عملکرد سازمان

آنها 108 نفر از ما را اسیر و چندین نفر را هم کشتند

افشای نقش ستون پنجمی مجاهدین در جنگ ایران و عراق

با شروع تجاوز نظامی رژیم بعث عراق من هم همانند بسیاری از جوانان برای دفع تجاوز و دفاع از ناموس و پاک کردن خاک میهن از لوث وجود ارتش متجاوز صدام که با نیت تجزیه خوزستان از ایران صورت گرفته بود، به خدمت سربازی رفتم.
دشمن متجاوز به دلیل پشتیبانی های مالی و لجستیکی قدرت های بزرگ و کشورهای عرب حوزه خلیج فارس عزم جزم کرده بود که در کوتاه ترین زمان سرنوشت جنگ را به سود خودش تعیین تکلیف کند.

رجوی و صدام
رجوی و صدام

در ادامه جنگ و بخصوص از سال 65 و بدنبال ورود نیروهای فرقه مجاهدین به خاک عراق رجوی هم بقول خودش برای تغییر تعادل جنگ بنفع صدام نیروهایش را در قالب یک ارتش منظم کوچک در دل ارتش متجاوز صدام بکار گرفت.

باورش برای خیلی از ایرانی ها سخت می نمود که یک گروه که ادعای ایرانی بودن داشت دوش به دوش دشمن و در جبهه او سلاح بدست گرفته و بسمت سربازان ایرانی که از خاک شان دفاع می کردند شلیک کند. من خودم تا موقعی که به اسارت آنها درجبهه در نیامده بودم نمی توانستم قبول کنم تا اینکه درشب 18/1/66 این اتفاق افتاد.

من همان شب از مرخصی به خط برگشته بودم. محل خدمتم لشکر 30 گرگان درمنطقه سردشت بود. آن شب فرمانده ام چون از مرخصی برگشته بودم مرخصی مرا لغو کرد. در سنگر استراحت میکردم که در نیمه های شب با صدای شلیک مسلسل و انفجار نارنجک از خواب بیدار شدم.

بعد از مدتی فهمیدم لشکر ما مورد حمله قرار گرفته است. ابتدا فکر می کردم که ارتش عراق است ولی بعد که دیدم بزبان فارسی صحبت می کنند حدس زدم مجاهدین باشند. خیلی از سربازان بخاطر اینکه آنها بزبان فارسی صحبت می کردند و لباس بسیجی به تن داشتند فکر می کردند نیروهای خودی هستند ومقاومتی از خود نشان ندادند. تا اینکه آنها 108 نفر از ما را اسیر و چندین نفر را هم کشتند.

یکی از سربازان که از ناحیه شکم بشدت آسیب دیده بود را ابتدا می خواستند با خودشان به خاک عراق ببرند ولی بدلیل شدت خون ریزی و خرابی وضعیت جسمی او را با یک قمقمه آب در صحنه بحال خود رها کردند و ما را بسمت مرز عراق بردند. در طول مسیر بدلیل اینکه دست های ما را به همدیگر بسته بودند بدنبال تبادل آتش میان مجاهدین ونیروهای ایران تعداد دیگری کشته شدند که مجاهدین انها را درهمان وضعیت رها کردند.

به خاک عراق که رسیدیم ابتدا ما را به یک زندان در سلیمانیه و بعد کرکوک بردند. آنها ابتدا در جریان بازجویی با خشونت از ما اطلاعات جبهه و استقرار و استعداد نیرویی یگانهای نظامی را می خواستند. درجریان باز جویی فرماندهان ارتش عراق و نیروهای ضداطلاعات صدام هم بودند. مجاهدین به ما می گفتند اگر به ما ملحق شوید ما شما را بعد از مدتی به ایران و یا هر کشور خارجی که خواستید می فرستیم و ما باورمان شد که آزادمان خواهند کرد به همین دلیل درتمامی مصاحبه های آنها شرکت می کردیم و نمی دانستیم آنها فیلم مصاحبه را از تلویزیون خودشان پخش می کنند!

از ما می خواستند برعلیه مسئولین و رهبران ایران شعار بدهیم و از مجاهدین حمایت نماییم. بعد برای اینکه ما را مجبور به ماندن در تشکیلاتشان کنند فیلم مصاحبه ها را به رخ ما میکشیدند که اگر برگردید ایران اعدام خواهید شد چون با منافقین همکاری کرده اید.

درجریان عملیات مرصاد (فروغ) به ما گفتند ما داریم به ایران می رویم با ما بیایید. ما هم ساده لوحانه فریب آنها را خورده و همراه انها رفتیم. بعداز شکست درعملیات مرصاد وضعیت بدتر شد. رجوی ادعا کرد که شکست درعملیات مرصاد بخاطر این بود که اعضا پشت تنگه مسائل خانوادگی وعواطفشان به زن وبچه هایشان گیر کرده بودند و بدین ترتیب ضعف نظامی خودرا توجیه نمود. بدنبال طلاق اعضا از یکدیگر بحث هایی بنام طعمه در تشکیلات شروع شد که هرکس از وضع موجود انتقاد داشت و یا درخواست جدایی داشت بعنوان طعمه وزارت اطلاعات به اعضا معرفی میشد و جرم آنها هم از نظر رجوی 5 سال اسارت در زندان های مجاهدین و بعد سالیان در زندان ابوغریب بود و با رعب و وحشتی که بعد از این نشست ها درتشکیلات ایجاد کرد کسی جرات درخواست جدا شدن نمی داد و هر کس منتظر فراهم آمدن شرایط جدید بود تا اینکه آمریکا و نیروهای متحدش در سال 82 به عراق حمله و صدام را سرنگون کردند .

ارتش آمریکا که هنوز وارد بده بستان با رجوی نشده بود و آنها را جزیی از ارتش صدام می دانست مجاهدین را خلع سلاح و در اشرف مستقر کردند و حفاظت از انها را برعهده گرفتند. من که مدتها مترصد فرار بودم یکشب که در موضع نگهبانی در ضلع جنوب پادگان اشرف بودم از فرصت استفاده کرده و به اتفاق دوستم از قرارگاه فرار و بسمت شهر خالص در20 کیلومتری پادگان اشرف رفتیم. در آنجا با توجه به اینکه عرب زبان بودم به یکی از اهالی مراجعه و از او برای رفتن به مرز کمک خواستم که خوشبختانه او ما را به منطقه مرزی نفت شهر برد و از آنجا بعد از سالیان وارد خاک ایران شدیم.

آنچه من را در طی سالیان اسارتم زجر می داد نه موضوع اسارت بلکه بخاطر این بود که توسط کسانی به اسارت گرفته شده وتسلیم دشمن شدم که خودشان را ایرانی ومجاهد خلق می دانستند واین خیانت انها هیچگاه در ذهنم پاک نشد وهمواره بعنوان یک علامت سوال در ذهنم نقش بست که رجوی تا کجا حاضر شد برای بدست آوردن قدرت حتی سربازان مدافع میهن را به دشمن بسپارد!

عبدالرضا عساکره عضو جدا شده

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا