چهل سال بی خبری…

چهل – سال – خفقان فرقه ای …

مادران پیر شدند، پدران سالخورده شدند، خیلی ها بی صدا شکستند.
تا کی باید این خانواده ها منتظر دیدار جگرگوشه هایشان باشند.
دیگر خیلی از مادران تاب نمی آورند.
دیگر پدران یکی یکی آب می شوند.
پس کو آن حقوق بشری که رجوی ها از آن دم می زنند؟
چرا این منادیان دروغین آزادی، خود شکنجه گران اول و آخر مادران و پدران پیر شدند؟
آهای کسانی که سنگ مجاهدین را به سینه می زنید! این همان شقاوت و سنگدلی سران مجاهدین است که ما سالهاست می گوئیم. سران سازمان شما، از این هجران و دوری بین اعضاء و خانواده ها چه سودی می برند؟ این قطع ارتباطات که عامدانه صورت می پذیرد، برای چه مقاصدی است؟ شگرد چسباندن خانواده ها به جمهوری اسلامی، یک حقه و حیله قدیمی سازمان است.
آیا این بی خبری و ناآگاه نگه داشتن ها، در سازمان پرافتخارمجاهدین! برای همه یکسان است؟ آیا این تاریکی و در ابهام نگه داشتن، از وضعیت خانواده برای همه اعضای نگون بخت برابر است؟
آیا دختر مریم عضدانلو، اشرف، هم از مادر و پدر ناشریفش، همچون بقیه بی خبر است؟ یا این تبعیض در سازمان است، بیداد می کند!
آیا این آه جانسوز مادران، دامن این ناپاکان را نخواهد گرفت؟ همه باید بدانند که این سازمان، چقدر سنگدل است، همگان باید به چشم ببینند که خواست سازمان جدائی هر چه بیشتر اعضاء با خانواده هایشان است و به تبع آن در اسارت نگه داشتن بیشتر اعضاء.
مسعود رجوی می گفت:
احساسات مانع کار و سرنگونی است.
عشق وعواطف نامشروع است.
خانواده و عشق به پدر و مادر و برادر و خواهر، تضاد تاریخ و مبارزه ماست.
واقعا رجوی، سالها چه بر سر این فرزندان ما آورد؟
و حق بدهید که نتوانند به راحتی از سازمان جدا شوند.
رجوی در جائی دیگر از پیام حضرت مسیح گفت:
هر کس خانواده خود را بیش از من دوست بدارد، لایق من نیست!
از سوره مجادله نقل کرد:
کسانی که ازرابطه با خانواده (پدران، مادران، پسران یا برادران وخویشاوندان) تبری جسته، تطهیر می شوند.
خلاصه از زمین و زمان حرف هایی را با حذف مقدمه و موخره شان، شاهد می آورد که همه چیز شما، فقط ” من ” هستم!
در کدام جنبش انقلابی، سراغ دارید که اینگونه وحشیانه و بی مهابا، علیه خانواده ها، تاخت و تاز کردند؟
گناه خانواده ها چیست؟
گناه خانواده ها این است که بدون اجازه، برای جان عزیزانشان دل سوزانده و دچار نگرانی می شوند.
داستان خانواده ها، غم نامه نسلی است که تا سر حد جنون به عزیزانشان عشق ورزیدند وغرورشان را به زیر پا له کردند، از همه چیزشان گذشتند، با شور و اشتیاق خطرات راه را به جان خریدند،تنها به امید آنکه عزیزانشان را از بیراهه به راه بازگردانند و البته که این رنج ها ثمر داد و ما اکنون اینجا وآزاد هستیم و ایمان داریم که عشق خانواده ها، دیگران را هم، آزاد خواهد کرد …
چه زیبا مصطفی محمدی در قسمتی از شعرهایش گفته:
من صدای پدران و مادران دردمندم،
من قلب تپنده سمیه و سمیه ها هستم،
من بغض گرفته و در گلو مانده مادران هستم،
من تنها نیستم،
من آمده ام،
من ارتش خانواده ها هستم،
از من نتوانی گریخت،
من صدای درگلو مانده ی اسرای اشرف و لیبرتی و آلبانی هستم،
روزهای سیاه ظلمت را سحر رسیده،
آغوش خالی مادران و پدران فرزند ازدست داده،
با که پر خواهد شد؟
من آوار سنگین خشم مادرانم،
هنوز آماده راهم، هنوز محکمم،
هنوز آتشم،
روزهای سیاه ظلمت را سحر خواهد رسید،
اکنون خون مظلومان و عزیزانم در اشرف و لیبرتی و آلبانی دریایی شده و در جوش وخروش است،
صدای مظلوم هرکجای عالم که باشد شنیده خواهد شد،
ما شهر شما رابا عشق فتح خواهیم کرد،
ظلم نمی ماند و عشق نمی میرد،
من به همه گفته هایم ایمان دارم…
فرید

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.