مجاهدین خلق

نامه آقای مسعود خدابنده به آقای هاشمی نژاد و پاسخ ایشان

«پاسخ به نامه آقای مسعود خدابنده»
آقای هاشمی نژاد، شانزدهم اکتبر 2006
به نام خدا
جناب آقای مسعود خدابنده ،مسئول انجمن ایران اینترلینک
با سلام ،
نامه شما را مطالعه کردم.از این که احساس مسئولیت کرده و نکات مهم و ارزنده ای را در مورد وضعیت نیروهای گروه رجوی بیان داشته اید ، سپاسگزارم ومراتب قدردانی خود و خانواده ام را بابت تسلیت شما اعلام می دارم.
امیدوارم عذر تقصیر شما و دوستان همفکرتان ، در پیشگاه باریتعالی و سپس مردم بزرگوار ایران که حقاً از ناحیه تروریسم کور و بی منطق سازمان مجاهدین آسیب جدی و عمیق دیده اند ، قبول افتد و خداوند عزیز در راهی که برگزیده اید یاریتان فرماید.
جناب آقای خدابنده ؛
نمی دانم چه اندازه با من موافق خواهید بود ، اما من حضور شما و دوستانتان ، بخصوص آنان که با پشت سرگذاردن مراحل گوناگون در همراهی با مجاهدین، سرانجام از این گروه جداشده اند را گواهی صادق و دلیلی روشن بر باطل بودن دیدگاههای ایدئولوژیک و سیاسی مجاهدین و نیز بینه ای بر حقانیت راه و دعوت امام خمینی (ره ) و شهدای بزرگوار روحانیت می دانم.
شاید اطلاع نداشته باشید ، اما مرحوم شهید هاشمی نژاد در خلوت و جلوت ، یگانه داعیه شان این بود که نگذارید اینها (رهبران مجاهدین ) جوانان ساده دل و زودباور ما را به بیراهه ببرند!
پدر من نه منصب حکومتی داشت و نه بر روی مجاهدین سلاح گشوده بود ، بلکه از موضع یک عالم دینی ، کراراً آنها را به مباحثه و گفتگو دعوت می نمود و این تنها جرمش بود.
ایده ارزشمندی که شما امروز به آن معتقدید که علیرغم اختلاف می توانید باب گفتگو و مفاهمه را با بنده و سایرین بگشائید ، اعتقادی است که بسیاری از شهدای گرانقدر همچون شهید بهشتی و رجایی و نظائر ایشان ، به جرم پای بندی به آن به شهادت رسیدند. لابد استحضار دارید که رجوی وخیابانی بارها توسط اقطاب نظام نصیحت شدند که با دست برداشتن از تمامیت خواهی سیاسی و مرجح شمردن منافع حزبی بر منافع ملی ، کمک کار این مملکت باشند،اما دریغ که گوش شنوایی از جانب آنان وجود نداشت و آن نصایح را نشانه ترس و معامله گری قلمداد کرده و اینگونه به وادی خیانت و جنایت پای گذاردند.
جا دارد که در مقام حق گویی ، این نکته نیز یادآوری شود که این امام خمینی (ره ) بود که بیشترین فرصت را برای همراهی آنان با انقلاب و مردم داد و مانعی در برابر برخوردهای زود هنگام با آنان شد و تا وقتی دست به سلاح نبرده بودند ، حتی با رهبران آنان ناصحانه برخورد نمود و پس از آن نیز همواره برای افراد فریب خورده ، دلسوزی و روشنگری می نمود.
آقای خدابنده ؛
اجازه دهید یک نکته از تزلزل اعضاء که ارتباط مستقیمی با عدم ایمان به عمل و راهی که در آن قدم گذارده اند برای شما بازگو کنم که شاید کمتر شنیده باشید.
