خاطرات خانم مرضیه قرصی – قسمت هیجدهم

روزهای انتظار و اندوهبار به سختی می گذشت مسئولین سازمان همچنان به تقاضای من در رابطه با خروج از قرارگاه اشرف بی توجهی می کردند. کلافه شده بودم به نسرین مسیح گفتم: زهرا کی به تقاضای خروجم از اشرف پاسخ می دهد؟ نسرین گفت: عجله نکن در همین روزها صدایت می کند. از پاسخی که نسرین داد خیلی عصبانی شدم به او توپیدم و گفتم نزدیک به سه سال است مرا بازی داده اید و مثل برده ها با من رفتار می کنید مگر شما کی هستید که با من و امثال من اینجوری رفتار می کنید؟ شما کدام سازمان یا گروهی را سراغ دارید که با زور و اجبار افراد را وادار به مبارزه کند؟ نسرین چیزی نگفت، سرش را پایین انداخت و از آسایشگاه مقر خارج شد. شب همان روز زهرا نوری مرا به اتاقش احضار کرد. زهرا نوری زنی پنجاه ساله بود. شخصیت او نسبت به بقیه زنهای فرمانده اشرف خیلی فرق داشت. در برخورد ها و رفتارهاش در قیاس با کادرها و زنهای مقر اشرف تمایزات اساسی به چشم می خورد. زهرا مانند سایر فرماندهان با افراد تحت مسئولیت خویش گرم نمی گرفت و صمیمی نبود. افراد تحت مسئولش چندان تمایلی به گفتگو و ایجاد رابطه با او نداشتند. زنی بد خلق و عبوس بود. واکنش های تند غیر منتظره با خواهرهای مقر داشت. گوئی تعادل روانی و ذهنی مناسبی نداشت. وقتی به اتاق زهرا فرمانده F

برچسب ها
سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن