خاطرات کامبیز باقر زاده – قسمت هشتم

عملیات مروارید – قسمت سوم

تغییر موضع و سقوط به دامن آمریکایی ها
 در این زمان خبر رسید که محمد محدثین مسئول کمیسیون خارجی شورا مشغول مذاکره با وزارت خارجه ی امریکاست تا از بمباران مقر های مجاهدین خود داری کنند. این خبر مرتب در بین افراد مطرح می شد که مذاکرات ادامه دارد ولی کماکان پرواز هواپیماها و بعضاً بمباران مواضع را شاهد بودیم.
در همین زمان فرمان رسید که: از بالا گفته شده: اگر یکی از افراد مجاهدین خواست سمت آمریکایی ها برود و خود را تسلیم کند، شما به عنوان فرمانده آن فرد موظفید او را با تیر بزنید. همین مانده بود که روی هم سلاح بکشیم ؛ این ها از محصولات خیانت رهبر یک جنبش است، وقتی او خیانت  می کند دیگر انتظاری از نیروهای پایین تر  نیست.
خلاصه بعد ا ز چند روز گفتند توافق شده و آمریکایی ها دیگر ما را نمی زنند. ولی باید در هر کجا که استقار داریم و روی همه ی زرهی ها و خودروها و مواضع و… پرچم سفید نصب کنیم.
پرچم سفید یعنی تسلیم. مسئولین سازمان برای این که این افتضاح را ماست مالی کنند، می گفتند: نه این علامت شناسایی است، ولی واقعیت چیزی جز تسلیم نبود زیرا هر علامتی  در ادبیات نظامی مفهوم ویژه ای دارد. به هر حال پرچم سفید روی مقر ها، ادوات نظامی و هر کجا که مجاهدی حضور داشت  نصب گردید. ولی نکته جالب این بود که کسی مخالفتی نشان نمی داد ظاهراً همه زور صاحب سگ را دیده و لمس کرده بودند.
از این پس دیگر با خیال راحت درکازینوی کنار پل مستقر بودیم، وقتی خودروهای امریکایی از کنارمان عبور می کردند، برای هم دست تکان می دادیم. اولین باری که قرار بود خودروهای امریکایی از کنار ما رد شوند به دلیل این که مسیر را بلد نبودند  یکی از خود رو های ما آن ها را در مسیر راهنمایی می کرد و جلوآ نها حرکت می کرد.
مقر فرمانده خودرو مشخص بود به نام حسین ابریشم چی با نام مستعار کاظم یا حسین ابر که ما در بین هم محفلی های مان اسم او را " ملیجک دربار "  گذاشته بودیم. از بس این فرد دو رو و دلقک بود. او برادر مهدی ابریشمچی و از نفرات قدیمی سازمان بود و از آن 2 آتشه های ضدامپریالیسم که وقتی بحث ها ی ضد امپریالیستی می کرد کف از همه جاش بیرون می زد. وقتی به موضع ما رسید تا کمر از پنجره سمت راست خودرو بیرون آمد و داد می زد: خودی اند ـ خودی اند و پشت سرش ماشین های Hamer آمریکایی در حرکت بودند. واقعاً هر کس با کاراکتر و شخصیت  حسین آقا آشنا نبود به شدت تعجب می کرد که آیا این شخص، همان فرد ضد امریکایی و ضد امپریالیستی است که چنان داد می زند: خودی اند که کله تاس و کچلش مثل گوجه فرنگی سرخ شده.
با خود گفتم: تئوری پردازان ضد بورژوازی و سرایندگان سرود نبرد با امریکا، به چه روزی افتاده اند، این از نتایج سحر تلخ و پر فضاحت مجاهدین بود. وقتی رهبری این چنین از اصولی که خود ترسیم کرده عبور می کند، از دیگر افراد فریب خورده چه انتظاری است؟!
جواد خراسان (مرتضی اسماعیلی یا اسماعیل مرتضایی) با یک آب و تابی از رابطه اش با یک سرهنگ امریکایی تعریف می کرد که انگار داره خاطراتش را با پسرخاله اش تعریف میکند.