آمر قتل پدر من ، پس از چندی بازداشت شد و با اظهار پشیمانی و ندامت به بازگو کردن خطوط تروریستی منافقین و نحوه کار آنها پرداخت ، وی بنا به درخواست خودش در برخی دبیرستانهای مشهد که منافقین فعالیت بیشتری داشتند ، به افشاگری در مورد منافقین و اعمال ننگین آنها پرداخت و از جمله چگونگی ماجرای به قتل رساندن مرحوم هاشمی نژاد را تعریف کرد.
وی نقل می کرد که مسئولان گروه برای این که هادی علویان ، ضارب ایشان را راضی به این کار کنند ، هفته ها بر روی وی که بسیار هم فرد ساده اندیش و بی دست و پایی بوده است کار کرده بودند تا این که هنگام عمل وی پا پس کشیده بود و در شب آخر تا صبح از ترس می گریسته است و تصمیم گیرندگان گروه ، به جای این که فردی معتقد و داوطلب را به این کار بفرستند ، وی را با انواع ترفندها و نهایتاً با تهدید به لو دادن وی و خراب کردن پلهای پشت سرش وادار به چنین عملی نموده اند. و آنقدر این توهم را در وی قوت بخشیده بودند که اگر به دست پاسداران بیفتد او را پس از شکنجه های طاقت فرسا خواهند کشت که جوان نادان از ترس مرگ به خودکشی پناه برده و دست به این جنایت زد.
وضعیت امروز که ما شاهد آن هستیم ، تزلزل از پرده برون افتاده و تردید آشکار شده ای است که رهبران گروه سالها با شعارها و ژستهای خشن و آهنین ، قصد پنهان داشتن آن را داشتند. تزلزلی که اعضایی را که با ظاهری کوشاتر و با تلاش بیشتری برای گروه کار می کنند ، بیشتر از همه دستخوش نگرانی و شک و دولی کرده است و البته که آنها را از آن گریزی نیست.
آری جناب آقای خدابنده من نیز همانند شما :
شخصا عاملان مستقیم این قتل نفس ها و خیانت های دیگری که خود از آن آگاه هستید را تنها مسعود و مریم رجوی دانسته و افرادی که دست به چنین اعمالی زده اند را جز ابزاری مغزشویی شده (که طبعا خود این افراد را به قربانی تبدیل کرده است) نمی دانم
کانون هابیلیان ، به دنبال اجرای عدالت در باره جنایات این گروه تروریستی است و آن را حق خود و صدها خانواده که از این ناحیه آسیب دیده اند می داند. عدالتی که بیش از بیست سال به دلیل پشتیبانی همه جانبه صدام از این گروه هیچگاه فرصت تحقق نیافت.
اما جهت اطمینان خاطر شما و دوستانتان به اطلاع می رسانم ملهم از آموزه های بشردوستانه مکتب اسلام و با استعانت از یاد و خاطره شهدایی همچون هاشمی نژاد که نجات اعضای فریب خورده را وظیفه می دانستند ، اجرای عدالت در مورد کسانی که به حق آنها را قربانیان این فرقه توصیف کردیده اید را در قلع و قمع آنها نمی بینیم و از همین رو از آغاز تشکیل کانون هابیلیان با راه اندازی کمیته حقوق بشر ، سرنوشت این افراد را پی گیری کرده ایم و در دیدارهایی که با مسئولین عراقی و سایر شخصیتهای بین المللی داشته ایم ، همواره به واقعیت مربوط به آنها و شرایط اجباری که سران گروه برای آنها ایجاد کرده اند ، اشاره داشته ایم. مقالات و مصاحبه هایی که از افراد بازگشتی ( منجمله آقای ابراهیم خدابنده ) در سایت وجود دارد گواه این مدعا است.
من هم امیدواریم در چارچوب کمیته حقوق بشر که تا کنون بسیاری از خانواده های اعضای منافقین به آن مراجعه کرده اند ، همکاری مشترکی با شما داشته باشیم.
