اعضاء جداشده از فرقه رجوی

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم

دلنوشته ای از آقای عادل اعظمی به بهانه بازگشت تعدادی از دوستان به وطن ، ( تمام اسامی و بیشترمکانها در ایران مستعار است)

با حیرت به زمینهای اطراف جاده نگاه می کنم. بعد شلوغی و مراحل قانونی فرودگاه آرام آرام بوی وطن را در عمق ریه هایم احساس می کنم، گاهی نفسهای عمیقی می کشم که بیشتر به آهی بلند شبیه است. راننده گاهی نگاهم می کند، مردی است میانسال، مودب و موقر، هوا کمی داغ است ولی شیشه را نمیخواهم بالا بکشم. چقدر آشناست این هوای گرم، راننده میگوید: “ببخشید کولر روشن هست می خواهی شیشه را بالا بکشی یا خاموش کنم” میگویم : “نه داداش خاموش کن ،،،”. از قیافه اش متوجه میشوم تعجب کرده است، شاید اولین مسافری هستم در تمام این سالها که در تابستان می گوید کولر را خاموش کن. با موبایلم از زمینها و درختان و مناظر اطراف تعدادی عکس می گیرم.

عادل اعظمی

احساس عجیبی دارم، دلهره، شادی، هیجان و یک حس دور غریب که تمام وجودم را پر کرده است، حس باز گشت به اصل و زادگاهت. تصاویر و مناظر کنار جاده، خانه ها مغازه ها همه برایم زیبا و تازگی دارند. میخواهم همه را ببینم، ولی نمی شود، سرعت ماشین زیاد است و گاهی با صحنه ای سر بر می گردانم به عقب، به چب به راست …

راننده می گوید: “ببخشید فضولی نباشه خیلی وقته ایران نیستی؟” میگویم: “آره ، چطور مگه؟ مشخصه ؟” به شوخی می گوید: “آره ،خیلی. اینقدر نفس عمیق کشیدی گفتم دور از جان تنگی نفس داری”. هر دو میخندیم . سکوت بینمان شکسته میشود می گوید: “ببخشید میتونم بپرسم کجا بودی؟” خیلی مودبانه سوال میکند. میگویم: ” آلبانی بودم ،،، میدونی کجاست؟” می گوید : “اسمشو شنیدم فکر کنم جزء اروپاست”. میگویم : “آره ، تقریبا شمال یونانه،،،” می گوید: “چند سال هست اونجایی؟ جای خوبیه؟ ” نمیدانم چه بگویم، قصه دردناک و طولانی هست. میگویم : “خیلی ساله ، ۳۵ سال ،،” با تعجب نگاهم می کند می گوید: “یعنی بعد ۳۵ سال این اولین بار هست برمیگردی؟” میگویم : “آره ،،، می دونم خیلی زیاده” میگوید: “زیاد که چه عرض کنم خودش یه عمره ،،،” دقایقی در سکوت می گذرد، من محو تماشای بیرون میشوم، راننده نگاهی به من میکند می گوید: “جالبه، ببخشید کمی کنجکاو شدم، یعنی نمیتونستی برگردی یا نمیخواستی ؟” چه بگویم، زیاد نمیخواهم وارد داستان زندگیم بشوم، میگویم: “کمی داستان من متفاوت هست و طولانی، من نزدیک سی سال عراق بودم بعد منتقل شدیم آلبانی ،،،” میگوید: کجای عراق ؟ کردستان ؟ میگویم: “نه کردستان نبودم”، با تعجب نگاهم میکند می گوید “توی مجاهدین که نبودی؟”، میگویم: “متاسفانه چرا بودم ،،،” آهی میکشد میگوید: “دورا دور میشناسم ،،، هی داداش خراب کردند خراب ،،،”.

کمی صدایش را پایین میاورد و حالت راز گونه ای میپرسد: “اینها کاری باهات نداشتند؟” میگویم: “فعلا که کاری نداشتن ،،،”. میگوید: “نه دیگه تمام شد ،،،” و دو باره صدایش را پایین میاورد: “داداش اگه کاری داشتن همون فرودگاه نمی زاشتن بیای بیرون، اومدی بیرون دیگه تمومه، مثل یه آدم عادی هستی ،،،” و بعد ادامه میدهد: “نه اینکه فکر کنی حزب اللهی ام ، نه ابدا ، دردها ، کاستیها رو هم روزانه دارم میبینم، ولی از اول از این جماعت دل خوشی نداشتم ،،، توی جنگ رفتند پشت صدام ، هیچ منطقی اینو قبول نمیکنه ، آخه ناسلامتی ما هم همان خلق و مردم بودیم که شعارش و میدادند،،،” بعد مکثی میگوید: “فقط من نیستم، من فرهنگیم ، البته مسافرکشی هم می کنم ، نون حلال باشه مهم نیست چه کاری باشه ، خواستم اینو بگم ، فقط من نیستم دوستان زیادی دارم از لائیک گرفته تا مذهبی و مخالف و موافق ،همه نوع ، جالبه سریک موضوع همه توافق دارند سر منفور بودن این جریان”. میگویم: “خیانت یکی دو تا نبوده داستان جنگ یکی از اینهاست ، بدترین خیانت به اعتماد ما کرد که به اصطلاح نیروهایش بودبم ، تو فقط شنیدی ، روزگارمان را سیاه کردند این جماعت ، نابودمان کردند”.

میگوید: “آره عمرتو تلف کردی اخوی به خاطر هیچ” و بلافاصله برای اینکه کلام مایوس کننده اش را جبران کند می گوید: “ولی خدا رو شکر خلاص شدی ، ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است ،،،”. مدتی در سکوت می گذرد ناگهان از دور لابلای ماشینها و ترافیک برج بلند میدان آزادی را میبینم ، یکباره ضربان قلبم تندتر میشود و شتاب خون را توی رگهایم حس میکنم. هر چه جلوتر می رویم واضح تر و با شکوه تر آن را می بینم ، باورم نمی شود توی میدان آزادی هستم ،،، آخ میدان آزادی ، سالها در رویای رسیدن به تو چه جوانهایی که پر پر شدند و چه خانواده هایی که داغدار نشدند ، این همه خون این همه درد و آوارگی و غربت ،،، البته برای رسیدن به تو نبود ، برای رسیدن یک خودکامه روانی زنباره به قدرت بود که دنیایی مثل اشرف بنا کند ، اشرف عراق یا اشرف۳ در آلبانی، یک کابوس هولناک با چند هزار انسان غمزده و دلمرده ، این الگوی ایران فردای این مردک بود ،،، وارد میدان می شویم برج آزادی هر چه با شکوهتر نمایان می شود با خودم می گویم براستی ما چه اصراری داشتیم با تانک وارد این میدان بشویم ! اگه عقده رسیدن به قدرت نیست و اگر هدف دیدن میدان و مردمان این میدان به عنوان سمبل ایران است با تاکسی هم می شود وارد این میدان شد . میدان خیلی بزرگتر و سر سبزتر شده است ، با موبایلم چند عکس می گیرم ولی دنبال یک زاویه خوبم ، راننده می گوید: ” صبر کن الان یه جایی می برم درست رو بروی برج ،،،” بعد چند دقیقه لابلای ماشین ها متوقف میشود و می گوید: “اینجا خوب است برای عکس گرفتن”. پشت سر ما همه ماشینها بوق میزنند یکی داد میزند: “حرکت کن آقا اونجا جای وایسادن نیست ،،،” میگویم : “ببین جای خوبی نیست ،،، همه صداشون در اومد ، برو بعد عکس می گیرم ،،،” می گوید: “نگران بوق نباش داداش عکستو بگیر” و با خنده ای ادامه میدهد: “اگه بدونند ۳۵ ساله “آزادی” رو ندیدی نه تنها بوق نمیزنند اصلا ماشین و خاموش میکنند ،،،” چه ایهام زیبایی در کلامش هست ، ۳۵ ساله “آزادی” رو ندیدم ،،، با عجله چند عکس میگیرم و راه میافتیم . با خودم میگویم یک روز باید بیایم و توی این میدان تمام روز روی آن چمنها دراز بکشم و ساعتها به برج بلند و زیبای آزادی نگاه کنم ،،، به یاد تمام انهایی که آرزوی دیدنت را داشتند و نتوانستند ،،، با او حرف های نگفته زیادی دارم،،،

توی اتوبوس نشسته ام ، دارم به شهر زادگاهم نزدیک می شوم ، شهری که سالها در آن زندگی کرده ام بزرگ شده ام شهر جوانی هایم شهری که قدم به قدم محله هایش را میشناسم ،،، یادم هست کنار این بلوار تا نزدیکیهای شهر زمینهای خالی بود که حالا تماما خانه سازی شده . بلوار تنگتر به نظر میرسد شاید به خاطر درختانی است که بزرگ شده اند و سر به هم آورده اند. در درونم غوغاست ، بعد دقایقی به مرکز شهر میرسیم گوشه ای از میدان پیاده میشوم . در نگاه اول گویی در سیاره ای دیگر پا نهاده ام هیچ چیز را بیاد نمی آورم ، خیلی شلوغتر به نظر میرسد ،،،آرام آرام خودم را توی میدان پیدا میکنم ، هر چند خیلی متفاوت هست ولی باز در گوشه و کنار این میدان خیلی از مکانها را هنوز به یاد میاورم ، بانک صادرات همانجای قبلی است ، دانشکده علوم پزشکی هم به یاد میاورم که ابتدای خیابان مصدق بود ، هنوز همان جای قبلی است ، گاراژهای قدیمی خراب کرده اند و ساختمانهای بلندی ساخته اند که بیشتر به هتل شبیه هستند ، گوشه ای از میدان چند تاکسی منتظر مسافرند و داد میزنند : طالقانی ،،، طالقانی

پشت آنها نزدیک پیاده رو گاری های میوه فروشی ‌به ردیف پارک شده اند و فروشنده ها میوه هایشان را داد میزنند ، چند سرباز با شوخی و خنده از کنارم رد میشوند گویا به مرخصی آمده اند ، صدای بوق ماشینهای و فروشنده ها و راننده ها هیاهویی‌ به پا کرده که مرا به وجد آورده است ، حس دور و خاطره انگیز غریبی در دلم چنگ میزند ، اینها همان مردم هستند همان مردمی که سالهاست از آنها دورم با تمام کمبودها و کاستی ها و دستنگیهایشان ، همه تحرکات را با شوق نگاه میکنم ، گویی نمیخواهم هیچ حرکتی را از دست بدهم دوست دارم تک تک عابرین را با نگاه دنبال کنم که کجا میروند و چه میکنند اما میسر نیست ، دوست دارم آنها را بغل کنم دستهایشان را ببوسم ، پاهایشان را ببوسم ، اینهاهمان مردم من هستند همان مردمی که سالها دلتنگشان بوده ام ، سالها من دلتنگ همین آب و خاک بوده ام و براستی چطور بی آب و خاک و هوا ، بی ریشه این همه سال زنده مانده ام ؟!، با نفسی عمیق هوای زندگی را توی ریه هایم فرو میدم ، حس میکنم هیاهو آدمها ، مغازه ها ، در و دیوار و دار و درخت دارند با من حرف میزنند.

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال زمن
به عاقبت به من آیی که منتهات منم ،،،

عادل اعظمی نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال زمن، به عاقبت به من آیی که منتهات منم
احساس تشنگی شدیدی میکنم گوشه میدان یه آبمیوه فروشی میبینم ، میروم کنار آبمیوه ای ، در سایه یک دیوار بلند که گویا هتل است می ایستم میگویم: “آقا ببخشید یه لیوان آب انار لطفا”، میگوید: “ای به چشم ،،، عموجان یخ بریزم،”

،،، آخ ، این کلمه مرا به سالهای دور میبرد ،، سالهاست دیگر کسی مرا “عمو” خطاب نکرده است. “احترام” چه واژه غریبی ست برای ما، حرمت ما را نگه نداشتند سالها ولی تا بخواهی با عناوین تحقیر کننده ما را صدا کرده اند ، در نشستی نسرین می گفت شما برادرها برای اینکه وقتی روی تخت می روید به چیزی فکر نکنید باید مثل خر کار کنید ! عجب ! در نشست زیر مینیمم به “ح” که حالا خوشبختانه بیرون است و سنی هم از او گذشته بود میگفت ؛ زیر مینیمم تو “پفیوزی” هست! همین زن نسرین (مهوش سپهری ) به خاطر همین فرهنگ لمپنی خودش به تنهایی یک بند انقلاب بود. بند “ه” یعنی “همردیف”. حالا انقلاب مریم چه فاضلابی بود که این شاخص انقلاب بود. فحاشی و توهین را در نشستها همین زن “ارزش” کرد و اینطور بود که شورای رهبری برای کسب “ارزش” بیشتر روز به روز دریده تر شدند. در نشستی بطول رجایی به دکتر حمید میگفت فکر میکنی کی هستی “بوزینه” ! عجیب است. سالها گذشته است ولی تلخی آن توهین هنوز در تن من هست. درست همان زمانی که ما به آنها میگفتیم “خواهر” آنها به ما میگفتند “بوزینهگ ؟! جانوری نماند که ما را به آن تشبیه نکنند از شپش و زالو گرفته تا گاو و الاغ و میمون ،،، راستی چرا؟! مگر ما نیروهایشان نبودیم؟ چرا ما را اینطور خار میکردند؟! حس میکنم عموی مهربانانه این جوان امروز سم تمام آن القاب و عناوین زشت را میشوید و با خود می برد. چه حس شیرینی است واقعا. گویا با این کلمه مرا به وطن خوش آمد میگوید و مرا میپذیرد. من پذیرفته شدم. با صدای جوان به خودم میایم: “عمو ،،، کجایی ؟ رفتی ها ،،، یخ بریزم عمو؟” با آهی میگویم: “آره اینجا نبودم”. در حالیکه دسته آبمیوه گیری را با تمام وزن فشار میدهد می گوید: “کجا بودی عمو، پیرت بسوزه عاشقی”. خنده ام می گیرد ،،، می گویم “عاشقی دیگه از ما گذشته سرم و نگاه کن” می گوید: “از قدیم گفتن دود از کنده بلند میشه ،،،” بعد مکثی ادامه میدهد: “میدونی چیه عمو، اصلا ما جدیدها عاشقی نمیدونیم، باور کن ، اصل عاشقی مال دوران شما بود ،،،” شاید راست می گوید این هم خودش یک نوع عاشقی است، عاشقی با آب و خاک و دیار ،،،.

جوانی است حدودا ۲۵ ساله با صورتی کشیده و استخوانی. به ساکم نگاهی میکند لیوان پر آب انار را دستم میدهد ومیگوید: “غریبی عمو؟”. یکباره دیالوگ ماندگار فیلم بادکنک سفید بین سرباز و دختر بچه توی ذهنم میاید، می گویم: “آره ، کمی غریب هستم ولی غریبه نیستم”. با خنده ای میگوید: “خیلی فلسفی بود عمو، باید روش فکر کنم ، سنگین بود ،،،” و هر دو میزنیم زیر خنده و بلافاصله داد میزند: “بدو آبمیوه تازه ،،، بدو هلاک نشی داداش از تشنگی، آب انار، هویچ ، طالبی ،،،” پول آبمیوه را میدهم ، میگوید: “مهمان باش عمو” میگویم : “لطف داری عمو جان” میگوید: “والا ،، بی تعارف” ، حس خوبیست “تعارف”. سالهاست کسی چیزی به من تعارف نکرده است. اصلا فرهنگ تعارف را فراموش کرده ام. در نگاه اول شاید تعارفات اضافه و غیر ضروری به نظر برسند ولی یک رابطه زیبای انسانیست و کمبودشان را حس میکنم. جوان با خنده ای شیطنت آمیز که عمدی در آن است میگوید “عمو فقیر هستیم ولی گدا نیستیم”. میگویم: “جمله تو هم سنگین بود ها ،، باید روش فکر کنم ،،،” با خنده بلندی می گوید: “حال کردی، ما هم فلسفی میتونیم حرف بزنیم ،، حالا یک به یک شدیم،،،” و هر دو با هم میخندیم میگویم: ” تنت سالم عمو، زنده باشی ،،،” باقی پول را می گیرم ساکم را بر میدارم خداحافظی میکنم و راه می افتم به سمت محله قدیمیمان. یک هوای تازه ای در درونم شکل میگیرد، حس میکنم به جایی تعلق دارم، این دیالگ کوتاه با این جوان این حس تعلق داشتن را بیشتر در من زنده کرد ،، گویی بعد سالها سرگردانی چون ماهی به آب رسیده ام آبی که به آن تعلق دارم.

نگفتمت منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای با صفات منم

نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند
که گم کنی که سر چشمه صفات منم

محله قدیمی ما کمی دور است ولی دوست دارم تمام مسیر را راه بروم و لذت ببرم ، تمام مسیر گام به گام خاطره است و یاد ،،،
بعد از یک ساعتی به محله قدیمی میرسم . یک حال وهوایی عجیب است و کمی غریب .

خیابان اصلی که محله را به دو قسمت تقسیم میکرد حالا یک بلوار دو طرفه بزرگ شده است و از آن خانه های قدیمی دو طرف خیابان خبری نیست، آرام از شیب ملایم کوچه قدیمی بالا میروم، تلاش میکنم همه جزئیات را بیاد بیاورم. ابتدای کوچه کنار یه خرابه یه درخت بزرگ بود که حالا نه درخت هست و نه خرابه به جای ن یه ساختمان چند طبقه است ، اینجا سر این سه راه بزرگ یک فلکه بزرگ قدیمی بود به شکل دایره ، می ایستم کمی اطراف را برانداز میکنم. آری همین جا بود، ولی فلکه دیگر نیست کوچه آسفالت شده است و به خاطر نبود فلکه فضای‌این سه راه خیلی باز به نظر میرسد. جوانی با یک گاری گوشه دیوار فلافل می فروشد نزدیک می شوم سلام می کنم می گویم: “ببخشید اینجا سالها قبل یه فلکه بود ، چی شد اون فلکه” می گوید: “آره یادم میاد یه فلکه بود ولی خیلی ساله عمو صافش کردند” ، تشکر می کنم و راه می افتم شیب کوچه که کمی تندتر شده ، یک سوپر مارکت بزرگ آنطرف کوچه است باز به گذشته ها میروم نه اینجا سوپرمارکت نبود ، آها ،،،اینجا یه حمام عمومی قدیمی بود که حالا سوپر مارکت شده ، بالاتر مغازه فرنی فروشی‌ ،،، کی بود خدایا ؟! میرزا مراد ، یکباره اسمش را به یاد میاورم که حالا روی آن نوشته است “بنگاه معاملات ملکی رضایی” راستی میرزا مراد مهربان چی شد؟ همیشه ته قابلمه فرنی که سفت شده بود مجانی به بچه های فقیر محله می داد ، داد ، کجاست ؟ یعنی هنوز زنده است ؟

به انتهای کوچه میرسم ،،آخ ،،، اینجا مدرسه راهنمایی “نیایش” بود که سالها آنجا درس خواندم که حالا دبیرستان دخترانه شده است ، کمی بالاتر سر نبش کوچه نانوایی مشدی صفرعلی بود حالا ساندویجی شده ،،،
سالها توی این کوچه ها رفت و آمد کرده ام و درس خوانده ام توی آن کوچه بن بست کنار آن نانوایی که حالا نیست ، در یک زیر زمین تاریک ،،، درست است که آدمها همان آدمها نیستند ، بچه ها بزرگ شده اند و بزرگترها یا پیر شده اند و یا رفته اند ولی فضا همان فضاست و هوای زندگی همان زندگی ، هیجان و یاد گذشته ها سراپای وجودم را در خود گرفته است ، نام خیلی از کوچه ها را فراموش کرده ام ولی نام آدمها عجیب است که فراموشم نشده است و یادشان تمام این سالها با من بوده است و با آنها زنده بوده ام،،،
در خانه روز اول با اشک و شادی و گریه میگذرد ، با روبوسی و دیدار خانواده و اقوام و داغ آنهایی که دیگر نیستند که خود حکایت طولانی ست از درد دوری سالها ،،،

