمی ایرانی برای مادر مسیح خوانده بود با خنده گفت: «این نوار توی یک جلسه خصوصی در خارج کشور دست به دست می شده و برای خواهر مریم خوانده شده است»!. مسعود در هر نشستی نیاز داشت با فریبکاری به مجاهدین روحیه بدهد تا بیش از آن درخود فرو نروند. البته تأثیر خوبی هم روی مجاهدین داشت چرا که سال های طولانی به هیچ رسانه ای دسترسی نداشتند و از تماس با خانواده نیز محروم و از آنچه در ایران می گذشت بی خبر بودند. مسعود چندین بار همان ترانه را پخش کرد و مدام به سیگار پک می زد و کیف می کرد. بعدها هم ترانه «جان مریم» با صدای محمد نوری زاد را «حمیده شاهرخی» در همان سالن کوچک ستاد برای اعضای مجاهدین پخش کرد تا اینگونه جلوه دهد که برای مریم رجوی خوانده شده است!

ادامه دارد….

حامد صرافپور

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا