جداشدگان از رجوی، حدیث مکرری که کهنه نمی شود!!

به بهانه به اصطلاح افشاگری های تازه مجاهدین علیه خانواده خدابنده… تجربه و واقعیت تاریخی به ما می گوید در تاریخ معاصر هیچ تشکیلات و سازمان سیاسی به اندازه سازمان مجاهدین دچار انشقاق و انشعاب و چند پارگی و ریزش درونی نشده است. در تاریخ قریب به نیم قرن حیات مجاهدین حداقل در سه مقطع شاهد انشعاب درونی و از همان نخستین روزهای تاسیس تاکنون شاهد ریزش و جداشدن اعضای سازمان مجاهدین بوده ایم. این انشعاب ها و ریزش ها در مقایسه با نمونه های مشابه در تاریخ معاصر ایران منحصر به فرد است. هر کدام بنا بر مختصات و ویژگی های خاصی صورت پذیرفته است. از جدایی اولین عضو سازمان یعنی نیک بین و از اولین انشعاب ایدئولوژیکی یعنی تغییر ایدئولوژی سال ۱۳۵۴ گرفته تا آخرین انشعاب درون تشکیلاتی و جداشدگانی که اخیرا از ترانزیت و بطور روزانه فرار می کنند، تمامی بر منحصر به فرد بودن سازمان مجاهدین دلالت دارد. پدیده جداشدگان اما در این میان از حساسیت خاصی برای رجوی برخوردار بوده است. سوای ریزش های مقطعی درون تشکیلاتی، پدیده جداشده برای اولین بار و بطور جدی و همزمان با خروج جمعی از تشکیلات رجوی در سال های بعد از ۱۳۶۴ و اعلام انقلاب درونی رجوی موسوم به ایدئولوژیک شکل کاملا جدی و ابعاد گسترده ای به خود گرفت. رجوی که بعد از ازدواج ایدئولوژیک اش با مریم عضدانلو انتظار تنش ها و ریزش های گسترده تشکیلاتی در مناسبات خود را داشت، پیشاپیش با طرح یک پروژه امنیتی موسوم به گروه عبدالله که مدعی بود محصول نفوذ یک شبکه از وزارت اطلاعات در تشکیلات او است، شروع به ایجاد زندان های درون تشکیلاتی و به زعم خود چکاب های امنیتی کرد. در آن زمان رجوی رسما اعلام کرد تا انجام چکاب امنیتی و گذار اعضا از آن، چیزی به عنوان عنصر مجاهد خلق مشروعیت و موضوعیت نخواهد داشت. رجوی در واقع با این حربه جلو ریزش بهمن وار درون تشکیلاتی اش را به بهانه اخراج عناصر نفوذی مسدود کرد و تمامی افراد مسئله دار را به اتهام نفوذی بودن از تشکیلات خود اخراج کرد. اما با این همه نتوانست برای همیشه موضوع ریزش و جداشدن عناصر تشکیلاتی را توجیه و تئوریزه کند؛ به این ترتیب می توان وقوع انقلاب درونی رجوی را به مثابه شروع و شکل گیری جریان و پدیده جداشدگان در سازمان رجوی قلمداد کرد. پدیده جداشدگان به تشکیلات مجاهدین منحصر و محدود نگردید و به سرعت شورای ملی مقاومت رجوی با ریزش فعالان سیاسی و سازمان های سیاسی از جمله حزب دمکرات کردستان و شخصیت هایی همچون بنی صدر، حاج سیدجوادی، مهدی خانباباتهرانی، دکتر ممکن، و دهها فعال سیاسی دیگر مواجه شد. این ریزش ها و جداشدگان برای رجوی آنقدر حائز اهمیت و حیاتی بودند که بارها آنها را بدتر از دشمن اصلی اش یعنی جمهوری اسلامی تعبیر کرد. به بیانی کینه و نفرتی که رجوی از جداشدگان در دل دارد، به شهادت مواضع اش اساسا با چیزی قابل مقایسه نیست. دلیل این میزان کینه توزی پیش از این که به موضوع جداشدن این افراد از تشکیلات محدود شود، به تنظیم رابطه آنها پس از جداشدن با مجاهدین و مشخصا شخص رجوی بر می گردد. در واقع عاملی که رجوی را نسبت به جداشدگان این میزان برافروخته و کینه توز می کند، اتخاذ رویه انفعال یا فعال ماندن پس از جداشدن از تشکیلات است. شاید در تاریخچه سازمان های سیاسی، مجاهدین تنها تشکیلاتی باشند که حتی برای بعد از جداشدن و انفعال اعضای خود از فعالیت های سیاسی و تشکیلاتی نیز برنامه های مشخص و تعریف شده دارند. شاهد این ادعا می تواند دو نوع تنظیم رابطه مجاهدین با اعضای جداشده باشد. گروهی که ضمن جداشدن از سازمان به هر دلیل اما کماکان در زیر سیطره مالی و اجتماعی مجاهدین باقی مانده و ضمن انتفاع مالی و سیاسی و اجتماعی از تشکیلات مجاهدین به زندگی عادی مشغول هستند. این گروه به دلیل وابستگی های مالی و اجتماعی و … به مجاهدین، کماکان به عنوان اهرم های تبلیغاتی و سیاسی مورد بهره برداری رجوی قرار می گیرند؛ به این معنی که این افراد به زعم رجوی بیّنه هایی هستند برای اثبات مناسبات دمکراتیک و باز بودن خروجی های مجاهدین در مقابل کسانی که ادعا می کنند سازمان فقط دارای یک در ورودی است و همچنین این افراد در مواقع ضرور تبدیل به عواملی می شوند که باید در مقابل جریان فعال و افشاگر جداشدگان قدعلم کرده و از موضعی خارج از موضع تشکیلاتی و مجاهدین همان حرف ها و اتهاماتی را متوجه جداشدگان کنند که سازمان به آنها دیکته کرده است؛ از این رو رجوی نه تنها از این طیف جداشدگان ضرری متحمل نمی شود که به اذعان برخی این طیف جداشدگانی هستند که بعضا به تشخیص رجوی و مصلحت نقش جداشدگان را بازی می کنند. رجوی بارها از این طیف در جهت نقض و انکار افشاگری های جداشدگان فعال استفاده کرده است. اما رجوی به همان اندازه که نسبت به این گروه جداشدگان انعطاف نشان می دهد، اما در مواجه با آن گروه از جداشدگان که فعالانه رازهای درونی او و تشکیلات اش را بر ملا می کنند، کینه توز و کینه جو است. و در این مسیر هیچ مرز و محدوده ای نیز قائل نیست، کینه توزی رجوی به این افراد زمان و مکان نمی شناسد. همچنانکه پیوندهای خونی و عاطفی و رفاقت و وفاداری و از خودگذشتگی و نان و نمک …! آنچه این روزها رجوی ها نسبت به امثال مسعود و ابراهیم خدابنده و خانم سینگلتون بروز می دهند، ادامه همان کینه توزی ها و در واکنش به تلاش های انسان دوستانه ای است که این افراد در جهت آزاد کردن افراد محبوس در تشکیلات رجوی انجام می دهند. نگاهی گذرا به گزارش ادعایی مجاهدین به کتابخانه کنگره آمریکا و اتهاماتی که متوجه این افراد نموده پیش از هر چیز از بغض و کینه توزی کور و هیستری مجاهدین به کسانی خبر می دهد که در طی چند سال اخیر تلاش های حقوقی و حقیقی دامنه دار و جدی برای افشا کردن چهره واقعی رجوی از خود نشان داده اند. هجمه ای که مجاهدین بر علیه این افراد شروع کرده اند هر چند تکرار اتهامات تاریخ گذشته و کلیشه ای است، اما نشان دهنده این حقیقت است که جداشدگان هنوز پاشنه آشیل رجوی و مجاهدین هستند. بدیهی است هر چه حضور این جداشدگان در اطراف ترانزیت و اشرف بیشتر و پررنگ تر باشد، کینه توزی و وحشت رجوی نیز افزون تر و دیوانه وارتر خواهد بود.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.