روز دوم اتاق را کمی مرتب میکنیم ، قرار است اهالی روستا برای دیدن من بیایند ، خبر دارم خیلی از آشنایان من سالها ست که دیگر نیستند ، پس اهالی روستا چه کسانی میتوانند باشند !؟ در میزنند میروم در را باز میکنم انبوهی جمعیت پشت در ایستاده اند با شادی و خنده و سلام و احوالپرسی وارد میشوند ،،، همه دور تا دور اتاق مینشینیم ، خدایا اینها کی هستند!؟ اینها اهالی روستای من نیستند ، در نگاه اول کسی را نمیشناسم ،،، ولی چرا بابا علی را میشناسم که تمام موهایش سفید شده عمو علی احمد را هم میشناسم او هم خیلی پیر شده دیگر کسی را نمیشناسم همه جوان با چهره های آفتاب سوخته آمیخته با رنج و کار و تلاش، همه با خنده ای به من نگاه میکنند ، من هم با خنده و وجد به تک تک آنها نگاه میکنم ، احوالپرسی کماکان ادامه دارد بعد از دقایقی یکی از آنها که شانه های پری دارد و میان سال است میگوید: “خوب عمو ، حالا بگو ما کی هستیم؟” همه میزنند زیر خنده ، میگویم: “بگذار ببینم ،،، قدیمیها را که میشناسم زیاد تفاوت نکرده اند ،،،” به بابا علی و عمو علی احمد اشاره میکنم و ادامه میدهم: “ولی جدیدها کمی سخت است،” به یکی از آنها اشاره میکنم و میگویم: “تو خیلی شبیه عبدالله هستی ولی عبدالله باید الان خیلی پیرتر باشد ،،،” همه میخندند ، آن جوان میگوید: “عمو تقریبا درست حدس زدی من ناصر نوه عبدالله هستم” به شوخی میگویم: “ماشالله ،،نوه؟ مگر چند قرن هست که من رفته ام،،،” همه میزنند زیر خنده ناصر توی خنده و شوخی میگوید: “عمو حداقل یک قرن هست که رفتی ،،،” بعد لحظاتی همه ساکت میشوند و با خنده ای نگاهم میکنند و منتظرند که آنها را حدس بزنم ، همانطور نشسته با زانو کمی جلو میروم میگویم: “حالا بزار خوب نگاه کنم ،،،” به یکایک آنها نگاه میکنم در ته چشمان آنها و در لابلای خطوط جوان چهره هایشان یکباره تک تک آشنایان قدیمم را بیاد میاورم ،،، میگویم: “تو باید محمد باشی پسر کاک رحمانگ میگوید: “آره، ولی یدالله هستم پسر کوچیک” ، و ادامه میدهم: “تو پسر میرزا حسن هستی یا نوه او” ، تو ،،، کمی فکر میکنم میگویم: “شبیه خالو یعقوب هستی” ،، با خنده ای میگوید: “رسته عمو، پسر کوچیکش هستم ،،، ولی خدایا چطور منو میشناسی ؟! وقتی تو رفتی عمو من دو سال بیشتر نداشتم ،،،” میگویم: “از قدیم گفتند، پسر کو ندارد نشان از پدر / تو بیگانه خوانش نخوانش پسر” ،،، باز همه میزنند زیر خنده. بقیه نفرات را هم حدس میزنم بعد یکی یکی اسمهایشان را میگویند واز قدیمها اگر خاطره ای دارند باز گو میکنند بعد ساعتها میگوییم و میخندیم ،،، احساس میکنم خانواده ام را شهرم را روستایم را و همه و آشنایانم را دوباره باز یافته ام ، بعد از آن همه سردی و دوری و درد ، چه لذتی است در گرمای دیار خود بودن و بین عزیزان خود بودن ،،، .

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تپش و گرمی هوات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم
اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست
وگر خداصفتی دان که کدخدات منم
پایان
آقای عادل اعظمی

همایش انجمن نجات مرداد 1400

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا