گذشته، چراغ راه آینده (قسمت نهم )

مصاحبه سایت ایران قلم با آقای هادی شمس حائری
کانون ایران قلم، شانزدهم آوریل 2008
سایت قلم در نظر دارد ضمن ارج گذاری برای تلاش فعالین سیاسی و حقوق بشری، بخشی را نیز برای بیان خاطرات، تجربیات و طرح دیدگاه های فعالین سیاسی ایران و همچنین نجات یافتگان و قربانیان سازمان مجاهدین خلق، تهیه و راه اندازی کند تا محققین و پژوهشگران و همچنین اعضای جدا شده بتوانند برای کارهای تحقیقاتی و پژوهشی خود به آن مراجعه نمایند. در این رابطه سایت ایران قلم سلسله گفتگوهایی را با آقای هادی شمس حائری از زندانیان سیاسی رژیم شاه و فعالین سیاسی قدیمی انجام داده که در زیر قسمت دوم آن را ملاحظه می کنید. لطفاً برای ارائه اشکالات و پیشنهادات با آدرس زیر تماس بگیرید.
سایت ایران قلم:
آقای حائری، در ظاهر بنظر می رسد که تقریبا حزب ملل اسلامی و حزب موتلفه دارای یک جهان بینی و تقریبا فرهنگ مبارزاتی مشترک بودند اما یک مقایسه آماری در سرنوشت اعضای هر دو حزب نشان می دهد که اکثر اعضای حزب ملل اسلامی ، به نیروهای چپ روی آوردند یا جذب سازمان مجاهدین شدند. تعدادی نیز مذهبی ماندند که اکنون در چارچوب اصلاح طلبان در حکومت اسلامی فعالیت می کنند، اما برعکس اکثر اعضای حزب موتلفه چارچوب مذهبی سنتی خود را بعد از ضربه هایی که در زمان رژیم شاه خوردند حفظ کردند واکنون در صف محافظه کاران در حکومت جمهوری اسلامی قرار دارند. شما در آن زمان چه تفاوتی بین این دو گروه یعنی حزب ملل اسلامی و مؤتلفه مشاهده می کردید، جنبه روشنفکری و سنتی آن کدام بیشتر و کدام کمتر بود؟ ممنون می شوم که در این موارد نظرتان را بفرمایید.
آقای هادی شمس حائری:
همانطور که گفتید فقط در ظاهر بنظر می رسد که حزب ملل اسلامی و جمعیت مؤتلفه دارای یک جهان بینی و فرهنگ مبارزاتی مشترک باشند اما واقعیت غیر از این است. حزب ملل اسلامی و جمعیت مؤتلفه اگر چه هر دو مذهبی هستند اما تفاوتهای بسیاری بین این دو وجود دارد. هیئت مؤتلفه در واقع ائتلافی از هیئت های مذهبی متعدد و فدائیان اسلام که بعد از وقایع 15 خرداد بوجود آمد است. مؤتلفه ای ها از یک برنامه مشخص که بتوان نام حزب به آن داد تبعیت نمی کردند و به آنها جمعیت می گفتند. آنها فاقد استراتژی مبارزاتی بودند و به سازماندهی و تشکیلات اعتقادی نداشتند و در همان چارچوب روابط سنتی بازار با هم تعامل و همکاری داشتند، اما اکنون نام حزب روی خود گذاشته اند که بنظر من زیاد هم تفاوتی نمی کند که خود را حزب بنامند یا گروه و جمعیت، زیرا ماهیت آنها علی رغم شکل سازمانیشان همان است که بوده و هست.. مبارزه آنها با شاه بیشتر صوری بود و با شخص شاه مخالف بودند و نه با محتوای سلطنت. هدف آنها از مبارزه با شاه فقط در این خلاصه می شد که مشروب فروشی ها تعطیل شود و هنگام ظهر در مناره ها صدای اذان به گوش بخورد و بعضی تغییرات جزئی و شکلی. در صورتی که حزب ملل اسلامی حزب بود و اساسنامه و برنامه داشت و در اساس با سلطنت مخالف بود و نه در فرم، هدفش از تغییر حکومت تأسیس حکومت اسلامی و تغییرات بنیادی در شکل و محتوای حکومت ومناسبات اجتماعی و پیاده کردن مبانی فقهی، اقتصادی، در سرزمین های اسلامی بود.
مؤتلفه نماینده تفکر بخش سنتی جامعه از دوران مشروطه به این سوی اند. این جریان فکری ضد تجدد و نو آوری است ونه تنها در محتوی و تفسیر و تعبیر های روزآمد از اسلام بلکه حتی در اشکال و قالب ها و الفاظ نیز سنت گرا و ضد تغییر هستند.
فدائیان اسلام که آنها هم در مقطعی بخاطر مشارکت در ترور منصور نخست وزیر شاه در زندان قصر در یک کمون زندگی می کردند وبخش نظامی و چریکی و حفظ سنت را نمایندگی می کردند با بخش روشنفکر دینی که سمبل و نماینده آن نهضت ازادی و بویزه شخص مهندس بازرگان و آیت الله طالقانی بود متفاوت بود ودر بسیاری از موارد دیدگاههای آنها را قبول نداشتند.
حزب ملل اسلامی اما با هر دوی این ها فرق داشت نه مانند مؤتلفه و فدائیان اسلام، سنتی و خرافه پرست بودند و نه مانند مهندس بازرگان و نهضت آزادی روشنفکر و پای بند به دمکراسی بودند. حزب ملل اسلامی در مقایسه با نهضت آزادی. در مسائل سیاسی و اجتماعی و اعتقاد به مبانی دمکراسی بسیار ضعیف تر و غیر سیاسی تر بود..
در حزب ملل اسلامی زنان حق عضویت و حق مبارزه داشتند در صورتی که در جمعیت مؤتلفه زن باید در پستو خانه و دور از صحن جامعه و پوشیده بماند. اکنون که حزب هم شده اند روابط بینشان همان روابط سنتی- بازاری است و نه حزبی.
جمعیت مؤتلفه رهبری سیاسی روحانیون، را پذیرفته بود و با فتوای علماء و مراجع تقلید فعالیت ها و اقدامات خود را پیش می بردند آنهم بخش بسیار محافظه کار و سنتی و کهنه پرست و نه روحانیونی مانند مطهری و طباطبائی صاحب تفسیر المیزان. در صورتی که حزب ملل اسلامی خود را در امور سیاسی و اجتماعی صاحب نظر و صاحب رای می دانست و با تحلیل و تصمیم مستقل خود اقدام به عمل مشخص سیاسی می کرد و به روحانیون وقعی نمی گذاشت و آنها را مادون خود می دانست.
به همین جهت و جهات دیگر حزب مللی ها از هیئت موتلفه مترقی تر بودند و اکنون نیز هستند اگر چه بعضی از انها بعد از پیروزی انقلاب 57 به تفکرات هیئت مؤتلفه نزدیکتر شدند. اما اکثرآنها جذب جریانهای چپ و یا سازمان مجاهدین و بعد هم در جناح بندی های درون حکومتی جانب اصلاحات را گرفتند مانند کاظم بجنوردی و مرتضی حاجی و سرحدی زاده.
سایت ایران قلم:
شما در پاسخ به سؤالات قبلی اشاره کردید که توسط سرحدی زاده به حزب ملل اسلامی جذب شدید. نحوه آشنایی شما با وی چگونه بود؟
هادی شمس حائری:
من در دبیرستان جلوه در خیابان اسکندری تهران در سال ششم دبیرستان در حال تحصیل بودم. آقای سرحدی زاده هم در این دبیرستان تحصیل می کردو همکلاس بودیم. سرحدی زاده روی جلد یکی از کتاب های درسی اش عکس آقای خمینی را چسبانده بود. من از دیدن این عکس متوجه شدم که او یک آدم سیاسی و مذهبی و در عین حال شجاع می باشد زیرا در آن موقع که آقای خمینی به علت مخالفت با شاه در تبعید بود ، کسی جرئت نام بردن از وی و اظهار هواداری از او را نداشت. این موضوع زمینه ای شد که من به او نزدیک شدم و طرح دوستی با او ریختم. رفت و آمد و ارتباطات ما ما با یکدیگر بیشتر شد و بحث های سیاسی بین ما شکل گرفت. خانه آنها خیابان قصرالدشت تهران بود. اولین بار که به خانه او رفتم کتابخانه او که حاوی کتاب های متعدد مذهبی و سیاسی بود توجه مرا به خود جلب کرد. او نسبت به کتاب های جلال احمد و دیدگاه های وی علاقه فراوانی داشت. در آن مقطع کتاب غربزدگی جلال آل احمد بسیار در میان سیاسیون و روشنفکران معروف و مورد توجه قرار گرفته بود که همین مسئله منجر به یکی از بحث های طولانی بین من و او در خانه آنها شد. بعد از مدتی او مرا به یک هیئت مذهبی که از دانش آموزان جوان تشکیل شده بود، دعوت کرد. وقتیکه من به آن هئیت رفتم ، کسان دیگری را نیز که در دوران دبیرستان با آنها همکلاس بودم در آنجا مشاهده کردم مانند اکبر صلاحمند که وی نیز بعد ها از اعضای حزب ملل اسلامی شد. بعد از شش ماه که روابط من و سرحدی زاده تعمیق شد و هر دو به یکدیگر اعتماد کردیم او روزی به من گفت که می خواهم مطلب مهمی را در میان بگذارم. من به خانه وی رفتم و او جریان حزب ملل اسلامی را با من در میان گذاشت و بدین ترتیب فعالیت من با حزب ملل اسلامی آغاز شد.
