عملکرد سازمان مجاهدین خلق

جداشدگان فرقه رجوی؛ مسیحان همیشه مصلوب اما سرفراز و مقاوم

انقلاب بهمن ماه 57 ناگفته های بسیار دارد؛ بهاری که از دل بهمن سرد سرکشیده بود درمیان موج سرکش احساس وغلیان ملتهب نسل این دهه و در قاموس جوانانی که احساس و شور را سرلوحه انتخاب خود قرار داده و با محافظه کاری و محاسبه گری محض بیگانه بودند پا به عرصه سیاسی جامعه گذاشتند. نسلی پاک، صادق، فداکار و قابل اتکاء در شرایط و سرفصل های سخت. نسلی که تمامی سرمایه خود یعنی عمر وجوانی را درطبق اخلاص گذاشت تا توشه خوشبختی و رفاه و آزادی خلقش کند. شعله های سرکش آزادی از پس سالهای تاریک اختناق بیرون زده و درقالب نهال نورس انقلاب روییده بود. نسلی که معنای آزادی را تجربه نکرده و به این می اندیشید که چگونه وبه چه شیوه ای از این نهال نورسیده حفاظت کند و درحقیقت بدنبال چرایی آن بود. در بهاران خجسته آزادی به یمن خون های شهیدان وغنچه های پرپرشده از گلستان ایران زمین عرصه اجتماعی ایران صحنه فعالیت گروه ها ودستجات مختلف شده بود. به یمن فضای باز وآزاد سیاسی هرکس آمده بود تا خود رابیازماید.
یکی از این جریانات، سازمان مجاهدین خلق بود که با طرح شعارهای پرجذبه و قرارگرفتن پشت نقاب آزادی خواهی، شعارهای تند ضدامپریالیستی، اسلام مترقی وانقلابی، برابری زن ومرد و با الگو قراردادن حکومت عدل علی (ع)درصحنه اجتماعی ایران پدیدار شد و بخشی از این سرمایه جوان وآرمان خواه را باخود برد.
نسل جوان برآمده از انقلاب این چنین در زنجیر دروغ این سازمان اسیرشد. از سال 58 در کسوت میلیشا از سرنیمکت های مدرسه برخاست، کتاب درس را کنار زد تا در کف خیابانها و بر سر هرکوچه و خیابان کتاب و نشریه واعلامیه سازمان را بدست گرفته و تبلیغ نماید. درسرما وگرما سراز پا نمی شناخت. از خانه و خانواده گریزان بود و تمامی هویت خانوادگی را کنار زد تا نسل مسعود لقب بگیرد.
سال 60 فرارسید، برخلاف تمامی باورها ومحاسبات معمول و نبود تحلیل مشخص از اوضاع مشخص و اصرار بر قدرت طلبی و تمامیت خواهی رهبرش مسعود و برای شعله ور کردن موج عصیان و خشونت خانه وکاشانه وخاندان وعزیزان را رها و به خانه های تیمی نقل مکان کرد. نسلی که از انقلاب برآمده بود وتمامی امید و آرزو وآرمانش سعادت وخوشبختی مردمش بخصوص قشرمحروم وزحمتکش جامعه بود اکنون به ابزار و وسیله ای برای ترورهای کور وانفجارهای سهمگین و ریختن خون بخش دیگری از هموطنانش تبدیل شده بود که درذهنش دشمنان او القاء شده بودند.
ورود به عرصه مبارزه بدون درک عینی از شرایط و مهیا نکردن محل های امن برای استقرار تیم ها وعدم اقبال توده های مردمی باعث شد که اعضا وهواداران آواره و دربدر بدنبال محلی جهت مخفی شدن باشند. چه شب ها که خسته وتشنه وگرسنه ومضطرب در گورستانها و در کنار قبرها سربه زمین نگذاشتند وچه روزها که در پارک ها و یا دشت و کویر و کوه و صحرا دربدر بدنبال یافتن مکانی برای مخفی کردن خود نگشتند. نسلی که دراوهام وسراب شعارهای فریبنده وپرجذبه رجوی وتخیل ساختن جامعه ای آزاد وآباد وعاری از طبقات، آغوش گرم وپرمحبت خانواده و سنگرعلم و دانش را رهاکرده بود اینک مایوس وآواره وسرگشته بدنبال سرنوشتی نامعلوم درکوچه وخیابان های بن بست شهر و روستا آینده خود را جستجو می کرد و در مقابل این سوال قرار گرفته بود که چه باید کرد؟ شرایط خیلی برایش غیرقابل تحمل می نمود وبخصوص وقتی شنید معلم نسلش مسعود که آنها رابه مقاومت وجهاد وشهادت تشویق میکرد آنها رابه حال خود رها واز صحنه مبارزه گریخته بود…
ادامه دارد
اکرامی

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا