مجاهدین خلق

خاطرات من با مجاهدین

خاطرات من با مجاهدین
(بر سعید نوروزی!چه گذشت؟)


جواد فیروزمند، شانزدهم سپتامبر 2006
تا کنون گزارشات مختلفی راجع به سعید نوروزی منتشر و پخش شده است.به رسم امانتداری و آزاد اندیشی، در این نوشته ماکزیمم تلاش ام را کرده ام تا هر آنچه که بر سعید گذشته است را بصورت واقعی و بدون هیچ کم و کاستی در اینجا بنویسم.و به واسطه بازخوانی بخشی از زندگی آن شهید امانتداری را پیشه خود کرده و از آلودگی های تجاری و برخی محضوریت ها مصون بمانیم!
سعید نوروزی یکی از اعضای شورای مرکزی سازمان مجاهدین خلق بود.و تا سال 1380 مسئولیت های مختلفی را بعهده داشت.
یکی از طولانی ترین مسئولیت های سعید نوروزی در سازمان مجاهدین در قرار گاه موزرمی.(قرارگاه موزرمی واقع در 20 کیلومتری شهر العماره عراق و تحت فرماندهی زهره قائمی بود) و فعالیت در بخش مخابرات و کامپیوتر بود.
سعید نوروزی یکی از کادر های خارج کشوری سازمان بود که از هلند و فرانسه به عراق اعزام شده بود.شخصیت سعید با خیلی از اطرافیانش و همکارانش متفاوت بود.چهره ای خندان و بشاش داشت.از طرفی یکی از پرکار ترین کادر های سازمان در بخش مخابرات و کامپیوتر بود.
سعید را سالیان سال بود که از نزدیک میشناختم و با هم رابطه دوستانه گرمی داشتیم.بعد از نشست های طعمه به قرارگاه موزرمی اعزام شدم.از آنجا که در بیدادگاه مسعود و مریم رجوی از آزادگی و رهایی ودگر اندیشی دفاع کرده بودم و رودر رو با مسعود و مریم رجوی قرار گرفته و از مظلومیت خود و سایر افراد در بند مجاهدین دفاع کرده بودم ، و از آنجا که رجوی مرا به 8 سال زندان و سپس اعدام محکوم کرده بود، هیچ عنصری از تشکیلات مجاهدین جرات نزدیک شدن به من را نداشتند.در واقع هیچ کس حق تماس با من را نداشت.به عبارتی دیگر هر فردی کوچکترین تماسی پیدا میکرد به او شک میکردند و زیر تحقیق و بازجویی میرفت!روزهای بسیار سخت وغیر قابل تحملی را در قرارگاه موزرمی شروع کرده بودم.کسی با من حتی یک جمله حرف نمیزد!تنهای تنها در این بیابان بی آب و علف و فشارهای تشکیلاتی دیگر چنین حضوری را در من کمرشکن میکرد.راستی مگر آدم ها چقدر ظرفیت دارند؟و چقدر می توانند چنین شرایط دردناکی را تحمل کنند؟رهایی از دست مجاهدین و نیروهای اطلاعاتی صدام حسین تقریبا برایم غیر قابل تصور بود!هیچ روزنه و چشم اندازی وجود نداشت.با کسی هم بجز مسئول مستقیم نمیتوانستم ارتباط بر قرار کنم.روزها و ماه های سخت و غیر قابل تحملی داشتم.بارها و بارها به فکر خودکشی و نابودی خودم افتادم.شاید که به این وسیله بتوانم جسم ام را از دست مجاهدین آزاد کنم!چند بار هم طرح ها و نقشه های مختلف فرار مجدد را بررسی کردم.ولی سیستم حفاظی و امنیتی قرارگاه و نیروهای اطلاعاتی و گارد ریاست جمهوری صدام حسین که حفاظت دور تا دور قرارگاه را بعهده داشتند ، تمامی شکاف ها را بسته بودند و در واقع پرنده ای نمیتوانست پر بزند!
