یک شب ، انتظار به پایان رسید…

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت سی و دوم

دستور حرکت به سمت امام ویس و مرز ایران صادر شد
چندین روز و هفته در شرایط سخت پراکندگی در قره تپه بودیم. باران های پراکنده و طوفان های شدید در قره تپه همه مان را کلافه کرده بود.
اما یک شب ، انتظار به پایان رسید. لحظه موعودی که سالها هم منتظر بودیم ، فرا رسید! کمرشکن ها و تانک ها و خودروها ونفرات همه آماده ی یک خیز دیگر به سمت مرز شدیم. هوابه شدت طوفانی بود و بادهای تندی در حال وزش و جابجا کردن خاک های پودر شده توسط تانک ها بود. من و چند نفر دیگر در یک وانت دوکابین سازماندهی شدیم تا به سمت امام ویس حرکت کنیم. فردی به نام کاک اسد هم فرمانده خودروی ما بود. ساعت از نیمه شب هم گذشته بود که ما در تاریکی مطلق حرکت کردیم. یکی از بچه ها به نام سعید که از ناحیه پا هم معلول بود رانندگی خودروی ما را بعهده گرفت. حدود نیم ساعت که از مقرمان درقره تپه دور شدیم ، پشت بی سیم فرماندهی صحبت هایی رد وبدل شد و کاک اسد ( صادق سیدی اهل تبریز و از فرماندهان کردستان سازمان بود. ) ، به راننده گفت که به مقر در قره تپه برگرد تا وسائلی که جامانده را بردارد. راننده هم با کلی غرولند برگشت ، من موقع خروج از قره تپه برای خودم شاخص هائی در مسیر مشخص می کردم تا درصورت شرایط استثنائی و فرار، بتوانم خودم را نجات بدهم. سعید که راننده خودرو بود چند بار مسیر را اشتباه رفت و دوباره برگشت. کاک اسد چندبار تذکر داد وسعید هم که نمی دانم از کجا ناراحت بود ، پاسخ می داد همین که هست اگر راننده بهتری وجود دارد ، بیاید و او رانندگی کند! کاک اسد به عقب برگشت و سئوال کرد آیا کسی می تواند در این تاریکی مسیر را پیدا کرده و رانندگی کند ، در لحظه جواب مثبت دادم و کاک اسد که از گذشته زندان من در سازمان خبر نداشت ، دستور داد تا من رانندگی خودرو را بعهده بگیرم.
کاک اسد از نسل اولی های سازمان بود ، نسل اولی ها مردان و زنانی را شامل می شد که دردهه 40 شمسی و تا قبل از انقلاب 1357 با سازمان مجاهدین در ارتباط قرار گرفته و اغلب تجربه زندان در زمان شاه را نیز در کارنامه خود دارند و اغلب تا انقلاب ایدئولوژیک در سال 1364 در دفتر سیاسی و کمیته مرکزی سازمان فعال بوده و بعدها و پس از مرحله دوم انقلاب ایدئولوژیک در سال 1368 در رده ی دوم رهبری و فرماندهی گماشته شدند. بسیاری از این افراد که حاضر نشدند به رهبری رجوی گردن نهاده و با انقلاب ایدئولوژیک او همراه نبودند، در درون تشکیلات به انزوا کشانده و با خلع رده و برای تحقیر، در کارهای”سطح پائین” گمارده می شدند بنحوی که اغلب تلاش می شد با در دید قرار دادن آنها، هم به تحقیرشان پرداخته و هم به دیگران”حالی کنند” اگر با رجوی همراه نشوند چه در انتظار آنها خواهد بود. کاک اسد از کسانی بود که به هژمونی مسعود رجوی و زنان گردن نهاده و جزو مسئولین رده بالای نظامی در حیطه مردان بود. کاک اسد ارشدترین فرمانده در رده ی دوم یعنی مردان بود. مهدی افتخاری در نقطه مقابل میرصادق سیدی (کاک اسد) ، قرار داشت که از معترضین به مسعود رجوی و انقلاب ایدئولوژیک در سازمان بود که در اشرف زندانی بود و به کارهای باغبانی و … مشغول بود ، اما کاک اسد به قوانین مسعود رجوی گردن نهاده و یا انطباق کارکرده و بخش کوچکی از هژمونی سازمان به او سپرده شده بود.
