ابر فرقه – قسمت هجدهم

High cult
نگاهی اجمالی به تاریخچۀ سازمان مجاهدین خلق ایران
(در پادگانهایش در عراق و قلعۀ اشرف)
با نگاهی به کتاب "فرقه ها در میان ما"
نوشتۀ: خانم مارگارت تالر سینگر استاد دانشگاه برکلی آمریکا
ترجمه: مهندس ابراهیم خدابنده
نگارش: مهندس محمّدرضا مبیّن – (با تجربه 10 سال حضور در فرقۀ مخرب رجوی)
دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی عمران
در حال حاضر مهندس یک پروژه ساختمانی است  
عضو انجمن نجات استان آذربایجان شرقی

***

به ما، در درون فرقه عموما آموزش داده می شد که در خصوص غیر عضوها در جامعه بیرون به عنوان یک تهدید نگاه کنیم. و در تردداتی که به بیرون قرارگاه داشتیم می بایستی تفنگ بدست فقط مواظب می بودیم که مورد هدف شلیک قرار نگیریم چه برسد باینکه با کسی جرأت رابطه زدن داشته باشیم. اما واقعیت بیرون به ما اینطور القاء می شد تا اینکه وقتی در درون فرقه هستیم احساس آرامش و امنیت و راحتی بکنیم.
ما اعضاء بر چند دسته بودیم یا خود را با قدرت و تسلط رهبر منطبق می کردیم و تبدیل به اهرمی برای سرکوب سایر اعضاء می شدیم یا صرفا تسلیم، وابسته و مطیع شده و اغلب به لحاظ عاطفی خاموش و سرد بودیم که این دسته دوم عدۀ بسیار زیادی را در فرقه رجوی شامل می شد.
در فرقه به ما آموزش داده می شد فقط اطاعت کنیم و به رهبر و سیستم او وابسته باشیم. همچنین انسانهایی که از فرقه جدا می شوند نیز چند دسته هستند که اغلب شامل دستۀ بزرگسالان می شوند بزرگسالان و نوجوانان بزرگتر که به فرقه می پیوندند، شخصیتی را با خود همراه دارند که به هر حال در آنجا شکل گرفته است، شخصیت دوگانه فرقه بر شخصیت موجود فرد نصب می گردد زمانی که این اشخاص فرقه را ترک می کنند می توانند هم شخصیت قبلی خود و هم خاطرات روزگار قبل از فرقه را زنده کنند. آنها می توانند تجارب قبل از فرقه و درون فرقه و بعد از فرقه خود را جمع بندی کنند. اما کودکانی که در فرقه بزرگ شده اند و در فرقۀ رجوی به میلیشیاها شهرت داشتند و به نوعی نور چشمی هم بودند، دارای آن شخصیت یا معلومات قبلی نیستند تا بتوانند وقتی از فرقه بیرون آمدند، جهان خود را مجددا بسازند و اغلب در زندگی عادی در دام انواع بلایای اجتماعی خود را گرفتار می بینند و به عنوان یک بیمار فرقه ای بایستی تحت درمان و مراقبت های ویژه قرار بگیرند زیرا آنها هرگز خودشان (قبل از تولد و در درون فرقه) برای امری تصمیم گیری نکردند، آنها نمی دانند در خصوص موضوعات زندگی روزمره چگونه فکر کنند، و عملا فاقد الگویی برای تصمیم گیری هستند و در خصوص فقدان دانش زندگی در بیرون فرقه رنج می برند.
اما هستند کسانی که علیرغم این که بدترین چیزها را در فرقه شنیده و دیده و تجربه کردند اما همچنان" بهترین" باقی می مانند. مسئولیت دیگران نیز این است که از همۀ جدا شدگان حمایت کنند و به آنها عشق بورزند و درکشان کنند. چون آنها به فریب کاری های فرقه پی برده و جدا شدند و باید به همۀ آنها به چشم یک" گرفتار و قربانی" نگاه کرد و خوشبختانه در ایران این بصیرت در سطوح بالای تصمیم گیری وجود دارد و دلیل حضور ما هم در کشور علیرغم پروسه ای که داشتیم همین است و بایستی قدر این موهبت را دانست و شاکر بود.
* * * * *
اغلب بعد از جدایی از من پرسیده شده است که چرا علیرغم پروسۀ زندان در درون فرقه و اشراف به اینکه فرقه و سرانش فریبکاری می کنند بر نخواسته و جدا نشدی؟
هیچ پاسخ ساده ای به این پرسش وجود ندارد زیرا عوامل متعددی در نگاه داشتن یک عضو فرقه در اسارت گروه دخیل هستند. در اغلب موارد فرقه ای البته به جز فرقه رجوی که اگر کسی قصد جدایی داشت زندان و تنبیهات مختلف در انتظارش بود هیچ قید و بند در کار نیست.
اما درفقه رجوی، علاوه بر قید و بندهای فیزیکی، بندهای روانی و ذهنی که گسستن آنها به مراتب مشکل تر است  نقش اصلی را ایفا می کنند.
علاوه بر نکات بالا عوامل زیر را نیز در استمرار اسارتم در فرقه موثر میدانم:
– در مرحلۀ جذب و شروع عضویتم فریب کاری های زیادی وجود داشت و می خواستم مراحل بعدی را ببینم.
– به دلیل ساعت ها کار متوالی و میزان بالای تعهدات کاری، فشار روانی و محدودیت های داخلی و عدم تطابق جسم با همۀ این ها مانع فکر کردن به جدایی می شود.
– به راه های مختلف از جمله قطع وابستگی با دنیای بیرون، نوع وابستگی به فرقه و رهبرش در خود حس می کردم. مدت ها می گفتم شاید مسعود رجوی نمی داند که این مسئولین در زندان چه بر سر من آوردند در حالی که من بی گناه بودم!
– بدلیل القائات مستمر در فرقه احساس  میکردم در صورت ترک فرقه، زندگی واقعی خارج از فرقه را نخواهم یافت.
– کم کم حساسیت خود را در برابر فشارهای درون فرقه از دست داده و به حالت تسلیم در آمده و کاملا پاسیو شده بودم.
شاید تصور این برای شما خوانندگانی که تجربه حضور در فرقه را نداشته باشید کمی مشکل باشد ولی واقعیت این است که در درون فرقه، اعتقادات چسبی است که فرد را به فرقه و گروه می چسباند و به نظرم این یک واکنش نرمال انسانی است که ما می خواهیم به چیزی اعتقاد داشته و به آن عمل کنیم. ما نیاز به اعتقادات مشخصی داریم که به ما کمک کند تا جهان پیرامون خود را بشناسیم. بعد از شروع همکاری با سازمان، احساس می کردم مهم نیست که در چه گروهی باشم زیرا به اهداف و افرادی که با آنها کار می کردم رفته رفته اعتقاد پیدا کرده بودم حتی به رهبر هم اعتقاد قلبی داشته و باورکرده بودم که در حال نتیجه گرفتن از عملکردهایم هستم.
* * * * *
معمولا پروسه تغییر در من بدین صورت عمل می کرد: موضوعی جذاب و هدفمند و البته حساب شده توسط رهبر فرقه عرضه می شد می گفتم خوب من این حرف را قبول دارم و اصلا خودم هم به این موضوع اعتقاد دارم، من با آن موافق هستم، پس این تغییرات را که رهبر فرقه می خواهد در خودم بوجود خواهم آورد و این چنین بود که شروع به تغییر می کردم.
"صداقت و وفاداری" پارامتر دیگری است که رجوی از آن به خوبی سوء استفاده می کرد:
اغلب بچه هایی که به فرقه وارد می شوند صادق و درستکار هستند، آنها می خواهند اعمال خوب انجام داده، غمخوار دیگران باشند و در زندگی کار ارزشمندی انجام دهند. آنها ذاتا وفادار هستند و اغلب ما وقتی به چیزی متعهد می شدیم به سادگی عهد خود را نمی شکستیم. بنابراین وقتی به گروهی تعهد می دهیم و گروه مربوطه را بنا به اعتقاد خود بر حق می دانیم بسیار مشکل است که عقب بکشیم.  
اغلب وقتی در سر فصلی لنگ میزدم و تردید می کردم با خود می گفتم:
خوب وقتی من گفتم که این کار را انجام خواهم داد، در "پذیرش" مسئولین سازمان به من گفتند که این راه دشوار خواهد بود، حالا برخی از این موارد به نظر من درست نمی رسد ولی من در این خصوص تعهد دادم که در کنار رهبری باشم و او را تنها نگذارم من قدری دیگر هم می مانم تا ببینم چه می شود.و واقعیت این است که هیچ کس دوست ندارد که برگردد و بگوید که "من بریده ام" و به جای اعتراف به این کلمه که من بریده ام ترجیح می دادم کنار بیایم، باز هم کنار بیایم و هر چه بیش تر کنار می آمدم بیرون آمدن مشکل تر می شد.و رفته رفته یاد می گرفتم که سؤال نکنم چون با منطق بسته فرقه خصوصا با فشار جمع متقاعد می شدم که سؤال کردن به معنی عدم اعتقاد کافی است و سؤال کردن کار نفر دشمن در مناسبات است، بنابراین از پرسش کردن پرهیز می کردم.
واقعیت این بود که با جریان آب شنا نمودن و تغییر کردن و سعی در این که یک مجاهد معتقد و یک مرید خوب بودن، ساده تر از مقاومت کردن بود. یکی از عواملی هم که باعث شد در فرقه بمانم فشار جمع بود. می دیدیم همه کار خود را انجام می دهند و ظاهرا هیچ مشکلی ندارند و می گفتم خوب پس فقط این من هستم که مشکل دارم حتما من یک عیبی دارم، بنابراین صرفا من باید بیش تر تلاش برای تغییر و همخوانی با جمع بکنم. هیچ وقت نمی توانستم خلاف فرقه صحبت کنم چون زمانی که این کار را می کردم، احساس تنهایی، انزوا، آلودگی و ناحق بودن می کردم. تمامی اعضاء فرقه فعالانه همدیگر را تشویق می کردیم که به روش معینی رفتار کنیم و از آنجا که ما موجوداتی اجتماعی هستیم، مقاومت در برابر چنین فشارهایی مشکل بود. واقعیت این است که در درون فرقه وادار می شدیم از صبح تا شب بدون وقفه کار و تلاش کنیم و تعجبی نداشت که ما همیشه خسته و فرتوت و نهایتا قادر به فکر کردن نبودیم.
تمام آن چیزی که می خواستم هر روز انجام دهم خلاصه می شد در این که سریع روز را به پایان رسانیده تا شاید مختصری بر روی تختخوابم استراحت کرده و بلکه بتوانم کمی فکر کنم و خودم را امیدوار نگهدارم که روزی از این اسارت و برد گی خلاص خواهم شد. بارها در این لحظات بسیار کوتاه تنهایی به یاد خانواده ام و این که سال ها بود آنها را ندیده بودم و خبر هم نداشتم مظلومانه قطره اشکی را مهمان گونه هایم کرده و شوری آن را با دهانم به یاد لحظات شورانگیز خاطرات خانوادگی می چشیدم.
دلیل بسیار سادۀ دیگری که مانع از جدایی من از فرقه می شد ترس بود. چون دیده بودم کسانی که به فکر ترک گروه افتاده بود ساعت ها روی سن سالن ها مورد انتقادهای شدید قرار گرفته و به شدت در جمع موأخذه سنگین می شدند.و چون جرأت رقم زدن چنین سرنوشتی را برای خود نمی دیدم، بار دیگر، ترک گروه یک ایدۀ غیر عملی به نظرم می رسید.
* * * * *
تعداد زیادی از بچه های دور و برم در فرقه رجوی تجربۀ زندان های درونی فرقه از جند روزه تا چند ساله را داشتند و صدمات روانی شدیدی را به دلیل زندانی شدن تجربه کرده بودیم. تحقیر کردن به صورت خیلی شدید در شروع زندانی شدن فشار خیلی زیادی به عضو وارد می کرد. اکثر ما که چنین تجربۀ بد و سنگینی را پشت سر گذاشته بودیم اغلب هنگام بازگو کردن دوران نا امیدی، تنهایی و وحشت خود در مدتی که در زندان بودیم از خود بی خود می شدیم، حتی بعد از آزادی و در مناسبات تا سال ها وقتی زندانبانان خود را می دیدیم ترس زندانی شدن دوباره مجبورمان می کرد که آرام بوده و با جمع حرکت کنیم و هیچ اعتراضی نسبت به سیستم از خود نشان ندهیم. شخصی به اسم برادر اسد و برادر مهدی که بازجوهای من در زندان اشرف بودند چند بار ماه ها بعد از آزاد شدنم در قرارگاه خودمان سراغ من آمده و می گفتند که پروندۀ تو در ضد اطلاعات ما هنوز مفتوح است حواست رو جمع کن و سعی کن خودت را در انقلاب ذوب کنی و مثل همه بشوی. این تهدیدها و فشارهای شدید روانی همواره تا روز جدایی ام از فرقه با من بود.
ادامه دارد

برچسب ها
سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن