پدر و مادرم در اسارت به دیدارم آمدند

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت چهل و پنجم
ناامیدی برادر مرگ است و من دیگر امیدی به دیدار مجدد خانواده نداشتم. اما گویا پدر و مادر این دو نعمت بزرگ خدادادی اینطور فکر نمی کردند.
در اتاق جمیله (فرمانده قرارگاه )، در حال سئوال پیچ شدن بودم که لحظه ام چیست؟
بعد از صحبت های حاشیه ای ، بالاخره جمیله زبان باز کرد و علت اصلی صدا کردن من را چنین گفت:
” محمدرضا، گویا خانواده ات از ایران برای دیدار تو به اشرف آمده اند …!”
به سختی خودم را کنترل کردم تا نشان ندهم که دردرونم طوفان شد! با ظاهری آرام و بی تفاوت پرسیدم چه کسانی ؟
گفت : ” پدرت” !
از ته دل خوشحال شدم که پدرم زنده و در قید حیات است.
سپس اضافه کرد: ” مادرت ” !
باز از درون بسیار خوشحال شدم که مادرم هم زنده است ، اما سعی می کردم خوشحالی ام را بروز ندهم تا مبادا از رفتنم جلوگیری شود.
بعد هم گفت : ” و یک آقای دیگر” !
جمیله پرسید : خوشحال شدی ؟
گفتم : هم آری ، هم نه !
پرسید :چرا ؟
گفتم از اینکه مادر و پدرم زنده هستند تا آزادی ایران فردا توسط خواهر مریم ببینند ، آری !
اما ناراحت از اینکه ، وارد ابتلاء سختی شدم، امیدوارم انقلاب خواهر مریم کمکم کند!
جواب های سنجیده من ، جمیله را در فکر فرو برد و برای لحظاتی خاموش ماند.
جمیله به حرف آمد و اضافه کرد: محمدرضا تو عضو رسمی سازمان مجاهدین هستی و همانطوریکه خودت هم گفتی الان باید وارد ابتلاء بزرگ در مسیر مبارزاتی خود بشوی ، امیدوارم دراین جنگ بین دو ایدئولوژی ، خواهر مریم را سربلند کنی ! و…
در درونم غلغله ای بود وصف ناپذیر ! شاید کمتر کسی بتواند وضعیت آنروز مرا تصور کند . اما خیلی سخت است که بتوانم توضیح بدهم . فرض کنید 8 سال هیچ خبری از پدر ومادر و خانواده خود نداشته باشید. در طی این 8 سال ، هزاربار نامه نوشته و درخواست دادن خبر سلامتی به خانواده باشید و هیچ پاسخی تابحال دریافت نکرده باشید. 6 ماه هم به خاطر درخواست جدائی به زندان انفرادی رفته باشید .
هرگز هم جرات نکرده باشید اسم پدر و مادر را بر زبان بیاورید و…
خیلی خیلی سخت است که احساس آنروزم را بیان کنم.
جمیله گفت : محمدرضا تا نیم ساعت آماده شو وبا سرو وضع مرتب و لباس تمیز برای رفتن به ملاقات خانواده آماده باش. برادر هوشنگ دودکانی و جواد کاشانی با تو خواهند رفت.
از اتاق اف جی تا قرارگاه را پرواز کردم . فکر دیدن چهره های پدر و مادرم ، یک لحظه ولم نمی کرد . خودم را هم زیاد ذوق زده نشان نمی دادم تا مبادا مرا به دیدار نبرند. در چشم بهم زدنی آماده شدم . همراه با جوادو هوشنگ که بالاترین مسئولین قرارگاه ما بودند سوار بر یک جیپ به سمت درب خروجی حرکت کردیم . دم درب جواد کاشانی گفت : ویزای خروج را فراموش کردم بگیرم و برگشت .
همه ی دنیا روی سرم خراب شد. گفتم حتما یک حرکت مشکوک کردم و دیدار را منتفی کردند!
دوباره برگشتیم به داخل قرارگاه ! جواد کاشانی از ماشین پیاده شده و به سمت اتاق جمیله رفت.
خدا می داند در این لحظات ، چه می کشیدم…تمامی سختی های دوران هشت سال گذشته جلو چشمانم ردیف شدند . زندان انفرادی و پروسه ی تنهائی های آن جلو چشمانم آمد . موقع بردن من به زندان ، با یک جیپ مثل همین جیپ ، برده شده بودم ، آنروز هم دو نفر در کنارم نشسته ومن در وسط نشانده شدم . این همانند سازی داغونم می کرد . گفتم شاید آمدن خانواده دروغ است و من را می خواهند به زندان انفرادی برگردانند، خیلی سخت بود قبول کنم که گرفتن ویزای به آن مهمی ، که بدون آن خروج از قرارگاه ممکن نبود ، الان فراموش شده باشد و من بخاطر آن به داخل مقر باید بر می گشتم. هوا تاریک شده بود و سیاهی هوا علامت خوبی نبود . چرا که همه اتفاقات بد مثل برده شدن به زندان ، در تاریکی برایم رقم خورده بود. می خواستم به این فراموش کاری اعتراض کنم اما جرات حرف زدن نداشتم . یک کلمه ناجور کافی بود تا همه چیز را خراب کند، تنها راه حل موجود ، سکوت بود و سکوت و صبرکردن تا این بار چه بلائی قرار است سرم بیاورند ، در آن لحظه آرزو می کردم ای کاش اصلا به سازمان نپیوسته بودم ومجبور نمی شدم این همه استرس و بدبختی را تحمل کنم …
ادامه دارد ….
محمدرضا مبین ، کارشناس ارشد عمران ، سازه

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.