فائزه محبت کار، از مسئولین سطح بالا و کاندیدای مسئول اول مجاهدین)، آن چنان از سرهنگ راجرز تعریف می کرد که تصور می کردیم تا کنون چه اشتباهی مرتکب شده که بر جهانخواری و ضد خلقی آمریکا اصرار می کردیم!!! خلاصه بعد از چندی به ما پیام دادند که همه وسایل و دم و دستگاه را جمع و به اشرف برگردیم. و ما هم همین کار را کردیم. وقتی آمدیم  اشرف فائزه نشستی برای ما گذاشت و گفت ما از امریکایی ها خواستیم که حفاظت ما را به عهده بگیرد و به درخواست خودمان به اشرف برگشتیم! یکی را لازم داشتیم که دل شیر داشته باشد و بلند شود بگوید بر پدر آدم دروغ گو لعنت! بعد من خودم از حسن پیرانسر که تسلط کامل به زبان انگلیسی داشت شنیدم که گفت یک فرمانده امریکایی به محمد محدث که یکی از فرمانده هان در مجاهدین است گفته اگر منطقه را خالی کردید که هیچ  اگر نه با تلفن دستی ام به هواپیماها فرمان آتش را به سمت مواضع تان صادر می کنم. خلاصه ظرف چند روز همه به اشرف بازگشتند. دو سه روزی نگذشته بود که حوالی ساعت 9 صبح  دیدم که ده ها هلی کوپتر و هواپیماهای F18 و  B52 روی سر قرارگاه  به پرواز در آمدند و روی سر اماکن شیرجه می زنند. گفتیم یا خدا دوباره چی شد؟ همزمان دیدیم که یک ستون زرهی که همه تانک های M1A1 و M1A2 و نفربرهای  برادلی بودند از درب اصلی اشرف وارد شدند. یادمه همان لحظه من و داریوش که از هم محفلی هایم بود داشتیم تو سطح قرارگاه اشرف با ماشین تردد می کردیم که به داریوش گفتم احتمالاً این بار هم به درخواست خودمان بوده! فضای قرارگاه به شدت ملتهب و نگران بود. همه به هم می گفتند چه خبر شد؟ اضطراب و نگرانی از سر و روی همه از بالاترین فرماندهان تا نیروهای جدید به عیان دیده می شد. تمام اطراف قرارگاه تانک چیده شده بود. معلوم بود که این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست. در فرصت هایی که پیش می آمد پنهانی به رادیو گوش می دادم، خبرگزاری ها فقط می گفتند که  خبرنگاران پشت درب قرارگاه جمع شده اند ولی معلوم نبود چه سرنوشتی در پیش است در روز اول فقط گفته می شد ژنرال ادیرنو از طرف آمریکا برای مذاکره برسر سرنوشت مجاهدین به این قرارگاه رفته. همه در دلهره و نگرانی بودند. هواپیماها کماکان روی سر قرارگاه گشت می زدند…
حوالی نیمه شب رادیو آمریکا درآخرین بخش خبری خود اعلام کرد: مذاکرات به این نقطه رسید که مجاهدین همه قرارگاه های خود را تحویل داده و در اشرف جمع شوند و سلاح های خود را تحویل دهند، سلاح ها را با عدد و رقم و شماره تحویل امریکایی ها گردید. همان سلاح هایی که سالیان سال با هزاران بدبختی تهیه و نگهداری کرده بودیم. مقدار قابل توجهی از ابزار و وسایل را نیز در معرض فروش گذاشتند تا مبادا توسط آمریکاییها مصادره شود.
در این فضا چاره ای جز این که خودمان را به بی خیالی بزنیم نداشتیم. سازمان که تا این زمان سلاح را ناموس خود می دانست و اساس مبازره خود را مسلحانه اعلام می کرد به راحتی و بدون کمترین مقاومتی در برابر امپریالیسم!! تسلیم محض گردید و از ناموس خود چشم پوشید و دو دستی سلاح ها را نیز تحویل دادند. رهبری سازمان و مسئولین که فرار را بر قرار ترجیح داده بودند، دیگر چیزی برای افراد باقی مانده در عراق نمانده بود…
دو سه روز بعد پیام رجوی آمد که گفت: من بین سلاح و صاحب سلاح شما را انتخاب کردم  و به قول لنین اگر لازم باشد دامن هم می پوشیم.  این جمله دیگه که مسخره کردن ما بین دوستان بود. می گفتیم کاش زودتر دامن های مان را هم توزیع کنند. یکی می گفت من چین دار می خواهم. یکی می گفت من دامن شلواری می خواهم  یکی می گفت من مدل آن دامن صورتی که مریم می پوشه می خواهم و این حرف مضحکه شده بود.
  ولی واقعیت درون سازمان مثل کسی بود که اندوخته و همه چیزش را بعد از سالیان سال ببازد. یا باید خودکشی کند یا باید خودش را به بی خیالی بزند. اگر رجوی یه جو غیرت داشت حق و وظیفه او خودکشی بود. فضای بریدگی و یاس و ناامیدی در بین نیروها به اوج رسیده بود. صبح ها هیچ کس سر زمان از خواب بیدار نمی شد. نافرمانی خیلی زیاد شده بود. و همه منتظر این  بودند که یونیفرم نظامی را از تنمان بیرون کنند و از عراق اخراج شویم. یادمه آن روزها چون دیگه ایام تابستان شده بود و هوا گرم بود و من مربی شنا بودم هر روز صبح که به استخر می رفتم انتظار داشتم تا عصر یه خبر جدید بشه.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.