بایستی شرایط را به همین منوال تحمل میکردم تا بتوانم شکافی پیدا کرده و یا راه حل دیگری را جستجو کنم.وقتی میزان فشار و ظلم و زورگویی مجاهدین را میدیدم که هر روز بیشتر و بیشتر میشود دیگر از فکر خودکشی بیرون آمدم.و فقط به روزنه ای امید داشتم که یک روزی در چشم انداز بتوانم از این زندان و شکنجه گاه روحی و جسمی به دنیایی آزاد پر بکشم و واقعیت های درونی و پلید سازمان مجاهدین را افشا کنم.
در چنین موقعیتی و در چنین روزهایی بود که سعید نوروزی این دگم را شکست!سعید جزو اولین نفراتی بود که به سمت من آمد و بالاخره توانستیم هر چند کوتاه از سلام و علیک های معمول با هم شروع کرده و مقدار اندکی صحبت کنیم.در نشست های تشکیلاتی و نشست های ایدئولوژیک که اکثر افراد بر علیه من موضع گیری میکردند ، سعید تنها کسی بود که هیچ وقت در چنین شرایطی حتی یک انتقاد هم به من نکرد.البته که اینگونه تنظیم رابطه در درون مجاهدین بها داشت.کسی که در نشست ها بر علیه من موضع گیری نمیکرد ،خودش زیر علامت سئوال میرفت و در واقع این بهایی بود که سعید نوروزی با درک شرایط و موقعیت ام در ارتباط با من پرداخت میکرد!
روزها و ماه ها گذشت.افغانستان سقوط کرد.و پس از آن نوبت عراق بود.نیروهای آمریکایی آخرین هشدار را به عراق دادند.و در چشم انداز بسیار نزدیک سقوط صدام حسین در تقدیر بود.مسعود رجوی پیام عملیاتی صادر کرد.تمامی نیروهای سازمان مجاهدین از کلیه قرارگاه ها و شهر های عراق جمع آوری شده و به قرارگاه اشرف منتقل شدند.چهارشنبه سوری سال 1381 بود که مسعود رجوی دستور حرکت به سمت مرزهای ایران و عراق را صادر کرد.ما نیز به همراه قرارگاه 5 – تحت فرماندهی زهره قائمی به کوه های جبه داغ واقع در منطقه جلولا منتقل شدیم. درست در شب سرنگونی صدام حسین بود که از کوه های جبه داغ به منطقه نفت شهر اعزام شدیم.صدام سرنگون شد!هنوز چند روز نگذشته بود که تمامی نیروهای سازمان مجاهدین در کلیه نواحی مرزی از یک طرف توسط نیروهای مردمی کرد و از طرف دیگر توسط هواپیماهای ائتلاف زیر حمله و بمباران قرار گرفت.در این دوران سعید نوروزی بعنوان یکی از همراهان و محافظین زهره قائمی فرمانده عملیاتی 4 قرارگاه (محور عملیاتی شماره 4 ) و از جمله قرارگاه 5 (همان قرارگاه موزرمی سابق) بود.
در این دوران شرایط بسیار حادتر و سخت تر از گذشته بود.منطقه ، منطقه جنگی و زیر آتش باری و حمله مستمر بود!در یکی از همین روزها که در مقر توپخانه قرارگاه 5 بودم ، یک خودرو دوکابین تویوتا با سرعت به مقر توپخانه آمده و متوقف شد، دیدم سعید که به تنهایی از خودرو پیاده شده ، با یک چفیه فلسطینی که به دور گردن داشت با چهره ای غم گرفته و سرو صورتی پر از گرد و غبار به نزد من آمده و گفت ؛ افشین ( یکی از اسامی مستعار و تشکیلاتی من در سازمان مجاهدین بود که سعید همیشه با همین نام مرا صدا میزد)به دادم برس،پرسیدم چی شد؟ گفت ؛ یک ماه است نفر همراه و اسکورت زهره قائمی است ولی کلت اسپرینگ اش فشنگ ندارد.گفتم سعید مگر دیوانه شده ای ؟ آخه این چه کاری است که میکنی ؟ مگه نمیدونی که در چنین شرایطی کار بسیار خطرناکی رو داری انجام میدی؟ لبخند تلخی به روم زد و گفت؛ افشین جان قراره بهم فشنگ بدن ولی نمیدونم چرا نمیدن؟همش میگن محمدرضا خالقی میاد و حل میکنه ولی تا بحال که حل نکرده.
بله سلاح سعید فشنگ نداشت و در شرایط بحرانی و هرج و مرج آنموقع بدون وسیله دفاعی در منطقه جنگی تردد میکرد.
من 14 عدد فشنگ اسپرینگ داشتم 7 عدد از فشنگ هایم را به سعید دادم.لبخندی زد که احساس کردم چهره گرد و خاک گرفته اش دگرگون شد.پس از آن خدا حافظی کرده و سوار ماشین اش شده و به سرعت محل استقرار توپخانه را ترک کرد.مقداری به فکر فرو رفتم و از خود پرسیدم ؛ چرا سازمان مجاهدین نیروهایش را در چنین شرایطی بلا دفاع ول میکند!؟جوا ب سئوال را داشتم ولی هرگز نمیتوانستم آن را در نزد کسی بر زبان بیاورم!
سال 1381 در امتداد بهار ، در دشت ها و تپه های مشرف به نفت شهر ، و در کشوری که صدام اش سرنگون شده بود نیروهای آمریکایی جایگزین گارد ریاست جمهوری صدام حسین شده بودند و اینک سازمان مجاهدین در پناه حمایت و اسکورت آنها قرار داشتند.یک گروهان کامل در منطقه نفت شهر در داخل مقر سازمان مجاهدین مستقر بود!
آنموقع کلیه مقر های جنگی سازمان مجاهدین در سمت راست جاده نفت شهر-خانقین قرار داشت و از آنجا که نزدیک مرز ایران بودند نیروهای آمریکایی نمیخواستند که نیروهای حکومت اسلامی ایران توسط مجاهدین تحریک شوند،به همین دلیل با دستوری که از لشکر سوم نیروهای آمریکایی صادر شده بود، کلیه مقر های سازمان مجاهدین در آن منطقه جمع آوری شده و به سمت چپ و به ده کیلومتری جاده انتقال داده شدند.
اواسط بهار بود و هوا بشدت گرم شده بود.با دستور جدیدی که از طرف نیروهایی آمریکایی صادر شده بود ،مجاهدین میبایست کلیه مناطق خود در نواحی مرزی مشرف به ایران را ترک کرده و به قرارگاه موسوم به ذاکری (مقر سابق سپاه دوم صدام حسین) واقع در جنوب شهر جلولا – 70 کیلومتری مرز ایران و عراق منتقل میشدند.نقشه آمریکایی ها ابتدا متمرکز کردن کلیه نیروهای سازمان مجاهدین و سپس خلع سلاح کردن آنها بود.این توافق از قبل انجام گرفته بود ولی مجاهدین به نیروهای خود اطلاع نداده بودند.
تعدادی از یگان های سازمان مجاهدین به قرارگاه ذاکری جابجا شده و در آنجا مستقر شدند.تعدادی نیز می بایست به قرارگاه اشرف منتقل میشدند.من نیز جزو کسانی بودم که به قرارگاه ذاکری منتقل شدم.و با توجه به تخصصی که داشتم میبایست سیستم برق و ژنراتورها و انبارهای خنک کننده ،یخسازی و… غیره را در قرارگاه ذاکری راه اندازی میکردم.
