حرکت در مسیر نابودی

به جرأت می توان گفت که عملیات فروغ که در تابستان 1367 توسط مجاهدین خلق با هدف از پیش تعیین شده فتح تهران آغاز شد از ابتداء معطوف به نابودی و شکست بود اما چرا مجاهدین به چنین عملی دست زدند جای بسی تأمل دارد. پر واضح است که در تابستان 67 تمام استراتژی که رهبری این گروه تدارک دیده بود به همان سرنوشتی دچار شده بودند که سایر استراتژی های قبلی نیز قبلا به آن دچار شده بودند یعنی شکست پشت شکست. اما این دفعه خیلی متفاوت بود چون هست و نیست این گروه که تبدیل به فرقه شدن را نیز در تقدیر داشت در میان بود. همچنان که در نشست های توجیهی این عملیات در ظاهر نهایی همه هم و غم "فرماندهی" این ارتش این بود که "باید برویم و اگر نرویم می سوزیم" بود. البته به نظر من این سوختن از مدت ها قبل شروع شده بود و این در واقع پایان این سوختن بود. سوختن از لحظه ورود به عراق و تبدیل به پادو و جاسوس و وطن فروش شدن شروع شده بود از زمان همکاری با ارتش صدامی در کلیه زمینه های رزمی و لجستیکی شروع شده بود و اکنون یان سوختن رو به پایان و خاکستر شدن و به باد فنا رفتن بود. در عمل هم همان اتفاقی افتاد که باید می افتاد.

تعداد بی شماری که از خارج کشور یعنی از کشورهای اروپایی و امریکا به وعده های پوچ و فریبکارانه به عراق آورده شده بودند و بدون اینکه اطلاعی از سلاح و رزم و میدان جنگ داشته باشند با یک آموزش مختصر در سازمان رزم قرار گرفتند و بعد هم به مسلخ فرستاده شدند.

از تجهیزات اهدایی صدام باید گفت که مشتی زرهی بدرد نخور که اصلا کسی استفاده از آن را بلد نیز نبود و سایر تجهیزات که سبک به شمار میرفتند. آخر قرار بود این عملیات نهای باشد و این تصور هم نبود که طرف مقابل دست روی دست بگذارد تا دشمن بیاید و هست و نیست او را به یغما ببرد. حتی اگر در نظر بگیریم که قوایی که قرار است با آن بجنگیم دارای بدترین ماهیت ها باشد باز این را باید برای او در نظر گرفت که حداقل از خود دفاع میکند و آرام نمی نشیند که ما هرکاری دلمان خواست انجام بدهیم.

پس نه آموزش و نه سلاح و نه آمادگی نه استراتژی مشخص و نه طرح عملیاتی واضح و نه نقشه درست و نه سازماندهی مناسب و نه آمادگی برای شرایط نامتعین هیچ و هیچ. خوب از چنین نا آمادگی این رهبری که بخوبی به آن واقف بود چه انتظاری داشت به جز تیری در تاریکی زدن که شاید به هدف بخورد شاید هم که نخورد.

اگر خورد که چه خوب اما اگر نخورد هم در نشست توجیهی به همه گفته شده که آیا برویم یا نرویم همه هم که رأی به رفتن داده اند پس مسئولیت هم متوجه خودشان است می خواستند بگویند که نرویم!

بگذریم که در آن فضای رویایی و کاملا کاذبی که ساخته شده بود مگر می شود حرف مخالفی هم زد؟ همه متفق القول بودند که باید برویم و رفتیم.

اما رفتنی برای همیشه و رفتنی بدون بازگشت برای تعداد کثیری که هیچگاه راه برگشت را نیافتند و برای همیشه از این دنیا رفتند بدون اینکه بدانند کجا و برای چه دارند می روند.

آنهایی هم که برگشتند نای ماندن نداشتند چون تازه فهمیدند که چه کلاه بزرگی سرشان رفته بود البته این فهمیدن زیاد طول نکشید چون با وارد شدن به ریخت وقیاقه ای به نام فرقه همه این موضوعات فراموش شد و همه از خود بیخود شدند و در انقلابی ایدوئولژیک یا مراحل اسارت ساز وارد شدیم و این بار دیگر نه فقط جسم و جان مان بلکه روح و روان و تمام لحظه های خود را اسیر کردیم و دربست به پای این "رهبری ذی صلاح" ریختیم.

تمام مسئولیت های شکست های نظامی قبلی از سال 60 تا آخری یعنی فروغ جاویدان را نیز پذیرفتیم و همچنین مسئولیت شکست تمام استراتژی های قبلی را نیز که به ثمر ننشسته بود را نیز پذیرفتیم و هرچه بیشتر خوار و خفیف شدیم و به خاک افتادیم اگر آنهایی که در فروغ یا عملیات قبلی کشته شدند یکبار به خاک افتادند ما صدها بار به خاک افتادیم و تمام شدنی هم نبود و البته برای آنهایی که هنوز نیز در بند این فرقه خوفناک هستند هنوز هم تمام شدنی نیست.

بنابراین به خوبی می توان نتیجه گرفت که فروغ از ابتدا حرکتی توأم با نا امیدی بود و از همان شروع هم محتوم به شکست. شکستی که تأثیر خود را در تمام پیکره این سازمان گذاشت و گذشته و آینده این سازمان را به چالش کشید.

انجمن نجات شیراز

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.