از آن لحظه تا آخرین دقایق برگشت به اشرف من شدم راننده کاک اسد که ارشدترین فرمانده برادر در قره تپه بود وفرماندهی کل برادران را بعهده داشت و مستقیم از بالاترین زنان شورای رهبری دستورات مسعود رجوی را می گرفت.
آن شب دوبار به قره تپه برگشته وسپس به امام ویس رفتیم. درامام ویس وقتی خواستم از کاک اسد جدا شده و به یگانم وصل شوم ، کاک اسد به فرمانده ارتش ما گفت که محمدرضا با من می ماند و اینطور شد که من از یگان زرهی خود جدا وبه عنوان دژبان مسیر با کاک اسد در مسیر شهرها و روستاهای تا مرز ایران در تردد بودیم. اغلب کاک اسد در طی مسیر در هنگام نماز به همان صورت نشسته و در حال حرکت نماز می خواند.
کاک اسد طی روز بعد ، از گذشته من پرسید و وقتی دید که من بچه تبریز هستم ، ازخاطرات گذشته خودش از تبریز گفت و حسابی با هم چفت شدیم.
یکی از روزها در مسیر، یکی از لاستیک های ماشین من پنچر شد و مجبور به خروج از مسیر ترددات کمرشکن ها شده و پرسان پرسان به یکی از شهرهای اطراف وارد شدیم تا زاپاس پنچر شده را پنچرگیری کنیم. در آنجا متوجه شدم که کاک اسد مقدارخیلی زیادی دلار ودینار به همراه دارد. یک کلت برتا هم همیشه به کمرش بود. درهمان لحظه یک فکری به ذهنم آمد و اینکه من که جوانی 33-32 ساله و قوی بودم به راحتی می توانم این پیرمرد 65-60 ساله را در گوشه ای با کلاشم زخمی کرده و کلت و پولها و ماشین دوکابین که پلاک شخصی هم بود را برداشته و به سمت مرز قصرشیرین رفته و خودم را برای همیشه از شر این فرقه نجات دهم! رنج و شکنج هائی که در زندان انفرادی سازمان متحمل شده بودم ، بارها مثل برق از جلوی چشمانم می گذشت و اینکه باید انتقامم را از رجوی بگیرم.
به چهره خسته و فرتوت کاک اسد که نگاه می کردم ، یک اسارت و مظلومیت خاصی در چهره اش نمایان بود. او را هم یک قربانی می دیدم ، اما در مداری دیگر و بالاتر! این امر مرا منصرف می کرد.
پول ها و کلت و خودروی صفر کیلومتر ، مرا خیلی وسوسه می کرد! اما نمی خواستم دستم به خون یک قربانی دیگر آلوده شود. هر طور هم حساب و کتاب می کردم ، کاک اسد مقصر اصلی سرنوشت غمبار من در سازمان نبود. اگر آنروز مسعود رجوی در جایگاه کاک اسد بود ، شک نمی کردم که یک رگبار در مغزش خالی کنم اما کاک اسد مظلوم تر از این حرفها بود. هرچقدر بالاوپائین کردم ، وجدانم به این کار راضی نشد. از این کار منصرف شده و لاستیک که دیگر آماده شده بود را در جای خود نصب کرده و از آن شهر عراق خارج شده و به یک کوهپایه که یکی از یگان های فرماندهی مستقر شده بود برگشتیم و من ماندم و آینده نامعلوم و کاک اسد و عملیات آخر …
محمدرضا مبین ، کارشناس ارشد عمران ، سازه

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.