سایت ایران قلم:
شما بعد از اینکه از زندان آزاد شدید، چه فعالیت های سیاسی و اجتماعی داشتید و چه حوادث سیاسی مهمی بعد از آزادی از زندان در جامعه آنموقع ایران اتفاق افتاد و چه موقع با سازمان مجاهدین خلق آشنا شدید؟ لطفا نحوه آشنایی و اینکه از سوی چه کسی با سازمان مرتبط یا عضو گیری شدید برای ما شرح دهید؟
هادی شمس حائری:
من در ابان ماه 1346 از زندان قصر ازاد شدم. طبیعتا کسی که یکبار بجهت فعالیت های سیاسی به زندان می افتد دیگر سرنوشت زندگی او رقم خورده و در همان مسیر حرکت خواهد کرد تعداد انگشت شماری از فعالین سیاسی بوده اند که پس از آزادی از زندان دست از مبارزه برداشته و پی زندگی شان رفته اند. البته این را در همین جا اضافه کنم که این قانون در مورد اعضای سازمان مجاهدین در دوران تسلط رجوی بر سازمان صادق نیست و 95 در صد کسانی که از مجاهدین جدا می شوند و یا جدا شده اند سیاست را رها کرده و دنبال زندگی شخصی شان می روند و این نشان می دهد که مناسبات سازمان مجاهدین نه تنها رشد دهنده و انسان ساز و انگیزاننده نیست بلکه ضد انگیزه است که در جای خود به این مسئله اشاره خواهم کرد.
وضعیت سیاسی جامعه در سال های 1344-46زمانی که من در زندان قصر بودم و بعد از سال 1346 که از زندان ازاد شدم تا سال 50 -1349 تقریبا آرام و ساکت بود و از آن حدت و شدت مبارزات سالهای قبل، یعنی سالهای 44 -1339 کمی کاسته شده بود گو اینکه فعالیت ها و حرکات جسته گریخته ای در گوشه و کنار کشور و بعضا در دانشگاه ها بوقوع می پیوست. اما با حوادثی که سالهای بعد اتفاق افتاد می توان گفت که آتش زیر خاکستر بود اما در سطح چیزی نشان نمی داد.
سال های دهه 40 اوج دیکتاتوری شاه و خقان اجتماعی در ایران و از طرف دیگر اوج رشد جنبش های انقلابی در اقصا نقاط جهان مانند امریکای لاتین و ویتنام و فلسطین و ظفار و…بود و این فضا و جو انقلابی جوش و خروش هر روز تازه تر و بیشتری در ما بوجود می آورد.
در آن ایام رسم بر این بود که فعالین سیاسی که قبلا ازاد شده بودند به دیدن زندانی تازه آزاد شده می رفتند رسمی که تا امروز هم ادامه دارد و متداول است. در این دید و بازدید ها دوستان قدیمی پس از مدتها یکدیگر را می دیدند و از خاطرات مشترک خود در زندان صحبت می کردند و از این که می دیدند دوستانشان هنوز بر سر مواضعشان هستند وایستادگی می کنند انگیزه هایشان برای ادامه راه تقویت می شد.
علاوه بر این دید و بازدید ها و ارتباطات دوستانه برنامه های مشترکی که معمولا برنامه کوه نوردی که در ان زمان بقصد خود سازی و مقاومت بدنی انجام می شد مراکز و مجامعی هم بود که در واقع پاتق افراد سیاسی محسوب می شد و در این محل ها دوستان یکدیگر را می دیدندو معمولا بحث های سیاسی روز بین آنها گل می کرد.
یکی از این مراکر مسجد هدایت در شاه اباد بود که هر هفته شب های جمعه اکثر سیاسی های زندان رفته و نرفته در آنجا گرد هم می آمدند و با هم تجدید دیدار می کردند. معمولا در ایام خاص مذهبی مانند ماه رمضان و شب های احیاء و مناسبت های دیگر مذهبی برنامه منبر و سخنرانی توسط یکی از وعاظ که معمولا آخوند های سیاسی و زندان رفته بودند بر قرار می شد که بحث های سیاسی را درقالب مباحث مذهبی و داستانهای قرانی مانند داستان موسی و فرعون تفسیر و تحلیل می کردند و گوشه هائی به رژیم شاه می زدند.
یکی از ایراداتی که در آنموقع بین ما زندانی ها وجود داشت این بود که ما بلحظ عاطفی خیلی بهم وابسته بودیم و بیشتر سعی می کردیم با یکدیگر مراوده و رفت و آمد داشته باشیم و این رسم بدی بود که ما را از یافتن و ارتباط بر قرار کردن با افراد جدید محروم می کرد و روابط بسته ای در درون ما بوجود می آورد. تعداد کمی از کسانی که از زندان آزاد شده بودند اهل فعالیت مجدد و ساختن تشکیلات جدید بودند تعدادی از دوستان حزب مللی پس از ازادی از زندان با جمع آوری تجارب شکست حزب ملل اقدام به تأسیس تشکل جدیدی به نام حزب الله می کنند اکثر کسانی که جذب این تشکل شدند بعدا با پیدایش سازمان مجاهدین به این سازمان پیوستند و بعضی ها که با این ادغام موافق نبودند و مستقلا به فعالیت خود ادامه دادند.
فرد مؤثر در تشکیل حزب الله عباس اقا زمانی و بعد از وی علیرضا سپاسی آشتیانی بود که بعد احمد احمد و جواد منصوری و برادرش احمد و علی اصغر اهل کسب که بعدا به اصغر رفیعی تغییر نام داد به آن پیوستند این افراد از اعضای اصلی حزب الله بودند. من بنا بر دلایلی با این حرکت موافق نبودم و به حزب نپیوستم. که یکی از دلایلم احساساتی بودن شدید عباس اقا زمانی و این تصور غیر واقعی که فکر می کردند باندازه کافی از شکست حزب ملل آموخته اند و می توانند تشکیلاتی بدون اشکالات قبلی بوجود آورند و از همه مهمتر مخالفت من بخاطر این بود که همه اعضای آن افراد شناخته شده و هم پرونده ای های سابق هم بودند که باعث می شد سریع شناخته شوند و لو بروند.
به نظر من در آنموقع بچه های ما اکثرا احساساتی و ذهنی بودند و هیچ دید استراتژیک و علمی با مسئله مبارزه نداشتند. ذهن آنها بسیار ساده بود و با مبارزه که امری پیچیده و نیازمند آگاهی های بسیار و مطالعات متنوع و مستمر بود در تناقض قرار داشت.
یادم می آید در سال 1347 که مسابقه فوتبال ایران و اسرائیل در ایران برگزار شده بود یک روز باقر عباسی سراغ من آمد و گفت بیا برویم پرچم اسرائیل را آتش بزنیم. او از بی عملی بعد از ازاد شدن از زندان و این که نمی دانست باید چکار کند برای ارامش وجدانش می خواست کاری کرده باشد در واقع مبارزه ما در آنموقع که هم وارد حزب ملل شدیم و هم وارد مجاهدین شدیم بیشتر متأثر از احساسات مذهبی و احساس رسالت برای تغییر جهان بود تا درک درستی از مبارزه و انتخابی اگاهانه بر اساس تحلیل مشخص از شرایط آنروز جامعه ایران.
من وقتی با درک و آگاهی امروز به گذشته برمی گردم می بینم بایستی به باقر عباسی می گفتم برادر، اینکه فوتبال وسیله دوستی و ارتباط بین ملتها شده و تیم اسرائیل به ایران آمده که باید از این کار استقبال کرد و نباید بازی را بهم زد و تازه مبارزه که تنها یک عمل مجزا و بدون برنامه و دنباله نیست بعدش چی؟.
اسرائیل اگر چه متجاوز است اما بازی کنان تیم که گناهی ندارند. ما از همین ارتباطات است که می توانیم روی دیگری تأثیر بگذاریم و حرفهایمان را بزنیم و خواسته های خودمان را مطرح و مطالبه کنیم با قهر و عدم ارتباط و کوبیدن بر طبل خشونت که چیزی حل نمی شود.
مبارزه اگر از متن واقعیت های موجود حتی اگر آن واقعیت ها بر وفق مراد ما نباشد فرا تر رود و اهداف و رؤیا های اجتماعی و عدالت خواهانه ما جامه ارمانی بپوشد و نه جامه واقعگرائی، از مسیر درست مبارزه منحرف می شویم و به نا کجا اباد خواهیم رفت.
واقعیت آنروز جامعه ایران مبارزه مسلحانه و خشونت آمیز و پرچم اتش زدن نبود و اکنون نیز نیست.
از تجربه تاریخی نتیجه می گیرم که امروز هم با اسرائیل و با امریکا ما نمی توانیم و نباید با خشونت و قهر برخورد کنیم. باید بهتریم و واقعی ترین راه تأثیر گذاری روی دشمن را حتی اگر سخت و درد آور باشد انتخاب کرد و بسمت حل مشکل حرکت کرد نه سمت مخالف و بزرگ کردن مشکل.
مشکلی که بعد از پیروزی انقلاب ما با جمهوری اسلامی برای ازادی و احترام به حقوق بشر داشتیم با جنگ مسلحانه نه تنها حل نشد و تا امروز هم باقی است بلکه ان را مشکل تر و حادتر کردیم و نه تنها نتوانستیم دست رزیم را از این عمل کوتاه کنیم که دراز تر و تواناتر کردیم.
سال های 1346 تا 1354 من در یک وضعیت نا متعادل و سردرگم بسر بردم و نمی دانستم باید چکار کنم و کدام فعالیت درست است. خودم را با رفتن به حسینه ارشاد و مسجد هدایت و کوه رفتن با دوستالن سیاسی و زندان رفته سرگرم کرده بودیم تا سال 1354 به این نتیجه رسیدم که بیکار نمی توان نشست و باید کاری کرد اما تنها کاری که وجود داشت و در پیش روی من بود بر قراری ارتباط و همکاری با سازمان مجاهدین و سازمان فدائیان خلق بود که از سال 1350 مبارزه مسلحانه را شروع کرده بودند من بخاطر اعتقادات مذهبی و نزدیکی های عاطفی سازمان مجاهدین خلق را انتخاب کردم اما نه آنکه عمیقا به متد مبارزاتی انها معتقد باشم درست مثل باقر عباسی از بی عملی خسته شده بودیم و احساس گناه می کردم که دوستان من در زندانند و من دنبال زندگی شخصی خود رفته ام.
یکی از عللی که به نظر من جوانها دنبال مبارزه مسلحانه رفتند این بود که همه راهها را بسته می دیدند و حال انکه بسته نبود و دید ما کوتاه و عجول بود. کسانی که به مبارزه اعتقاد داشتند می بایست بجای تدارک مبارزه مسلحانه تدارک یک کار سیاسی پایدار و مستمر را می چیدند و مبارزین سیاسی کهنه کار کار را که به خانه رفته بودند و یا به خارج مهاجرت کرده بودند دعوت بکار می کردند تا یک موج بزرگ ازادی خواهی تمام جامعه را فرا گیرد و شاه را به عقب نشینی وادار کند. به نظر من این کار میسر بود و هزینه آن بسیار کمتر از مبارزه مسلحانه بود.
من بهمراه همسر و دوستم اصغر رفیعی که او هم عضو حزب ملل اسلامی بود در سال 1354 در بحبوحه تغییر ایدئولوژی و کوتای خیانت آمیز تقی شهرام با سازمان مجاهدین ارتاط برقرار کردم.
قبل از من سپاسی اشتیانی و احمد احمد و باقر عباسی با سازمان مجاهدین ارتباط بر قرار کرده و در واقع عضو سازمان شده بودند و باقر عباسی و سپاسی و مفیدی در عملیات ترور سرهنگ طاهری شرکت کرده بودند.
سپاسی آشتیانی مدتی بعد از ترور طاهری پیش من آمد و از پا گرفتن مبارزه مسلحانه و اینکه دیگر رژیم نمی تواند ضربه کاری به آنها بزند صحبت کرد و نتیجه بررسی سازمانهای اطلاعاتی امریکا از جنگ چریک شهری در امریکای لاتین و اسیا را که از چه مرحله ای که بگذرد دیگر نمیشود آن را خاموش کرد برای من شرح داد و گفت موقعیت سازمان مجاهدین و بطور کلی جنگ چریک شهری در مرحله است اما من قانع نشدم و هنوز به نتیجه بخش بودن مبارزه مسلحانه اعتقادی نداشتم.
سال 1354 سال تعیین تکلیف نهائی با خودم بود و تصمیم گرفتم با سازمان مجاهدین از طریق احمد احمد یا سپاسی تماس بگیرم که شخص دیگری به نام محمود به ما معرفی شد و اولین تماس و گردهمایی در شهریور 1354 در خانه ما با شرکت من و همسرم و اصغر رفیعی برگزار شد.
مصاحبه ادامه دارد.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.