نوروز درزندان رجویها – قسمت اول

مجموعه ای از خاطرات آقای هادی نگراوی عضو سابق سازمان مجاهدین
درسال 73 بود که ما را در سالن غذاخوری مرکز11 جمع کردند تا پیام به اصطلاح رهبری را برایمان بخوانند.مهری حاجی نژاد فرمانده مرکز، پیامی را از مسعود رجوی خواند که درآن گفته شده بود که در مرحله فعلی جنگ آزادیبخش اولویت تاکتیکی با عملیات داخله است و کلیه نیروها باید برای اعزام به داخل کشور با شاخص عملیات انتحاری بصورت کتبی اعلام آمادگی کنند. من آخرجلسه نشسته بودم، زیر لب و به آهستگی گفتم می خواهند بچه هارا به کشتن دهند گویا یکی از نفرات کنار دستی شنیده و گزارش کرده بود.
ساعت 9 شب زهره کامیاب مرا صدا زد و گفت: چرا موضع نگرفتی؟ چرا درخواست اعزام به داخل برای انجام عملیات انتحاری ندادی؟ گفتم:‌ مگراجباری است؟ من توانایی جسمی برای رفتن به داخل را ندارم. لحظاتی بعد او مرا به اتاق مهری حاجی نژاد فرمانده مرکز برد، دراتاق مهری حاجی نژاد اسدالله مثنی افسر امنیت مرکز و پرویزکریمیان (جهانگیر) هم حضور داشتند، کمی جا خوردم.مهری حاجی نژاد گفت: بروکوله و وسایل ضروری را آماده کن می خواهیم تو را به ماموریت بفرستیم. من گفتم، من که درخواست عملیات داخله نداده بودم.!!! که پاسخ داد دل بخواهی نیست. اجباری است. تو در مقابل حرف رهبری ایستاده ای؟ بعد گفت هیچ یک از نفرات مرکز نباید از موضوع رفتن به ماموریت تو اطلاع پیدا کنند و موضوع ماموریت سکرت است. رفتم کوله پشتی خود را آماده کردم و برگشتم. چند لحظه بعد به اتفاق اسدالله مثنی سوار بریک لندکروز به قسمت اسکان رفتیم درآنجا شهاب اختیاری حمزه طوماری و نادر نادری و مالک کلبی را دیدم تعجب کردم چون تمامی نفراتی که درآنجا آورده شده بودند همگی از افراد مسئله دار و معترض سازمان بودند و اصلا نمی توانستم تصور کنم که خواهان رفتن به داخل کشور و انجام عملیات انتحاری باشند. دراسکان بهرام جعفری به ما سرکشی می کرد و دو نفر از اعضای حفاظت رجوی، بهرام شفیع و احد مسئولیت حفاظت از نیروها را برعهده داشتند. ابتدا برخوردهایشان آرام بود ولی بعد ازدو روز به ما گفتند حق ندارید به دیگرمجموعه ها که نفرات دیگرهستند سرکشی کنید. و برخوردهایشان بدترشد. تعجب میکردم گویی با یک مجرم و یا دشمن برخورد می کردند هر چه فکرکردم نتوانستم علت آنرا بفهمم. خانم بتول رجایی ومهری حاج نژاد به محل ما آمدند مهری حاجی نژاد گفت: شنیدم خیلی پررویی می کنی؟ گفتم چکارکردم؟ گفت: بزودی می فهمی. چه غلطی کردی!