فکر میکنم یکی از روزهای اواسط یا اواخر بهار بود(تاریخ دقیق یادم نیست) نزدیک ساعت 10 صبح بود.مشغول کار راه اندازی سیستم برق کانتینر یخسازی مجاهدین در قرارگاه ذاکری بودم که یکباره متوجه تحرکات و ترددات غیر نرمال در سطح قراگاه شدم.یک دستگاه خودرو آیفا و تعداد ی خودرو اسکورت با نفراتی خون آلود و زخمی را مشاهده کردم.نزدیک خودرو آیفا شدم.دیواره های آهنی خودرو نظامی و نیمه سنگین آیفا که زره پوش بود ، در تمامی جهات توسط گلوله های بسیار زیادی سوراخ سوراخ شده بود و خون از درب پشت آیفا بر روی زمین میریخت.سرم را بالا بردم تا داخل اطاق را نگاه کنم.فکر میکنم 5 یا 6 جسد به خون آلوده در پشت آیفا و در کف آن مشاهده میشد و در بین آنها پیکر به خون آلوده و بیجان سعید نوروزی نیز دیده میشد.
از خودرو آیفا فاصله گرفتم و به سمت نفری که زخمی شده و تمام لباس هایش خون آلود بود رفتم.پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ نفر مقابلم یک نیروهای تازه وارد به سازمان مجاهدین بود،فقط 6 ماه سابقه تشکیلاتی داشت و به زبان مجاهدین نیروی پذیرشی بود.نمیتوانست حرف بزند و نتوانست پاسخ سئوالم را بدهد.نفر کنار دستی اش عزیز بود.عزیز مسئول این نیرو بود 20 سال سابقه تشکیلاتی داشت.رو به عزیز کرده و پرسیدم ،تو بگو عزیز!عزیز سری تکان داده و گفت ده نفر کشته و زخمی دادیم.پرسیدم چرا؟ گفت یکی از نفرات جدید و پذیرشی یگان بنام کوروش با سلاح اش تمامی نفرات نشسته در پشت آیفا را در حین تردد به اینجا زیر آتش قرار داد.همه رو کشت و زنده ها هم معلوم نیست که زنده بمانند یا نه؟بله کوروش با سلاح اش شلیک کرده و همه را از بین برد!
پس از آنکه دکترخسرو(هادی متقالچی ) کشته ها و زخمی ها را چکاب کرد آنها را به قرارگاه اشرف منتقل کردند و روز بعد اجساد افراد کشته شده را در قبرستان قرارگاه اشرف دفن کردند.
چند ماه بعد وقتی کلیه نیروهای مجاهدین از مناطق مرزی جمع آوری شده و در قرارگاه اشرف متمرکز شدند.به قبرستان مجاهدین رفتم.بله مزار سعید نوروزی همراه با عکس اش در کنار 37 قبر جدید قرار داشت.تمامی این نفرات جدیدا دفن شده بودند و تعدادی قبر کنده شده و آماده نیز وجود داشت که عدد آن به ده میرسید و مشخص بود که احتمالا تعدادی زخمی عمیق میخواهد جان بدهد و در این قبرها جای بگیرد!
قاتل سعید نوروزی (کوروش) چه کسی بود؟
فرورودین سال 1381 در منطقه نفت شهر و در یگان توپخانه قرارگاه زهره قائمی بودم.نفت و آذوغه بسیار کم بود.همه چیز جیره بندی شده بود.شب ها بسیار سرد بود.در بیابان خشک و بی آب و علف آنجا هیچ وسیله ای برای گرم کردن وجود نداشت.همه در درون زمین و جایی که با دست های خود کنده بودند زندگی میکردند.یکی از وسایل گرمایش جعبه های خالی مهمات بود که فقط در یگان توپخانه پیدا میشد. در یکی از همین روزها اوایل صبح حدود ساعت هشت بود که دیدم پرویز بیرانوند با یک جوان 19 ساله به مقر توپخانه آمدند.همه افراد توپخانه درون کیسه خواب های خود خواب بودند.پرویز نزد من آمد و گفت ؛ افشین چند تا جعبه مهمات خالی میخوام.پرسیدم برای چی؟پرویز جواب داد هیچ وسیله ای برای گرم کردن خود نداریم.و همینطور برای درست کرن چای.بلافاصله دو جعبه مهمات خالی را به پرویز دادم.از پرویز پرسیدم نفر همراه اش کیست؟ پرویز جواب داد اسم اش کوروش است و از نیروهای جدید الورود به سازمان است.برای یافتن جعبه های خالی بیشتر ، پرویز به محل یگان حسن هدایت رفت و کوروش نزد من ماند.
با کوروش صحبت را شروع کردم و پرسیدم ؛
بچه کجایی؟
کوروش: کرمانشاه
چند سالته؟
کوروش: 19 سال
از کجا با سازمان آشنا شدی؟
کوروش: برای پیدا کردن کار به ترکیه رفتم و آنجا با یک نفر که رابط مجاهدین بود آشنا شدم و او به من گفت که برای پیدا کردن کار باید پناهنده یک کشور اروپایی شوی و تو الان هیچ کیس سیاسی نداری.باید یک کیس سیاسی داشته باشی و برای این کار باید به مجاهدین بپیوندی.مجاهدین برای اینکه کار تو رو درست کنند و بتونند از یک کشور اروپایی برای تو پناهندگی بگیرند باید که برای 6 ماه به عراق رفته و نزد آنها باشی. شش ماه که چیزی نیست.بعد از آن تو به یک کشور اروپایی فرستاده میشوی و آنجا بعنوان یک پناهنده خواهی بود و از تمامی مزایای پناهندگی و کار برخوردار خواهی بود.
من به همین دلیل گفته های رابط مجاهدین را پذیرفتم و از ترکیه به عراق اعزام شدم ولی در همین گیرو دار به جنگ و سرنگونی صدام حسین برخوردم و حالا دیگه راه برون رفت ندارم و مجاهدین هم میگن که هیچ کاری از دست ما ساخته نیست و تو هم باید که در بین ما باشی تا ببینیم آینده چه میشود!من دیگه خسته شده ام و نمیتونم در بین مجاهدین باشم.من خانواده دارم و آنها در انتظار من هستند و اینکه کارم در خارج از ایران سرو سامان داشته باشد.الان میفهمم که هیچ راه برون رفتی از مجاهدین ندارم.
در همین حین بود که کوروش به من گفت کلت قشنگی داری.بده تا ببینمش.به کوروش لبخندی زدم و گفتم اگه همین الان پدرم هم اینجا بود و این خواسته را از من داشت بهش جواب منفی میدادم.کوروش چهره اش را در هم کشید و سرش را به سمت پرویز برگرداند. جعبه های خالی را برداشت و به سمت پرویز رفت.پرویز هم از دور دست تکان داده و به سمت مقر خود رفتند.
روز بعد مجید نوروزی که فرمانده اصلی کوروش بود را دیدم.مجید ازم پرسید که روز قبل کوروش با پرویز به نزد تو آمده بودند و وقتی تو دیدی حال و احوالش چطور بود؟ بهش گفتم خوب و نرمال! از مجید پرسیدم مگر اتفاقی افتاده ؟ مجید رو به من کرده و گفت ؛ دیشب علی بجنوری(اسم مستعار رضا ایزانلو) نصفه های شب دیده است که کوروش لباس شخصی پوشیده بوده و قصد خارج شدن از محل یکان را داشت. وقتی علی از او پرسیده بود که کجا میخواهی بروی ؟ کوروش پاسخ داده بود که هیچ چی دلم گرفته و میخواستم شعله های آتش پالایشگاه نفت شهر را ببینم! سپس مجید ادامه داد که احتمالا میخواسته است به سمت نفت شهر فرار کند.
اینجا بود که درد دل مجید نوروزی شروع شد.رو به من کرده و گفت ؛ من نمیدونم این نیروها رو واسه چی یک ماه قبل از سرنگونی صدام حسین ، سازمان وارد عراق کرده.اونها الان هیچ سلاحی ندارند و اگر هم داشته باشند ممکن است بدلیل فشارهایی که تا کنون تحمل کرده اند دست به کارهای خطرناکی بزنند.مثلا همین کوروش از زمانی که وارد سازمان شده و فضای مناسبات سازمان را دیده است همش درخواست کرده است که به ترکیه برگردد. ولی سازمان نمیگذارد.من میترسم که اینجور آدم ها که به زور نگه داشته شده اند کار دست مان بدهند و بلایی سرخودشون یا ما بیارند.به مجید گفتم که همه اینها که میگویی درست است و دور از انتظار نیست!
روزها گذشت تا اینکه یک ستون از مجاهدین کلیه نیروهای تازه وارد و از جمله کوروش را سوار بر خودروهای نظامی کردند تا به محل پذیرش در قرار گاه اشرف برگردانند.کوروش نمیخواست به قرارگاه اشرف برگردد. و میدانست که اگر به آنجا برگردد دیگر هیچ امیدی به فرار و یا جدا شدن از مجاهدین ندارد.چون میدانست که مجاهدین دروغ گفته اند و خواسته اند که از او و دوستانش که تازه وارد مجاهدین شده اند بعنوان گوشت دم توپ استفاده کنند!
ستون خوردروهای مجاهدین از محل نفت شهر به سمت قرارگاه اشرف راه افتاد.هنوز دو کیلومتر از مقر فاصله نگرفته بودند که اتفاقی که باید می افتاد ، افتاد.
از اینجا به بعد را از زبان بیژن یکی از دوستان سابق کوروش میشنویم:
بیژن را در قرارگاه ذاکری جزو افرادی دیدم که سالم مانده بود ولی تمام لباسهاش خون آلود بود.بیژن تمامی ماجرای داخل خودرو را اینچنین تعریف کرد:
صبح ساعت شش و نیم بود که با چهار تا از همقطار هام بعلاوه سعید نوروزی و چند کادر قدیمی از جمله سعید نوروزی اطاق پشت آیفا سوار شدیم.پنج دقیقه نگذشته بود که کوروش سلاح کلاشینکف یکی از دوستان را گرفت و به بهانه اینکه سلاح قشنگی است شروع کرد به نگاه کردن به آن.خودش را به دم درب عقب خودرو آیفا رساند و یک باره در آنجا سلاحی را که گرفته بود نگاه کند ، مسلح کرده و از ضامن خارج کرد.سلاح را رو به افراد گرفت.خودرو آیفا با سرعت 40 کیلومتر در ساعت در حال حرکت بود.میخواست افراد را تهدید کرده تا نگذارد مانع پریدنش از آیفا شوند.منتظر فرصتی بود که سرعت خودرو پایین تر بیاید تا بتواند از خودرو خودش را به پایین پرتاب کند.ولی در همین حال که همه موضوع را فهمیده بودند ، یکی از دوستانش میخواست مانع کوروش شود و خواست که سلاح اش را مسلح کرده و کوروش را تهدید کند تا دست از این کارش بردارد.ولی کوروش که دیگر در لحظه بسیار بحرانی و فرار قرار داشت میخواست به هر بهایی شده از دست مجاهدین فرار کند.بلافاصله انگشت کوروش روی ماشه میرود و با اولین شلیک فرد مورد نظر از پای دی میآید.نفرات بعدی که دور تا دور نشسته بودند دست به سلاح میبرند.و از اینجا به بعد کوروش تمامی فشنگ هایش را به سوی افراد خالی میکند.من هم خودم را به کف خودرو آیفا انداختم و زیر خونابه و جسد بقیه افراد قرار گرفتم.بجز یک نفر که انتهای خودرو آیفا نشسته بود و دست هایش را به علامت تسلیم بالا برده بود بقیه افراد در خون می غلطیدند و خودرو آیفا نیز در حال حرکت بود و گویی اساسا هیچ صدایی را نشنیده بود.راننده آیفا حمدالله رحمانی فرمانده یک یگان توپخانه بود و نفر همراهش نیز یک فرد جدید الورود بود و با هم ترانه میخواندند.موتورخودرو آیفا در جلو قرار دارد و وقتی شیشه های آن بسته میشود و بطور خاص وقتی افراد داخل کابین جلو مشغول ترانه خواندن باشند صدای شلیک توپ نیز در داخل کابین به گوش نمیرسد.من که وضعیت را اینچنین دیدم از زیر جسد ها به کوروش نگاه میکردم.کوروش 30 عدد فشنگ شلیک کرده بود و میخواست خشاب اش را عوض کند. من فرصت را غنیمت شمرده و از زیر جسد ها بلند شده و رو در روی کوروش قرار گرفته و دستم را روی کلاشینکف کوروش انداختم تا سلاح را از دست اش بگیرم ولی کوروش محکم سلاح را گرفته بود. چند لحظه ای با هم درگیر شدیم.خودرو آیفا به یک شیب سر بالایی رسیده بود و سرعت خودرو نزدیک به 30 کیلومتر در ساعت شده بود.کوروش که دید نمیتواند دیگر سلاح را گرفته و مسلح کند خودش را از پشت آیفا به پایین پرتاب کرده و بعد از چند غلط بر روی زمین بلند شده و به سمت خرابه های کنار جاده که قبلا محل یکی از یگان های عراقی بود فرار کرد.
پشت سر خودرو آیفا یک خودرو جیپ لندکروز اسکورت ستون نظامی که یک سلاح دو لول 14.5 میلیمتری روی آن سوار بود با فرماندهی مهرداد بزازیان در فاصله 500 متری از دور وضعیت را دیده بود.بلافاصله با بیسیم خودرو آیفا را متوقف کرده و خود به همراه راننده برای پید کردن کوروش اقدام میکننند.
از اینجا به بعد را از زبان مهرداد بزازیان بشنوید:
مهرداد بزازیان 38 ساله و متولد اندیمشک بود.سابقه تشکیلاتی او در منطقه به 18 سال میرسید و فرمانده دسته یک یکان زرهی مجاهدین بود.و در این ماموریت نقش خودرو اسکورت عقب دار را بعهده داشت. وقتی از مهرداد شرح ماوقع را پرسیدم ، برایم اینچنین تعریف کرد:
من نمیدانستم که چه اتفاقی افتاده است ولی لحظه ای که کوروش خودش را از پشت خودرو آیفا به پایین پرتاب کرد و سپس بدون سلاح داشته به سمت مرز فرار میکرد را دیدم.بلافاصله خودرو آیفا را با بیسیم مطلع کرده و آنها را متوقف کردم.و خودم به همراه نفر همراهم با خودرو دولول جیپ لندکروز دنبال کوروش رفتیم.در این فاصله حمدالله رحمانی از پشت بیسیم به من گزارش داد که کوروش تمامی نفرات پشت آیفا را کشته و یا زخمی کرده است و میخواهد فرار کند.من که موضوع را متوجه شده بودم خودرو را نزدیک خرابه یکان عراقی متوقف کرده و وارد خرابه شدم.کوروش خودش را در پشت یکی از دیوار ها پنهان کرده بود.چند لحظه بعد من روبرویش قرار گرفته بودم.به فاصله یک متری اش رسیدم.سلاح ام را روبروی شکم اش قرار دادم.کوروش دست هایش را بعلامت تسلیم بالا برد.ولی من که ازقبل تصمیم گرفته بودم یک باره انگشت ام را روی ماشه برده و چکاندم.سلاح کلاشینکف ام در وضعیت رگبار قرار داشت و در کمتر از یک دقیقه 30 عدد فشنگ را در شکم اش خالی کردم.نفر همراه ام که جدید الورود بود وقتی وضعیت را اینچنین دید ترسیده و خودش را عقب کشید.من بی اختیار به رویش فریاد کشیدم چرا معطلی خشاب ات رو خالی کن.او نیز که ابتدا مردد بود، بلافاصله تصمیم گرفته و شلیک کرد من در حین شلیک نفر همراهم خشاب ام را عوض کردم و اینبار که کوروش بر روی زمین افتاده بود سرش و صورت اش را مورد هدف قرار دادم.یک خشاب را هم روی سر کورش تخلیه کردم.بلافاصله من و نفر همراهم که هر کدام 4 خشاب 30 تایی کلاشینکف به همراه داشتیم خشاب ها را عوض کرده و 240 گلوله را به جاهای مختلف بدن متلاشی شده کوروش شلیک کردیم.جسد کوروش تیکه پاره شده بود و صورت اش نیز غیر قابل شناسایی بود.بعد از اینکه تمامی گلوله هایمان را در بدن کوروش جا دادیم با فرماندهی تماس گرفتم و پرسیدم که جسد را چکار کنیم و فرماندهی که بعهده زهره قائمی بود دستور داد که جسد را همانجا ول کنیم تا خوراک سگ ها و شغال های بیابان نفت شهر شود.
در اینجا از مهرداد پرسیدم که یکان عراقی در سمت راست جاده قرار داشت و مرز و نفت شهر در سمت چپ جاده قرار داشت واقعا فکر میکنی که کوروش داشت به سمت مرز فرار میکرد؟ و اگر میخواست به سمت مرز ایران فرار کند چرا به سمت مخالف جهت مرز و به سمت خرابه های سمت راست جاده فرار کرد ؟ مهرداد در برابر چنین سئوالی چهره اش را در هم کشیده و پاسخی نداشت که بدهد.مجددا سئوال کردم که بالاخره جسد کوروش را چکار کردید؟ مهرداد گفت که روز بعد خواهر زهره قائمی دستور داد که سراغ جسد کوروش رفته و جسد متلاشی شده اش را در همان خرابه دفن کنیم.من نیز با نفر همراهم همین کار را انجام دادیم و دیگر کسی از این موضوع خبر دار نشد.
همان موقع سازمان مجاهدین اطلاعیه داد که تعدادی از نیروهایش در درگیری با مزدوران و نفوذی هادر منطقه مرزی نفت شهر به هلاکت رسیده اند.سازمان مجاهدین با چنین خبر جعلی سرو ته قضیه را بهم آورد.گویی که هیچ کسی در آینده این راز را برملا نخواهد کرد.
سعید نوروزی که از سالها قبل بعنوان یک ناراضی با خانواده اش در کانادا و… در تماس بود تصمیم داشت که در اولین فرصت سازمان مجاهدین را ترک کرده و اعلام جدایی کند.ولی متاسفانه چنین فرصتی نصیب اش نشد.و خانواده اش در از دست دادن یکی دیگر از اعضای خود داغدار شدند بگونه ای که چند سال بود از موضوع مطلع نبودند و برای اولین بار در 6 ماه پیش من این واقعه را بصورت خلاصه به خانم الهام نوروزی و خواهر گرامیشان در یک رستوران در پاریس تعریف کردم.
با امید به روشن شدن حقایق و آزاد شدن افرادی که به اجبار در چنگال مجاهدین اسیر شده و میتوانند سعید نوروزی و یا کورش بالقوه دیگری باشند!
جواد فیروزمند– پاریس
2006-09-16

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا