چگونه بچه های گل به گلادیاتور تبدیل می شوند

سمیه و محمد محمدیآموزش کلاشینکف و بی کی سی

بعد از اتمام کلاسهای نسرین که در حقیقت برای این بود که بدانیم به جائی نا خواسته قدم گذاشته ایم که خونواده و خواهر وبرادر مفهوم ندارد. خوب که در این زمینه کار شد ما را بردند آموزشهای نظامی دادن. آموزش از سلاحهای سبک مانند کلاش و بی کی سی و باژار و کلت تا گند ه تر ها. بچه های این کلاس از 13 ساله داشتیم تامن که هنوز 16 سالم نشده بود و مسن ترین مان 18 ساله بود. در حدود 30 نفر بودیم. سعید داوری بچه عباس داوری بود که 13 سالش بود. تورج 14 ساله و امید هم 14 سالش بود. محمد باتی هم 14 ساله بود ولی جثه اش کوچک بود بایش حمل سلاح خیلی یخت بود ولی چون همه ما از کلاس نظامی بیشتر از کلاس سیاسی خوشمان می آمد با تمام قدرت و توان در آن شرکت می کردیم. این کلاسها با کلاسهای تشکیلاتی سیاسی همراه بود یعنی چند ساعت در روز نظامی بود و چند ساعت سیاسی و تشکیلاتی. من که از کلاسهای سیاسی نه تنها خوشم نمی آمد بلکه نفرت داشتم وعلاقه ای هم به سیاست نداشتم و ندارم. راستش حالا که می بینیم رجوی چه پدر سوخته ای است دیگه باقی معلوم هست که چی هستند. در کلاس های سیاسی خواب بودم و یا بقول معروف چرت می زدم. کلاسها برای ما سخت بود زیرا فارسی بعضی از بچه ها مانندمن بلد نبودیم که بنویسیم و یا بخوانیم. موقع یاد گرفتن کلاشینکوف که اولین درس بود خیلی طول کشید. من که انگلیسی بلد بودم و نه فارسی. بنده خدا فرمانده ام شهید ناصررشیدی شبها از زمان خوابش می زد و به من فارسی یاد می داد. اول از این شروع کرد بابا اب داد مامان نان داد و وخیلی چیزهای دیگه من نوشتن فارسی را که البته خیلی هم بدون غلط و غلوط نیست مدیون آنها هستم که از خودشان زدندو به من یاد دادند. شاید اگر رجوی می دانست که یک روز من خاطراتم رامی نویسم تا نامردی های وی را برای همه مردم نشانم بدهم فارسی یاد گرفتن را هم ممنوع می کرد مثل رادیوگوش دادن. یادم می اید یک روز در کلا س نظامی داشتم تمرین می کردم که گرما زده شدم. اسلحه را به طرف بچه ها گرفتم و با دهانم صدای شلیک را در می اوردم. سعید نورزوی که فرمانده آموزشی ام بود گفت چه کار می کنی؟ و سرم دادزد ولی وقتی فهیمد حالم خوب نیست پرید و اسلحه را ازدستم گرفت. گقت بدو برو توی سالن تمرین. در حین رفتن سرم گیج رفت خوردم زمین شهید ناصر رشیدی و سعید نورزوی پریدندو زیر بغل مرا گرفتند.در آنجا به من یاد دادند اگر می خواهم در آفتاب عراق دوام بیاورم باید نمک زیاد مصرف کنم. ناصر برای من یک لیوان آب نمک و شکر درست کرد که نمکش زیاد بود ولی من در ان زمان نفهیمدم و سر کشیدم.

کلاسهای رزم انفرادی و جمعی

کلاسهای نظامی پر تنوع بود و کمتر آدم را به فکر خانواده می انداخت. بعد از اینکه سلاحهای کمر ی را آموز ش دیدیم. کلاسهای رزم انفرادی و گروهی شروع شد که خیلی جالب بود و حوصله سر بر نبود ولی قدرت بدنی می خواست ولی با بادمجان که نمی شد انرژی گرفت. صبح بادمجون دهی بادمجون – طهر خورست بادمجون و پنجی سیب و یا پرتقال و شام کشک بادمجون. آنقدر بادمجون به خوردما داده بودند که قنداق تفنگ را بادمجون می دیدم. ولی در رزم انفرادی بعد از مدتها بلاخره عادت کردیم. تمرین می کردیم باکنده درخت. کنده درخت روی دوش بود تا بدان عادت کرده بودیم. قدرت بدنی هم مدیون عراق هستم. در کارهای ساختمانی خیلی بدرد ما می خورد. اگر دراشرف درس به ما یادندادند عوضش کارگرهای ساختمانی خوبی بار آمده ایم.

محمد محمدی، وبلاگ “طعمه”، پانزدهم فوریه 2008

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.