در پایان بار دیگر خداوند متعال را برای نجات و رهایی یافتن تمامی کسانی که توانستند خود را از چنگال این فرقه برهانند،شاکرم. ( چه آنان که هم فکر من هستند و چه آنان که مخالف من می اندیشند)
مشهد مقدس
سید جواد هاشمی نژاد
24 مهرماه 1385


 


نامه دوم مسعود خدابنده به آقای هاشمی نژاد


جناب آقای هاشمی نژاد
با تشکر فراوان جوابیه نامه مورخ یازدهم اکتبرم را امروز شانزدهم اکتبر، دریافت کردم.
آقای هاشمی نژاد این نامه را کمی با عجله می نویسم و انشاالله در آینده بعد از بازگشت از سفر (راهی کنفرانسی در مورد رابطه روش های شستشوی مغزی در تروریستم در دانشگاه هستم) مفصل تر برایتان خواهم نوشت. دلم نیامد یکی دو مطلب کلی را به هفته دیگر بگذارم.
آقای هاشمی نژاد، قبل از حرف های اصلی تر باید بگویم که همانطور که در نامه قبلی نوشته بودم احتمالا چه بلحاظ عقیدتی و چه بلحاظ سیاسی اختلافاتی عمده داشته باشیم. اتفاقا شوق من هم از همین است که می توانم با کسی رک و راست صحبت کنم که در این میانه نه تنها موافق من نیست که در همین رابطه هم کم از دست نداده. البته تبریک شجاعتتان در بخشش و دوری از انتقام به نفع خیر جمع باشد برای زمانی دیگر.
خلاصه کنم باید بگویم که تا جایی که به مواضع و ادراکات شخص من بر می گردد، در انتخابی فرضی بین حکومتی مذهبی و حکومتی دموکراتیک ولی غیر مذهبی (چیزی نزدیک به الگوی جمهوری سکولار و البته مستقل و آزاد در چهارچوب زمان و مکان) به حکومتی دموکراتیک ولی غیر مذهبی (طبعا با تعهد صد در صد حکومت به حرکت در چهارچوب اعتقادات و مذهب و رسم و رسوم مردم کشور) رای خواهم داد. به اعتقاد فردی من حکومتی سکولار چه در ایران و چه در هر کشور دیگری مجموعا متناسب تر با عالی ترین مصالح مردم آن کشور عمل خواهد کرد. طبعا می دانم که نظر شما چنین نیست و طبعا می دانم که در انتخاباتی فرضی هم علی القاعده اکثریت مردم بر علیه خواسته فردی من رای بدهند.
از این مسئله که بگذرم و انشاالله روی این موضوع هم در زمانی مناسب تر صحبت کنیم، لازم دیدم که در مورد واکنش سران فرقه به نامه بنده به شما هم توضیحی بدهم. حرکات از روی استیصال رجوی من را به یاد زمانی انداخت که همسرم آن سینگلتون بعد از دستگیری برادرم ابراهیم خدابنده و دوستم جمیل بصام، با دختر و نوه های ابراهیم و با همراهی آقای وین گریفیث و سر تدی تیلور از پارلمان بریتانیا به ایران آمده و در زندان اوین با آنها ملاقات کردند. طبعا این سفر از یک طرف در جهت تضمین وضعیت روحی و جسمی این دو زندانی و از طرف دیگر پیگیری روند قضایی و حقوقی پروسه محاکمه آنان بود. به هر حال بنظر می رسد فرقه رجوی بیش از هر چیز از صحبت و سوال و جواب و بحث و نامه نگاری بخصوص زمانی که مسائل رو و رک و روشن بیان می گردند وحشت داشته باشد. کسانی که خود ربع قرن را بعنوان نوکر دست دوم صدام حسین (میدانید که صدام نژاد فارس و یهود را پست می دانست) بر علیه کشورشان سلاح بدست گرفته بودند اکنون از نامه ای که بین دو قربانی فرقه رد و بدل می شود قالب تهی می کنند.
از دشمنان و کاسه لیسان این قدرت و آن قدرت که بگذریم، زمانی که نامه اول خود را برای شما نوشتم طبعا می دانستم که در میان ایرانیان خارج از کشور نیز خواهند بود کسانی که شاید در برهه زمانی و مکانی موجود نخواهند یا نتوانند مسیری را که النهایه باید برای حرکت به جلو انتخاب کرد را انتخاب کنند (می گویم ایرانیان چرا که به تجربه دیده ام که تابوهای خودساخته ای که بخصوص نیروهای باصطلاح چپ قبل از سقوط شوروی ساخته اند فقط در میان ایرانیان است و برای غیرایرانی ها در بسیاری موارد حتی تعجب انگیز و گاها خنده دار هم هست). میتوانم حدث بزنم که شخص شما هم احتمالا دوستانی در ایران داشته باشید که شاید نخواهند با شجاعت شما انتقام را منتفی کرده و بدنبال راه حلی از طریق گفتگو قدم بردارند. به همین دلیل هم هست که فکر می کنم اگر چنین گفتگوهایی تاثیری داشته باشد همانا شکستن همین رشته هایی است که از ربع قرن پیش بر دست و پای بخشی از مردم ایران (چه در داخل و چه در خارج کشور) تنیده شده است. تنها دلیلی هم که برای خوشحالیم از گفتگوی با شما می توانم عنوان کنم احتمالا همین است و بس و الا که نه شخص بنده و نه جنابعالی طبعا در این گفتگویی که جمله به جمله اش در دسترس عموم قرار می گیرد نه تنها چیزی بدست نخواهیم آورد که احتمالا تا مدت ها از دو طرف مورد حمله قرار گرفته و انواع و اقسام برچسب ها را هم تحمل کنیم.
آقای هاشمی نژاد،
دیروز ایرانی ای آشنا در تماس با بنده مدعی بود که مرز خود را با رژیم (حالا معنی رژیم هر چه که در ذهن وی بوده) مخدوش کرده ام. نامه ای که برای شما فرستاده بودم را دلیل می آورد و با وجود این که خود سالهای سال است به کنه اهداف فرقه رجوی پی برده است مدعی بود که رژیم ایران هم در جریان اعدامهای سالها قبل یکی از افراد خانواده اش را اعدام کرده است. اگر چه این یک فرد بود که تماس می گرفت ولی می دانید که تعداد آنها هم کم نیست (که البته یکی را هم در چنین مواردی باید جزو زیاد محسوب کرد).
طبعا در جریان صحبتی که داشتیم قبول کرد که اولا: کانون هابیلیان نمی تواند مسئول اعدام یکی از اعضای خانواده ایشان باشد (واضح ترین دلیلش این که چنین کانونی در آن زمان وجود نداشت) و ثانیا: اعدام یکی از اعضای خانواده ایشان هم (شخصا باید بگویم که همچون بسیاری دیگر اساسا با اعدام به هر شکل و فرمی مخالفم) نمی تواند دلیل قانع کننده ای برای ترور افراد بی گناه در وسط شهر های ایران باشد (که ترورهای فرقه رجوی هم بنابر مدارک غیر قابل انکار غالبا کور و هدفش فقط کشتار دوست و دشمن بوده است). طبعا نامه امروز شما نیز برای همین دوستمان جای تامل دارد که در مورد پدر شخص خودتان (و انبوه دیگری از قربانیان ترور و خشونت) توضیح داده شده است که ایشان حتی کوچکترین منسب دولتی هم نداشته اند.
این نمونه را بدین خاطر آوردم که تا جایی که به برداشت شخص خودم بر می گردد اصلا و اساسا مسئولیت حتی دوام آوردن فرقه رجوی را قبل از هر چیز معلول حرکت های سیستم حاکمیت ایران می دانم (طبعا منظورم هم غلو ها و عدد سازی های سازمان نیست که خود باعث لوث شدن اصل قضیه شده است). از نظر شخص بنده مسئولیت بوجود آمدن و جذب نیروی اولیه سازمان مجاهدین خلق ایران (همان فرقه رجوی) بر عهده حکومت جمهوری اسلامی ایران بوده و هست. این هم نه بخاطر شانه خالی کردن است که اگر مسئولیت را از حاکمیت کشورمان نخواهیم (هم بنده و هم شما) قدم بعدی باید رجوی و فرقه و در قدم بعدی فرض کنید صدام حسین را مسئول و پاسخگو بشناسم که این هم مثل این می ماند که در پیگیری سرقتی که از خانه ام شده است بجای رفتن به کلانتری بروم از سردسته دزدها مسئولیت بخواهم.
نمی دانم ولی بنظر می رسد جدایی بیست و پنج ساله ای که خون و خشونت و ترور بوجود آورده به جایی رسیده باشد که حتی کلماتی که استفاده می کنیم هم شاید نیازمند توضیحات بیشتری باشد بسیار دیده ام که مفهوم کلمه از نظر ایرانی داخل یک چیز و مفهوم همان کلمه از نظر ایرانی خارج از کشور چیز دیگری است. شما در نامه خود به آیت الله خمینی بعنوان امام اشاره کرده اید که از نظر یک ایرانی طبعا به هیچ وجه نمی تواند موئد تمامی حرکت های بیست و پنج ساله کلیه شعب و قسمت های گوناگون دولت های مختلفی باشد که در ایران از بعد از انقلاب تا کنون سر کار بوده اند ولی به جرئت خدمتتان بگویم که در میان ایرانیان خارج از کشور برداشت از همین کلمات مفاهیمی کاملا متفاوت دارند. کوچکترین نفعی که این مکاتبات می تواند داشته باشد این است که حداقل تعاریفمان را به هم نزدیک تر می کنیم.
حرف زیاد است و سعی می کنم رشته کلام را در جهتی که شروع شده است نگه دارم.
گفتم که رهبران فرقه از این نامه (و طبعا از جواب شما) به شدت در هم ریخته اند. واقعیت این است که برخورد با ترور، تروریسم و خشونت جز با جایگزینی آن با بحث و گفتگو (آن هم نه الزاما بحث و گفتگویی که بنده شما را طی چند روز آینده قانع کرده و یا شما بنده را قانع سازید) و توافق بر راه حل ها و راه کارهای مقبول و امکان پذیر نیست. رهبران فرقه هم این را به تجربه دریافته اند و بی جهت نیست که حتی از صحبت دو ساعته مادر و فرزند هم جلوگیری می کنند چه رسد به نامه نگاری دو قربانی از دو سوی جهان. دو قربانی از دو سنخ متفاوت ولی گزیده از یک منشاء. دو قربانی از دو سوی یک قربانگاه.
امیدم به آن است که نامه بنده به شما و جوابی که لطف کرده اید باعث گردد تا دیگرانی نیز که در همین زمینه نظری، انتقادی، تصحیحی و یا توافقی دارند وارد شده و از بعد و از منظر خودشان به این بحث جانی تازه دهند. بحثی را شروع کنند (و یا اگر همچون دوست ایرانی ای که ذکر کردم بحثی را خاتمه دهند) که اگر ما امروز شروع نکنیم (و یا باز از منظر دوستی که ذکر خیرش بود خاتمه ندهیم) بی گمان آیندگان در تاخیر شروعش بر ما که قربانیان ترور و خشونت و فرقه گرایی بوده ایم خرده خواهند گرفت.
با تشکر مجدد از جواب نامه
مسعود خدابنده
لیدز انگلستان
شانزدهم اکتبر 2006

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا