گزارش مراجعه خانم فاطمه اکبری نسب به قرارگاه اشرف

گزارش مراجعه خانم فاطمه اکبری نسب مقیم کشور آلمان به قرارگاه اشرف در عراق برای دیدار پدر و برادرش

صبح روز پنجشنبه دوم خرداد ماه جاری آقای رضا اکبری نسب به همراه برادر زاده اش خانم فاطمه اکبری نسب و آقای رضا صادقی از فعالین بنیاد خانواده سحر در بغداد به عنوان مترجم و راهنما به قرار گاه اشرف مراجعه کردند. هدف ازاین دیدار این بود که خانم فاطمه اکبری نسب دیداری با آقای مرتضی اکبری نسب (پدر فاطمه) و همچنین آقای موسی اکبری نسب (برادر فاطمه) که در قرارگاه اشرف مستقر هستند داشته باشد. لازم به ذکر است که پدر و برادر فاطمه به دفعات با او در کشور محل زندگی اش یعنی آلمان تماس گرفته و از وی برای دیدار در قرارگاه اشرف دعوت به عمل آورده بودند. خانم فاطمه اکبری نسب که یک برادر خود به نام یاسر را طی یک واقعه جانسوز خودسوزی در قرارگاه اشرف از دست داده است تمایل زیادی به دیدار خصوصا با برادر خود موسی داشت ولی از آنجا که تهدیدی در این دعوت میدید که در خصوص برادرش یاسر نیز تجربه کرده بود و لذا نمیخواست به تنهایی در عراق به قرارگاه اشرف مراجعه نماید از عموی خود آقای رضا اکبری نسب درخواست کرده بود که همزمان در عراق حضور یافته و او را تا قرارگاه همراهی نماید. شرح ماجرای این دیدار طی گزارشی از جانب آقای رضا اکبری نسب به بنیاد خانواده سحر تسلیم شده است که عینا در زیر از نظر خوانندگان میگذرد.

رضا و فاطمه اکبری نسب در بغداد

بنام خدا

گزارش مراجعه به قرارگاه اشرف

رضا اکبری نسب

2/3/87

29 می 2008

ساعت 5/6 صبح امروز, بغداد را بمقصد قرارگاه اشرف ترک کرده وحدود ساعت 8 درآنجا حضوریافته وقصد حرکت به مقر آمریکایی ها راداشتیم که دربانان ناراضی وخشمگین مجاهدین, شتابان, بطرف ما هجوم برده و قصد ما از مراجعه به قرارگاه را سئوال کردند که ما جواب دادیم برای انجام کاری باید به مقر آمریکایی ها برویم که به ما گفتند باید درنگهبانی آنها مورد تفتیش بدنی قرارگیریم که ما گفتیم که به این عمل غیر قانونی تن نخواهیم داد و آنها بعد ازفهمیدن قصد ما دایر بردورزدن آنها دست به شگرد دیگری زده وگفتند که کارت شناسائی خودرا داده ومنتظرجواب آمریکایی ها باشیم که ما بعد ازساعتی تحمل گرما وخستگی و تشنگی, متوجه شدیم که آنها به شگرد همیشگی خود- خسته کردن وگرفتن وقت مراجعه کننده برای ازیا انداختن وانصراف او- روی آورده اند که با حرکت به جاده ی اصلی وحرکت به مقر آمریکایی ها مانع موفقیت این ترفند غیر انسانی آنها شدیم که دقایقی بعد آنها به منظورما یی برده وبا داد وفریاد زیاد وتهدید اینکه هدف تیر قرارخواهیم گرفت, سعی درگمراهی ما کردند که من جواب دادم که دراین صورت شهید میشویم واین بیان من آنهاراباین نتیجه رساند که ما مصمم به انجام کارخود هستیم وآنها با جمع کردن تعداد بیشتری ازافراد چماقدارخود شروع به توهین کردن های وقیحانه وبا عبارت های همیشگی خود (مزدورژیم و…) برعلیه ما کردند که ما بدون توجه به این حرفها خود را به آمریکایی ها رسانیده و ضمن معرفی خود (فاطمه اکبری نسب بعنوان تبعه ی آلمان که قصد دیدار با پدر و برادر خود را دارد, من عموی نامبرده که همراه ایشان هستم, وآقای رضا صادقی بعنوان مترجم) هدف خود از مراجعه به آن مکان را برای نظامیان آمریکا شرح داده واعتراض شدید خود را به برخورد خشن مجاهدین به اطلاع آنها رساندیم که آنها دقایقی بعد به مجاهدین مراجعه کرده وبا بی میلی خواستار اجابت تقاضای ما شدند. که دراین مدت فحاشی های معمول به اوج خود رسید.

آنها که در ساعات اولیه رعایت حال فاطمه را میکردند, اینباربه فحاشی های فوق رکیک علیه وی روی آوردند و فاطمه درجواب آنها هیچ کم نیاورد. او شروع به پرتاب سنگ به طرف قرارگاه میکرد وفریادهای گوشخراش وی دنیایی راتکان میداد. او درجواب مردی که میگفت که مجاهدین برای آزاد کردن مردم ایران مبارزه میکنند و شما مزدورها علیه آنان هستید جواب داد که شما بجای مبارزه کردن بهتر است فرزندان خود را که در اروپا به گدایی افتاده اند نجات دهید که دراین حین زن کریه المنظری از میان شورای رهبری وارد میدان شده وبه ادای توهین به فاطمه پرداخت که فاطمه با صدای بلند به او طعنه زد که بهتر است که سبیل هایش را بتراشد و خود را از این زشت روئی خلاص کند.

آنها با آقای صادقی تا حد گلاویز شدن درگیر شدند واو را از هیچ توهینی بی نصیب نمیکردند که آقای صادقی شیرمردانه دربرابر جواب آنها میایستاد و این شهامت و از خود گذشتگی او هرگز از خاطر من فراموش نخواهد شد. او به همراه من دربرابر بردن فاطمه به داخل قرارگاه – که حوادث دقایق بعد نشان از یک نقشه ی اهریمنی برای ربودن اوداشت – بشدت مقاومت میکرد که من هرگز بپای او نمیرسیدم و حقیقت بی بدیلی را فاش نکرده ام اگر نگویم که او خدمات ارزنده ای را دراین مورد بنمایش گذاشت و خانواده ی ما را رهین منت خود قرارداد. من این صداقت و شهامت او را تا آخر عمر فراموش نخواهم کرد. نقش هوشیارانه ی او و فاطمه و شجاعت قابل ستایش آنها درس بزرگی برای مجاهدین وسرمشقی گرانقدر برای سایر خانواده های اسرا خواهد بود.

با استفاده ازفرصت گرانقدری که این دو همراه قهرمان من بوجود آورده بودند, میدان من بعلت تخصصی که در مبارزه ی کلامی وتئوریک دارم , فراخ تر شده بود و مجموعه ی این مسائل آشفتگی بینظیری در تشکیلات مجاهدین – که حدود 50 نفررا برای درگیر شدن با ما وارد میدان کرده بود – بوجود آورده بود.

آنها لقب مزدور قلمی به من میدادند که من جواب میدادم که آیا با منطق شما من این حق را نداشتم که سلسله مقالاتی را دردفاع از حقوق خانوادگی خود – که با گرفتار آمدن در دام های شیطانی شما دو جانباخته و دو اسیر داشته ایم – دراینترنت منتشر سازم؟ که آنها با دادن این جواب احمقانه که این کارهایت در خدمت رژیم است خود را دچار این سئوال اصولی من میکردند که چرا کارهایی میکنند که نتیجه اش بنفع رژیم باشد که جوابی نداشته و باز هم ناچار به فحاشی میشدند. آنها درجواب سوال من دایر بر جاسوسی به نفع رژیم صهیونیستی, بازهم چاره ای جزهذیان گویی نداشتند. گفتم که رهبرانتان منتظر دادگاههایی باشتد که بزودی برعلیه آنها درعراق برگزارمیشود که جواب دادند که رژیم عراق مزدور آخوندهای ایران است.

مجاهدین با فضا سازی مترصد تحریک تعداد عراقی بودن و به آنها میگفتند که که این افراد جاسوس رژیم ایران هستند که 1میلیون عراقی را به کشتن داده اند وبعضی ازآنها را طوری تحریک میکردند که قصد کتک زدن مرا داشتند و حتی زنی آنقدر احساساتی شده یود که معتقد به قتل من بود! من جواب میدادم که این اسرائیل است که اعراب را میکشد واین مجاهدین برای آنها جاسوسی میکنند.

در جریان این کشمکش ها برادرم سید مرتضی را درفاصله ی 20 متری من وآقای صادقی, برای ملاقات دخترش فاطمه آوردند که او از کار فاطمه بخاطر همراهی با مامورین وزارت اطلاعات (دراشاره به من وآقای صادقی), انتقاد کرد که فاطمه با صدای ضجه آلودی باو گفت که عمویم(منظورمن), هرکس باشد که باشد حاضر شده با این سن بالا ودراین شرایط خاص اورا دراین ملاقات پر خطر همراهی کرده و به خانواده اش هم برسد اما تو بطور ناجوانمردانه ای مادر و برادر بیگناه من یاسر اکبری نسب رابه کشتن داده, برادر نوجوان من موسی را اسیر کرده ومرا دردیار غربت رها کرده ای وبنابراین ارزش انسانی عمویم بمراتب بالاتر ازتوست. فاطمه ازجمله به یدرش گفت که تو شرافت نداری و عزیزان مرا در سرزمین غربت به کشتن داده ای و مرا آواره کرده ای. سیدمرتضی علیرغم این رجز خوانی ها میل به گریه کردن هم ازخود بنمایش میگذاشت ولی درنهایت برخود مسلط میشد وبا اصرار تمام به فاطمه میگفت که داخل قرارگاه آمده تا بتواند موسی را هم ببیند که فاطمه میگفت که اگر ریگی برکفش شما نیست اورا به اینجا بیآورید که البته مقبول نیفتاد. درهنگام جدائی دردناک این پدر و فرزند, فاطمه با صدای بلندی به گریه افتاده وبه یدرش گفت که همکاران تو لقب های زشت بمن دادند واین از بیشرفی تو نشات میگیرد و از ترک بودن خودت خجالت نمیکشی که تحمل شنیدن این تهمت ها به ناموس خود را داری. سید مرتضی به دخترش گفت که همراهان مزدور و بی شرف تو (من وآقای صادقی) ترا خوب یخته اند که آقای صادقی جواب داد که آقا سید مرتضی من 10 سال در ییش تو بوده ام و خودت به با شرف بودن من آگاهی کامل داری که مرتضی ساکت شد. من هم بنوبه ی خود به برادرم گفتم که علیرغم تمامی این حرفها دوستت دارم.

وقتی اوضاع بافریادهای جگر خراش فاطمه به نقطه اوج رسید, جلسه ی ملاقات تعطیل شد و من یکی از مسئولین آنها را دعوت به بحث دوستانه کردم که جواب داد که این چه بحثی است که قلم مزدورت را درخدمت رژیم قرارداده ای که من گفتم اتفاقا حاضرم درباره ی میزان اعتبار نوشته هایم بحث کنیم که یکدفعه تف کردن آنها بسوی ما آغاز شد وبا ترتیب تظاهرات رسمی باشعارهای (مزدور برو گمشو) ما را تا ورودی خارجی اشرف مشایعت کردند. آقای صادقی و فاطمه متقابلا جواب میدادند ولی من با گفتن جملاتی مانند قربانیان بیچاره و یرتاب بوسه بسوی آنها و دعوت شان به تاسی به عقل و منطق و مطالعه جواب شان را میدادم وسرانجام من هم از کوره دررفته وبا گفتن (مجاهد میمیرد منطق نمییذیرد), حرفهایم را تمام کردم.

من چند ماه بیشتر نیست که برای دیدار با برادرم و برادر زاده ام و زیات قبر برادر زاده دیگرم آنجا بودم و مشاهده ی افزایش خشونت از طرف این فرقه درطول این مدت, حکایت از قطع امید آنها از خانواده ها میکند. شاید واکنش آنها در این ملاقات باین خاطر بوده که شکار فاطمه با فضاحت تمام شکست خورد. چرا که اخیرا و بطریق تلفنی او را به مسافرت به اشرف دعوت کرده بودند که این برنامه ریزی ما نقشه ی آنها را برباد داده بود.

در هر صورت در این مراجعه نیز ما از دیدار با موسی اکبری نسب و زیارت قبر یاسر اکبری نسب بی بهره ماندیم و البته من و فاطمه به شدت نگران حال موسی بعداز واقعه جانخراشی که برای یاسر اتفاق افتاد هستیم و هر دوی ما این موضوع را در مراجع قضایی عراق دنبال خواهیم کرد.

بنیاد خانواده سحر، بیست و نهم می 2008

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.