ساعت 2 نیمه شب پرویزکریمیان (جهانگیر) ما را سوار خودرو کرد و به محلی که به قلعه محمود قائمشهری (محمود مهدوی) معروف بود برد. به قلعه که رسیدیم اسدالله مثنی درب یک اتاق کوچک را باز کرد و مرا به داخل هل داد بطوریکه سرم به دیوار خورد. پرسیدم چرا اینگونه رفتارمیکنید موضوع چیست؟ گفت:‌خفه شو مزدور نفوذی. گفته بودی سرنگونی کشک است با افراد محفل میزنی! درب را بست و رفت. صدای جیغ و داد زیاد از دیگر سلولها شنیده می شد حدس زدم که نفرات دیگری هم دراین زندان باشند.شفیع زندانبان ما گفت هیچ کس حق اعتراض ندارد. این یک تذکر امنیتی است. صبح و بعد از بازرسی یکدست لباس را در یک کیسه نایلکس گذاشته و به داخل سلول انفرادی پرت کردند. ما بقی وسایلم به همراه کوله انفرادیم را گرفتند نیمه شب با بازشدن درب ازخواب پریدم پرویزکریمیان یک برگه سفید آورده بود وگفت بگیر اعتراف کن که از کدام یگان رژیم هستی و بنویس که رژیم مرا برای جاسوسی به داخل سازمان فرستاده است. گفتم چی؟ من از ترکیه و توسط نیروهای خودتان به عراق اعزام شدم جاسوس کیه؟ کدام رژیم؟ من حاضر به اعتراف نشدم. دریک لحظه دیدم یک مامور استخباراتی عراقی که خیلی قوی هیکل بود وارد سلول شد و با مشت و لگد به جانم افتاد. و گفت: تورا همین جا میکشیم و هیچ کس هم خبردار نمی شود. کاملا گیج شده بودم فکر می کردم که خواب می بینم.مامورامنیتی عراق در داخل قرارگاه اشرف چه میکند؟ رجوی چگونه قبول می کند که نیروهایش را برای شکنجه به دست نیروهای استخبارات عراق بدهد؟ صورتم غرق خون شده بود شکنجه گرعراقی گفت تا فردا فرصت داری اعتراف کنی و بعد ازسلول رفت. فردا صبح مرا چشم بند زدند.اسدالله مثنی و نادررفیعی نژاد ملعون وارد شدند وشروع به تهدید و فحاشی کردند. چند لحظه بعد مهری حاجی نژاد فرمانده مرکزهم به آنها اضافه شد. مهری حاجی نژاد خطاب به من گفت: چرا خودت را راحت نمی کنی؟ بیا اعتراف کن.گفتم چه بنویسم؟ خودتان میدانید تمام این اتهامات دروغ است. ومن توسط نیروهای خودتان ازترکیه به عراق اعزام شدم. گفتند تومثل اینکه زبان خوش سرت نمی شود. وازسلول بیرون رفتنند. چند لحظه بعد یک افسر مخابرات عراقی وارد شد وی به گفته خودش شیعه بود و برخوردش به نسبت مامور قبلی قدری بهتر بود. مرا نصیحت کرد که هرآنچه آنها میگویند انجام دهم. وخودم را راحت کنم. وگرنه آنها به راحتی تورا درهمین جا می کشند ویا به زندان ابوغریب می فرستند، درزندان ابوغریب هم تورا زجرکش می کنند.قدری با خودم فکرکردم. با شنیدن اسم زندان ابوغریب تنم لرزید چونکه خبرهای وحشتناکی از بدرفتاری با زندانیان دراین زندان مخوف شنیده بودم.با خودم گفتم: مقاومت بی فایده است. برگه را امضا میکنم و با حفظ جانم به دنبال بدست آمدن فرصت های دیگری برای فرارباشم.درنهایت به توجیه افسرامنیتی عراقی گوش دادم و برگه سفید را امضا کردم.
دیگر به روزهای عید نزدیک شده بودیم. ولی ما همچنان در سلول انفرادی و در ترس و اظطراب از اعدام یا زندان ابوغریب به سر می بردیم.شب تحویل سال نو فرا رسید. به دلیل تعداد زیاد نفرات و کمبود دستشویی تمام لحظات سال تحویل را درصف طویل انتظار دستشویی به سر بردیم. درصف انتظار ایستاده بودم و به گذشته خود، اینکه چه شد که سرنوشتم به فرقه رجوی کشیده شد فکر می کردم. به لحظات سال تحویل درسالهای قبل که در کنارخانواده برسرسفره هفت سین نشسته ودر انتظار اعلام سال نو بودیم. چهره پدر و مادر و دیگراعضای خانواده ام یک لحظه از نظرم محو نمی شد. چهره خندان آنها اکنون بدور از کانون گرم آنها در زندان رجوی ها آنهم درآستانه تحویل سال تصورش خیلی برایم سخت بود. اسارت و تحمل شکنجه فقط بخاطر چند انتقاد ازمناسبات تشکیلات وعدم پذیرش عملیات تروریستی در داخل ایران و ترور افراد بیگناه و یا انفجاراماکن عمومی……با صدای یکی ازهم بندی هایم به خود آمدم.خوابی؟ سال تحویل شد و تو تمام مدت سال گذشته را درصف دستشویی بودی؟ زیرلب زمزمه کردم لعنت بر تو رجوی که با ما و نسل ما چه کردی.
ادامه دارد…

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.