جنگ خلیج و آواره کردن کودکان معصوم توسط رجوی

داستان زندگی تکان دهنده سمیه را خواندم. داستان کودکان معصوم و تنظیم رابطه ضد بشری رهبری فرقه با کودکان. با خواندن زندگی سمیه خاطرات آن دوران در فرقه به ذهنم تداعی شد لازم دیدم مختصری آن را مکتوب کنم. در جنگ خلیج من در پشتیبانی بودم کارم ایجاب می کرد به بعضی از محل ها در اُردوگاه رفت و آمد داشته باشم و بعضی از خبرها را از طریق دوستان هم محفل به من می رساندند. زمانی که رهبری فرقه و سرانش تصمیم گرفته بودند کودکان را از مرز اُردن به کشورهای اُروپایی منتقل کنند زنهایی که فرزندی در اردوگاه اشرف داشتند بهم ریخته بودند و مسئولیت خودشان را انجام نمی دادند این موضوع تبدیل شده بود به یک معضل تشکیلاتی روی میز فرقه قرار گرفته بود. مسئول من یک زن بود چند روزی آن را نمی دیدم وقتی پیگیری می کردم جوابی که می گرفتم مریض است. بعد از هشت الی ده روزی که بر سر کار آمد به چهره آن که نگاه می کردم خشم و نفرت از چهره آن می بارید و حال و حوصله هیچ چیز و هیچ کس را نداشت. یک سری از زنها از سازمان جدا شدند که مشخص نشد سرنوشت آنها چگونه رقم خورد. در آن دوران به سوله تره بار ترددی داشتم نرسیده به سوله پارکینگی بود که چند تا اتوبوس در پارکینگ پارک کرده بودند کنجکاو شدم که این اتوبوس ها برای چه کاری به پادگان آمده اند بعد از یکی دو ساعتی متوجه شدم که این اتوبوسها برای منتقل کردن کودکان به پادگان اشرف آمده اند. زمانی نگذشت که مشاهده کردم با ون های چینی و لندکُروز کودکان را به محل اتوبوسها آوردند صحنه دلخراشی که رجوی فریب کار وکلاه بردار خلق کرده بود. کودکان را می دیدم که گریه آنها قطع نمی شد و خودشان را به شیشه های اتوبوس می کوبیدند سران ظالم سازمان در این رابطه بی تفاوت بودند زنهایی که برای بدرقه فرزندانشان به محل آمده بودند فقط اشک می ریختند. صدای یک زنی به گوشم می رسید با صدای بلند می گفت ما بدون کودکانمان در این جا چکار کنیم تنها دل خوشی ما کودکان ما بودند آنها را کجا می برید یک صحنه ای به عینه دیدم که هیچ وقت جنایت رجوی فراموشم نمی شود زنی که بچه شیرخوار داشت نوزاد شیرخوارش را بزور از او گرفتند اتاقکی در کنار پارکینگ بود رفت پشت اتاقک تعادل خودش را از دست داده بود و خودش را به خاک می مالید و می گفت من فرزندم را می خواهم بعد از داستان منتقل کردن کودکان با زنها مستمر نشست می گذاشتند و از بحث فرزند یا مبارزه بایستی عبور می کردند یک زنی بنام (م- ن) با هم در ارکان بودیم در حین تردد به تدارکات مرکزی از او سئوال کردم از این که فرزندانت را از شما گرفتند چه احساسی داری در جواب گفت هر کسی این کار را با ما کرد یک روزی جواب کارهایش را پس می دهد من نمی خواهم به استخبارات عراق تحویلم دهند اگر سازمان دست از سر من بردارد همراه با فرزندانم می رفتم و پشت سرم را نگاه نمی کردم. رهبری فرقه طی این چند سال آنقدر جنایت کرده که بی شمار است امیدوارم روزی برسد که این شیاد مثل اربابش (صدام) در یک دادگاه بین المللی به محاکمه کشیده شود و حساب پس دهد.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.